فهرست کتاب


داستانهای بحارالانوار جلد 4

محمود ناصری‏

38

محاکمه دو کبوتر

محمدبن مسلم راوی معتبر می گوید:
روزی خدمت امام باقر بودم، ناگاه یک جفت کبوتر نر و ماده به نزد حضرت آمدند و به زبان خود صدا می کردند و حضرت جوابی چند به آنها فرمود.
پس از چند لحظه پرواز کردند و بر سر دیوار نشستند و در آنجا نیز هر دو اندکی صحبت کردند و رفتند.
حقیقت ماجرا را از امام پرسیدم، فرمود:
پسر مسلم! هر چه خدا آفریده؛ پرندگان، حیوانات و هر موجود زنده ای از ما اطاعت می کنند.
این کبوتر نر، گمان بدی به جفت خود داشت و کبوتر ماده قسم یاد می کرد که من پاکم، گمان بد به من نداشته باش! کبوتر نر قبول نمی کرد.
ماده گفت:
راضی هستی برای محکمه نزد امام باقر برویم و درباره ما قضاوت کند؟
نر پذیرفت.
پیش من که آمدند، گفتم:
ماده راست می گوید و بی گناه است. آنها هم قضاوت مرا پذیرفتند و رفتند.(50)

39