داستانهای بحارالانوار جلد 4

نویسنده : محمود ناصری

87

آفرین بر چنین مردان شجاع

موسی بن بغا از غلامان ترک معتصم (خلیفه عباسی) بود. در میدان جنگهای بزرگ می جنگید و همیشه سالم از صحنه جنگ بیرون می آمد و هیچ وقت برای حفظ بدن خود لباس جنگی نمی پوشید. بعضی او را بر این کار سرزنش می کردند.
یک وقت از او پرسیدند که چرا بدون لباس رزمی در جنگ شرکت می کند؟
در پاسخ گفت:
شبی پیغمبر گرامی را با عده ای از یارانش در خواب دیدم، به من فرمود:
بغا! درباره یکی از امتهای من نیکی کردی او برای تو دعا کرد و دعایش مستجاب شد.
گفتم: کدام مرد؟
فرمود:
همان کسی که او را از درندگان نجات دادی.
عرض کردم:
از خدا بخواه عمرم طولانی شود.
پیامبر صلی الله علیه و آله دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت:
خدایا! عمرش را طولانی کن و اجل او را به تأخیر انداز! در آن حال به زبانم آمد عرض کردم: نود و پنج سال؟
فرمود: آری، نود و پنج سال.
مردی در کنارش بود، گفت:
از آفات نیز محفوظ باشد.
پیامبر فرمود:
آری، از آفات محفوظ باشد.
من از آن شخص پرسیدم: شما کیستید؟
فرمود: من علی بن ابی طالبم.
از خواب بیدار شدم در همان حال با خود می گفتم:
علی بن ابی طالب.
بغا بر خلاف افراد مقتدر آن زمان به اولاد علی علیه السلام مهربان بود.
از او پرسیدند:
آن مردی که از درندگان نجاتش دادی، چه کسی بود؟
در جواب گفت:
مردی را پیش معتصم آوردند که نسبت بدعت در دین و خلاف عمل به او داده بودند، شب هنگام بین او و معتصم سخنانی رد و بدل شد، معتصم به من دستور داد آن مرد را میان درندگان بیانداز!
او را به سوی حیوانات درنده می بردم و در دل بر او غضبناک بودم ولی در بین راه شنیدم که می گوید:
خدایا! تو می دانی جز برای تو سخن نگفتم و تنها در راه یاری به دین و یگانگی تو قدم برداشتم و نظرم فقط قرب و نزدیکی تو بود و برای اطاعت از فرمان تو و پایداری حق در مقابل کسی که مخالفت تو را می کرد، ایستادگی نمودم. خدایا! اکنون مرا تسلیم آنان می کنی؟
از سخنان وی لرزه بر اندامم افتاد، دلم به حالش سوخت. از وضع او ناراحت شدم. با این که چیزی به محل درندگان نمانده بود از بین راه او را برگرداندم و به خانه خود برده، پنهانش نمودم.
پیش معتصم رفتم، پرسید:
چه کردی، میان درندگان انداختی؟
گفتم: آری!
پرسید:
در بین راه چه می گفت؟
گفتم:
من ترک زبانم، عربی را درست نمی فهمم. او عربی سخن می گفت، متوجه نشدم چه می گوید.
سحرگاه در را باز کردم، به او گفتم:
اکنون درها را گشودم و تو را آزاد کردم، اما بدان من خود را فدای تو نمودم و از این مرگ نجاتت دادم، سعی کن تا معتصم زنده است خود را آشکار نکنی و خود را به کسی نشان ندهی! او هم پذیرفت.
سپس پرسیدم:
چه کرده بودی، جریان گرفتاریت چه بود؟
گفت:
یک نفر از صاحب منصبان خلیفه در شهر ما از مقام خود سوء استفاده کرده آشکارا فسق و فجور می کرد، به ناموس مردم تجاوز می نمود، حقوق بیچارگان را پایمال می کرد و به هیچ گونه دستورات دین را رعایت نمی نمود. کم کم گروهی را از عقیده مذهبی خارج می کرد و افراد مثل خودش را می افزود. در این فکر بودم که یک چنین فرد آلوده باید از جامعه ما برداشته شود. ولی کسی را نیافتم از من پشتیبانی کند تا هر چه زودتر کار او را بسازیم.
بالاخره یک شب خودم تنها حمله کرده او را کشتم، زیرا کارهای زشت او از نظر دین اسلام همین کیفر را داشت و جزایش فقط مرگ بود و برای این کار مرا دستگیر کرده به اینجا آورده اند.(110)

88