داستانهای بحارالانوار جلد 4

نویسنده : محمود ناصری

انقلاب درونی

راوی می گوید:
در شام بودم اسیران آل محمد را آوردند، در بازار شام، درب مسجد، همانجایی که معمولاً سایر اسیران را نگه می داشتند، باز داشتند، پیر مردی از اهالی شام جلو رفت و گفت:
سپاس خدای را که شما را کشت و آتش فتنه را خاموش کرد و از این گونه حرفهای زشت بسیار گفت. وقتی سخنش تمام شد، امام زین العابدین به او فرمود:
آیا قرآن خوانده ای؟
گفت: آری، خوانده ام
امام: آیا این آیه را خوانده ای؟ قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی : بگو ای پیامبر! در مقابل رسالت، پاداشی جز محبت اهل بیت و خویشانم نمی خواهم.
پیر مرد: آری، خوانده ام
امام: اهل بیت و خویشان پیامبر ما هستیم.
آیا این آیه را خوانده ای؟ و آت ذا القربی حقه : حق ذی القربی را بده!
مرد: آری، خوانده ام.
امام: مائیم ذوالقربی که خداوند به پیامبرش دستور داده، حق آنان را بده.
مرد: آیا واقعاً شما هستید؟
امام: آری، ما هستیم.
آیا این آیه را خوانده ای؟ و اعلموا انما غنمتم من شیی ء فان لله خمسه و للرسول و لذی القربی (44): بدانید هر چه به دست می آورید پنچ یک آن از آن خدا و پیامبرش و ذی القربی است.
مرد: آری، خوانده ام.
امام: ما ذوالقربی هستیم.
آیا این آیه را خوانده ای؟ انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا (45): همانا خداوند اراده کرده که هرگونه آلودگی را از شما اهل بیت دور کند و پاکتان سازد.
مرد: آری، خوانده ام.
امام: آنها ما هستیم.
پیر مرد پس از شنیدن سخنان امام علیه السلام دستها را به سوی آسمان بلند کرد و سه مرتبه گفت:
خدایا! توبه کردم، پروردگارا از کشندگان خاندان پیامبر تو محمد صلی الله علیه و آله بیزارم، من با این که قبلاً قران را خوانده بودم ولی تاکنون این حقایق را نمی دانستم.(46)

35

معجزه ای از امام باقر علیه السلام

ابو بصیر از ارادتمندان خاص امام باقر علیه السلام بود و از هر دو چشم نابینا شده بود. می گوید:
به امام باقر علیه السلام عرض کردم:
شما فرزندان پیامبر خدا هستید؟
فرمود: آری.
ابوبصیر: پیامبر خدا وارث همه انبیا بود. آیا هر چه آنها می دانستند پیغمبر هم می دانست؟
امام: آری.
ابوبصیر: آیا شما می توانید مرده را زنده کنید و کور و بیمار مبتلا به پیسی را شفا دهید و از آنچه مردم می خورند و در خانه هایشان ذخیره می کنند خبر دهید؟
امام: آری، با اجازه خداوند.
در این موقع حضرت به من فرمود:
نزدیک بیا!
نزدیک رفتم، به محض این که دست مبارکش را بر صورت و چشمم کشید، بیابان، کوه، آسمان و زمین را به خوبی دیدم.
سپس فرمود:
آیا دوست داری همین گونه بینا باشی تا نظیر سایر مردم در قیامت به حساب و کتاب الهی کشیده شوی و یا مانند اول کور باشی و به طور آسان وارد بهشت گردی؟
عرض کردم:
مایلم به حال اول برگردم.
آنگاه امام علیه السلام دست مبارکش را بر چشمم کشید، دوباره نابینا شدم.(47)