داستان های ما جلد اول

علی دوانی

فرار از عدالت

روز اول ماه رمضان بود. اوضاع عمومی شهر بزرگ کوفه مرکز خلافت حضرت امیرالمؤمنین (ع) به واسطه این ماه گرامی، از هر جهت تغییر کرده بود. هر کسی خود را برای انجام وظایف دینی آماده ساخته، دسته دسته به طرف مسجد کوفه می رفتند، تا با زبان روزه به نماز و عبادت و تلاوت قرآن مجید مشغول گردند.
نجاشی شاعر نامی عراق، و از مردان سرشناس کوفه به شمار می آمد. وی در جنگ صفین ضمن این که به طرفداری امیر مؤمنان اشعار حماسه سرایان شام را پاسخ می داد، عملاً نیز با سپاه معاویه به جنگ پرداخت، و از این لحاظ خدمات شایانی انجام داد. با این وصف نجاشی مردی شاعر پیشه بود و از وسوسه نفس سرکش و تخیلات شاعرانه بر کنار نبود!
نجاشی روز اول ماه رمضان در حالی که سوار اسب بود از در خانه ابوسماک اسدی که مردی عیاش و هوس باز بود، گذشت و دید که ابوسماک جلو خانه اش نشسته است.
ابوسماک: ها نجاشی! آهنگ کجا داری؟
نجاشی: می خواهم به کناسه (کناسه، محله ای در شهر کوفه بوده است) بروم.
نجاشی از اسب به زیر آمد و در حالی که اطراف خود را می پائید، آهسته گفت: از سر شب گوسفند فربهی در تنور گذاشته ام و هم اکنون کاملاً پخته شده و از هر جهت آماده است!
نجاشی: چی؟ گوسفند پخته آنهم در روز اول ماه رمضان؟!
ابوسماک: نجاشی! دست از این حرفا بردار که حال شنیدنش را ندارم، دنیا دمی است و دم هم غنیمت است.
سخنان هوس پرور ابوسماک خوشگذران، چنان در روح سرکش و طبع غزل ساز نجاشی تأثیر بخشید که یکباره تسلط بر نفس و اعصاب خود را از دست داد!
نجاشی: خوب!
فقط همین گوسفند بریان است؟!
ابوسماک: نه! شرابی هم تهیه کرده ام و بتو می خورانم، شرابی که روح را نشاط می بخشد و مانند خون در رگها جریان پیدا می کند و انسان را به هیجان آورده غذا را در کام گوارا می سازد، و چندان لذت بخش است که با یک جرعه غمهای زمانه را از یاد می بری و بی اختیار لب به شعر و غزل می گشائی
با تلقین این سخنان هوس پرور، و هیجان انگیز، نجاشی سخت تحریک شد به طوری که نتوانست درنگ کند و هماندم از اسب پیاده شد و به اتفاق ابوسماک فاسق به درون خانه وی رفت. ابوسماک که در عالم خیال به واسطه تنهائی عیش خود را منغص می دید و اینک همدم خوبی به تورش خورده بود فی الفور سفره را گسترد. بره پخته، شراب کهنه، صاحب خانه عیاش و هوس باز، مهمان شاعر و دمساز، خانه هم خلوت، از هر جهت بساط عیش و هوسرانی مهیا بود!
ابوسماک و نجاشی در آن محل خلوت دور از چشم شحنه های شهر و غافل از رسوائی چند ساعت بعد و فارغ از کیفر فردا، نخست شروع به خوردن بره بریان کردند و شکمی از عزا در آوردند، سپس قدح های شراب را یکی پس از دیگری خالی نمودند، تا تنور شکم را همچنان گرم نگاه دارند. طولی نکشید که بر اثر افراط در خوردن بره و نوشیدن شراب، هر دو مست و خراب و لایعقل مانند مردگان به گوشه ای افتادند!
طرف عصر که تا حدی سبک شدند و آثار شراب آشکار گردید، از جای برخاستند و به رقص و پایکوبی و دست افشانی و خوانندگی و حرکات ناهنجار دیگر پرداختند.
سر و صدای آنها که از همه جا بی خبر بودند، از حریم آن خانه خلوت گذشت و به گوش همسایگان روزه دار رسید... کار به رسوائی کشید و سرانجام آن راز نهفته آشکار گردید! یکی از همسایگان که از عمل ننگین آنها، آنهم در ماه رمضان و محیط مسلمانان و مرکز حکومت، حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام سخت به هیجان آمده بود، فوراً جریان را به اطلاع آن حضرت رسانید. امیر مؤمنان علیه السلام سخت برآشفت، و بی درنگ عده ای را برای جلب آنها به طرف خانه ابوسماک فرستاد. فرستادگان خانه را محاصره کردند. در آن میان ابوسماک گریخت ولی نجاشی دستگیر شد.
هنگامی که نجاشی را به خدمت حضرت آوردند شب بود. به فرمان حضرت او را به زندان انداختند. بامداد فردا در برابر چشم انبوه مردمی که برای تماشای اجرای حد گرده آمده بودند، نجاشی را از زندان بیرون آوردند، و پس از اثبات جرم برهنه اش کردند و هشتاد تازیانه که در دین مقدس اسلام حد شرابخوار است بر بدنش نواختند، سپس بیست ضربه دیگر نیز بر آن افزودند.
نجاشی با اینکه بی حال شده بود گفت: یا امیرالمؤمنین! هشتاد تازیانه حد میگساری بود، بیست ضربه دیگر برای چه بود؟ فرمود: بیست ضربه اضافی به خاطر این است که این عمل زشت را در ماه مبارک رمضان مرتکب شده ای و احترام ماه خدا را نگاه نداشتی!
نجاشی از مردم یمن بود. یمنی ها در دوستی امیر مؤمنان علیه السلام مشهور بودند، بسیاری از بزرگان اصحاب و سران لشکر حضرت امیر از قبایل یمن بودند و در کوفه می زیستند.
نجاشی مرد گمنامی نبود، سرشناس بود، فامیل داشت، قبیله و عشیره داشت، قبل از این واقعه هم سابقه بدنامی نداشت. قبیله او به وجود شاعر گرانمایه خود افتخار می کردند. به همین جهت تازیانه خوردن نجاشی زبان گویای آنان، آنهم در ملاء عام و به دستور امیر مؤمنان، برای آنها بسیار گران تمام شد، و بزرگان قوم را بر سر خشم آورد.
از جمله طارق بن عبدالله نهدی که در میان قبیله نجاشی از همه کس به وی نزدیکتر بود، به خدمت حضرت شرفیاب شد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! ما مردم یمن از دوستان مخلص و شیعیان باسابقه و متحد شما هستیم، و تاکنون به دوستی و علاقمندی شما مفتخر بوده ایم. به همین جهت انتظار نداشتیم ما را با کسانی که حضرتت را دشمن می دارند، به یک چشم بنگری! ولی امروز دیدیم که میان ما و مخالفین خود فرق نگذاشتی و سابقه دوستی و تشیع ما را نادیده گرفتی.
نجاشی مرد نامی ما را در زیر ضربات شلاق پیش روی دوست و دشمن خوار کردی و آبرو و حیثیت ما را به خطر انداختی. اکنون بیم آن داریم که ناگزیر شویم راهی در پیش بگیریم که سر از جهنم در آورد! حضرت با شهامت مخصوص به خود فرمود: ای برادر نهدی! خداوند در قرآن فرموده وانها لکبیرة الاعلی الخاشعین اجرای عدالت و انجام فرمان الهی برای گناهکاران بزرگ و سنگین است و تنها مردم خداشناس و پرهیزکار آنرا تحمل می کنند!
مگر من چه کردم؟ نجاشی مردی است که به خود جرأت داده و مرتکب معصیت الهی شده است. من هم مطابق دستور شروع مطهر، حد کار شنیع او را که کفاره گناهانش می باشد بر وی جاری ساختم. خداوند در قرآن می فرماید: ولا یجرمنکم شنآن قوم ان لا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی رنجش و بغض طائفه ای شما را از تحمل اجرای عدالت باز ندارد، عدالت پیشه سازید که به تقوی نزدیکتر است.
طارق در برابر منطق محکم و عادلانه حضرت جوابی نداشت، درنگ را هم جایز ندانست. از اینرو خشمگین از نزد حضرت رفت. در بین راه به مالک اشتر برخورد نمود. مالک از مردان برگزیده اسلام و سردار لشکر حضرت امیر بود، و خود نیز از مردم یمن و قبیله طارق و نجاشی به شمار می آمد.
مالک اشتر پرسید: ای طارق! شنیدم به امیرالمؤمنین علیه السلام گفتی: دلهای ما را از محبت خود تهی ساختی و با شلاق زدن نجاشی امور ما را مختل نمودی؟ گفت: آری.
مالک گفت: به خدا قسم اینطور نیست، دلهای ما آماده پذیرش محبت اوست و امور ما بسته به میل و فرمان حضرتش می باشد. طارق از سخنان مالک خشمناک شد و گفت: ای مالک! عنقریب خواهی دید چنین نیست که تو می گوئی.
شب هنگام که شهر کوفه در تاریکی فرو رفته بود، طارق و نجاشی که تاب اجرای حق و عدالت حکومت مولای متقیان علیه السلام را نداشتند، گریختند و در شام به معاویه پسر ابوسفیان، حکمران سوریه که پناهگاه مجرمین و خائنین بود پیوستند...
دربانهای معاویه با مسرت ورود آنها را به وی اطلاع دادند، و بلافاصله به مجلس معاویه دشمن سرسخت علی علیه السلام در آمدند. رؤسا و اعیان شام نیز در مجلس حضور داشتند.
معاویه طبق معمول به خوبی آنها را پذیرفت و با چرب زبانی از آنها تفقد نمود و خوش آمد گفت، و در ضمن هم به امیرالمؤمنین علیه السلام اهانت کرد و سخنان زشتی به زبان آورد.
طارق که در حقیقت از عدل علی گریخته و به دیار معاویه روی آورده بود، تاب نیاورد و گفت: ای معاویه! سخنان من تو را خشمگین نسازد، ما از نزد پیشوای پرهیزکار عادلی آمده ایم، و کسی را ترک گفته ایم که گروهی از بهترین و پاکیزه ترین اصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله وسلم پیرامون او را گرفته اند، مردانی که همواره سعی در هدایت خلق و بزرگداشت دین خدا دارند، و جز انجام دستورات دینی چیزی نمی شناسند، و توجهی به علایق دنیا ندارند، همه گونه خوبیها در میان آنهاست، نه پیمانی شکسته اند و نه به کسی ستم نموده اند. ای معاویه! هر کس از علی علیه السلام روی برتافته و دوری گزیده، به خاطر تلخی حق و دنیاپرستی خودش بوده است
ای معاویه! هر چند امروز من از علی علیه السلام کنار گرفته و به اینجا آمده ام، ولی این را بدان که نمی توانم آنچه درباره علی علیه السلام گفتی نادیده بگیرم و لب فرو بندم!
سخنان طارق برای معاویه بسیار گران بود و او را بر سر خشم آورد، ولی با حزم و احتیاط را از دست نداد و با خون سردی گفت: من قصد بدی نداشتم و آنچه گفتم بدون اختیار برزبانم جاری شد.
همین که مجلس بهم خورد و مجلسیان بیرون رفتند، دو نفر از اعیان شام، طارق را سرزنش کردند و گفتند: این چه سخنانی بود که به امیرالمؤمنین معاویه گفتی؟!
طارق گفت: به خدا وقتی معاویه، علی علیه السلام را که نزد ما در دنیا و آخرت، از او بهتراست، به زشتی یاد کرد. چنان بر من گران آم د که اگر زمین می شکافت و مرا در کام خود فرو می برد خوشتر که زنده باشم و آن سخنان تکان دهنده را از وی بشنوم!(50)

پیروان معاویه

در زبان عربی که دارای ادبیاتی وسیع است، ناقه به معنی شتر ماده است، و جمل یعنی شتر نر.
بعد از جنگ صفین که میان امیرالمؤمنین علیه السلام ومعاویه در سرزمین صفین به وقوع یوست و طرفین بدون اخذ نتیجه به کوفه و شام بازگشتند، شتر سواری از مردم کوفه مرکز خلافت حضرت علی علیه السلام وارد شام پایتخت معاویه شد.
یکی از شامیان چون مرد کوفی را باشتر دید با وی گلاویز شد که ناقه مال من است و تو آن را در صفین هنگامی که در رکاب علی بودی از من گرفتی!
مرد کوفی منکر بود و شتر را از آن خود می دانست.
گروهی از شامیان نیز به طرفداری از مرد شامی برخاستند، و مرافعه را به حضور شخص معاویه بردند.
مرد شامی پنجاه نفر شاهد آورد که ناقه حاضر تعلق به او دارد و کوفی از او گرفته است.
شهود نیز موضوع را گواهی کردند! معاویه هم دستور داد ناقه را گرفتند و به شامی دادند
مرد کوفی که موضوع را چنین دید گفت: ای معاویه شهود همگی گفتند: این ناقه متعلق به این مرد است. در صورتی که اساساً این شتر ناقه نیست بلکه جمل است، ماده نیست، نر است، و این هم علامت آن!
معاویه گفت: با این وصف چون شهود گواهی داده اند و حکم صادر شده است باید اجرا شود!
سپس معاویه مرد کوفی را به خلوت طلبید و قیمت شتر را پرسید و دو برابر قیمت آن را به وی بخشید.
آنگاه به او گفت: از جانب من به علی بگو در جنگ آینده با صد هزار نفر از مردمی که میان شتر نر و ماده فرق نمی گذارند، با تو روبرو خواهم شد (51)

از علی آموز اخلاق عمل

سابقه ایمان و فداکاری امیرمؤمنان علیه السلام را در پیشرفت آئین اسلام چیزی نیست که احتیاج به شرح و بسط داشته باشد. زیرا مانند آفتاب نیمروز روشن و معلوم است.
با این وصف در شبی که می خواست جان به جهان آفرین تسلیم و به جهان باقی سفر کند و این قفس خاکی را به اسیران آن تسلیم نماید، به فرزند بزرگش حضرت امام حسن علیه السلام سفارش می کند که جنازه مرا در شهر کوفه دفن نکنید، و پیش از آنکه سپیده صبح بدمد، ببرید به سرزمین غری (واقع در حومه کوفه مرکز خلافت آن حضرت) و در آنجا به خاک بسپارید، و آن محل را از انظار پوشیده بدارید!
علیت سفارش حضرت در پنهان نگاه داشتن مرقد منورش این بود که می دانست چنانچه دشمنان و بدخواهانش که آن روز بیشتر فرقه خوارج بودند از حل دفن آن حضرت اطلاع یابند، از اسائه ادب و قصد سوء نسبت به آن تربت پاک خودداری نخواهند کرد.
بامداد روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری، پیش از آنکه هوا روشن شود، فرزندان مولای متقیان، امام حسن و امام حسین و جمعی از مردان شایسته اسلام و خواص درگاه آن حضرت بدن مرد نمونه اسلام را از کوفه حرکت دادند و در همین موضع که هم اکنون بارگاه پرافتخارش سر بر آسمان کشیده است، به خاک سپردند، آنگاه بعد از سوگواری پر شوری که بر آن تربت پاک به عمل آوردند، به سوی کوفه بازگشتند.
هنگام بازگشت نرسیده به شهر، صدای ناله جانسوزی شنیدند. معلوم شد پیرمردی نابیناست که زمین گیر شده و تاب و توان خود را از دست داده، و در آن حال زانوی غم بغل گرفته و سرشک اشک از دیدگان فرو می ریزد و گریه زاری می کند.
امام حسن (ع) جلوتر رفت و پرسید: ای پیرمرد چرا اینقدر بی تابی می کنی! و اینطور ناله و زاری می نمائی؟
پیرمرد گفت: ای آقا می بینی که من مردی نابینا و سالخورده ام و دسترسی به کسی ندارم و راه به جائی نمی برم.
- تاکنون چه می کردی، و چگونه می گذراندی؟
- ای آقا! مرد بزرگواری در این شهر بود که پیوسته به من سر می زد و آب و غذا برایم می آورد، ولی اکنون سه روز است که نیامده است و از او خبر ندارم!
- در این مدت از وی نپرسیدی که نامش چیست؟
- بارها نامش را می پرسیدم، ولی او هر بار می گفت: من بنده ای از بندگان خدا هستم. وقتی وارد این محل می شد، نوری از وی در این خانه می تابید، و احساس می کردم که در و دیواری از بوی خوش او، عطرآگین شده است.
همین که سخنان پیرمرد به اینجا رسید امام حسن و امام حسین (ع) و همراهان بی اختیار گریستند، و گفتند:
- ای پیرمرد! می دانی او کی بود؟
- نه! کی بود؟
او پدر بزرگوار ما بوده است.
- شما کیستید؟
- ما حسن و حسین نوادگان پیغمبر هستیم، و آن مرد بزرگ هم امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب پیشوای مسلمانان بود.
پیرمرد بی نوا فریاد کشید و گفت: عجب! چه که دیگر آن حضرت پیدا نیست به نزد من نمی آید؟
- ای پیرمرد! پدر ما در شب نوزدهم ضربت خورد، و سه روز بیمار بود و دیشب چشم از جهان فروبست، امروز او را دفن کردیم و اینک از سر قبر او برمی گردیم
پپیرمرد ناله کنان دست برد و دامن آنها را گرفت و گفت: آقازادگان عزیز! شما را سوگند می دهم به پدر بزرگوارتان که مرا ببرید بالین تربت پاک او.
امام حسن و امام حسین علیهما السلام و همراهان نیز به حال پیرمرد رقت بردند و از همانجا بازگشتند، و او را آوردند به سر مرقد منور امیرالمؤمنین علیه السلام.
همین که پیرمرد شنید که آنجا قبر مقدس امیرمؤمنان (ع) است، صورت خود را رومی ان تربت تابناک گذارد و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت، و در میان اشک و آه و ناله و فریاد می گفت: خدایا، تو را قسم می دهم به مقام عصمت و طهارت امیرالمؤمنین (ع) که مرگ مرا برسان، نمی خواهم بعد از آن حضرت یک لحظه زنده باشم.
پیرمرد بیچاره گریه می کرد و ناله می نمود و از خداوند تقاضای مرگ خود داشت. دیدند صدایش آرام شد و باز هم آرامتر تا بکلی نفسش بند آمد و نقش بر زمین شد.
همین که به سراغ او رفتند دیدند ندای حق را لبیک گفته و جان به جان آفرین تسلیم نموده است. امام حسن و امام حسین هم او را غسل دادند و کفن نمودند و در همانجا یعنی کنار مرقد منور امیرالمؤمنین (ع) به خاک سپردند.(52)