داستانهای بحارالانوار جلد 4

محمود ناصری‏

90

مژده جبرئیل

ابراهیم خلیل مهمان دوست بود هر وقت مهمان برایش نمی آمد، به جستجویش می پرداخت.
روزی برای یافتن مهمان از خانه بیرون رفته بود، هنگامی که به منزل برگشت، شخصی را در خانه دید.
پرسید: تو کیستی؟ و با اجازه چه کسی وارد خانه شده ای؟
او سه بار جواب داد: با اجازه پروردگار به خانه وارد شده ام.
ابراهیم فهمید او جبرئیل است. خدا را شکر نمود.
جبرئیل: خداوند مرا به سوی بنده ای که او را برای خود خلیل (دوست خالص) انتخاب کرده، فرستاد تا به او مژده بدهم.
ابراهیم: او کیست تا دم مرگ خدمتگزارش باشم؟
جبرئیل: او تو هستی.
ابراهیم: برای چه من خلیل خدا شده ام؟
جبرئیل: زیرا تو هرگز از کسی چیزی نخواستی، و هرگز نشد کسی چیزی بخواهد و تو به او نداده باشی.
لا نک لم احداً شیئاً قط، و لم تسأل شیئاً قط فقلت: لا. (114)

91