داستانهای بحارالانوار جلد 4

نویسنده : محمود ناصری

پاسخ امام حسن علیه السلام به معاویه

روزی معاویه به امام حسن گفت:
من از تو بهتر هستم!
امام در پاسخ گفت:
چگونه از من بهتری، ای پسر هند؟
معاویه گفت:
برای این که مردم در اطراف من جمع شده اند ولی اطراف تو خالی است.
امام حسن فرمود:
چقدر دور رفتی ای پسر هند جگر خوار! این بدترین مقامی است که تو داری. زیرا آنان که در اطراف تو گرد آمده اند دو گروهند:
گروهی مطیع و گروهی مجبور.
آنان که مطیع تو هستند. معصیت کارند و اما افرادی که به طور اجبار از تو فرمانبردارند طبق بیان قرآن عذر موجه دارند.
ولی من هرگز نمی گویم از تو بهترم چون اصلاً در وجود تو خیری نیست تا خود را با فردی مثل تو مقایسه نمایم، بلکه می گویم:
خدای مهربان مرا از صفات پست و زشت پاک نموده، همان طور که تو را از صفات نیکو و پسندیده محروم ساخته است.(33)
آری شخصیت انسان در پاکی و اخلاق پاک اوست، نه در مزایای مادی.

27

شاخه ای از درخت نبوت

یکی از فرزندان امام حسن علیه السلام به نام عمرو با کاروان امام حسین به کربلا آمد و چون کودک بود (11) سال داشت کشته نشد و با کاروان اسرا به مدینه بازگشت.
وقتی اسیران کربلا را در شام به کاخ یزید وارد کردند، چشم یزید به عمرو پسر امام حسن افتاد و به او گفت:
آیا با فرزندم خالد کشتی می گیری؟
عمرو گفت:
نه. ولکن یک چاقو به پسرت بده و یک چاقو به من بده که با هم بجنگیم، تا بدانی که کدام یک از ما شجاعتر است.
یزید از شنیدن سخن قهرمانانه، آن هم از یک کودک اسیر، تعجب کرد و گفت:
خاندان نبوت چه کوچک و چه بزرگشان همواره با ما دشمنی می کنند.
سپس این شعر را خواند:
این خویی است که من از اخزم سراغ دارم آیا از مار جز مار متولد می شود.(34)
منظور یزید این بود که آقازاده، شاخه ای از درخت نبوت است که چنین شجاعانه سخن می گوید.(35)