داستان های ما جلد اول

علی دوانی

پیروان معاویه

در زبان عربی که دارای ادبیاتی وسیع است، ناقه به معنی شتر ماده است، و جمل یعنی شتر نر.
بعد از جنگ صفین که میان امیرالمؤمنین علیه السلام ومعاویه در سرزمین صفین به وقوع یوست و طرفین بدون اخذ نتیجه به کوفه و شام بازگشتند، شتر سواری از مردم کوفه مرکز خلافت حضرت علی علیه السلام وارد شام پایتخت معاویه شد.
یکی از شامیان چون مرد کوفی را باشتر دید با وی گلاویز شد که ناقه مال من است و تو آن را در صفین هنگامی که در رکاب علی بودی از من گرفتی!
مرد کوفی منکر بود و شتر را از آن خود می دانست.
گروهی از شامیان نیز به طرفداری از مرد شامی برخاستند، و مرافعه را به حضور شخص معاویه بردند.
مرد شامی پنجاه نفر شاهد آورد که ناقه حاضر تعلق به او دارد و کوفی از او گرفته است.
شهود نیز موضوع را گواهی کردند! معاویه هم دستور داد ناقه را گرفتند و به شامی دادند
مرد کوفی که موضوع را چنین دید گفت: ای معاویه شهود همگی گفتند: این ناقه متعلق به این مرد است. در صورتی که اساساً این شتر ناقه نیست بلکه جمل است، ماده نیست، نر است، و این هم علامت آن!
معاویه گفت: با این وصف چون شهود گواهی داده اند و حکم صادر شده است باید اجرا شود!
سپس معاویه مرد کوفی را به خلوت طلبید و قیمت شتر را پرسید و دو برابر قیمت آن را به وی بخشید.
آنگاه به او گفت: از جانب من به علی بگو در جنگ آینده با صد هزار نفر از مردمی که میان شتر نر و ماده فرق نمی گذارند، با تو روبرو خواهم شد (51)

از علی آموز اخلاق عمل

سابقه ایمان و فداکاری امیرمؤمنان علیه السلام را در پیشرفت آئین اسلام چیزی نیست که احتیاج به شرح و بسط داشته باشد. زیرا مانند آفتاب نیمروز روشن و معلوم است.
با این وصف در شبی که می خواست جان به جهان آفرین تسلیم و به جهان باقی سفر کند و این قفس خاکی را به اسیران آن تسلیم نماید، به فرزند بزرگش حضرت امام حسن علیه السلام سفارش می کند که جنازه مرا در شهر کوفه دفن نکنید، و پیش از آنکه سپیده صبح بدمد، ببرید به سرزمین غری (واقع در حومه کوفه مرکز خلافت آن حضرت) و در آنجا به خاک بسپارید، و آن محل را از انظار پوشیده بدارید!
علیت سفارش حضرت در پنهان نگاه داشتن مرقد منورش این بود که می دانست چنانچه دشمنان و بدخواهانش که آن روز بیشتر فرقه خوارج بودند از حل دفن آن حضرت اطلاع یابند، از اسائه ادب و قصد سوء نسبت به آن تربت پاک خودداری نخواهند کرد.
بامداد روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری، پیش از آنکه هوا روشن شود، فرزندان مولای متقیان، امام حسن و امام حسین و جمعی از مردان شایسته اسلام و خواص درگاه آن حضرت بدن مرد نمونه اسلام را از کوفه حرکت دادند و در همین موضع که هم اکنون بارگاه پرافتخارش سر بر آسمان کشیده است، به خاک سپردند، آنگاه بعد از سوگواری پر شوری که بر آن تربت پاک به عمل آوردند، به سوی کوفه بازگشتند.
هنگام بازگشت نرسیده به شهر، صدای ناله جانسوزی شنیدند. معلوم شد پیرمردی نابیناست که زمین گیر شده و تاب و توان خود را از دست داده، و در آن حال زانوی غم بغل گرفته و سرشک اشک از دیدگان فرو می ریزد و گریه زاری می کند.
امام حسن (ع) جلوتر رفت و پرسید: ای پیرمرد چرا اینقدر بی تابی می کنی! و اینطور ناله و زاری می نمائی؟
پیرمرد گفت: ای آقا می بینی که من مردی نابینا و سالخورده ام و دسترسی به کسی ندارم و راه به جائی نمی برم.
- تاکنون چه می کردی، و چگونه می گذراندی؟
- ای آقا! مرد بزرگواری در این شهر بود که پیوسته به من سر می زد و آب و غذا برایم می آورد، ولی اکنون سه روز است که نیامده است و از او خبر ندارم!
- در این مدت از وی نپرسیدی که نامش چیست؟
- بارها نامش را می پرسیدم، ولی او هر بار می گفت: من بنده ای از بندگان خدا هستم. وقتی وارد این محل می شد، نوری از وی در این خانه می تابید، و احساس می کردم که در و دیواری از بوی خوش او، عطرآگین شده است.
همین که سخنان پیرمرد به اینجا رسید امام حسن و امام حسین (ع) و همراهان بی اختیار گریستند، و گفتند:
- ای پیرمرد! می دانی او کی بود؟
- نه! کی بود؟
او پدر بزرگوار ما بوده است.
- شما کیستید؟
- ما حسن و حسین نوادگان پیغمبر هستیم، و آن مرد بزرگ هم امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب پیشوای مسلمانان بود.
پیرمرد بی نوا فریاد کشید و گفت: عجب! چه که دیگر آن حضرت پیدا نیست به نزد من نمی آید؟
- ای پیرمرد! پدر ما در شب نوزدهم ضربت خورد، و سه روز بیمار بود و دیشب چشم از جهان فروبست، امروز او را دفن کردیم و اینک از سر قبر او برمی گردیم
پپیرمرد ناله کنان دست برد و دامن آنها را گرفت و گفت: آقازادگان عزیز! شما را سوگند می دهم به پدر بزرگوارتان که مرا ببرید بالین تربت پاک او.
امام حسن و امام حسین علیهما السلام و همراهان نیز به حال پیرمرد رقت بردند و از همانجا بازگشتند، و او را آوردند به سر مرقد منور امیرالمؤمنین علیه السلام.
همین که پیرمرد شنید که آنجا قبر مقدس امیرمؤمنان (ع) است، صورت خود را رومی ان تربت تابناک گذارد و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت، و در میان اشک و آه و ناله و فریاد می گفت: خدایا، تو را قسم می دهم به مقام عصمت و طهارت امیرالمؤمنین (ع) که مرگ مرا برسان، نمی خواهم بعد از آن حضرت یک لحظه زنده باشم.
پیرمرد بیچاره گریه می کرد و ناله می نمود و از خداوند تقاضای مرگ خود داشت. دیدند صدایش آرام شد و باز هم آرامتر تا بکلی نفسش بند آمد و نقش بر زمین شد.
همین که به سراغ او رفتند دیدند ندای حق را لبیک گفته و جان به جان آفرین تسلیم نموده است. امام حسن و امام حسین هم او را غسل دادند و کفن نمودند و در همانجا یعنی کنار مرقد منور امیرالمؤمنین (ع) به خاک سپردند.(52)

شکایت از فرماندار

بسر بن ابی ارطاة مردی سنگدل بود، به طوری که تاریخ اسلام کمتر به یاد دارد. این مرد خونخوار از دشمنان سرسخت امیرمؤمنان علی علیه السلام و یکی از سران لشکر معاویه پسر ابوسفیان بود.
بعد از جنگ معروف صفین که میان سپاه کوفه و شام به وقوع پیوست و پس از یکیال و نیم با حکمیت عمروعاص مشاور حیله گر معاویه، و ابوموسی اشعری پیرمرد سفیه، بدون اخذ نمتیجه پایان یافت، پیامبر بسربن ابی ارطاة را با سی هزار سرباز به حجاز و یمن که جزو قلمرو حکومت امیرالمؤمنین (ع) بود، فرستاد و گفت: در خط سیر خود هر جا به شیعیان علی دست یافتی، همه را تار و مار کن و اموال آنها را به یغما ببر و در این خصوص به بزرگ و کوچک آنها رحم مکن.
بسر نخست به مدینه آمد و از آنجا به مکه و طائف و یمن رفت و به هر شهر و قبیله ای که رسید جان و مال پیروان مولای متقیان را مورد تعرض قرار داد. خانه های بسیاری را آتش زد و مردم زیادی را از زندگی ساقط نمود. تنها سی هزار تن از شیعیان بی گگناه را که حاضر نبودند از حکومت ظالمانه معاویه اطاعت کنند، و گناهی جز پیروی مولا علی علیه السلام نداشتند، از دم شمشیر گذرانید.(53)
بعد از شهادت امیرالمؤمنین که معاویه بلامنازع، بر سراسر دنیای اسلام حکومت می کرد و فعال مایشاء بود، در میان جنایات زیادی که مرتکب شد، از جمله همین بسربن ابی ارطاة را به حکومت قبیله (همدان) که تیره ای از مردم یمن بودند و در حوالی کوفه سکونت داشتند منصوب نمود.
قبیله همدان در سفری که امیرمؤمنان از جانب پیغمبر اسلام (ص) برای تبلیغ به یمن تشریف برد، در یکروز به دست آن حضرت مسلمان شدند.
به همین جهت مرد و زن این قبیله و سایر نواحی یمن از شیعیان با اخلاص و صمیمی. و فدائیان جانباز امیرالمؤمنین به شمار می آمدند، و از این لحاظ سابقه درخشانی در تاریخ اسلام و تشیع دارند. اویس قرنی، مالک اشتر، کمیل بن زیاد و حارث همدانی از مردان مشهور آنجا هستند.
بسربن ابی ارطاة چون به محل مأموریت خومد آمد، به واسطه کینه دیرینی که با امیرمؤمنان (ع) و شیعیان آن حضرت داشت، و با اطلاع از سوابق تشیع مردم همدان، از ارتکاب هر گونه اعمال ضد انسانی و بیرحمی خودداری نکرد. مالیاتهای سنگینی بر آنها بست و تا می توانست با زور سرنیزه انها را شکنجه داد، هر کس لب به اعتراض و شکایت می گشود، اموالش را مصادره می نمود و سپس گردن می زد.
مردم بیچاره که می دانستند او از نزد معاویه با اختیارات تام آمده نخست ایستادگی نمودند، ولی کم کم از هر گونه دادخواهی مأیوس و جز اینکه با خود وی بسازند و بسوزند چاره ای ندیدند، کار به آنجا رسید که اغلب مردان در زیر بار تحمیلات ناروا و شکنجه های جانکاه به ستوه آمدند.
در آن زمان زنی شیردل به نام سوده دختر عماره که از زنان خردمند و سخنور همدان بود و دریای دلش از مهر و محبت مولای متقیان (ع) موج می زد، از مشاهده آن همه جنایات و بیدادگری بسر، کاسه صبرش لبریز شد و طاقتش طاق گردید. سوده می دید مردان و جوانان (همدان) چنان مرعوب بیدادگریهای بسر شده اند، که انتظار هر گونه اقدام مثبتی از طرف آنها بیهوده است.
در حقیقت او بالعیان می دید دیگر مردی نیست که بتواند از حقوق آنها دفاع کند، و شر این فرماندار ستمگر را از سرشان برطرف سازد.
سوده بعد از فکر زیاد با عزمی راسخ مردانه سوار شتر شد و راه طولانی شام را در پیش گرفت و یکراست وارد دربار (معاویه) شد، و از دربان خواست که برای ورود از معاویه اجازه بگیرد. همین که معاویه نام سوده را شنید، او را شناخت و اشعاری را که وی برای تشجیع فرزندان خود در جنگ صفین سروده و خوانده بود به خاطر آورد، سپس اجازه داد که او وارد شود.
معاویه به خاطر خواندن آن اشعار هیجان انگیز، از دیر زمانی کینه آن شیرزن را به دل گرفته بود و اینک با کمال خوش وقتی می دید که وی با پای خودش به دام افتاده است!
معاویه پرسید: هان ای سوده! این اشعار از تو است؟
- ای فرزند عماره! به هنگام رزم و در میدان جنگ، همچون پدر دلاورت به صفوف دشمن حمله کن!
- علی و حسین و جبهه آنها را یاری نما، و بینی پسر هند جگرخوار (معاویه) را به خاک مذلت بسای!
- پیشوای ما (علی) برادر پیغمبر (ص) خداست، و پرچمدار هدایت خلق و مجسمه ایمانست.
- ای فرزند! لشکر را پشت سر بگذار و پیشاپیش آن بایست، و با شمشیر کشیده و نیزه جگرسوز پیکار کن!
سوده گفت: آری! ای معاویه این اشعار را من گفته ام. من کسی نیستم که از حق و حقیقت منحرف گردم و از گفته خود پوزش بخواهم!
معاویه پرسید: انگیزه تو در آن روز بحرانی جنگ صفین در خواندن این اشعار و تهییج سپاه علی به جنگ با ما چه بود؟ گفت: انگیزه محبت علی (ع) و پیروی از حق بود!
معاویه که این شهامت را از وی دید گفت: به خدا من اثری از پیروی علی و محبت او در تو نمی بینم.
سوده چون دید این رشته سر دراز دارد گفت: ای معاویه! جنگ صفین تمام شده و آن اوضاع فراموش گشته، تو را به خدا از گذشته سخن به میان نیاور و آنرا نادیده انگار!
معاویه گفت: نه! نه! من کسی نیستم که گذشته را فراموش کنم، و سابقه تو و موقعیت علی و آنچه را از وی دیدم نادیده بیانگارم.
سوده گفت: نمی گویم فراموش کرده ای، ولی من به منظور دیگری از عراق به شام آمده و رو به تو آورده ام.
معاویه گفت: خوب اکنون بگو برای چه نزد ما آمده ای؟
سوده گفت: ای معاویه! تو امروز زمامدار مردم هستی، فکر نمی کنی فردای قیامتی در کار است و خداوند درباره حقوق از دست رفته مردم از تو بازخواست خواهد کرد؟!
ای معاویه! تو همواره مأمورینی را به سوی ما می فرستی که با خوش رقصی های خود تو را بفریبند و با قدرت تو بر ما ظلم کنند، و همچون خوشه های گندم ما را درو نمایند و از حیات و هستی ساقط گردانند.
این بسر پسر ابی ارطاة را که اخیراً به حکومت ما منصوب داشته ای از وقتی به میان ما آمده مردان ما را می کشد، و به زور اموال ما را تصاحب می کند.
اگر به ملاحظه تو نبود ما خود می توانستیم دستجمعی قیام کنیم و حساب او را تصفیه نمائیم، ولی من گفتم بهتر است که مستقیماً به تو مراجعه کنم و شکایت او را به نزد تو بیاورم، اکنون اگر او را عزل کنی از تو تشکر می کنم وگرنه تو را خواهم شناخت.
در اینجا معاویه کاسه صبرش لبریز شد و گفت: هان ای سوده! آنقدر جرأت پیدا کرده ای که در حضور من چنین کلماتی بر زبان می رانی و مرا از انقلاب قوم خود می ترسانی؟ هم اکنون دستور می دهم تو را با نهایت خواری بر شتری چموش سوار کنند و نزد بسر بن ارطاة باز گردانند تا هر طور صلاح می داند درباره ات حکم کند!
زن بیچاره با شنیدن این کلمات سر به زیر انداخت و لحظه ای سکوت کرد، سپس سر برداشت و در حالی که می گریست این دو شعر عربی بسیار عالی را خواند که ترجمه آن چنین است: (54)
- درود حق به روح پر فتوحی باد که چون قبر بدن او را در برگرفت، عدالت نیز با وی دفن گشت .
- او به حق سوگند خورده بود که جز حق و عدالت نپوید، و خود نیز با عدل و ایمان قرین بود.
معاویه پرسید: این شخص که بود؟ گفت: او امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب علیه السلام بود!
معاویه پرسید:ها! چطور؟ چرا در این موقع یاد علی افتادی ؟
سوده گفت: ای معاویه! یک سال علی (ع) شخصی را برای گرفتن زکوة به سوی قبیله ما اعزام داشت. گماشته نسبت به ما کمی اجحاف نمود. من برای شکایت از وی به نزد علی علیه السلام رفتم، دیدم ایستاده و می خواهد شروع به نماز کند.
چون متوجه من شد و دانست که ستمدیده ای به دادخواهی آمده است، وارد نماز نشد و با لطف و مهربانی مرا نزدیک طلبید و پرسید آیا حاجتی داری؟
عرض کردم: آری، این مرد که به سوی ما فرستاده ای به ما اجحاف می کند و من از وی شکایت دارم.
ای معاویه! همین که علی (ع) این سخن را شنید گریست، آنگاه دست به سوی آسمان برداشت و گفت: پروردگارا! گواه باش که من به این قبیل گماشتگان و مأمورین خطاکار دستور نداده ام که بر بندگانت ستم روا دارند و از مسیر حق و عدالت منحرف گردند!
سپس قطعه پوستی از جیب درآورد و این آیات قرآنی را در آن نوشت:
به نام خداوند بخشنده مهربان. دلیل روشنی از جانب خدایتان آمد. کم فروشی نکنید و از حق مردم چیزی نکاهید، و در روی زمین بعد از آنکه کارش به صلاح گرائید فساد ننمائید، صلاح شما همین است اگر بدانید. (55)آنچه خداوند برای شما گذاشته است، اگر ایمان داشته باشید، برای شما بهتر است، و من نگهدار شما نیستم(56)
و در ذیل آن نوشت: چون نامه من به تو رسید اموال بیت المال را نگاه دار تا دیگری به جای تو بفرستم و آنرا از تو بگیرد. علی (ع) با این نامه سرگشاده که به دست من داد حاکم خود را عزل کرد.
معاویه چون این داستان را شنید به کاتب خود گفت فرمانی برای این زن تا بسر بن ابی ارطاه درباره او انصاف روا دارد و با وی به عدالت رفتار کند!
سوده گفت: این فرمان را فقط برای من می نویسی، یا قوم من هم در آن سهیم هستند؟ معاویه گفت: فقط برای تو است.
سوده گفت این برای من مایه ننگ و عار و بسیار زشت و ناروا است. اگر یک فرمان عادلانه و عمومی می نویسی که همه از آن برخوردار باشند من آنرا می پذیرم، وگرنه بگذار من هم در سرنوشت قوم خود شریک باشم!
معاویه به کاتب گفت: بنویس که او و قومش مورد تعرض قرار نگیرند و آنچه از آنها برده اند پس دهند!
سپس در حالی که از روی تعجب و ناراحتی به سوده می نگریست گفت:
ای وای! چقدر سخنان علی شما را قویدل نموده و به شما جرأت و شهامت داده که در حضور من بدین گونه سخن می رانید؟(57)