داستان های ما جلد اول

علی دوانی

شبگردی عمر

در یکی از شبهای تاریک، عمر بن خطاب در زمان خلافت خود در کوچه های مدینه می گشت و به مراقبت و سرکشی خانه ها و کوچه ها می پرداخت.
عمر در یکی از کوچه ها دید چراغ خانه ای در آن وقت شب می سوزد و حکایت از آن می کند که صاحب خانه بیدار است.
عمر نزدیک آمد و از پشت در به تجسس و بازرسی پرداخت. او ضمن بازرسی از گوشه در دید که مرد سیاهی ظرف مشروبی جلو خود نهاده و از آن می نوشد. جماعتی هم با او نشسته و سرگرم گفتگو هستند.
عمر از دیدن این منظره ناراحت شد که چرا باید در شهر مدینه و زمان حکومت او مردم در خانه خود مجلس بگیرند و به میگساری مشغول گردند.
سعی کرد در را باز کند و غفلتاً وارد خانه شود، ولی هر چه کرد نتوانست در را بگشاید!
ناچار از دیوار خانه بالا رفت و از پشت بام به زیر آمد و در حالیکه تازیانه معروفش بنام دره را در دست داشت، ناگهان جلو ایشان سبز شد!
حاضران مجلس تا عمر را دیدند از جا پریدند و در را گشودند و گریختند. عمر مرد سیاه را که شراب می نوشید گرفت و نگذاشت فرار کند.
مرد سیاه گفت: یا امیرالمؤمنین! من با عمل خود مرتکب گناه شده ام، اینک توبه می کنم، توبه مرا قبول کن.
عمر گفت: نه، می خواهم حد شرابخوار را درباره تو جاری کنم و به جرم این عمل زشت شلاق بزنم.
مرد سیاه گفت: یعنی برای اینکه من یک عمل خلاف و کار خطا انجام داده ام؟
عمر گفت: آری.
مرد سیاه گفت:
اگر من یک خطا و کار خلاف نموده ام، خلیفه مرتکب سه کار خلاف شده است!
بدین گونه:
1- خداوند می فرماید: و لا تجسسوا(34) بدون اطلاع و اجازه صاحبخانه، خانه مردم را مورد تجسس و بازرسی قرار ندهید! ولی تو خطا کردی و تجسس نمودی!
2- خداوند می فرماید: و أتو البیوت من ابوابها(35) از درهای خانه وارد خانه ها شوید، ولی تو از پشت بام به زیر آمدی
3- خدا می فرماید: لا تدخلوا بیوتاً غیر بیوتکم حتی تستأنسوا و تسلموا علی اهلها(36)
به خانه ای جز خانه های خودتان وارد نشوید مگر اینکه آشنائی بدهید و به ساکنانش سلام کنید.
من هم در پیشگاه خداوند توبه می کنم و تصمیم می گیرم دیگر چنین نکنم و گرد این کار نگردم.
عمر توبه او را پذیرفت و سخنش را پسندید و از حد زدن وی در گذشت.(37)

وجدان مادر

عاصم بن حمزه گفت: جوانی را در مدینه دیدم که می گفت: ای خدای عادل حاکم، میان من و مادرم به عدالت حکم کن! چون خبر به عمر خطاب خلیفه دوم دادند او را احضار کرد و گفت: جوان! چرا به مادر خود، نفرین می کنی؟
جوان گفت: یا امیرالمؤمنین(38) مادرم نه ماه مرا در شکم خود حمل کرده و دو سال کامل شیر داده ولی اکنون که رشد کرده ام و جوانی نورس شده ام و خوب و بد را تمیز می دهم و دست راست را از چپ می شناسم، مرا از خود می راند و فرزند خود نمی داند، و چنان می نماید که هرگز مرا ندیده است!
عمر گفت: مادرت کجاست؟
جوان گفت: در سقیفه بنی فلان
عمر دستور داد: مادر جوان را حاضر کنند. مأمورین زنی را با چهار برادر او آوردند. چهل نفر هم برای قسم خوردن آمدند و همگی گواهی دادند که این زن دختر است و شوهر نکرده و فرزندی ندارد.
شهود توضیح دادند که این جوان دروغگو و منفور است و می خواهد این زن آبرومند را میان فامیل خود رسوا کند.
عمر از جوان پرسید تو چه می گوئی؟
جوان گفت: بخدا قسم این زن مادر من است. نه ماه مرا در شکم داشت و دو سال شیر داده است، ولی حالا منکر فرزندی من می شود.
عمر رو کرد به زن و گفت: این جوان چه می گوید؟
زن گفت: یا امیرالمؤمنین! بخدا و بحق محمد صلی الله علیه و آله وسلم که من این جوان را نمی شناسم و نمی دانم از چه فامیلی است! این جوان دروغ می گوید و می خواهد مرا میان قبیله ام رسوا گرداند.
من دختری از طایفه قریش هستم. هرگز شوهر نکرده ام و همچنان دست نخورده مانده ام! و همانطور که خدا آفریده، باقی هستم.
عمر پرسید: آیا گواهانی برای اثبات مدعای خود داری؟
زن گفت: آری این جماعت گواهان من هستند.
سپس چهل مردی که همراه او آمده بودند، جلو آمدند و گواهی دادند و ادعای زن را تأیید کردند.
عمر گفت: حال که چنین است این جوان را حبس کنید تا در باره گواهان رسیدگی شود. اگر معلوم شد موضوع حقیقت دارد و این جوان به دروغ خود را فرزند این زن می داند، باید حد مفتری را بر او جاری ساخت.
به دنبال این فرمان مأمورین دست جوان را گرفتند و به طرف زندان بردند. در بین راه به امیرالمؤمنین علی علیه السلام برخورد نمودند.
تا جوان نظرش به امیر مؤمنان علیه السلام افتاد فریاد زد ای پسر عم رسول خدا به داد من برس! من جوانی مظلوم هستم و خلیفه دستور داده مرا زندانی کنند.
حضرت دستور داد جوان را برگردانند نزد عمر. وقتی برگشتند عمر گفت: مگر من نگفتم او را بزندان ببرید، چرا برگردانیدید؟
مأمورین گفتند: به دستور علی برگشتیم. زیرا تو به ما سفارش کرده ای که در این قبیل موارد با نظر علی مخالفت نکنیم. عمر نیز دم فرو بست و حرفی نزد.
علی علیه السلام فرمود: مادر این جوان را حاضر کنید. وقتی آن زن آمد حضرت پرسید تو چه می گوئی؟ او هم بیانات خود را شرح داد.
حضرت به عمر گفت: اجازه می دهی من درباره ایشان قضاوت کنم؟ عمر گفت: سبحان الله! چگونه اجازه ندهم با اینکه از پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شنیدم می فرمود: داناترین شما علی بن ابیطالب است.
سپس حضرت از زن پرسید: گواهانی داری که ادعای تو را گواهی کنند؟
زن گفت: آری این چهل نفر هم دعوی زن را گواهی کردند.
چون کار به اینجا رسید امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: امروز درباره شما حکمی صادر می کنم که موجب خشنودی خدا و پیغمبر باشد.
آنگاه از زن پرسید: سرپرست تو کیست؟
گفت: برادرانم هستند که در اینجا ایستاده اند.
حضرت از برادران زن پرسید: آیا رضایت می دهید که من درباره خواهر شما حکمی صادر کنم؟ گفتند: آری.
علی علیه السلام حضار را مخاطب ساخت و گفت: ای مردم! من خدا را شاهد می گیرم و شما را به گواهی مطلبم، همگی شاهد باشید که من این زن را به چهارصد درهم از مال خودم به این جوان تزویج کردم.
ای قنبر! برو و درهمها را بیاور! قنبر، غلام حضرت رفت و درهمها را آورد.
حضرت فرمود: درهمها را بریز در دامن این جوان و به او هم گفت: آنها را بریز در دامن زن خود و دستش را بگیر و برو به خانه ات! و تا غسل نکنی نباید نزد ما بیایی
همینکه زن این سخنان را شنید فریاد زد و گفت: امان! امان! ای پسر عم پیغمبر خدا! آیا می خواهی من در آتش دوزخ بسوزم؟ بخدا، این پسر من است
حضرت فرمود: چرا قبلاً اقرار نکردی؟
زن گفت: ای پسر عم رسولخدا! من تقصیر ندارم. مرا به مردی ناکس و فرومایه تزویج کردند، و از او این پسر را آوردم.
وقتی شوهرم مرد و این پسر به سن بلوغ رسید. برادران و کسان من گفتند: باید این پسر را از خود نفی کنم. من هم از ترس برادرانم فرزندی او را انکار کردم.
بخدا این جوان پسر من است. دلم بخاطر اندوه او بریان است و می سوزم و می سازم! حضرت دستور داد، زن دست پسر خود را بگیرد و با آزادی با هم زندگی کنند و از برادرانش واهمه نداشته باشد.
چون قضاوت حضرت به انجام رسید، عمر با صدای بلند گفت: لولا علی لهللک عمر(39) اگر علی نبود عمر به هلاکت می رسید.

تعهد یک برده مسلمان

هیچ دینی به اندازه اسلام روی عهد و پیمان و قراردادها حساب نکرده و آنرا محترم نشمرده است.
در قرآن مجید و تعالیم پیامبر اسلام در این خصوص اوامر مؤکد و دستورهای صریحی ذکر شده و مسلمانان را سخت پای بند قراردادها ساخته، و همه را به عمل بر وفق عهد و پیمان خود موظف داشته است.
فضیل بن زید رقاشی، یکی از افسران اسلام، با سربازان خود قلعه ای به نام سهریاج در فارس را محاصره نمودند، و تصمیم داشتند یک روزه آنرا فتح کنند.
پس از چند ساعت جنگ و زد و خوردی که میان طرفین به وقوع پیوست، سربازان وی برای رفع خستگی و استراحت به لشکرگاه خود بازگشتند، تا نیرو بگیرند و خود را برای حمله بعدی آماده سازند.
در آن روزگار بردگانی که از سایر نژادها و ممالک طی جنگها به اسارت مسلمین در می آمدند و طبق رسوم آن عصر، خرید و فروش می شدند، ولی به تملک این و آن نمی رسیدند. چون مسلمان بودند مانند سایر برادران مسلمان خود، دوشادوش آنان در جنگهای اسلامی شرکت می جستند، و همان احترام را داشتند که سایر سربازان اسیر اسلام دارا بودند.
در آن روز یکی از سربازان برده مملوک از صفوف سربازان عقب ماند افراد دشمن از این فرصت استفاده کردند، و از بالای برجهای قلعه با زبان محلی با آن سرباز سخن گفتند و از وی خواستند که به ایشان امان بدهد.
سرباز برده هم تقاضای آنها را پذیرفت و امانی نوشت و آنرا به تیری بست و برای آنان به میان قلعه انداخت.
هنگامی که سربازان اسلام آماده جنگ شدند و به طرف قلعه حرکت نمودند، برخلاف انتظار با کمال تعجب دیدند که افراد دشمن با اطمینان خاطر درب قلعه را گشوده، به خارج قلعه آمده اند.
آنها امان نامه سرباز مملوک را روی دست گرفته و به مسلمین گفتند: این امان نامه شماست!
پذیرفتن امان یک نفر سرباز، برای ارتش اسلام، امری عادی بود، ولی وقتی دیدند که امان نامه به امضاء یک مسلمان برده است، مردد ماندند که آیا امان او مانند تأمینی است که یک مسلمان آزاد می دهد و محترم و لازم الاجراست، یا نه.
ناچار موضوع را به مدینه مرکز خلافت گزارش دادند و عمر خلیفه در پاسخ نوشت:
مسلمان برده نیز از مسلمین است، و تعهدات او مانند تعهدات شما محترم است، باید امان نامه او را محترم شمارید و آنرا نافذ و ممضی بدانید.(40)