داستان های ما جلد اول

علی دوانی

شکایت از فرماندار

بسر بن ابی ارطاة مردی سنگدل بود، به طوری که تاریخ اسلام کمتر به یاد دارد. این مرد خونخوار از دشمنان سرسخت امیرمؤمنان علی علیه السلام و یکی از سران لشکر معاویه پسر ابوسفیان بود.
بعد از جنگ معروف صفین که میان سپاه کوفه و شام به وقوع پیوست و پس از یکیال و نیم با حکمیت عمروعاص مشاور حیله گر معاویه، و ابوموسی اشعری پیرمرد سفیه، بدون اخذ نمتیجه پایان یافت، پیامبر بسربن ابی ارطاة را با سی هزار سرباز به حجاز و یمن که جزو قلمرو حکومت امیرالمؤمنین (ع) بود، فرستاد و گفت: در خط سیر خود هر جا به شیعیان علی دست یافتی، همه را تار و مار کن و اموال آنها را به یغما ببر و در این خصوص به بزرگ و کوچک آنها رحم مکن.
بسر نخست به مدینه آمد و از آنجا به مکه و طائف و یمن رفت و به هر شهر و قبیله ای که رسید جان و مال پیروان مولای متقیان را مورد تعرض قرار داد. خانه های بسیاری را آتش زد و مردم زیادی را از زندگی ساقط نمود. تنها سی هزار تن از شیعیان بی گگناه را که حاضر نبودند از حکومت ظالمانه معاویه اطاعت کنند، و گناهی جز پیروی مولا علی علیه السلام نداشتند، از دم شمشیر گذرانید.(53)
بعد از شهادت امیرالمؤمنین که معاویه بلامنازع، بر سراسر دنیای اسلام حکومت می کرد و فعال مایشاء بود، در میان جنایات زیادی که مرتکب شد، از جمله همین بسربن ابی ارطاة را به حکومت قبیله (همدان) که تیره ای از مردم یمن بودند و در حوالی کوفه سکونت داشتند منصوب نمود.
قبیله همدان در سفری که امیرمؤمنان از جانب پیغمبر اسلام (ص) برای تبلیغ به یمن تشریف برد، در یکروز به دست آن حضرت مسلمان شدند.
به همین جهت مرد و زن این قبیله و سایر نواحی یمن از شیعیان با اخلاص و صمیمی. و فدائیان جانباز امیرالمؤمنین به شمار می آمدند، و از این لحاظ سابقه درخشانی در تاریخ اسلام و تشیع دارند. اویس قرنی، مالک اشتر، کمیل بن زیاد و حارث همدانی از مردان مشهور آنجا هستند.
بسربن ابی ارطاة چون به محل مأموریت خومد آمد، به واسطه کینه دیرینی که با امیرمؤمنان (ع) و شیعیان آن حضرت داشت، و با اطلاع از سوابق تشیع مردم همدان، از ارتکاب هر گونه اعمال ضد انسانی و بیرحمی خودداری نکرد. مالیاتهای سنگینی بر آنها بست و تا می توانست با زور سرنیزه انها را شکنجه داد، هر کس لب به اعتراض و شکایت می گشود، اموالش را مصادره می نمود و سپس گردن می زد.
مردم بیچاره که می دانستند او از نزد معاویه با اختیارات تام آمده نخست ایستادگی نمودند، ولی کم کم از هر گونه دادخواهی مأیوس و جز اینکه با خود وی بسازند و بسوزند چاره ای ندیدند، کار به آنجا رسید که اغلب مردان در زیر بار تحمیلات ناروا و شکنجه های جانکاه به ستوه آمدند.
در آن زمان زنی شیردل به نام سوده دختر عماره که از زنان خردمند و سخنور همدان بود و دریای دلش از مهر و محبت مولای متقیان (ع) موج می زد، از مشاهده آن همه جنایات و بیدادگری بسر، کاسه صبرش لبریز شد و طاقتش طاق گردید. سوده می دید مردان و جوانان (همدان) چنان مرعوب بیدادگریهای بسر شده اند، که انتظار هر گونه اقدام مثبتی از طرف آنها بیهوده است.
در حقیقت او بالعیان می دید دیگر مردی نیست که بتواند از حقوق آنها دفاع کند، و شر این فرماندار ستمگر را از سرشان برطرف سازد.
سوده بعد از فکر زیاد با عزمی راسخ مردانه سوار شتر شد و راه طولانی شام را در پیش گرفت و یکراست وارد دربار (معاویه) شد، و از دربان خواست که برای ورود از معاویه اجازه بگیرد. همین که معاویه نام سوده را شنید، او را شناخت و اشعاری را که وی برای تشجیع فرزندان خود در جنگ صفین سروده و خوانده بود به خاطر آورد، سپس اجازه داد که او وارد شود.
معاویه به خاطر خواندن آن اشعار هیجان انگیز، از دیر زمانی کینه آن شیرزن را به دل گرفته بود و اینک با کمال خوش وقتی می دید که وی با پای خودش به دام افتاده است!
معاویه پرسید: هان ای سوده! این اشعار از تو است؟
- ای فرزند عماره! به هنگام رزم و در میدان جنگ، همچون پدر دلاورت به صفوف دشمن حمله کن!
- علی و حسین و جبهه آنها را یاری نما، و بینی پسر هند جگرخوار (معاویه) را به خاک مذلت بسای!
- پیشوای ما (علی) برادر پیغمبر (ص) خداست، و پرچمدار هدایت خلق و مجسمه ایمانست.
- ای فرزند! لشکر را پشت سر بگذار و پیشاپیش آن بایست، و با شمشیر کشیده و نیزه جگرسوز پیکار کن!
سوده گفت: آری! ای معاویه این اشعار را من گفته ام. من کسی نیستم که از حق و حقیقت منحرف گردم و از گفته خود پوزش بخواهم!
معاویه پرسید: انگیزه تو در آن روز بحرانی جنگ صفین در خواندن این اشعار و تهییج سپاه علی به جنگ با ما چه بود؟ گفت: انگیزه محبت علی (ع) و پیروی از حق بود!
معاویه که این شهامت را از وی دید گفت: به خدا من اثری از پیروی علی و محبت او در تو نمی بینم.
سوده چون دید این رشته سر دراز دارد گفت: ای معاویه! جنگ صفین تمام شده و آن اوضاع فراموش گشته، تو را به خدا از گذشته سخن به میان نیاور و آنرا نادیده انگار!
معاویه گفت: نه! نه! من کسی نیستم که گذشته را فراموش کنم، و سابقه تو و موقعیت علی و آنچه را از وی دیدم نادیده بیانگارم.
سوده گفت: نمی گویم فراموش کرده ای، ولی من به منظور دیگری از عراق به شام آمده و رو به تو آورده ام.
معاویه گفت: خوب اکنون بگو برای چه نزد ما آمده ای؟
سوده گفت: ای معاویه! تو امروز زمامدار مردم هستی، فکر نمی کنی فردای قیامتی در کار است و خداوند درباره حقوق از دست رفته مردم از تو بازخواست خواهد کرد؟!
ای معاویه! تو همواره مأمورینی را به سوی ما می فرستی که با خوش رقصی های خود تو را بفریبند و با قدرت تو بر ما ظلم کنند، و همچون خوشه های گندم ما را درو نمایند و از حیات و هستی ساقط گردانند.
این بسر پسر ابی ارطاة را که اخیراً به حکومت ما منصوب داشته ای از وقتی به میان ما آمده مردان ما را می کشد، و به زور اموال ما را تصاحب می کند.
اگر به ملاحظه تو نبود ما خود می توانستیم دستجمعی قیام کنیم و حساب او را تصفیه نمائیم، ولی من گفتم بهتر است که مستقیماً به تو مراجعه کنم و شکایت او را به نزد تو بیاورم، اکنون اگر او را عزل کنی از تو تشکر می کنم وگرنه تو را خواهم شناخت.
در اینجا معاویه کاسه صبرش لبریز شد و گفت: هان ای سوده! آنقدر جرأت پیدا کرده ای که در حضور من چنین کلماتی بر زبان می رانی و مرا از انقلاب قوم خود می ترسانی؟ هم اکنون دستور می دهم تو را با نهایت خواری بر شتری چموش سوار کنند و نزد بسر بن ارطاة باز گردانند تا هر طور صلاح می داند درباره ات حکم کند!
زن بیچاره با شنیدن این کلمات سر به زیر انداخت و لحظه ای سکوت کرد، سپس سر برداشت و در حالی که می گریست این دو شعر عربی بسیار عالی را خواند که ترجمه آن چنین است: (54)
- درود حق به روح پر فتوحی باد که چون قبر بدن او را در برگرفت، عدالت نیز با وی دفن گشت .
- او به حق سوگند خورده بود که جز حق و عدالت نپوید، و خود نیز با عدل و ایمان قرین بود.
معاویه پرسید: این شخص که بود؟ گفت: او امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب علیه السلام بود!
معاویه پرسید:ها! چطور؟ چرا در این موقع یاد علی افتادی ؟
سوده گفت: ای معاویه! یک سال علی (ع) شخصی را برای گرفتن زکوة به سوی قبیله ما اعزام داشت. گماشته نسبت به ما کمی اجحاف نمود. من برای شکایت از وی به نزد علی علیه السلام رفتم، دیدم ایستاده و می خواهد شروع به نماز کند.
چون متوجه من شد و دانست که ستمدیده ای به دادخواهی آمده است، وارد نماز نشد و با لطف و مهربانی مرا نزدیک طلبید و پرسید آیا حاجتی داری؟
عرض کردم: آری، این مرد که به سوی ما فرستاده ای به ما اجحاف می کند و من از وی شکایت دارم.
ای معاویه! همین که علی (ع) این سخن را شنید گریست، آنگاه دست به سوی آسمان برداشت و گفت: پروردگارا! گواه باش که من به این قبیل گماشتگان و مأمورین خطاکار دستور نداده ام که بر بندگانت ستم روا دارند و از مسیر حق و عدالت منحرف گردند!
سپس قطعه پوستی از جیب درآورد و این آیات قرآنی را در آن نوشت:
به نام خداوند بخشنده مهربان. دلیل روشنی از جانب خدایتان آمد. کم فروشی نکنید و از حق مردم چیزی نکاهید، و در روی زمین بعد از آنکه کارش به صلاح گرائید فساد ننمائید، صلاح شما همین است اگر بدانید. (55)آنچه خداوند برای شما گذاشته است، اگر ایمان داشته باشید، برای شما بهتر است، و من نگهدار شما نیستم(56)
و در ذیل آن نوشت: چون نامه من به تو رسید اموال بیت المال را نگاه دار تا دیگری به جای تو بفرستم و آنرا از تو بگیرد. علی (ع) با این نامه سرگشاده که به دست من داد حاکم خود را عزل کرد.
معاویه چون این داستان را شنید به کاتب خود گفت فرمانی برای این زن تا بسر بن ابی ارطاه درباره او انصاف روا دارد و با وی به عدالت رفتار کند!
سوده گفت: این فرمان را فقط برای من می نویسی، یا قوم من هم در آن سهیم هستند؟ معاویه گفت: فقط برای تو است.
سوده گفت این برای من مایه ننگ و عار و بسیار زشت و ناروا است. اگر یک فرمان عادلانه و عمومی می نویسی که همه از آن برخوردار باشند من آنرا می پذیرم، وگرنه بگذار من هم در سرنوشت قوم خود شریک باشم!
معاویه به کاتب گفت: بنویس که او و قومش مورد تعرض قرار نگیرند و آنچه از آنها برده اند پس دهند!
سپس در حالی که از روی تعجب و ناراحتی به سوده می نگریست گفت:
ای وای! چقدر سخنان علی شما را قویدل نموده و به شما جرأت و شهامت داده که در حضور من بدین گونه سخن می رانید؟(57)

بنده صالح و خواجه فاسق

پارسائی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی کرد. گفت ای پسر! همچو تو مخلوقی را خدای عزوجل اسیر حکم تو گردانید است، و تو را بروی فضیلت داده، شکر نعمت باری تعالی به جای آر، و چندین جفا بروی مپسند، نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری.
بر بنده مگیر خشم بسیار جورش مکن و دلش میازار
او را تو به ده درم خریدی - آخر نه بقدرت آفریدی
این حکم و غرور و خشم تا چند - هست از تو بزرگتر خداوند
ای خواجه ارسلان و آغوش - فرمانده خود مکن فراموش
در خبر است از خواجه عالم (ص) که گفت: بزرگترین حسرت روز قیامت آن بود که یکی بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ.
بر غلامی که طوع خدمت تست - خشم بی حد مران و طیره مگیر
که فضیحت بود به روز شمار - بنده آزاد و خواجه در زنجیر(58)

بزرگ زاده

نام حاتم طائی را همه شنیده اند. حاتم از بزرگان عرب و مردی بلندنظر و بسیار سخی الطبع و دست و دل باز بود او هر روز دستور می داد شتری طبخ کنند تا هر کس از راه می رسد از طعام او سیر شود و از در خانه اش گرسنه برنگردد. هرگز دیده نشد که حاجتمندی از وی چیزی بخواهد و از اعطای آن امتناع ورزد.
گویند روزی در میدان جنگ با شمشیر کشیده به دشمن حمله برد. دشمن که از سخاوت طبع حاتم اطلاع داشت، گفت حاتم! چه شمشیر خوبی داری آیا ممکن است آنرا به من بدهی؟! حاتم فی الحال خشم خود را فرو برد و با ملاطفت شمشیر را به وی تسلیم نمود! گفتند: ای حاتم! چرا شمشیر برهنه به دست دشمن دادی؟ گفت: چکنم؟ نتوانستم دست رد به سینه او بزنم؟
حاتم از این که مردم نیازمند و گرسنه را سیر می نمود لذت می برد. او این کار را از صمیم قلب انجام می داد، به همین جهت نیز جود و سخاوت او ضرب المثل شده است.
حاتم پیش از آنکه به شرف ملاقات پیغمبر گرامی فائز گردد، از جهان رفت. بعد از مرگ او ریاست قبیله طی به فرزندش عدی رسید.
عدی پسر حاتم در سخاوت و بذل و بخشش و بلندنظری و نجابت آئینه تمام نمای پدرش حاتم بود.
روزی شخصی از وی صد درهم طلب نمود. عدی گفت: من پسر حاتم طائی هستم، فقط صد درهم می خواهی؟! به خدا این مبلغ ناچیز را به تو نخواهم داد، بیشتر بخواه؟. روزی دیگر شاعری به وی گفت: ای عدی! قصیده ای در مدح تو گفته ام و هم اکنون می خوانم، عدی گفت: صبر کن تا نخست آنچه می خواهم به تو بدهم بگویم چیست، و چقدر است، سپس قصیده ات را بخوان! آنگاه صله شاعر را که مبالغ هنگفتی پول و یک اسب و یک گوسفند و چند خدمتکار بود به وی داد و گفت: اکنون بخوان! بی جهت نیست که شاعر گفته است:
بابه اقتدی عدی فی الکرم - و من یشابه ابه فما ظلم
یعنی: عدی در جود و کرم از پدرش پیروی نموده، و کسی که از پدرش پیروی کند، جای دوری نرفته است.
در سال نهم هجری پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم گروهی از سربازان اسلام را به سرداری امیرالمؤمنین علی علیه السلام به سوی قبیله طی نزدیک سرزمین اردن کنونی فرستاد تا آنها را به آئین اسلام دعوت کند و بت معروف آنها به نام فلس را نابود سازد. امیر مؤمنان علیه السلام نیز آنها را دعوت فرمود و چون نپذیرفتند با آنها پیکار نمود و بت فلس را شکست و دو شمشیر قیمتی را به اسامی مخذم و رسوب که بت پرستان به بتخانه هدیه کرده و به پیکر فلس آویخته بودند با سایر غنائم و اسیران جنگی به مدینه آورد. در آن گیر و دار عدی پسر حاتم طائی که رئیس قبیله بود و پنهانی کیش نصرانی داشت با بستگانش گریخت و به افراد قبیله خود در شام پیوست. ولی خواهر او دختر حاتم نتوانست فرار کند و با زنان قبیله اسیر گشت. سفانه دختر حاتم زنی با کمال و سخنور بود.
غنائم و اسیران را به مدینه آوردند و در جلو مسجد پیغمبر قرار دادند. لحظه ای بعد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم تشریف آورد و در حالیکه علی علیه السلام در پشت سر حضرت ایستاده بود، به تماشای غنائم و اسیران پرداخت.
در این هنگام دختر حاتم برخاست و گفت. ای پیغمبر خدا! پدرم مرده و سرپرستم پنهان شده، بر من منت بگذار (و مرا آزاد گردان) خداوند بر تو منت بگذارد.
حضرت فرمود: سرپرست تو کیست؟ گفت: عدی پسر حاتم طائی است. فرمود: همان کسی که از خدا و پیغمبر گریخت؟
دختر حاتم تصور کرد پیغمبر او را نادیده گرفته و لذا مأیوس شد و نشست. ولی امیرالمؤمنین علیه السلام که در پشت سر پیغمبر ایستاده بود به وی اشاره نمود که برخیزد و تقاضای خود را تکرار کند. سفانه نیز مجدداً برخاست و گفته خود را تکرار نمود.
پیغمبر فرمود: تو آزاد هستی، ولی صبر کن تا کسی که مورد اطمینان باشد پیدا شود و ترا نزد کسانت ببرد.
چیزی نگذشت که کاروانی که چند تن از خویشان سفانه در آن بودند، وارد مدینه شد و سفانه توانست ورود آنها را به پیغمبر اطلاع دهد.
به دستور پیغمبر لباس نوی به دختر حاتم طائی پوشانیدند و توشه راه برایش گرفتند و به دین گونه با احترام زیاد او را روانه شام کرد.
عدی در شام بود. هنگام ورود کاروان، دید که خواهرش با جمعی از آشنایان از مدینه آمده است.
سفانه برادرش عدی را سرزنش کرد که چرا او رها کرد و خود با سایر بستگان فرار نمود، سپس ماجرای اسارت و آزادی خود را از آغاز تا انجام شرح داد.
عدی از خواهرش پرسید: این مرد را چگونه می بینی؟ سفانه گفت: چنان می بینم که هر چه زودتر نزد او رفته به دین او درآئی. زیرا اگر او پیغمبر باشد، افتخار نصیب کسی می شود که زودتر به وی بگرود! و چنانچه پادشاه باشد، تو همچنان با عزت و احترام خواهی زیست. عدی رأی خواهر را پسندید و بدون این که از طرف مسلمانان تأمین جانی داشته باشد، به مدینه آمد و مستقیماً برای ملاقات پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم به مسجد رفت.
آمدن عدی به مدینه قدری غیر منتظره بود، هر کس او را می دید با تعجب به وی می نگریست، آنگاه به یکدیگر می گفتند: این عدی پسر حاتم طائی است!
هنگامی که عدی به مدینه می آمد از بس اوصاف نیک پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را از خواهرش و دیگران شنیده، و ندیده شیفته اخلاق پسندیده آنحضرت شده بود آرزو می کرد که وقتی به حضور مبارکش توفیق یابد آن برگزیده خدا، به وی دست دهد.
همین که وارد مسجد شد و خود را به پیغمبر معرفی نمود، حضرت با آن مقام منیع نبوت، به احترام او که بزرگ زاده نجیبی بود از جای برخاست و دست او را گرفت! و روانه خانه شدند. در میان راه زن بی نوائی جلو آمد و مدتی پیغمبر را معطل کرد، و چنانکه رسم افراد نیازمند تهی دست است، از هر دری سخن گفت. پیغمبر هم ایستاد و با مهربانی و دقت زیاد به سخنان او گوش داد.
عدی که خود زعیم قوم و رئیس قبیله بود، در دل گفت: این مرد پادشاه نیست، او حتماً پیغمبر است که با حوصله و بدون رنجش تا این حد به سخنان بیهوده زنی بی نوا گوش می دهد.
وقتی وارد خانه شدند، پیغبر صلی الله علیه و آله وسلم عدی را روی گلیمی نشانید و خود مقابل وی روی زمین نشست!
عدی گفت: برای من ناگوار است که شما روی زمین نشسته باشید. فرمود: تو مهمان هستی و من در منزل خود می باشم! در اینجا نیز عدی پیش خود گفت: این خوی پادشاهان نیست، این شیوه انبیاء است!
در این هنگام پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای عدی اسلام بیاور تا رستگار شوی! عدی گفت: من خود دینی دارم که معتقد به آن می باشم. فرمود: می دانم چه دینی داری من از خودت آشناتر به آئینت هستم. آیا تو پیرو مذهب رکوسی نیستی و به شیوه جاهلیت یک چهارم غنائم را به عنوان حق زعیم قوم نمی گیری؟
عدی گفت: بله می گیرم. فرمود: این عمل در دین تو حرام است!
ای عدی! یهود مورد خشم خداوند واقع شدند، نصارا نیز گمراه گشتند، اسلام بیاور تا رستگار شوی!
ای عدی! شاید به این علت اسلام نمی آوری که می بینی امروز ما فقیریم و دشمنان زیاد داریم و باور نمی کنی که با این کیفیت ما پیشرفت کنیم؟ ولی به خدا سوگند به زودی خواهی دید چنان مال دنیا در میان مسلمانان زیاد شود که نیازمندی برای گرفتن آن پیدا نشود، به خدا می شنوی که زنی سوار شتر است و از قادسیه به زیارت خانه خدا می رود، و در راه طولانی جز از خدا، از کسی ترسی ندارد، به خدا چندان زنده می مانی که ببینی بابل (59) فتح شده و کاخهای سفید آن، به دست سربازان اسلام افتاده است.
عدی از مشاهده پیغمبر و اخلاق پسندیده و ملکات فاضله آن حضرت اسلام آورد و چندان در جهان زیست که دید کاخهای سفید بابل به دست سربازان مسلمان افتاده، و دید که زنی سوار شتر است و عازم حج بیت الله می باشد و از کسی هراسی به دل راه نمی دهد.
روزی عدی این ماجرا را نقل کرد در پایان گفت: به خدا عنقریب سومین وعده پیغمبر نیز به وقوع می پیوندد و چندان اموال دنیا در اختیار مسلمانان قرار گیرد که محتاجی نباشد به سراغ آن بیاید.
عدی عمری بسیار طولانی داشت و به سال (60) هجری بدرود حیات گفت. وی مردی رشید، خوش اندام و دلاور و از یاران بزرگ امیرالمؤمنین علیه السلام به شمار می رفت. در جنگهای جمل و صفین و نهروان رشادتها نمود و در دوستی و طرفداری از پیشوای بزرگ خود ثابت قدم و فداکار ماند. و چون خود بزرگ زاده بود، هواخواه بزرگان بود؟
بعد از شهادت آنحضرت، روزی به شام آمد و به ملاقات معاویه رفت. معاویه از راه سرزنش پرسید: ای عدی! پسرانت طریف و طراف و طرفه را چه کردی که با خود نیاوردی؟ گفت: همه در رکاب علی علیه السلام در جنگها کشته شدند.
معاویه گفت: پسر ابوطالب با تو منصفانه رفتار نکرد. زیرا پسران خود را سالم نگاه داشت اما فرزندان تو را به کشتن داد. عدی آن بزرگ زاده با شخصیت که انتظار چنین سخنی را نداشت، بی درنگ گفت: نه! من با علی علیه السلام انصاف نورزیدم که او شهید شد و من زنده ماندم!
دور از حریم کوی تو شرمنده مانده ام - شرمنده ام که چرا زنده مانده ام(60)