داستان های ما جلد اول

علی دوانی

بنده صالح و خواجه فاسق

پارسائی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی کرد. گفت ای پسر! همچو تو مخلوقی را خدای عزوجل اسیر حکم تو گردانید است، و تو را بروی فضیلت داده، شکر نعمت باری تعالی به جای آر، و چندین جفا بروی مپسند، نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری.
بر بنده مگیر خشم بسیار جورش مکن و دلش میازار
او را تو به ده درم خریدی - آخر نه بقدرت آفریدی
این حکم و غرور و خشم تا چند - هست از تو بزرگتر خداوند
ای خواجه ارسلان و آغوش - فرمانده خود مکن فراموش
در خبر است از خواجه عالم (ص) که گفت: بزرگترین حسرت روز قیامت آن بود که یکی بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ.
بر غلامی که طوع خدمت تست - خشم بی حد مران و طیره مگیر
که فضیحت بود به روز شمار - بنده آزاد و خواجه در زنجیر(58)

بزرگ زاده

نام حاتم طائی را همه شنیده اند. حاتم از بزرگان عرب و مردی بلندنظر و بسیار سخی الطبع و دست و دل باز بود او هر روز دستور می داد شتری طبخ کنند تا هر کس از راه می رسد از طعام او سیر شود و از در خانه اش گرسنه برنگردد. هرگز دیده نشد که حاجتمندی از وی چیزی بخواهد و از اعطای آن امتناع ورزد.
گویند روزی در میدان جنگ با شمشیر کشیده به دشمن حمله برد. دشمن که از سخاوت طبع حاتم اطلاع داشت، گفت حاتم! چه شمشیر خوبی داری آیا ممکن است آنرا به من بدهی؟! حاتم فی الحال خشم خود را فرو برد و با ملاطفت شمشیر را به وی تسلیم نمود! گفتند: ای حاتم! چرا شمشیر برهنه به دست دشمن دادی؟ گفت: چکنم؟ نتوانستم دست رد به سینه او بزنم؟
حاتم از این که مردم نیازمند و گرسنه را سیر می نمود لذت می برد. او این کار را از صمیم قلب انجام می داد، به همین جهت نیز جود و سخاوت او ضرب المثل شده است.
حاتم پیش از آنکه به شرف ملاقات پیغمبر گرامی فائز گردد، از جهان رفت. بعد از مرگ او ریاست قبیله طی به فرزندش عدی رسید.
عدی پسر حاتم در سخاوت و بذل و بخشش و بلندنظری و نجابت آئینه تمام نمای پدرش حاتم بود.
روزی شخصی از وی صد درهم طلب نمود. عدی گفت: من پسر حاتم طائی هستم، فقط صد درهم می خواهی؟! به خدا این مبلغ ناچیز را به تو نخواهم داد، بیشتر بخواه؟. روزی دیگر شاعری به وی گفت: ای عدی! قصیده ای در مدح تو گفته ام و هم اکنون می خوانم، عدی گفت: صبر کن تا نخست آنچه می خواهم به تو بدهم بگویم چیست، و چقدر است، سپس قصیده ات را بخوان! آنگاه صله شاعر را که مبالغ هنگفتی پول و یک اسب و یک گوسفند و چند خدمتکار بود به وی داد و گفت: اکنون بخوان! بی جهت نیست که شاعر گفته است:
بابه اقتدی عدی فی الکرم - و من یشابه ابه فما ظلم
یعنی: عدی در جود و کرم از پدرش پیروی نموده، و کسی که از پدرش پیروی کند، جای دوری نرفته است.
در سال نهم هجری پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم گروهی از سربازان اسلام را به سرداری امیرالمؤمنین علی علیه السلام به سوی قبیله طی نزدیک سرزمین اردن کنونی فرستاد تا آنها را به آئین اسلام دعوت کند و بت معروف آنها به نام فلس را نابود سازد. امیر مؤمنان علیه السلام نیز آنها را دعوت فرمود و چون نپذیرفتند با آنها پیکار نمود و بت فلس را شکست و دو شمشیر قیمتی را به اسامی مخذم و رسوب که بت پرستان به بتخانه هدیه کرده و به پیکر فلس آویخته بودند با سایر غنائم و اسیران جنگی به مدینه آورد. در آن گیر و دار عدی پسر حاتم طائی که رئیس قبیله بود و پنهانی کیش نصرانی داشت با بستگانش گریخت و به افراد قبیله خود در شام پیوست. ولی خواهر او دختر حاتم نتوانست فرار کند و با زنان قبیله اسیر گشت. سفانه دختر حاتم زنی با کمال و سخنور بود.
غنائم و اسیران را به مدینه آوردند و در جلو مسجد پیغمبر قرار دادند. لحظه ای بعد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم تشریف آورد و در حالیکه علی علیه السلام در پشت سر حضرت ایستاده بود، به تماشای غنائم و اسیران پرداخت.
در این هنگام دختر حاتم برخاست و گفت. ای پیغمبر خدا! پدرم مرده و سرپرستم پنهان شده، بر من منت بگذار (و مرا آزاد گردان) خداوند بر تو منت بگذارد.
حضرت فرمود: سرپرست تو کیست؟ گفت: عدی پسر حاتم طائی است. فرمود: همان کسی که از خدا و پیغمبر گریخت؟
دختر حاتم تصور کرد پیغمبر او را نادیده گرفته و لذا مأیوس شد و نشست. ولی امیرالمؤمنین علیه السلام که در پشت سر پیغمبر ایستاده بود به وی اشاره نمود که برخیزد و تقاضای خود را تکرار کند. سفانه نیز مجدداً برخاست و گفته خود را تکرار نمود.
پیغمبر فرمود: تو آزاد هستی، ولی صبر کن تا کسی که مورد اطمینان باشد پیدا شود و ترا نزد کسانت ببرد.
چیزی نگذشت که کاروانی که چند تن از خویشان سفانه در آن بودند، وارد مدینه شد و سفانه توانست ورود آنها را به پیغمبر اطلاع دهد.
به دستور پیغمبر لباس نوی به دختر حاتم طائی پوشانیدند و توشه راه برایش گرفتند و به دین گونه با احترام زیاد او را روانه شام کرد.
عدی در شام بود. هنگام ورود کاروان، دید که خواهرش با جمعی از آشنایان از مدینه آمده است.
سفانه برادرش عدی را سرزنش کرد که چرا او رها کرد و خود با سایر بستگان فرار نمود، سپس ماجرای اسارت و آزادی خود را از آغاز تا انجام شرح داد.
عدی از خواهرش پرسید: این مرد را چگونه می بینی؟ سفانه گفت: چنان می بینم که هر چه زودتر نزد او رفته به دین او درآئی. زیرا اگر او پیغمبر باشد، افتخار نصیب کسی می شود که زودتر به وی بگرود! و چنانچه پادشاه باشد، تو همچنان با عزت و احترام خواهی زیست. عدی رأی خواهر را پسندید و بدون این که از طرف مسلمانان تأمین جانی داشته باشد، به مدینه آمد و مستقیماً برای ملاقات پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم به مسجد رفت.
آمدن عدی به مدینه قدری غیر منتظره بود، هر کس او را می دید با تعجب به وی می نگریست، آنگاه به یکدیگر می گفتند: این عدی پسر حاتم طائی است!
هنگامی که عدی به مدینه می آمد از بس اوصاف نیک پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را از خواهرش و دیگران شنیده، و ندیده شیفته اخلاق پسندیده آنحضرت شده بود آرزو می کرد که وقتی به حضور مبارکش توفیق یابد آن برگزیده خدا، به وی دست دهد.
همین که وارد مسجد شد و خود را به پیغمبر معرفی نمود، حضرت با آن مقام منیع نبوت، به احترام او که بزرگ زاده نجیبی بود از جای برخاست و دست او را گرفت! و روانه خانه شدند. در میان راه زن بی نوائی جلو آمد و مدتی پیغمبر را معطل کرد، و چنانکه رسم افراد نیازمند تهی دست است، از هر دری سخن گفت. پیغمبر هم ایستاد و با مهربانی و دقت زیاد به سخنان او گوش داد.
عدی که خود زعیم قوم و رئیس قبیله بود، در دل گفت: این مرد پادشاه نیست، او حتماً پیغمبر است که با حوصله و بدون رنجش تا این حد به سخنان بیهوده زنی بی نوا گوش می دهد.
وقتی وارد خانه شدند، پیغبر صلی الله علیه و آله وسلم عدی را روی گلیمی نشانید و خود مقابل وی روی زمین نشست!
عدی گفت: برای من ناگوار است که شما روی زمین نشسته باشید. فرمود: تو مهمان هستی و من در منزل خود می باشم! در اینجا نیز عدی پیش خود گفت: این خوی پادشاهان نیست، این شیوه انبیاء است!
در این هنگام پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای عدی اسلام بیاور تا رستگار شوی! عدی گفت: من خود دینی دارم که معتقد به آن می باشم. فرمود: می دانم چه دینی داری من از خودت آشناتر به آئینت هستم. آیا تو پیرو مذهب رکوسی نیستی و به شیوه جاهلیت یک چهارم غنائم را به عنوان حق زعیم قوم نمی گیری؟
عدی گفت: بله می گیرم. فرمود: این عمل در دین تو حرام است!
ای عدی! یهود مورد خشم خداوند واقع شدند، نصارا نیز گمراه گشتند، اسلام بیاور تا رستگار شوی!
ای عدی! شاید به این علت اسلام نمی آوری که می بینی امروز ما فقیریم و دشمنان زیاد داریم و باور نمی کنی که با این کیفیت ما پیشرفت کنیم؟ ولی به خدا سوگند به زودی خواهی دید چنان مال دنیا در میان مسلمانان زیاد شود که نیازمندی برای گرفتن آن پیدا نشود، به خدا می شنوی که زنی سوار شتر است و از قادسیه به زیارت خانه خدا می رود، و در راه طولانی جز از خدا، از کسی ترسی ندارد، به خدا چندان زنده می مانی که ببینی بابل (59) فتح شده و کاخهای سفید آن، به دست سربازان اسلام افتاده است.
عدی از مشاهده پیغمبر و اخلاق پسندیده و ملکات فاضله آن حضرت اسلام آورد و چندان در جهان زیست که دید کاخهای سفید بابل به دست سربازان مسلمان افتاده، و دید که زنی سوار شتر است و عازم حج بیت الله می باشد و از کسی هراسی به دل راه نمی دهد.
روزی عدی این ماجرا را نقل کرد در پایان گفت: به خدا عنقریب سومین وعده پیغمبر نیز به وقوع می پیوندد و چندان اموال دنیا در اختیار مسلمانان قرار گیرد که محتاجی نباشد به سراغ آن بیاید.
عدی عمری بسیار طولانی داشت و به سال (60) هجری بدرود حیات گفت. وی مردی رشید، خوش اندام و دلاور و از یاران بزرگ امیرالمؤمنین علیه السلام به شمار می رفت. در جنگهای جمل و صفین و نهروان رشادتها نمود و در دوستی و طرفداری از پیشوای بزرگ خود ثابت قدم و فداکار ماند. و چون خود بزرگ زاده بود، هواخواه بزرگان بود؟
بعد از شهادت آنحضرت، روزی به شام آمد و به ملاقات معاویه رفت. معاویه از راه سرزنش پرسید: ای عدی! پسرانت طریف و طراف و طرفه را چه کردی که با خود نیاوردی؟ گفت: همه در رکاب علی علیه السلام در جنگها کشته شدند.
معاویه گفت: پسر ابوطالب با تو منصفانه رفتار نکرد. زیرا پسران خود را سالم نگاه داشت اما فرزندان تو را به کشتن داد. عدی آن بزرگ زاده با شخصیت که انتظار چنین سخنی را نداشت، بی درنگ گفت: نه! من با علی علیه السلام انصاف نورزیدم که او شهید شد و من زنده ماندم!
دور از حریم کوی تو شرمنده مانده ام - شرمنده ام که چرا زنده مانده ام(60)

تجلی مولای متقیان علیه السلام

در یکی از سالها معاویة بن ابی سفیان به حج رفت. وقتی وارد مکه شد، سراغ زنی را گرفت که از قبیله بنی کنانه بود، و در حجون واقع در حومه مکه سکونت داشت و به وی دارمیه حجونیه می گفتند.
دارمیه زنی فربه و سیاه چرده بود. وقتی او را پیدا کردند معاویه دستور داد احضارش کنند. همین که وارد شد، معاویه گفت:
- ها ای دختر حام حالت چطور است؟
- اگر می خواهی از من عیبجوئی کنی بدان که من با حام نسبتی ندارم. من از طائفه بنی کنانه هستم که پدرت هم به آنها می پیوندد
- راستی می دانی چرا فرستادم تو را بیاورند؟
- نه! جز خداوند کسی غیب نمی داند.
- فرستادم تو را بیاورند و سئوال کنم برای چه علی بن ابیطالب را دوست داری ولی با من دشمن هستی؟ محبت او را به دل گرفته ای ولی نسبت به من عناد می ورزی؟
- اگر علت آنرا بگویم مرا خواهی بخشید؟
- نه! تو را نمی بخشم!
- حال که ابا داری، بدان که من علی را برای این دوست دارم که با مردم به عدالت رفتار می کرد، و در صرف اموال خدا مساوات را رعایت می نمود.
تو را هم که دشمن می دارم بدین جهت است که با کسی جنگ کردی که برای زمامداری مسلمانان از تو شایسته تر بود، و چیزی را که حق تو نبود طلب می کردی.
علی را دوست می دارم به خاطر سفارشی است که پیغمبر راجع به لزوم دوستی او نموده، و به ملاحظه محبتی است که به مسکینان داشت و احترامی است که نسبت به مردم دیندار به عمل می آورد.
ولی با تو که دشمن هستم به لحاظ خونریزی، و اختلافی است که در میان مسلمانان پدید آورده ای، و استبداد رأی و هوی پرستی است که از تو سر می زند.
- پس به واسطه کینه ای که از من به دل داری است که شکمت باد کرده است، ها؟!
- نه به خدا من یاد دارم که شکم گندگی مثلی بود که مردم برای هند مادرت می آوردند!
- خوب ناراحت نشو، منظوری نداشتم!
راستی تو علی را دیده بودی؟
- آری والله، علی علیه السلام را دیدم.
- او را چگونه دیدی؟
- به خدا دیدم که سلطنت و شوکت دنیا که چشم تو را خیره کرده، ذره ای در وی اثر نبخشیده بود، و ناز و نعمتی که تو را در خود غرق کرده او را به خود مشغول نمی داشت.
- سخن او را هم شنیدی؟
- بله به خدا، هنگامی که علی علیه السلام سخن می گفت؛ دلها را از خواب گران بیدار می کرد.
- راستی، حاجتی داری که برآورده کنم؟
- اگر حاجت خود را اظهار کنم، انجام می دهی؟
- بله، قول می دهم، حاجتت چیست؟
- صد شتر سرخ نر و ماده به من عطا کن که شتربان هم داشته باشد.
- صد شتر را می خواهی چه کنی؟
- می خواهم خردسالان را با شیر آن غذا دهم و بدانوسیله آبروی بزرگسالان را حفظ کنم و با داشتن آن ثروت، کسب وجهه نمایم و بین عشایر صلح برقرار کنم.
- اگر این تعداد شتر را به تو دادم، همان مقام علی را در نزد تو خواهم داشت؟
- ممکن است چشمه دارای آب باشد، ولی هر آبی که زلال نیست! زمین هم گیاه دارد، ولی هر گیاهی مانند سعدانه مطلوب نیست، و هر جوانی هم که مثل مالک بن نویره نبوده است!
- بسیار خوب با حلم و بردباری خود که مثل منی را بعدها نخواهید یافت از تو در می گذرم و صد شتر سرخ به تو می بخشم ولی به خدا قسم اگر علی زنده بود یک شتر هم به تو نمی داد.
- آری والله، بلکه اگر علی علیه السلام بود یک نخ پشم هم از مال مسلمانان بی جهت نمی بخشید(61).