داستان های ما جلد اول

علی دوانی

مباهله پیغمبر (ص) با نصارای نجران

نجران مقارن ظهور اسلام مانند امروز از شهرهای عربستان واقع در نزدیکی مرز یمن بوده است. مردم آنجا کیش نصرانی داشتند. در سال دهم هجری پیامبر اسلام خالد بن ولید را فرستاد تا آنها را به دین اسلام دعوت کند. گروه بسیاری مسلمان شدند و بقیه در باقی ماندن به دین نصارا اصرار ورزیدند.
متعاقب آن رسول اکرم (ص) نامه ای بدین مضمون به روحانیون بزرگ نصارای نجران نوشت و آنها را دعوت به اسلام فرمود: بنام خداوند یگانه، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب، این نامه ای است که محمد پیغمبر خدا به اسقف نجران و نصارای آنجا. اگر مسلمان شوید بدانید که من خدای یگانه، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را می پرستم. من شما را از پرستش، بندگان به پرستش خداوند یکتا دعوت می کنم، و از پیروی بندگان نجات داده به پیروی آفریدگار جهان می خوانم.
اگر سرپیچی نمودید و اسلام نمی آورید، باید جزیه بدهید، و چنانچه حاضر به ادای جزیه نشدید، به شما اعلان جنگ می دهم
وقتی اسقف نجران نامه پیغمبر اسلام را خواند، سخت به هراس افتاد و بیمناک شد. سپس فرستاد دنبال یکی از مردان بزرگ نجران به نام شرحبیل و او را احضار کرد. همینکه شرحبیل آمد اسقف نامه پیغمبر اسلام را به او نشان داد، شرحبیل هم آنرا قرائت نمود.
اسقف از وی پرسید: نظر تو درباره نامه پیغمبر اسلام چیست؟
شرحبیل گفت: می دانی که خداوند به ابراهیم خلیل وعده داده است که به دودمان فرزندش اسماعیل منصب پیامبری موهبت خواهد کرد. احتمال نمی دهی آن پیغمبر مرد باشد؟!
سپس گفت: من راجع به امر نبوت نمی توانم اظهار نظر کنم.
اگر موضوع مربوط به امور دنیا بود، سعی می کردم در آن باره نظری صریح بدهم و بذل جهد کنم، ولی در این خصوص مرا معذور بدار!
اسقف عده دیگری از بزرگان نجران را خواست و از آنها نیز چاره جوئی کرد و به مشورت پرداخت، ولی آنها نیز جوابهائی نظیر آنچه شرحبیل گفته بود به وی دادند... سرانجام رأی همگی بر این قرار گرفت که هیئتی را به مدینه نزد پیغمبر اسلام اعزام دارند، تا از نزدیک با وی آشنا گردند و بتوانند تصمیم قطعی بگیرند.
این عده چهارده نفر بودند و شرحبیل مزبور یکی از سران آنها بود.
هیئت روحانیون نجران وقتی به مدینه آمدند وارد مسجد پیغمبر شدند. در آن هنگام پیغمبر و گروهی از اصحاب در مسجد حضور داشتند.
روحانیون نجران چون وقت نماز خود را نزدیک دیدند، ناقوس را برای اعلام نماز به صدا درآوردند. اصحاب پیغمبر از مشاهده این وضع برآشفتند و عرض کردند: یا رسول الله! صدای ناقوس آنهم در مسجد شما؟
حضرت فرمود: بگذارید مشغول عبادت شوند.
بعد از ادای مراسم نماز به حضور پیغمبر رسیدند و عرض کردند: شعار شما در دعوت به سوی خدا چیست؟ پیغمبر (ص) فرمود: من مردم را دعوت می کنم که بگویند خدائی جز خدای یکتا نیست، و من هم پیغمبر خدا هستم، عیسی بن مریم نیز بنده و مخلوق خداست. غذا می خورد و آب می نوشید و سخن می گفت.
روحانیون نجران گفتند: اگر او بنده خدا بود پدرش کیست؟ فی الحال به پیغمبر وحی شد که از آنها بپرس درباره آدم ابوالبشر چه می گوئید؟ آیا او بنده و مخلوق خدا نبود که مانند سایر بندگان می خورد و می نوشید و سخن می گفت؟ وقتی پیغمبر از آنها سؤال کرد، گفتند آری آدم چنین بود!
در اینجا پیغمبر پرسید: بسیار خوب، پدر آدم کی بود؟!...
روحانیون نصارا مات و مبهوت شدند و در جواب فرو ماندند. سپس این آیه شریفه نازل گردید: مثل عیسی در نزد خداوند مانند آدم است که خداوند (بدون واسطه پدر) او را از خاک آفرید، آنگاه به او گفت: آدم شو، و شد، حق از آن خدای تست، پس تردیدی به خود راه مده(29)
مخاطب پیغمبر دو تن از سران آنها به نام سید و عاقب بودند. چون خود را در برابر منطق قرآن ناتوان دیدند، متحیر شدند، و ندانستند چه کنند.
پیغمبر آنها را دعوت به اسلام کرد. آنها هم صلاح در این دیدند که موقتاً برای رهائی خویش تظاهر کنند و به پیغمبر گفتند: یا ابالقاسم!
مسلمان شدیم. ولی پیغمبر (ص) فرمود: نه شما دروغ می گوئید. به شما بگویم، چه چیز شما را از پذیرفتن اسلام مانع می شود؟ گفتند بفرمائید بدانیم چیست؟
فرمود: علاقه به صلیب موهوم عیسی، و شراب خواری و خوردن گوشت خوک مانع شماست که دین حق را بپذیرید! و چون نصارا از پذیرفتن دین اسلام سر باز زدند پیغمبر آنها را طبقه آیه مباهله که همان لحظه نازل گردید، دعوت فرمود که برای روشن شدن حقیقت و اثبات حقانیت دین خود حاضر شوند در حق یکدیگر نفرین کنند، تا هر کدام در دعوی خود راستگو یا دروغگو باشند، از هم امتیاز یابند.
خداوند در آن آیه دستور داد که: اگر بعد از روشن شدن واقعیت باز هم علمای نجران با تو گفتگو دارند، بگو بیائید تا بخوانیم فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان و کسانی را که همچون جان و ما و جان شماست. سپس درباره یکدیگر مباهله (نفرین) کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم(30)
روحانیون نجران گفتند: بسیار خوب، نظری منصفانه دادی، و بدین گونه بنا گذاردند طرفین فردا خود را آماده مباهله و نفرین در حق یکدیگر کنند.
ولی همین که روحانیون نصارا به منزل خود بازگشتند، سید و عاقب رؤسای آنها گفتند: اگر ابوالقاسم فردا با عده ای از پیروانش آمد که با ما مباهله کند، ما هم با وی مباهله می کنیم، چون در این صورت به طور قطع پیغمبر نیست.
ولی این را بدانید که اگر وی با خاندانش برای مباهله حضور یافت، نباید ما با او رو برو شویم، و دست به این کار نخواهیم زد. زیرا اگر او خاندان نزدیکش را برای این کار انتخاب کرد و حاضر شد آنها را در این راه فدا کند، حتماً در دعوی خود راستگو و پیغمبر خداست.
نصارای نجران نه زن و نه فرزندان خود هیچیک را همراه نیاورده بودند، خداوند خواست ارزش وجودی اهلبیت را تثبیت کند. فردا صبح روحانیون نصارا آمدند و در محل مخصوص که برای مباهله تعیین کرده بودند، ایستادند و منتظر ورود پیغمبر شدند.
ناگاه دیدند پیغمبر اسلام در حالی که طفلی را در آغوش گرفته و دست کودکی را در دست دارد، و زنی در پشت سر او و مردی هم به ترتیب دنبال آن زن به آرامی قدم بر می دارند و با شکوه و جلال خاصی جلو می آیند. روحانیون نصارا از مردمی که برای تماشای مباهله گرد آمده بودند، پرسیدند اینان چه نسبتی با محمد دارند؟
گفتند آن مرد علی بن ابیطالب داماد پیغمبر است، آن زن هم فاطمه دختر او و آن دو کودک نیز حسن و حسین نوادگان او و پسران علی و فاطمه می باشند.
روحانیون نصارا از مشاهده این منظره نگران شدند، و سخت تکان خوردند، به طوری که شرحبیل رو کرد به سید و عاقب و گفت:
این را بدانید که من عذاب را در چند قدمی خودمان مشاهده می کنم. اگر این مرد پیغمبر و فرستاده خدا باشد و با این وصف با وی دست به نفرین برداریم، تمام ما نابود می شویم و حتی ناخن و موئی هم از ما باقی نمی ماند. سید و عاقب از شرحبیل پرسیدند: نظر تو چیست؟ شرحبیل گفت: نظر من اینست که تسلیم حکم وی شویم، چون من می بینم که او مردی است که هرگز حکمی برخلاف صادر نخواهد کرد، گفتند: پس به عهده توست که خودت با وی تماس بگیری.
شرحبیل جلو رفت و به پیغمبر گفت: یا محمد! من چیزی بهتر از نفرین کردن به شما پیشنهاد می کنم. فرمود: آن چیست؟ گفت: ما را تا شب مهلت بده و فردا هر حکمی درباره ما کردی حاضریم آنرا بپذیریم، پیغمبر هم پذیرفت و دست به مباهله نزد و درباره آنها نفرین نکرد.
چون نصارا خلوت کردند به عاقب گفتند: ای بنده مسیح! نظر تو چیست و ما با محمد چکنیم؟
عاقب گفت: ای نصارا! به خدا شما به خوبی دانستید که محمد پیغمبر خدا است و بعد از عیسی آمده است.
به خدا هر قومی در مقام نفرین با پیغمبری برآمدند، به بزرگان آنها باقی ماندند و نه کوچکترها بزرگ شدند. اگر با وی مباهله کنیم همگی نابود می شویم، اگر می خواهید دین خود را حفظ کنید هر حکمی می کند بپذیرید و به شهر خود باز گردید که صلاح شما و دین شما در اینست.
در این هنگام اسقف نجران رو کرد به همراهان خود و گفت:
ای نصارا این چهره ها که من دیدم اگر از خداوند بخواهند کوهی را از جا بکند، جابجا کنده می شود. مبادا با اینان مباهله کنید، که همگی نابود می شوید، و تا روز رستاخیز یکنفر نصرانی در روی زمین باقی نخواهد ماند.
ناگزیر عرض کردند: ای ابوالقاسم! نظر ما اینست که با تو مباهله نکنیم، تو دین خود را داشته باش و بگذار ما هم به دین خود باقی باشیم. پیغمبر فرمود: اگر حاضر به مباهله نیستید، مسلمان شوید، تا از حقوق مساوی مسلمانان برخوردار گردید. اسقف گفت: نه! مسلمان نمی شویم. و توانائی جنگ با شما هم نداریم، ولی مانند سایر اهل کتاب جزیه می دهیم. بدین گونه که سالانه دو هزار حله(31) تسلیم می کنیم. هزار حله در ماه صفر و هزار حله در ماه رجب و سی زره آهنی معمولی هم تقدیم می داریم. پیغمبر هم پذیرفت و با آنها صلح کرد. بدین گونه ماجرای مباهله پیغمبر با نصارای نجران پایان پذیرفت(32).

جانشین پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم

پیغمبر گرامی اسلام در سن چهل سالگی به مقام عالی پیامبری برانگیخته شد. ولی نظر به موقعیت زمان و حساسیت کافران قریش و مردم بت پرست مکه، آن راز تا سه سال پنهان داشت. سرانجام سه سال بعد، به امر پروردگار مأمور شد دعوت خود را آشکار سازد و نخست از خویشان و بستگان خود یعنی فرزندان عبدالمطلب آغاز کند.
دستور صریح خداوند آیه 214 سوره شعراء است که می فرماید: وانذر عشیرتک الاقربین یعنی: ای پیغمبر فامیل نزدیک خویش را از نافرمانی ما برحذر دار.
هنگامی که فرمان خدا بدین گونه صادر شد، پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرزندان عبدالمطلب یعنی عموها و عموزادگان خود را که در آن موقع چهل مرد بودند، به صرف غذا در خانه خود دعوت فرمود.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم قبلاً به علی علیه السلام که در آن موقع سیزده ساله بود دستور داد به همسر آن حضرت خدیجه بگوید گوسفندی برای مهمانان طبخ کند. چون غذا آماده شد، پیغمبر مهمانان را فرا خواند و فرمود: نزدیک شوید و بسم الله بگوئید و مشغول صرف غذا شوید.
فرزندان عبدالمطلب که همگی مردانی اشتهادار بودند و غذای کافی می خوردند ده نفر ده نفر جلو آمدند، و از آن گوسفند پخته خوردند تا همگی سیر شدند. آنگاه پیغمبر ظرف چوبینی نوشید، سپس به آنان فرمود: بنوشید. آنها هم نوشیدند تا همگی سیر شدند.
در این هنگام ابولهب که خود یکی از پسران عبدالمطلب و عموی پیغمبر و مردی مخوف بود گفت: این سحری بود که محمد شما را بدان مسحور نمود! پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم لحظه ای اندیشید ولی چیزی نفرمود.
فردا نیز آنان را دعوت نمود و پس از صرف غذا آنها را مخاطب ساخت و فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب! من از جانب خداوند شما را از نافرمانی او بر حذر می دارم و به شما نوید می دهم که مسلمان شوید و از خداوند متعال پیروی نمائید تا رستگار گردید.
من خوبیهای دنیا و آخرت را برای شما آورده ام: خدا به من امر نموده که شما را برای اعلام این مطلب فرا خوانم. شما خویشان و فامیل من هستید، به همین جهت می خواهم شما را پیش از دیگران از نافرمانی خداوند بیم دهم. خداوند هیچ پیغمبری را مبعوث نگردانید، جز این که برادری و وزیری برای او تعیین کرد که وارث و جانشین او در میان خاندانش باشد. اکنون کدام یک از شماست که بر می خیزد و با من بیعت می کند تا برادر و وارث و جانشین من، و نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی باشد، با این فرق که بعد از من پیغمبری نخواهد بود؟
تمام حضار در پاسخ سخنان پیغمبر که برای نخستین بار آنرا می شنیدند و به نظرشان بسیار عجیب می نمود سکوت اختیار کردند.
پیغمبر سه بار سخن خود را تکرار نمود و در هر نوبت آنها لب برهم نهادند و همچنان ساکت بودند. ولی هر بار علی علیه السلام بر می خاست و عرض می کرد؛ یا رسول الله! من برادری و وزارت شما را می پذیرم.
پیغمبر برای این که بزرگترها را به سخن آورد، و از آنها نیز اعترافی بگیرد، برای چهارمین بار فرمود: یکی از شما برخیزد و دعوت مرا اجابت کند و گرنه این افتخار در خاندان دیگری غیر از شما بنی هاشم قرار خواهد گرفت و باعث پشیمانی شما خواهد شد. این بار هم کسی چیزی نگفت، ولی باز علی علیه السلام برخاست و پاسخ مثبت داد و ضمن اعتراف رسالت پیغمبر اسلام آمادگی خود را برای انجام اوامر رسول خدا رسماً و با صراحت هر چه تمامتر اعلام داشت.
در این هنگام پیغمبر به علی علیه السلام فرمود: نزدیک تر بیا، همین که علی علیه السلام نزدیک پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رسید، حضرت او را در آغوش گرفت و زبان در دهانش نهاد و مورد نوازش قرار داد و فرمود: علی برادر و جانشین من در میان شماست، اوامر او را بشنوید و از و پیروی کنید.
ابولهب که با خیره سری این منظره را می نگریست با طعنه به پیغمبر گفت:
بخشش خوبی به پسر عم خود ندادی؟ او دعوت تو را اجابت کرد و تو دهان او را پر از آب دهان خود نمودی! پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: نه! دهان او را پر از حکمت و علم نمودم!
بدین گونه مجلس خاتمه یافت و حاضران که همگی عمو و عموزادگان پیغمبر بودند برخاستند و در حالی که از خانه بیرون می رفتند، از روی سرزنش به ابوطالب می گفتند: اطاعت پسرت علی را بگردن بگیر که فرمانده تو شده است!(33)

شبگردی عمر

در یکی از شبهای تاریک، عمر بن خطاب در زمان خلافت خود در کوچه های مدینه می گشت و به مراقبت و سرکشی خانه ها و کوچه ها می پرداخت.
عمر در یکی از کوچه ها دید چراغ خانه ای در آن وقت شب می سوزد و حکایت از آن می کند که صاحب خانه بیدار است.
عمر نزدیک آمد و از پشت در به تجسس و بازرسی پرداخت. او ضمن بازرسی از گوشه در دید که مرد سیاهی ظرف مشروبی جلو خود نهاده و از آن می نوشد. جماعتی هم با او نشسته و سرگرم گفتگو هستند.
عمر از دیدن این منظره ناراحت شد که چرا باید در شهر مدینه و زمان حکومت او مردم در خانه خود مجلس بگیرند و به میگساری مشغول گردند.
سعی کرد در را باز کند و غفلتاً وارد خانه شود، ولی هر چه کرد نتوانست در را بگشاید!
ناچار از دیوار خانه بالا رفت و از پشت بام به زیر آمد و در حالیکه تازیانه معروفش بنام دره را در دست داشت، ناگهان جلو ایشان سبز شد!
حاضران مجلس تا عمر را دیدند از جا پریدند و در را گشودند و گریختند. عمر مرد سیاه را که شراب می نوشید گرفت و نگذاشت فرار کند.
مرد سیاه گفت: یا امیرالمؤمنین! من با عمل خود مرتکب گناه شده ام، اینک توبه می کنم، توبه مرا قبول کن.
عمر گفت: نه، می خواهم حد شرابخوار را درباره تو جاری کنم و به جرم این عمل زشت شلاق بزنم.
مرد سیاه گفت: یعنی برای اینکه من یک عمل خلاف و کار خطا انجام داده ام؟
عمر گفت: آری.
مرد سیاه گفت:
اگر من یک خطا و کار خلاف نموده ام، خلیفه مرتکب سه کار خلاف شده است!
بدین گونه:
1- خداوند می فرماید: و لا تجسسوا(34) بدون اطلاع و اجازه صاحبخانه، خانه مردم را مورد تجسس و بازرسی قرار ندهید! ولی تو خطا کردی و تجسس نمودی!
2- خداوند می فرماید: و أتو البیوت من ابوابها(35) از درهای خانه وارد خانه ها شوید، ولی تو از پشت بام به زیر آمدی
3- خدا می فرماید: لا تدخلوا بیوتاً غیر بیوتکم حتی تستأنسوا و تسلموا علی اهلها(36)
به خانه ای جز خانه های خودتان وارد نشوید مگر اینکه آشنائی بدهید و به ساکنانش سلام کنید.
من هم در پیشگاه خداوند توبه می کنم و تصمیم می گیرم دیگر چنین نکنم و گرد این کار نگردم.
عمر توبه او را پذیرفت و سخنش را پسندید و از حد زدن وی در گذشت.(37)