داستانهای بحارالانوار جلد 4

نویسنده : محمود ناصری

برخویشتن بدی نکن!

شخصی به اباذر نوشت:
به من چیزی از علم بیاموز!
اباذر در جواب گفت:
دامنه علم گسترده تر است ولی اگر می توانی بدی نکن بر کس که دوستش می داری.
مرد گفت:
این چه سخنی است که می فرمایی آیا تاکنون دیده اید کسی در حق محبوبش بدی کند؟
اباذر پاسخ داد:
آری! جانت برای تو از همه چیز محبوب تر است. هنگامی که گناه می کنی بر خویشتن بدی کرده ای.(99)

78

نبرد بی ارزش!

در مدینه مردی بود به نام قزمان هر وقت سخنی از او به میان می آمد و از کارهای نیکش صحبت می شد، پیغمبر می فرمود:
او اهل آتش جهنم است.
هنگامی که جنگ احد پیش آمد، قزمان در میدان نبرد، با شهامت جنگید و به تنهایی تعدادی از کفار را کشت.
سرانجام زخمهای سنگین برداشت، همراهان او را به خانه های بنی ظفر بردند. بعضی خدمت رسول خدا آمدند و ماجرای قزمان را گفتند.
حضرت فرمود:
خداوند هر آنچه را که اراده کرد، انجام می دهد. عده ای از مسلمانان در کنار بستر او بودند و به او می گفتند:
بهشت بر تو مژده باد! زیرا امروز، در راه خدا سخت کوشش و فداکاری کردی و خویشتن را به خطر انداختی.
قزمان در جواب گفت:
مژده بهشت برای چیست؟ به خدا سوگند، فداکاری و جنگم تنها به خاطر دفاع از قبیله و فامیلم بود، اگر موضوع قبیله و فامیل نبود هرگز به جنگ حاضر نمی شدم.
وقتی زخمهای بدن، او را به شدت رنج داد تیری از تیردان بیرون کشید و با آن رگی از بدن خود را برید، بدین وسیله خودکشی کرده به زندگی خود پایان داد.(100)