داستان های ما جلد اول

علی دوانی

بگذارید آب بردارند!

صفین منطقه ای در ساحل شمالی نهر فرات واقع در خاک سوریه نزدیک قنسرین است.
در این موضع، به سال 38 ه جنگی میان قوای معاویه و نیروهای امیرمؤمنان علیه السلام به وقوع پیوست، که یکی از مهمترین پیکارهای تاریخ به شمار می رود.
در جنگ صفین یکصد و بیست هزار سرباز که معاویة بن ابی سفیان حکمران دمشق از قلمرو خود یعنی سوریه و اردن و لبنان و فلسطین و جزیره قبرس گرد آورده بود، با یکصد هزار سپاهی که امیرالمؤمنین علیه السلام از عراق و حجاز و یمن بسیج نموده بود با هم مصاف دادند(44).
این بزرگترین لشکرکشی تاریخ اسلام تا آن موقع بود که بواسطه سرکشی معاویه حاکم شام و تجزیه شامات از حکومت مرکزی امیر مؤمنان انجام گرفت.
همینکه امیرالمؤمنین از فرات گذشت و قدم به خاک سوریه گذاشت دو نفر از افسران خود به نامهای زیاد بن نضر و شریح بن هانی را با دوازده هزار نفر به جلوداری معاویه گسیل داشت.
آنها در میان راه به پیشقراولان معاویه به سرکردگی افسر معروف ابوالاعور اسلمی برخورد نمودند، و از وی خواستند به جبهه امیرالمؤمنین به پیوندد، ولی او دعوت آنها را رد کرد.
فرماندهان علی علیه السلام از حضرت کسب تکلیف نمودند.
امیرالمؤمنین علیه السلام مالک اشتر را مأمور ساخت که به سرعت با قسمتی از سپاه به کمک پیشقراولان عراق بشتابد و خود فرماندهی ایشان را به عهده گیرد.
امام علیه السلام به مالک فرمان داد آغاز به جنگ نکند بلکه تا سرحد امکان، اتمام حجت نماید و آنها را نصیحت کند تا راه هر گونه عذری به روی آنها بسته شود.
آنگاه فرمود باید دو فرمانده یاد شده یکی زیاد بن نضر و دیگری شریح بن هانی تحت فرماندهی وی قرار گیرند، جداگانه نیز فرمانی به وسیله قاصد برای آنها فرستاد و مستقیماً ایشان را مأمور ساخت تا از مالک اشتر اطاعت نمایند. مالک دستور فرمانده عالی خود را به کار بست و در رأس قوای خود در برابر نیروهای شام به سرکردگی ابوالاعور اسلمی قرار گرفت.
اوائل شب ابوالاعور ناگهان بر آنها حمله برد و به دنبال آن پیکار سختی در گرفت. سوارکاران با پیاده ها و پیادگان با سواره ها سه روز با هم جنگیدند چندین نفر از جنگجویان شام و افسران ایشان به قتل رسید.
در آن گیر و دار مالک اشتر فریاد می زد وای بر شما ابوالاعور را به من نشان دهید، ولی ابوالاعور از روبرو شدن با مالک وحشت داشت به همین جهت از مبارزه با وی خودداری کرد و با بقیه سپاهش عقب نشست.
مالک، ابوالاعور را تعقیب کرد ولی در صفین متوجه شد که او ساحل فرات را در اشغال دارد.
مالک در حالیکه چهار هزار نفر از دلاوران سپاه خود را تحت فرمان داشت، با یک حمله مردانه ابوالاعور و سربازان او را از بستر فرات متفرق ساخت، ولی چون در همان هنگام سپاهیان اصلی معاویه سر رسیدند، فرات را رها نمود و به علی علیه السلام پیوست.
معاویه با سپاه انبوه خود نقاط حساس سوق الجیشی و مرتفعات صفین را اشغال نمود و در آنجا فرود آمد.
همان روز دستور داد ابوالاعور تا زود است سواحل فرات را اشغال کند و آب را به روی سربازان امیرالمؤمنین ببندد!
به دنبال این فرمان سپاهیان شام به سرکردگی ابوالاعور سواره و پیاده مانند مور و ملخ زره پوشان و نیزه به دست در حالی که کلاه خود به سر داشتند و تیراندازان را در صف مقدم قرار داده بودند، مجدداً ساحل فرات را اشغال نموده، و میان آب و سپاهیان علی علیه السلام فاصله انداختند.
در همین اوقات سپاهیان علی علیه السلام به صفین رسیدند و نقطه ای را برای فرود آمدن انتخاب کردند و آنجا را لشکرگاه ساختند.
هماندم عده ای از جنگ آوران سپاه حضرت در حالیکه سوار بودند در برابر جبهه معاویه قرار گرفتند، تا ایشان را هدف تیرهای مرگبار خود قرار دهند.
ولی امیرالمؤمنین علیه السلام آنها را از این کار برحذر داشت و فرمود شما جنگ را آغاز نکنید.
وقتی ذخیره آب سربازان عراق به پایان رسید، و در مضیقه بی آبی قرار گرفتند، عده ای از سربازان جوان برای آوردن آب روانه فرات شدند، ولی شامیان راه بر آنها بستند.
آنها نیز برگشتند و موضوع را به امیرالمؤمنین علیه السلام گزارش دادند.
حضرت صعصة بن صوهان یکی از افسران بزرگ خود را که از سخنوران نامی نیز بود فرا خواند و فرمود: برو معاویه را ملاقات کن و به وی بگو ما تازه از راه رسیده ایم و نمی خواهیم قبل از گفتگوی با شما اقدام به جنگ کنیم.
ولی مثل این که طوری جبهه گرفته ای که می خواهی به نبرد مبادرت ورزی؟
دستور بده سربازانت بستر فرات را بگشایند تا ما دسترسی به آب پیدا کنیم.
ما می خواهیم تو را به صلح و ترک جنگ دعوت نمائیم و پس از مذاکرات رأی خود را اظهار کنیم، تا معلوم شود که شما و ما به چه منظوری به اینجا آمده ایم.
اگر مایل به جنگ باشی و بخواهی مردم را وارد نبرد نمائی تا معلوم شود که هر کس دسترسی به آب دارد پیروز است، ما نیز آماده ایم.
صعصعه پیام حضرت را به معاویه ابلاغ نمود. معاویه از مشاورانش پرسید: به نظر شما چه باید کرد؟
ولید بن عقبه برادر مادری عثمان که خداوند در قرآن او را فاسق نامیده است گفت: همانطور که اینان آب را به روی عثمان بستند، تو نیز آب را به روی ایشان ببند تا از تشنگی بمیرند(45).
ولی عمروعاص سیاستمدار معروف و مشاور مخصوص معاویه به وی توصیه کرد مانع آب از سپاهیان علی علیه السلام نشود و گفت: آنها هرگز تشنه نخواهند ماند که تو سیراب باشی!
عبدالله بن ابی سرح برادر شیری عثمان در تأیید نظر ولید بن عقبه گفت بهر قیمت هست نگذارید آنها دسترسی به آب پیدا کنند، امیدوارم خداوند در سرای دیگر آب به آنها ندهد.
صعصعة بن صوهان سفیر امیرالمؤمنین گفت: خداوند در سرای دیگر تبهکاران شرابخوار را محروم می سازد. ای عبدالله حق داری، چون علی علیه السلام تو و این فاسق (ولید) را به جرم شرابخواری تازیانه زده است. پس اگر کینه حضرت را به دل بگیری بی جهت نیست!
حضار مجلس صعصعه را به باد دشنام گرفتند و تهدیدش کردند، ولی معاویه گفت کاری به او نداشته باشید، چون سفیر است.
سربازان علی علیه السلام یک شبانه روز بدون آب به سر بردند. سرانجام مردی از اهل شام به نام (سلیل بن عمرو) خطاب به معاویه این اشعار را سرود:
- ای معاویه آنچه امروز سلیل می گوید بشنو،
گفته من بعدها تأویل خواهد شد.
- آب را از یاران علی دریغ بدار،
و نگذار آنها به آب برسند تا با خواری بمیرند.
- و بگذار آنها با تشنگی بقتل رسند،
چنانکه (عثمان) را کشتند و قصاص هم کاری خوبی است
- پس آب را از آنها منع کنید،
که با تشنگی از پای در خواهند آمد
معاویه به سلیل گفت: نظر من نیز همین است که تو گفتی نه آنچه عمروعاص می گوید. عمروعاص گفت: ای معاویه! بگذار سربازان علی آب بردارند. علی کسی نیست که تشنه بماند و تو سیرآب باشی!
می دانی که علی پهلوان دلاوری است. جنگاوران عراق و حجاز نیز با وی هستند، و من و تو شنیده ایم که او می گفت: اگر من چهل مرد مبارز می داشتم، نمی گذاشتم خانه ام را اشغال کنند و حقم را غصب نمایند.
در این هنگام اهل شام از اینکه ساحل فرات را محاصره کرده اند، و سپاهیان عراق در مضیقه بی آبی قرار دارند، فوق العاده خوشحال بودند. معاویه به آنها گفت: ای مردم شام! بخدا این آغاز پیروزی است.
خدا مرا و پدرم ابوسفیان را سیراب نگرداند اگر بگذاریم سپاه علی یک قطره آب بنوشند تا همگی هلاک شوند. اهل شام نیز سخت مسرور گشتند.
در این موقع یک مرد پرهیزکار شامی به نام معری بن اقبل که اصلاً یمنی بود از قبیله همدان(46) بود و با عمروعاص سابقه دوستی داشت برخاست و گفت: ای معاویه! شما چون زودتر به اینجا رسیدید توانستید فرات را اشغال کرده و آب را به روی آنها ببندید، ولی بخدا قسم اگر بر شما سبقت گرفته بودند و فرات را در اختیار داشتند، اجازه می دادند آب بردارید. آیا منظور عمده شما اینست که آب فرات را بر سپاهیان علی ببندید؟
فکر نمی کنید اگر آنها فرصت یافتند شما را به همین سرنوشت دچار سازند؟!
در میان سپاهیان ایشان افراد ضعیف و مزدور و بی گناه نیز وجود دارند.
چرا آب به روی آنها می بندید؟ بخدا این اولین ظلمی است که مرتکب می شوید.
تو با این کار افراد ترسو را تشجیع و عناصر مردد را مصمم و کسانی را که میل ندارند با تو بجنگند بر دوش خود سوار می کنی! معاویه از سخنان این مرد پارسا سخت برآشفت و جواب او را به درشتی داد و عمروعاص هم او را مورد عتاب قرار داد. مرد همدانی نیز اشعاری به این مضمون گفت و شب هنگام به امیرالمؤمنین علیه السلام پیوست.
- درد معاویه و عمروعاص را چیزی درمان نمی کند،
مگر سرزنش که عقل را حیران می کند.
- و ضربتی مهلک و کوبنده ای بر آنها،
هنگامی که خونها بهم در آمیزد.
- لازم نیست من تا ابد تابع پسر هند باشم.
دیگر نه سرزنش به درد او می خورد و نه محبت اثر دارد.
- هر چه من عمرو و همفکرانش بگویم پوچ است،
ای پسر هند! پرده بالا رفته و دیگر چیزی پوشیده نیست.
- آیا فرات را به روی مردانی می بندی،
که نیزه های جگرسوز در دست و شمشیرهای آهنین حمایل دارند؟
- به این امید نشسته ای که علی در مجاورت شما، بدون آب بماند ولی احزاب شام سیراب باشند؟!
در این هنگام یکی از سربازان عراق جلو آمد و در حالیکه بقیه سپاهیان را مخاطب ساخته بود اشعاری به این مضمون سرود:
- آیا نشسته اید که اهل شام آب را به روی ما ببندند،
با اینکه نیزه ها و سپرها در دست داریم؟
- با اینکه نیزه به دست و سوار اسب هستیم،
و زره پوشیده و شمشیرها آویخته ایم.
- و با اینکه در میان ما علی نیرومند هست،
که هیچگاه از هجوم لشکرها بیم نداشته است
- ما همانها هستیم که دمار از روزگار،
طلحه و زبیر در جنگ جمل در آوردیم.
- پس نه دیروز از پهلوانان ترسیدیم،
و نه امروز بیمی به دل راه می دهیم.
- نه عراق و نه حجاز روزی جز امروز،
ندارند، پس هدف را سخت در هم بکوبید.
شب دوم فرا رسید و سپاهیان علی علیه السلام همچنان تشنه و بی آب بودند حضرت نیز از تشنگی افراد سپاهش سخت در خشم بود.
در این موقع اشعث بن قیس از افسران قدیمی به حضور امیرالمؤمنین رسید و گفت: با اینکه تو در میان ما هستی و شمشیرها در دست داریم، باید آنها آب را از ما دریغ بدارند؟
اجازه بده که به آنها حمله ببریم و تا آنها را عقب نرانیم باز نگردیم.
مالک اشتر را هم مأمور کن که با نفرات خود ما را زیر نظر بگیرد و در لحظه عمل یورش ببرد.
حضرت فرمود: آماده شوید. تا اینجا دیگر به آنها فرصت نمی دهیم. آنها می خواهند با این کار شما را به جنگ بکشد، یا از تشنگی از پا در آیید و با خواری شکست بخورید، یا اینکه به جای آب شمشیرها را از خون آنها سیراب کنید.
با عزمی راسخ حمله کنید که مرگ شرافتمندانه بهتر از زندگی با ننگ و ذلت است.
معاویه عده ای گمراه و نادان را با خود آورده و حقیقت را از ایشان کتمان داشته تا آنها را به دست مرگ بسپارد و خود کامروا باشد. با صدور این فرمان، اشعث قیس در میان سپاه بانگ زد و گفت:
هر کس آب یا مرگ می خواهد اول صبح را آماده سازد که من آهنگ فرات دارم. (47)
مالک اشتر خم با سواران خود آمد و در نقطه ای که امیرالمؤمنین تعیین فرموده بود قرار گرفت.
در این هنگام اشعث قیس فریاد زد: ای ابوالاعور! کنار برو تا آب برداریم و گرنه جواب شما را با شمشیر خواهیم داد.
ابوالاعور گفت: به خدا ما دست بردار نیستیم تا شمشیرها به کار افتد و معلوم شود کدام گروه بر جای می ماند!
درست در همین هنگام مالک اشتر با رزمندگان دلیر و نفرات تحت فرماندهی خود یکباره حمله بردند و با انبوه سپاهیان معاویه که خط نفوذ ناپذیری در کرانه فرات به وجود آوردند در آمیخته و با تیر و نیزه و شمشیر پیکار نمودند.
این نبرد سهمگین چندان به طول انجامید تا سپاهیان شام مقاومت را از دست دادند و از اطراف فرات عقب نشستند و بدین گونه فرات به دست سربازان مالک استر افتاد!
لحظه انتقام فرا رسیده بود، اینک یکصد و بیست هزار سپاهی شام با چهار پایان ایشان از آب محروم مانده اند. سربازان علی (ع) با توجه به همین موضوع گفتند: به خدا اکنون که به آب دست یافته ایم تلافی خواهیم کرد و نخواهیم گذاشت شامیان آب بردارند.
ولی امیرالمؤمنین (ع) فرمود: نه! مادامی که شمشیر در دست ماست نیازی به این کار نیست.
شما به قدر احتیاج آب بردارید و به لشگرگاه خود بازگردید و بگذارید آنها از آب خدا استفاده کنند. آنها را از آب منع نکنید بگذارید آب بردارند (48)

ماجرای حکمین

یکی از حوادث بزرگ و اسف انگیز دوران خلافت امیرالمؤمنین (ع) ماجرای جنگ معروف صفین است که بر اثر نادانی و لجاجت گروهی از لشگریان آن حضرت، و حکمیت غلط ابوموسی اشعری و خدعه و نیرنگ عمروعاص نمایندگان سپاه عراق و شام بدون اخذ نتیجه پایان یافت؛ و مسیر حق و باطل را منحرف ساخت.
جنگ صفین که در سال 36 هجری میان سپاه به سرکردگی معاویه بن ابی سفیان و سپاه عراق به فرماندهی علی (ع) روی داد دومین جنگی است که بعد از روی کار آمدن آن پیشوای عالیقدر اسلام به وقوع پیوست.
علت وقوع جنگ مزبور این بود که چون جنگ نخست (جمل) که در نزدیکی بصره میان آن حضرت و آشوبگران داخلی به تحریک طلحه و زبیر و عایشه زوجه پیغمبر درگرفت و سرانجام با پیروزی علی (ع) و شکست آشوبگران خاتمه یافت، معاویه که در زمان عثمان به حکومت سوریه رسیده بود، از آینده خود و نضج گرفتن کار امیر مؤمنان سخت بیمناک شد.
زیرا امیر مؤمنان (ع) بعد از آنکه زمام امور مسلمین را به دست گرفت، بلافاصله تمام حکام ستمگر عثمان را که دارای سوابق سوء و فساد اخلاق بودند، از کار برکنار ساخت.
معاویه چون از بیعت مردم با علی (ع) و فرمان عزل خود اطلاع یافت، از اطاعت امیر مؤمنان سرپیچید و با آن حضرت درباره خلافت اسلامی به رقابت برخاست و تجزیه ایالت سوریه را از قلمرو حکومت علی (ع) اعلام داشت.
معاویه که در حیله و تزویر و نیرنگ مشهور و زبانزد خاص و عام بود، برای این که پایه های لرزان تخت حکومت خود را محکم کند، پیراهن خون آلود عثمان را که نعمان بن بشیر از مدینه آورده بود بهانه کرد، و با نشان دادن آن به مردم نادان و لاابالی شام که کورکورانه از وی پیروی می کردند، آنها را بر ضد امیرمؤمنان (ع) شورانید، و چنین وانمود کرد که آن حضرت در واقعه قتل عثمان دست داشته است. در صورتی که عثمان را مسلمانان و جیره خواران خود وی که از ظلم و تعدی حکومت او و اجحاف حکام و بستگانش به ستوه آمده بودند، به قتل رسانیدند، و علی (ع) کوچکترین دخالتی در قتل وی نداشته است.
بر سر این موضوع میان آن حضرت و معاویه نامه ها و فرستادگانی رد و بدل شد، و چون سودی نبخشید و معاویه آن پیشوای عادل را به جنگ تهدید کرد، علی (ع) نیز تصمیم گرفت که با وی که یک فرد فتنه انگیز و مفسده جو بود پیکار کند.
معاویه پس از تهیه مقدمات کار، همراه عمروعاص که از مردان زیرک و نیرنگ باز زمانه بود، و او را با رشوه های کلان و وعده حکومت مصر فریفته و با خود همراه کرده بود، با یکصد و بیست هزار سپاهی از شام حرکت نموده و در سرزمین صفین واقع در کنار نهر فرات نزدیک مرز شام و عراق فرود آمد.
چند روز بعد علی (ع) نیز از مقر خود کوفه، با یکصد هزار سپاه که در میان آنها جمعی از یاران نیک نام و بزرگوار پیغمبر و مردان پرهیزکار اسلام مانند عماریاسر، عبدالله بن عباس، حجر بن عدی، و عدی بن حاتم طائی و مالک اشتر وجود داشت، وارد صفین شد.
این دو سپاه قریب یکسال و نیم سرگرم زد و خورد رزم بودند.در این مدت هنگام مبارزات تن بتن گروهی از آن بدست نیامد. سرانجام در یکی از روزهای آخر امیر مؤمنان (ع) دستور صادر فرمود که با یک حمله همگانی و سریع کار آن سپاه آشوبگر را یکسره نمایند، و شخصاً نیز با حملات پی در پی جناح راست و چپ لشکر شام را در هم شکافت، و آنها را پراکنده ساخت، و تا قلب لشکر پیش تاخت.
مالک اشتر سردار معروف آن حضرت و ستون تحت فرماندهی وی نیز در آن روز جانفشانیها کردند و حملات سهمناکی را بر ضد سپاه خصم آغاز نمودند.
در این لحظات حساس، معاویه که از هر سو خطر را جدی می دانست و مرگ را در یک قدمی خود می دید، با آنجا که سوار اسب شد و آماده فرار بود، متوسل به عمر و عاص شد و از وی خواست که آخرین حیله خود را به کار برد. عمر و عاص که با تردستی خنده آوری از میدان علی (ع) گریخته بود، چون از سادگی و نفاق و اختلاف مردم عراق اطلاع داشت، به معاویه پیشنهاد کرد دستور دهد بدون فوت وقت، هر کس قرآن همراه دارد، آنرا به نیزه زده جلو سپاه عراق نگاه دارد.
سپاه شام نیز قرآنها را به نیزه کردند و گفتند: ای مردم عراق! چرا ما مسلمانها! بی جهت خون یکدیگر را بریزیم؟ این کتاب که بین ما و شما حکم می کند! بیائید به حکم قرآن هر کس را بهتر دانستیم، زمامدار مسلمین بدانیم و از وی پیروی کنیم
با این حیله که عمر و عاص به کار بست و باید گفت از نظر روانی در آن موقع حساس جالب بود، شور و هیجان لشکر علی (ع) یکباره فرو نشست، و گروهی از افراد نادان و خودسر و متظاهر مانند اشعث قیس و عبدالله کواء، به نزد امیر مؤمنان (ع) آمدند و با گستاخی گفتند: چون مردم شام به خود آمده اند و دم از پیروی کتاب خدا می زنند، ما دست از جنگ می کشیم. حتی خود حضرت را از جنگ منع کردند، و از وی خواستند که جلو مالک اشتر را فوراً بگیرد تا خون مسلمانان را نریزد!
علی (ع) آنها را از نیرنگ عمر و عاص و توطئه معاویه برحذر داشت و فرمود: آنها قرآنها را بهانه کرده اند و در حقیقت مایل به قبول حق و عدالت و پیروی واقعی قرآن نیستند. دست از اختلاف و نفاق بردارید که تا مرز پیروزی فاصله ای نداریم و با عمل خودسرانه خود دشمن را تقویت نکنید.
ولی اشعث قیس و همفکران تندرو و افراد خودسر نادان، سخنان آن پیشوای دل آگاه را نشنیدند، و همچنان در اصرار خود برای متارکه جنگ پافشاری نمودند.
سرانجام حضرت چون ملاحظه نمود که لحظه به لحظه شکاف و دودستگی در داخله سپاهش دامنه پیدا می کند، و بیم آن می رود که یکباره تمام سپاه سر به شورش بردارند ناگزیر شد دست از جنگ بکشد، و مالک اشتر را نیز احضار کند. بدین گونه طرفین به جای خود بازگشتند و در انتظار مذاکره و یافتن راه حل برای تعیین زمامدار لایق نشستند!
علی (ع) اشعث قیس را که ریاست گروهی افراطی را داشت نزد معاویه فرستاد تا نظر او را در خصوص یافتن راه حل بداند. اشعث برگشت و گفت معاویه می گوید: ما و شما به آنچه خدا در کتاب خود فرمان داده است گردن نهیم! شما یک تن را به نمایندگی تعیین کنید، ما نیز کسی را معرفی می کنیم تا آنها مطابق قرآن مجید و آنچه شایسته حق و عدالت است حکم کنند و تکلیف مسلمانان را روشن سازند.
معاویه با همکاری عمر و عاص و استفاده از اختلاف اهل عراق نقشه را خوب طرح کرده بود، ولی مشکل کار در این بود که آن حضرت چگونه مردم عراق و جناح شورشی سپاه خود را که سر به نافرمانی برداشته بودند و دم از صلح و مذاکره با معاویه می زدند، از خطر نیرنگ وی باز دارد؟!
شورشیان لشکر علی (ع) جداً از حضرت خواستند که هر چه زودتر از جانب خود نماینده ای معین نماید تا با نماینده سپاه شام درباره سرنوشت مسلمانان راجع به خلیفه آینده، مذاکره کند!
علی (ع) فرمود: من ترک جنگ و صلح با معاویه را به صلاح اسلام نمی دانم و از توطئه آنها به خوبی آگاهم. ولی اشعث قیس و گروه او گفتند: چاره جز ترک جنگ و حکمیت نیست و به غیر آن رضا نمی دهم.
حضرت فرمود: در این صورت من عبدالله بن عباس را برای حکمیت انتخاب می کنم. زیرا وی می داند جلو نیرنگهای عمر و عاص را چگونه بگیرد.
ولی شورشیان خودسر گفتند: عبدالله عباس خویش تو است، نماینده ما ابو موسی اشعری است. فرمود: اگر عبدالله عباس را قبول ندارید، مالک اشتر را انتخاب می کنم. گفتند او را هم نمی پذیریم، زیرا هنوز از شمشیر او خون می ریزد!
ابو موسی اشعری پیرمردی سخیف و بی اراده و از جنگ کنار گرفته بود. ولی عبدالله عباس شاگرد بزرگ علی (ع) و از جانب حضرت فرماندار بصره و از دانشمندان و خردمندان عصر به شمار می رفت. مالک نیز از مردان با اراده سپاه حضرت و دارای شخصیت بسیار ممتاز بود. حضرت فرمود: اکنون که سخنان مرا نمی شنوید و نماینده مرا نمی پذیرید هر کس را خواهید خود انتخاب کنید؛ ولی بدانید ابو موسی شایسته این کار بزرگ نیست. سرانجام بر اثر خودسری و لجاجت گروهی از سپاه عراق، ابوموسی اشعری را احضار کردند و به عنوان نماینده لشکر آن حضرت! انتخاب نمودند. از طرف معاویه عمروعاص سیاستمدار کهنه کار و حیله گر انتخاب شد.
ابوموسی با چهارصد نفر از سپاه علی (ع) به سرکردگی شریح بن هانی و عبدالله بن عباس که امیر مؤمنان تعیین فرموده بود، و عمروعاص نیز با چهارصد نفر از لشکر شام حرکت نموده در محلی بنام دومة الجندل واقع در مرز شام حضور بهم رسانیدند.
در میان راه شریح بن هانی و عبدالله بن عباس، به ابوموسی گفتند: ای ابوموسی! اگر چه علی (ع) به حکمیت تو رضا نداد و تو را انتخاب نکرد؛ ولی سابقه ایمان و شخصیت بزرگ علی (ع) را در نظر بگیر و هنگام مذاکره با این مرد سیاستودار باتجربه، متوجه حق و عدالت باش.
معاویه به عمروعاص گفت: ای عمرو! مردم عراق علی را مجبور به انتخاب ابوموسی ساختند، ولی من و اهل شام با میل و رغبت تو را برای حکمیت انتخاب کردیم، متوجه باش که با مردی زبان دراز و کوتاه فکر (یعنی ابوموسی) سر و کاری داری!
عمر و عاص چند روز از ابوموسی به «دومةالجندل» رسید. وقتی خبر ورود ابوموسی نماینده عراق را شنید، از خیمه بیرون آمد و به پیشواز او شتافت و با احترام زیاد و چهره گشاد و مسرت و شادمانی او را در آغوش گرفت! سپس به خیمه خود آورد و در صدر مجلس جای داد!
حکیمی هر روز در حضور از بزرگان دو لشگر مذاکره نموده، و از هر دری سخن می راندند. خردمندان سپاه علی(ع) از جریان کار و سخنان آن دو متوجه شدند که سرانجام کار چیست و به همین جهت روزی عدی بن حاتم طائی که از یاران علی (ع) بود به ابوموسی گفت: ای موسی! چنان می بینیم که از عهده اینکار بزرگ برنمی آیی. و در جریان کار رأیت ضعیف و قوایت به تحلیل رود.
عمروعاص چون سخن عدی را شنید به ابوموسی گفت: مناسبت نیست کار مهم خود را در جلسات علنی مطرح کنیم که همه از گفتگوی ما مطلع شوند، باید جلسه را سری نمائیم و در محل خلوت که با ما دو نفر کسی نباشد درباره سرنوشت مسلمانان گفتگو کنیم. ابوموسی هم پذیرفت، و به این ترتیب جلسات سری شد. قریب دو ماه نماینده عراق و شام مشغول مذاکره بودند.
در یکی از روزهای آخر، عمروعاص از ابوموسی خواست که به معاویه یا فرزند خود او عبدالله بن عمرو رأی دهد، و به خلافت برگزیند، ولی ابوموسی هیچکدام را مناسب ندید؛ و قلباً مایل به انتخاب عبدالله بن عمرو فرزند خلیفه دوم بود.
عمرو عاص سپس با ابوموسی درباره ماجرای قتل عثمان و کشندگان او که به عقیده وی در لشکر علی (ع) بودند، و علی را هم شریک در آن کار می دانست؛ سخن گفت و چون در آن زمینه اعترافاتی از ابوموسی گرفت و زمینه را از هر جهت برای ایفای نقش خود مناسب دید، از ابوموسی خواست که روز بعد تمام افراد طرفین و بزرگان عراق و شام را حاضر نموده؛و هر دو علی و معاویه را از خلافت خلع کنند و کار تعیین خلافت را به شورائی مرکب از گروهی دیگر از مسلمانان واگذار نمایند، تا هر کس را خواستند به خلافت برگزینند و یا رسماً طرفین عبدالله پسر عمر بن خطاب را انتخاب کنند. ابوموسی پیرمرد نادان این نظریه را پسندید و آمادگی خود را اعلام داشت .
روز بعد در یک مجمع عمومی، عمروعاص از ابوموسی خواست که برخیزد و راجع به مذاکرات دو جانبه سخن بگوید. ابوموسی تقاضا داشت که عمروعاص ابتدا به این کار کند، ولی عمرو با خدعه و نیرنگ و سخنان نافذ خود، ابوموسی را جلو انداخت و گفت: برای من زشت است که قبل از مرد بزرگواری چون شما، ابتدا به سخن کنم!
ابوموسی هم پذیرفت و در جایگاهی که همه او را می دیدند، نشست ولی پیش از آنکه لب به سخن بگشاید، عمروعاص بانگ زد و گفت: ای ابوموسی! تو درباره قتل عثمان چه می گویی؟ او را به حق کشتند یا به ناحق؟ ابوموسی گفت: عثمان مظلوم کشته شد!
عمروعاص گفت: درباره کشندگان عثمان چه می گویی؟ گفت: هر جا باشند باید آنها را کشت و خون عثمان را قصاص کرد! عمروعاص گفت: آیا معاویه می تواند خون عثمان را قصاص کند یا بیگانه است؟ ابوموسی گفت: می تواند! عمروعاص گفت: ای مردم گواه باشید که به عقیده ابوموسی معاویه حق دارد خون عثمان را قصاص کند.
ابوموسی از همانجا بانگ زد که ای عمرو! اکنون تو برخیز معاویه را از خلافت خلع کن تا من هم علی را خلع کنم، ولی عمرو گفت: محال است که من پیش از شما که از یاران بزرگ پیغمبر هستید، سخن بگویم.در این موقع عبدالله بن عباس از میان جمعیت فریاد زد و گفت: ای ابوموسی! مواظب باش عمروعاص تو را فریب ندهد و پیش از او سخنی مگو! بگذار او پیشقدم شود. ابوموسی تعارفات عمروعاص را به ریش گرفت، و سخنان عبدالله عباس را نشیند و گفت ای مردم! من و رفیقم عمروعاص پس از مذاکراتی طولانی؛ بنا گذاردیم برای حفظ این امت، علی و معاویه را مانند این انگشتر که از انگشتم بیرون می آورم از خلافت خلع کنیم و کار مسلمانان را به شورایی مرکب از بزرگان مسلمین واگذاریم. این را گفت و انگشتر خود را از انگشت در آورده! سپس از جایگاه خود به زیر آمد.
بعد از عمروعاص در میان اعتراضات شدید و سر و صدای خردمندان مجلس، برخاست و گفت ای مردم سخنان ابوموسی نماینده علی را شنیدید که علی را از خلافت خلع کرد، اینک من هم علی را از خلافت خلع نمودم. ولی معاویه را به خلافت نصب کردم، مانند این انگشتر که به انگشت خود می کنم. و انگشتر خود را که درآورده بود به انگشت کرد!
وقتی ابوموسی متوجه نیرنگ بزرگ عمروعاص شد، و دید که کلاه بدی به سرش رفته، گفت ای سگ! چنین گفتگوئی بین ما نرفت! عمروعاص گفت: ای الاغ! ساکت باش که احمقی بیش نیستی، و با این سخن به زیر آمد.
به دنبال این حکمیت مشعشع! مجلس متشنج شد، طرفداران امیر مؤمنان ابوموسی را لعنت کردند، و سخت سرزنش نمودند که چگونه فریب عمروعاص را خورد و کینه دیرین خود را نسبت به حضرت آشکار ساخت، و با تازیانه به عمروعاص حمله کرده سر و مغز او را زیر ضربات خود گرفتند.
اهل شام هم به دفاع برخاستند، ولی کار گذشته بود. ابوموسی از ترس گریخت و به مکه رفت. عمروعاص هم پیروزمندانه به شام برگشت و به معاویه تبریک گفت، و بدین گونه کار حکمیت پس از چهار ماه با این رسوائی و بدون اخذ نتیجه پایان یافت .(49)

فرار از عدالت

روز اول ماه رمضان بود. اوضاع عمومی شهر بزرگ کوفه مرکز خلافت حضرت امیرالمؤمنین (ع) به واسطه این ماه گرامی، از هر جهت تغییر کرده بود. هر کسی خود را برای انجام وظایف دینی آماده ساخته، دسته دسته به طرف مسجد کوفه می رفتند، تا با زبان روزه به نماز و عبادت و تلاوت قرآن مجید مشغول گردند.
نجاشی شاعر نامی عراق، و از مردان سرشناس کوفه به شمار می آمد. وی در جنگ صفین ضمن این که به طرفداری امیر مؤمنان اشعار حماسه سرایان شام را پاسخ می داد، عملاً نیز با سپاه معاویه به جنگ پرداخت، و از این لحاظ خدمات شایانی انجام داد. با این وصف نجاشی مردی شاعر پیشه بود و از وسوسه نفس سرکش و تخیلات شاعرانه بر کنار نبود!
نجاشی روز اول ماه رمضان در حالی که سوار اسب بود از در خانه ابوسماک اسدی که مردی عیاش و هوس باز بود، گذشت و دید که ابوسماک جلو خانه اش نشسته است.
ابوسماک: ها نجاشی! آهنگ کجا داری؟
نجاشی: می خواهم به کناسه (کناسه، محله ای در شهر کوفه بوده است) بروم.
نجاشی از اسب به زیر آمد و در حالی که اطراف خود را می پائید، آهسته گفت: از سر شب گوسفند فربهی در تنور گذاشته ام و هم اکنون کاملاً پخته شده و از هر جهت آماده است!
نجاشی: چی؟ گوسفند پخته آنهم در روز اول ماه رمضان؟!
ابوسماک: نجاشی! دست از این حرفا بردار که حال شنیدنش را ندارم، دنیا دمی است و دم هم غنیمت است.
سخنان هوس پرور ابوسماک خوشگذران، چنان در روح سرکش و طبع غزل ساز نجاشی تأثیر بخشید که یکباره تسلط بر نفس و اعصاب خود را از دست داد!
نجاشی: خوب!
فقط همین گوسفند بریان است؟!
ابوسماک: نه! شرابی هم تهیه کرده ام و بتو می خورانم، شرابی که روح را نشاط می بخشد و مانند خون در رگها جریان پیدا می کند و انسان را به هیجان آورده غذا را در کام گوارا می سازد، و چندان لذت بخش است که با یک جرعه غمهای زمانه را از یاد می بری و بی اختیار لب به شعر و غزل می گشائی
با تلقین این سخنان هوس پرور، و هیجان انگیز، نجاشی سخت تحریک شد به طوری که نتوانست درنگ کند و هماندم از اسب پیاده شد و به اتفاق ابوسماک فاسق به درون خانه وی رفت. ابوسماک که در عالم خیال به واسطه تنهائی عیش خود را منغص می دید و اینک همدم خوبی به تورش خورده بود فی الفور سفره را گسترد. بره پخته، شراب کهنه، صاحب خانه عیاش و هوس باز، مهمان شاعر و دمساز، خانه هم خلوت، از هر جهت بساط عیش و هوسرانی مهیا بود!
ابوسماک و نجاشی در آن محل خلوت دور از چشم شحنه های شهر و غافل از رسوائی چند ساعت بعد و فارغ از کیفر فردا، نخست شروع به خوردن بره بریان کردند و شکمی از عزا در آوردند، سپس قدح های شراب را یکی پس از دیگری خالی نمودند، تا تنور شکم را همچنان گرم نگاه دارند. طولی نکشید که بر اثر افراط در خوردن بره و نوشیدن شراب، هر دو مست و خراب و لایعقل مانند مردگان به گوشه ای افتادند!
طرف عصر که تا حدی سبک شدند و آثار شراب آشکار گردید، از جای برخاستند و به رقص و پایکوبی و دست افشانی و خوانندگی و حرکات ناهنجار دیگر پرداختند.
سر و صدای آنها که از همه جا بی خبر بودند، از حریم آن خانه خلوت گذشت و به گوش همسایگان روزه دار رسید... کار به رسوائی کشید و سرانجام آن راز نهفته آشکار گردید! یکی از همسایگان که از عمل ننگین آنها، آنهم در ماه رمضان و محیط مسلمانان و مرکز حکومت، حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام سخت به هیجان آمده بود، فوراً جریان را به اطلاع آن حضرت رسانید. امیر مؤمنان علیه السلام سخت برآشفت، و بی درنگ عده ای را برای جلب آنها به طرف خانه ابوسماک فرستاد. فرستادگان خانه را محاصره کردند. در آن میان ابوسماک گریخت ولی نجاشی دستگیر شد.
هنگامی که نجاشی را به خدمت حضرت آوردند شب بود. به فرمان حضرت او را به زندان انداختند. بامداد فردا در برابر چشم انبوه مردمی که برای تماشای اجرای حد گرده آمده بودند، نجاشی را از زندان بیرون آوردند، و پس از اثبات جرم برهنه اش کردند و هشتاد تازیانه که در دین مقدس اسلام حد شرابخوار است بر بدنش نواختند، سپس بیست ضربه دیگر نیز بر آن افزودند.
نجاشی با اینکه بی حال شده بود گفت: یا امیرالمؤمنین! هشتاد تازیانه حد میگساری بود، بیست ضربه دیگر برای چه بود؟ فرمود: بیست ضربه اضافی به خاطر این است که این عمل زشت را در ماه مبارک رمضان مرتکب شده ای و احترام ماه خدا را نگاه نداشتی!
نجاشی از مردم یمن بود. یمنی ها در دوستی امیر مؤمنان علیه السلام مشهور بودند، بسیاری از بزرگان اصحاب و سران لشکر حضرت امیر از قبایل یمن بودند و در کوفه می زیستند.
نجاشی مرد گمنامی نبود، سرشناس بود، فامیل داشت، قبیله و عشیره داشت، قبل از این واقعه هم سابقه بدنامی نداشت. قبیله او به وجود شاعر گرانمایه خود افتخار می کردند. به همین جهت تازیانه خوردن نجاشی زبان گویای آنان، آنهم در ملاء عام و به دستور امیر مؤمنان، برای آنها بسیار گران تمام شد، و بزرگان قوم را بر سر خشم آورد.
از جمله طارق بن عبدالله نهدی که در میان قبیله نجاشی از همه کس به وی نزدیکتر بود، به خدمت حضرت شرفیاب شد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! ما مردم یمن از دوستان مخلص و شیعیان باسابقه و متحد شما هستیم، و تاکنون به دوستی و علاقمندی شما مفتخر بوده ایم. به همین جهت انتظار نداشتیم ما را با کسانی که حضرتت را دشمن می دارند، به یک چشم بنگری! ولی امروز دیدیم که میان ما و مخالفین خود فرق نگذاشتی و سابقه دوستی و تشیع ما را نادیده گرفتی.
نجاشی مرد نامی ما را در زیر ضربات شلاق پیش روی دوست و دشمن خوار کردی و آبرو و حیثیت ما را به خطر انداختی. اکنون بیم آن داریم که ناگزیر شویم راهی در پیش بگیریم که سر از جهنم در آورد! حضرت با شهامت مخصوص به خود فرمود: ای برادر نهدی! خداوند در قرآن فرموده وانها لکبیرة الاعلی الخاشعین اجرای عدالت و انجام فرمان الهی برای گناهکاران بزرگ و سنگین است و تنها مردم خداشناس و پرهیزکار آنرا تحمل می کنند!
مگر من چه کردم؟ نجاشی مردی است که به خود جرأت داده و مرتکب معصیت الهی شده است. من هم مطابق دستور شروع مطهر، حد کار شنیع او را که کفاره گناهانش می باشد بر وی جاری ساختم. خداوند در قرآن می فرماید: ولا یجرمنکم شنآن قوم ان لا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی رنجش و بغض طائفه ای شما را از تحمل اجرای عدالت باز ندارد، عدالت پیشه سازید که به تقوی نزدیکتر است.
طارق در برابر منطق محکم و عادلانه حضرت جوابی نداشت، درنگ را هم جایز ندانست. از اینرو خشمگین از نزد حضرت رفت. در بین راه به مالک اشتر برخورد نمود. مالک از مردان برگزیده اسلام و سردار لشکر حضرت امیر بود، و خود نیز از مردم یمن و قبیله طارق و نجاشی به شمار می آمد.
مالک اشتر پرسید: ای طارق! شنیدم به امیرالمؤمنین علیه السلام گفتی: دلهای ما را از محبت خود تهی ساختی و با شلاق زدن نجاشی امور ما را مختل نمودی؟ گفت: آری.
مالک گفت: به خدا قسم اینطور نیست، دلهای ما آماده پذیرش محبت اوست و امور ما بسته به میل و فرمان حضرتش می باشد. طارق از سخنان مالک خشمناک شد و گفت: ای مالک! عنقریب خواهی دید چنین نیست که تو می گوئی.
شب هنگام که شهر کوفه در تاریکی فرو رفته بود، طارق و نجاشی که تاب اجرای حق و عدالت حکومت مولای متقیان علیه السلام را نداشتند، گریختند و در شام به معاویه پسر ابوسفیان، حکمران سوریه که پناهگاه مجرمین و خائنین بود پیوستند...
دربانهای معاویه با مسرت ورود آنها را به وی اطلاع دادند، و بلافاصله به مجلس معاویه دشمن سرسخت علی علیه السلام در آمدند. رؤسا و اعیان شام نیز در مجلس حضور داشتند.
معاویه طبق معمول به خوبی آنها را پذیرفت و با چرب زبانی از آنها تفقد نمود و خوش آمد گفت، و در ضمن هم به امیرالمؤمنین علیه السلام اهانت کرد و سخنان زشتی به زبان آورد.
طارق که در حقیقت از عدل علی گریخته و به دیار معاویه روی آورده بود، تاب نیاورد و گفت: ای معاویه! سخنان من تو را خشمگین نسازد، ما از نزد پیشوای پرهیزکار عادلی آمده ایم، و کسی را ترک گفته ایم که گروهی از بهترین و پاکیزه ترین اصحاب رسولخدا صلی الله علیه و آله وسلم پیرامون او را گرفته اند، مردانی که همواره سعی در هدایت خلق و بزرگداشت دین خدا دارند، و جز انجام دستورات دینی چیزی نمی شناسند، و توجهی به علایق دنیا ندارند، همه گونه خوبیها در میان آنهاست، نه پیمانی شکسته اند و نه به کسی ستم نموده اند. ای معاویه! هر کس از علی علیه السلام روی برتافته و دوری گزیده، به خاطر تلخی حق و دنیاپرستی خودش بوده است
ای معاویه! هر چند امروز من از علی علیه السلام کنار گرفته و به اینجا آمده ام، ولی این را بدان که نمی توانم آنچه درباره علی علیه السلام گفتی نادیده بگیرم و لب فرو بندم!
سخنان طارق برای معاویه بسیار گران بود و او را بر سر خشم آورد، ولی با حزم و احتیاط را از دست نداد و با خون سردی گفت: من قصد بدی نداشتم و آنچه گفتم بدون اختیار برزبانم جاری شد.
همین که مجلس بهم خورد و مجلسیان بیرون رفتند، دو نفر از اعیان شام، طارق را سرزنش کردند و گفتند: این چه سخنانی بود که به امیرالمؤمنین معاویه گفتی؟!
طارق گفت: به خدا وقتی معاویه، علی علیه السلام را که نزد ما در دنیا و آخرت، از او بهتراست، به زشتی یاد کرد. چنان بر من گران آم د که اگر زمین می شکافت و مرا در کام خود فرو می برد خوشتر که زنده باشم و آن سخنان تکان دهنده را از وی بشنوم!(50)