داستان های ما جلد اول

علی دوانی

استاندار تازیانه می خورد

در سال نهم هجری، پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم عده ای همراه ولید بن عقبه به سوی قبیله بنی مصطلق اعزام داشت، تا زکوة آنها را جمع کرده بیاورند. در زمان جاهلیت میان ولید و قبیله بنی مصطلق خونی ریخته شده بود، و بهمین جهت بنی مصطلق کینه او را در دل داشتند، ولی موقعی که شنیدند پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم او را به اتفاق جمعی از مسلمین برای اخذ زکوة به سوی آنها اعزام فرموده است، سابقه دشمنی خود را با او فراموش کردند و به استقبالش شتافتند.
ولید روی حساب سابق، گمان کرد افراد قبیله که به پیشباز می آمدند نسبت به وی قصد سوئی دارند. از اینرو از همانجا برگشت و به عرض پیغمبر رسانید که: بنی مصطلق راه ارتداد پیش گرفته و از دین خدا برگشتند، و از پرداخت زکوة سر باز زدند و می خواستند مرا بکشند!
ولی درست در همان موقع این آیه شریفه از جانب خداوند بر پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرود آمد:
(ای کسانیکه ایمان آورده اید، اگر شخص فاسقی آمد و خبری به شما داد درباره آن تحقیق کنید مبادا مردمی از روی نادانی صدمه ببینند، و شما با کار خودتان پشیمان شوید(27)) طولی نکشید که سرشناسان بنی مصطلق به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شرفیاب شدند، و جریان را نقل کردند و آمادگی خود را برای پرداخت زکوة و انجام اوامر مطاع رسول خدا اعلام داشتند! بدینگونه دروغ و فسق ولید فاش گردید!
ولید این سوء نیت و انحراف را از پدرش عقبة ابن ابی معیط به ارث برده بود. عقبه قبل از ظهور اسلام در مکه همسایه پیغمبر بود، ولی بعد از آنکه کار پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم بالا گرفت و بر ضد بت پرستی قیام کرد، او نیز از افراد سرشناسی بود که به مخالفت آنحضرت برخاست، و چون همسایه پیغمبر بود، بیش از دیگران حضرت را می آزرد. حتی روزی با کمال بی شرمی آب دهان، به صورت مبارک پیغمبر افکند و گستاخی را از حد گذرانید.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای عقبه گویا می بینم که چون از مکه خارج شوی گردنت را بزنیم و بارها می فرمود: من در میان دو همسایه شرور: ابولهب و عقبة بن ابی معیط قرار گرفته بودم! عقبه در سال دوم هجری در جنگ بدر اسیر شد و به فرمان پیغمبر، امیر مؤمنان علیه السلام او را گردن زد و به سزای کردار زشت خود رسید.
ولید پسر او به ظاهر مسلمان شد، پیغمبر هم او را مانند سایر مسلمین می نگریست. تا این ماجرای زکوة گرفتن قبیله بنی مصطلق او را مانند پدرش رسوا گردانید و از نظر خدا و پیغمبر و مسلمانان انداخت و منفور خاص و عام شد.
ولی چون برادر مادری عثمان بن عفان بود، با همه بدنامی در زمان خلافت وی، به استانداری کوفه، مرکز عراق منصوب گشت!
ولید در کوفه با خاطری آسوده به عیش و نوش می پرداخت و از صرف بیت المال مسلمین در راه میگساری و فسق و فجور، خودداری نمی کرد. کسی هم جرئت نداشت او را از اعمال نامشروعی که پیش گرفته بود باز دارد.
موقعی که ولید به استانداری کوفه رسید عبدالله مسعود، صحابی معروف و مرد نامی اسلام، خزانه دار بیت المال بود. روزی ولید مبلغ معتنابهی، از بیت المال وام گرفت. عبدالله مسعود هم به این شرط که در موعد مقرر به خزانه مسترد نماید، به وی داد، اما ولید از پرداخت وام امتناع ورزید. وقتی عبدالله مسعود از وی مطالبه کرد از پرداخت آن سر باز زد، و برای این که خود را از بازخواست ابن مسعود آسوده گرداند، جریان را به خلیفه اطلاع داد. عثمان هم به عبدالله مسعود نوشت: تو خزانه دار ما هستی کاری به کار ولید نداشته باش!
عبدالله مسعود به مسجد کوفه آمد و در مقابل مردم کلیدهای خزانه را به دور افکند و گفت: من گمان می کردم خزانه دار مسلمانان هستم، ولی اگر بنا باشد خزانه دار عثمان باشم، حاضر نیستم این سمت را بعهده بگیرم!
عبدالله سنان می گوید: ابن مسعود به مسجد کوفه آمد و گفت: ای مردم کوفه! من صد هزار درهم بیت المال را از دست داده ام، ولی خلیفه مسلمین آنرا از من بازخواست نکرده است! این وجوهی بود که استاندار از وی گرفته بود.
چون این خبر به ولید رسید، جریان را به عثمان گزارش داد. خلیفه هم دستور داد عبدالله مسعود آزاد مردی که دزدی استاندار غارتگر را فاش ساخته بود از کار برکنار شود! خیانت و خودسری ولید بن عقبه استاندار کوفه به همین جا خاتمه نیافت، بلکه کار غارتگری و خوش گذرانی او به جای باریکتری کشید. او چون کدخدا را دیده بود، ده را می چاپید و به هر عمل ناشایستی دست می زد و از کسی هم باک نداشت.
از جمله شبی به میگساری پرداخت و چندان افراط کرد که هنگام صبح با حالت مستی به مسجد جامع کوفه آمد و طبق معمول با مردم نماز جماعت گزارد. در اثنای نماز بنای بدمستی نهاد و اشعار عاشقانه خواند و چون بحال خود نبود، به جای دو رکعت نماز صبح، چهار رکعت خواند! سپس روبرو گردانید و به نماز گزاران پشت سر خود گفت: امروز نشاط خوبی دارم اگر بخواهید می توانم زیادتر هم بخوانم؟!
عتاب بن علاق یکی از اشراف بنی عوافه گفت نماز ما از دولت سر شما قضا شد، همین قدر که خواندی کافی است. خداوند خیری به تو ارزانی ندارد. سپس مشتی خاک و شن از کف برداشت و به صورت استاندار پاشید.
دیگری گفت ما از تو در شگفت نیستیم، از کسی درشگفتیم که چون تو فاسق رسوائی را بر ما مسلط نموده است!
ولید به کلی از حال رفته بود، چندانکه استفراغ کرد و محراب مسجد را آلوده ساخت. آنگاه بیحال و مدهوش بگوشه ای افتاد. اطرافیان او که وضع را بدین گونه دیدند، او را برداشته و به خانه بردند، و روی تختش خوابانیدند، ولی او چندان شراب خورده بود و آنقدر مست بود که به این زودیها به هوش نیامد!
جمعی از حاضران که ناظر اوضاع بودند، دل به دریا زدند و گفتند هر چه بادا باد! سپس انگشتر استاندار را در حالی که بی هوش افتاده بود از دستش بیرون آوردند، و چهار نفر که از مردان خوش نام و شاهد واقعه بودند، برای گزارش امر به خلیفه و ادای شهادت رهسپار مدینه شدند.
هنگامی که موضوع شرابخوری ولید با آن کیفیت مفتضح به اطلاع عثمان رسید. برآشفت و شهود را مورد تهدید و سرزنش قرار داد که چرا ولید برادر او را رسوا کرده اند! عثمان از یکی از گواهان به نام جندب بن زهیر پرسید: تو خود برادر مرا به چشم دیدی که شراب می نوشد؟!
جندب گفت: من شراب خوردن او را ندیدم، ولی دیدم او بیهوش است و استفراغ می کند، و من انگشترش را از دستش در آوردم، اما او ملتفت نشد و همچنان مست و لایعقل بود!
عثمان تازیانه به دست گرفت و چند ضربه بر بدن جندب نواخت، سپس او را بیرون کرد! شهود که از خلیفه مأیوس، و مرعوب شدند و از اقدام خود نتیجه ای نگرفتند، رفتند نزد عایشه همسر پیغمبر (ص) و ماجرای شرابخواری ولید و عکس العمل عثمان و سهل انگاری او را در این باره به اطلاع وی رساندند.
عایشه که با عثمان مخالف بود، در حالی که فریاد می کشید گفت: عثمان اجرای احکام خدا را تعطیل و شهود قضیه را تهدید کرده است. سپس برخاست و آمد نزد عثمان و رسماً به وی اعتراض نمود. عثمان هم جواب او را با درشتی داد. در نتیجه گفتگوی آنها بالا گرفت. حاضران جمعی به جان هم افتادند. این نخستین زد و خوردی بود که بعد از رحلت پیغمبر (ص) میان مسلمانان در گرفت، ولی اصل موضوع همچنان بی نتیجه ماند!
طلحه و زبیر دو تن از ریش سفیدان قوم هم به ملاقات خلیفه آمدند و به آن حضرت که به واسطه سستی و سهل انگاری و دنیا پرستی مردم از صحنه سیاست برکنار بود، عارض شدند.
علی (ع) آمد نزد عثمان و به وی فرمود: اجرای حکم الهی را درباره تبهکاران تعطیل نمودی، و افرادی را که شهادت به فسق برادرت دادند کتک زدی، و احکام خدا را دگرگون ساختی با این که عمر بن الخطاب به تو سفارش کرد که مردان بنی امیه و مخصوصاً اولاد ابی معیط را بر گردن مردم مسلط مکن! چرا این فاسق را بر سر مردم مسلط کردی؟!
عثمان پرسید اکنون نظر شما چیست و چه باید کرد؟ حضرت فرمود: باید فوری ولید را از حکومت کوفه معزول نمائی و دیگر هیچ کاری به وی محول نکنی. سپس شهود را احضار کن اگر گواهی آنها از روی گمان و دشمنی نبود، باید حد شرابخوار را درباره ولید جاری نمایی.
عثمان که از هر طرف در فشار قرار گرفته بود ناگزیر سعید بن عاص یکی دیگر از خویشان خود را که از لحاظ سوء پیشینه کمتر از ولید نبود، به استانداری کوفه منصوب نمود و دستور داد که ولید را روانه مدینه کند.
سعید بن عاص چون به کوفه رسید، ولید را به مدینه فرستاد، سپس منبری را که ولید بر آن می نشست، تطهیر نمود! همچنین دارالاماره و مقر حکومت را که آلوده به شراب و نجس شده بود تطهیر کرد!
بعد از ورود ولید استاندار معزول به مدینه، بر اثر فشار افکار عمومی و اصرار شخص امیرالمؤمنین (ع) عثمان شهود را طلبید و یک بار دیگر از آنها بازپرسی نمود، و چون موضوع مسلم و قابل انکار نبود، ولید را خواست و لباس فاخری (به جای لباس مقصرین و محکومین) به وی پوشانید و با کمال عزت در اتاقی نشانید، آنگاه اعلام کرد هر کس می خواهد، برود او را حد بزند!
هر کس برای حد زدن او می رفت، ولید را به یاد خویشاوندی خود با خلیفه می انداخت و می گفت: دست از من بردار و خلیفه را نسبت به خود خشمگین مساز، و او هم خودداری می نمود.
همین که علی علیه السلام این صحنه سازی را نگریست، سخت خشمگین شد و تازیانه به دست گرفت و در حالی که فرزند بزرگش امام حسن علیه السلام نیز در خدمتش بود، وارد اتاق شد. ولید باز همان سخنانی که دیگران را فریب داده و مرعوب ساخته بود، به زبان آورد.
حضرت فرمود ساکت باش! بنی اسرائیل چون اجرای حدود الهی را تعطیل نمودند، نابود شدند، اگر من هم به خاطر خویشاوندی تو با خلیفه از اجرای حدود الهی صرفنظر کنم، مؤمن نیستم.
ولید که دید حضرت مصمم است او را حد بزند، برخاست که از چنگ حضرت بگریزد، ولی علی (ع) او را گرفت و به زمین افکند.
آنگاه با تازیانه ای که دو شاخه داشت، ولید را زیر ضربات محکم و پی در پی خود گرفت. هشتاد تازیانه که حد شرابخوار است بر بدن او نواخت و بدین گونه حکم خدا را درباره او جاری ساخت.
عثمان که هیچ انتظار به زمین زدن برادرش آنهم در حضور خود را نداشت گفت: یا علی! تو حق نداری که با ولید این طور رفتار کنی.
حضرت فرمود: ولید شراب خورده و مرتکب فسق گردیده و مانع شده که حکم خدا جاری گردد. او شایسته کیفری بیش از این است که دیدی (28)

مباهله پیغمبر (ص) با نصارای نجران

نجران مقارن ظهور اسلام مانند امروز از شهرهای عربستان واقع در نزدیکی مرز یمن بوده است. مردم آنجا کیش نصرانی داشتند. در سال دهم هجری پیامبر اسلام خالد بن ولید را فرستاد تا آنها را به دین اسلام دعوت کند. گروه بسیاری مسلمان شدند و بقیه در باقی ماندن به دین نصارا اصرار ورزیدند.
متعاقب آن رسول اکرم (ص) نامه ای بدین مضمون به روحانیون بزرگ نصارای نجران نوشت و آنها را دعوت به اسلام فرمود: بنام خداوند یگانه، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب، این نامه ای است که محمد پیغمبر خدا به اسقف نجران و نصارای آنجا. اگر مسلمان شوید بدانید که من خدای یگانه، خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را می پرستم. من شما را از پرستش، بندگان به پرستش خداوند یکتا دعوت می کنم، و از پیروی بندگان نجات داده به پیروی آفریدگار جهان می خوانم.
اگر سرپیچی نمودید و اسلام نمی آورید، باید جزیه بدهید، و چنانچه حاضر به ادای جزیه نشدید، به شما اعلان جنگ می دهم
وقتی اسقف نجران نامه پیغمبر اسلام را خواند، سخت به هراس افتاد و بیمناک شد. سپس فرستاد دنبال یکی از مردان بزرگ نجران به نام شرحبیل و او را احضار کرد. همینکه شرحبیل آمد اسقف نامه پیغمبر اسلام را به او نشان داد، شرحبیل هم آنرا قرائت نمود.
اسقف از وی پرسید: نظر تو درباره نامه پیغمبر اسلام چیست؟
شرحبیل گفت: می دانی که خداوند به ابراهیم خلیل وعده داده است که به دودمان فرزندش اسماعیل منصب پیامبری موهبت خواهد کرد. احتمال نمی دهی آن پیغمبر مرد باشد؟!
سپس گفت: من راجع به امر نبوت نمی توانم اظهار نظر کنم.
اگر موضوع مربوط به امور دنیا بود، سعی می کردم در آن باره نظری صریح بدهم و بذل جهد کنم، ولی در این خصوص مرا معذور بدار!
اسقف عده دیگری از بزرگان نجران را خواست و از آنها نیز چاره جوئی کرد و به مشورت پرداخت، ولی آنها نیز جوابهائی نظیر آنچه شرحبیل گفته بود به وی دادند... سرانجام رأی همگی بر این قرار گرفت که هیئتی را به مدینه نزد پیغمبر اسلام اعزام دارند، تا از نزدیک با وی آشنا گردند و بتوانند تصمیم قطعی بگیرند.
این عده چهارده نفر بودند و شرحبیل مزبور یکی از سران آنها بود.
هیئت روحانیون نجران وقتی به مدینه آمدند وارد مسجد پیغمبر شدند. در آن هنگام پیغمبر و گروهی از اصحاب در مسجد حضور داشتند.
روحانیون نجران چون وقت نماز خود را نزدیک دیدند، ناقوس را برای اعلام نماز به صدا درآوردند. اصحاب پیغمبر از مشاهده این وضع برآشفتند و عرض کردند: یا رسول الله! صدای ناقوس آنهم در مسجد شما؟
حضرت فرمود: بگذارید مشغول عبادت شوند.
بعد از ادای مراسم نماز به حضور پیغمبر رسیدند و عرض کردند: شعار شما در دعوت به سوی خدا چیست؟ پیغمبر (ص) فرمود: من مردم را دعوت می کنم که بگویند خدائی جز خدای یکتا نیست، و من هم پیغمبر خدا هستم، عیسی بن مریم نیز بنده و مخلوق خداست. غذا می خورد و آب می نوشید و سخن می گفت.
روحانیون نجران گفتند: اگر او بنده خدا بود پدرش کیست؟ فی الحال به پیغمبر وحی شد که از آنها بپرس درباره آدم ابوالبشر چه می گوئید؟ آیا او بنده و مخلوق خدا نبود که مانند سایر بندگان می خورد و می نوشید و سخن می گفت؟ وقتی پیغمبر از آنها سؤال کرد، گفتند آری آدم چنین بود!
در اینجا پیغمبر پرسید: بسیار خوب، پدر آدم کی بود؟!...
روحانیون نصارا مات و مبهوت شدند و در جواب فرو ماندند. سپس این آیه شریفه نازل گردید: مثل عیسی در نزد خداوند مانند آدم است که خداوند (بدون واسطه پدر) او را از خاک آفرید، آنگاه به او گفت: آدم شو، و شد، حق از آن خدای تست، پس تردیدی به خود راه مده(29)
مخاطب پیغمبر دو تن از سران آنها به نام سید و عاقب بودند. چون خود را در برابر منطق قرآن ناتوان دیدند، متحیر شدند، و ندانستند چه کنند.
پیغمبر آنها را دعوت به اسلام کرد. آنها هم صلاح در این دیدند که موقتاً برای رهائی خویش تظاهر کنند و به پیغمبر گفتند: یا ابالقاسم!
مسلمان شدیم. ولی پیغمبر (ص) فرمود: نه شما دروغ می گوئید. به شما بگویم، چه چیز شما را از پذیرفتن اسلام مانع می شود؟ گفتند بفرمائید بدانیم چیست؟
فرمود: علاقه به صلیب موهوم عیسی، و شراب خواری و خوردن گوشت خوک مانع شماست که دین حق را بپذیرید! و چون نصارا از پذیرفتن دین اسلام سر باز زدند پیغمبر آنها را طبقه آیه مباهله که همان لحظه نازل گردید، دعوت فرمود که برای روشن شدن حقیقت و اثبات حقانیت دین خود حاضر شوند در حق یکدیگر نفرین کنند، تا هر کدام در دعوی خود راستگو یا دروغگو باشند، از هم امتیاز یابند.
خداوند در آن آیه دستور داد که: اگر بعد از روشن شدن واقعیت باز هم علمای نجران با تو گفتگو دارند، بگو بیائید تا بخوانیم فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان و کسانی را که همچون جان و ما و جان شماست. سپس درباره یکدیگر مباهله (نفرین) کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم(30)
روحانیون نجران گفتند: بسیار خوب، نظری منصفانه دادی، و بدین گونه بنا گذاردند طرفین فردا خود را آماده مباهله و نفرین در حق یکدیگر کنند.
ولی همین که روحانیون نصارا به منزل خود بازگشتند، سید و عاقب رؤسای آنها گفتند: اگر ابوالقاسم فردا با عده ای از پیروانش آمد که با ما مباهله کند، ما هم با وی مباهله می کنیم، چون در این صورت به طور قطع پیغمبر نیست.
ولی این را بدانید که اگر وی با خاندانش برای مباهله حضور یافت، نباید ما با او رو برو شویم، و دست به این کار نخواهیم زد. زیرا اگر او خاندان نزدیکش را برای این کار انتخاب کرد و حاضر شد آنها را در این راه فدا کند، حتماً در دعوی خود راستگو و پیغمبر خداست.
نصارای نجران نه زن و نه فرزندان خود هیچیک را همراه نیاورده بودند، خداوند خواست ارزش وجودی اهلبیت را تثبیت کند. فردا صبح روحانیون نصارا آمدند و در محل مخصوص که برای مباهله تعیین کرده بودند، ایستادند و منتظر ورود پیغمبر شدند.
ناگاه دیدند پیغمبر اسلام در حالی که طفلی را در آغوش گرفته و دست کودکی را در دست دارد، و زنی در پشت سر او و مردی هم به ترتیب دنبال آن زن به آرامی قدم بر می دارند و با شکوه و جلال خاصی جلو می آیند. روحانیون نصارا از مردمی که برای تماشای مباهله گرد آمده بودند، پرسیدند اینان چه نسبتی با محمد دارند؟
گفتند آن مرد علی بن ابیطالب داماد پیغمبر است، آن زن هم فاطمه دختر او و آن دو کودک نیز حسن و حسین نوادگان او و پسران علی و فاطمه می باشند.
روحانیون نصارا از مشاهده این منظره نگران شدند، و سخت تکان خوردند، به طوری که شرحبیل رو کرد به سید و عاقب و گفت:
این را بدانید که من عذاب را در چند قدمی خودمان مشاهده می کنم. اگر این مرد پیغمبر و فرستاده خدا باشد و با این وصف با وی دست به نفرین برداریم، تمام ما نابود می شویم و حتی ناخن و موئی هم از ما باقی نمی ماند. سید و عاقب از شرحبیل پرسیدند: نظر تو چیست؟ شرحبیل گفت: نظر من اینست که تسلیم حکم وی شویم، چون من می بینم که او مردی است که هرگز حکمی برخلاف صادر نخواهد کرد، گفتند: پس به عهده توست که خودت با وی تماس بگیری.
شرحبیل جلو رفت و به پیغمبر گفت: یا محمد! من چیزی بهتر از نفرین کردن به شما پیشنهاد می کنم. فرمود: آن چیست؟ گفت: ما را تا شب مهلت بده و فردا هر حکمی درباره ما کردی حاضریم آنرا بپذیریم، پیغمبر هم پذیرفت و دست به مباهله نزد و درباره آنها نفرین نکرد.
چون نصارا خلوت کردند به عاقب گفتند: ای بنده مسیح! نظر تو چیست و ما با محمد چکنیم؟
عاقب گفت: ای نصارا! به خدا شما به خوبی دانستید که محمد پیغمبر خدا است و بعد از عیسی آمده است.
به خدا هر قومی در مقام نفرین با پیغمبری برآمدند، به بزرگان آنها باقی ماندند و نه کوچکترها بزرگ شدند. اگر با وی مباهله کنیم همگی نابود می شویم، اگر می خواهید دین خود را حفظ کنید هر حکمی می کند بپذیرید و به شهر خود باز گردید که صلاح شما و دین شما در اینست.
در این هنگام اسقف نجران رو کرد به همراهان خود و گفت:
ای نصارا این چهره ها که من دیدم اگر از خداوند بخواهند کوهی را از جا بکند، جابجا کنده می شود. مبادا با اینان مباهله کنید، که همگی نابود می شوید، و تا روز رستاخیز یکنفر نصرانی در روی زمین باقی نخواهد ماند.
ناگزیر عرض کردند: ای ابوالقاسم! نظر ما اینست که با تو مباهله نکنیم، تو دین خود را داشته باش و بگذار ما هم به دین خود باقی باشیم. پیغمبر فرمود: اگر حاضر به مباهله نیستید، مسلمان شوید، تا از حقوق مساوی مسلمانان برخوردار گردید. اسقف گفت: نه! مسلمان نمی شویم. و توانائی جنگ با شما هم نداریم، ولی مانند سایر اهل کتاب جزیه می دهیم. بدین گونه که سالانه دو هزار حله(31) تسلیم می کنیم. هزار حله در ماه صفر و هزار حله در ماه رجب و سی زره آهنی معمولی هم تقدیم می داریم. پیغمبر هم پذیرفت و با آنها صلح کرد. بدین گونه ماجرای مباهله پیغمبر با نصارای نجران پایان پذیرفت(32).

جانشین پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم

پیغمبر گرامی اسلام در سن چهل سالگی به مقام عالی پیامبری برانگیخته شد. ولی نظر به موقعیت زمان و حساسیت کافران قریش و مردم بت پرست مکه، آن راز تا سه سال پنهان داشت. سرانجام سه سال بعد، به امر پروردگار مأمور شد دعوت خود را آشکار سازد و نخست از خویشان و بستگان خود یعنی فرزندان عبدالمطلب آغاز کند.
دستور صریح خداوند آیه 214 سوره شعراء است که می فرماید: وانذر عشیرتک الاقربین یعنی: ای پیغمبر فامیل نزدیک خویش را از نافرمانی ما برحذر دار.
هنگامی که فرمان خدا بدین گونه صادر شد، پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرزندان عبدالمطلب یعنی عموها و عموزادگان خود را که در آن موقع چهل مرد بودند، به صرف غذا در خانه خود دعوت فرمود.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم قبلاً به علی علیه السلام که در آن موقع سیزده ساله بود دستور داد به همسر آن حضرت خدیجه بگوید گوسفندی برای مهمانان طبخ کند. چون غذا آماده شد، پیغمبر مهمانان را فرا خواند و فرمود: نزدیک شوید و بسم الله بگوئید و مشغول صرف غذا شوید.
فرزندان عبدالمطلب که همگی مردانی اشتهادار بودند و غذای کافی می خوردند ده نفر ده نفر جلو آمدند، و از آن گوسفند پخته خوردند تا همگی سیر شدند. آنگاه پیغمبر ظرف چوبینی نوشید، سپس به آنان فرمود: بنوشید. آنها هم نوشیدند تا همگی سیر شدند.
در این هنگام ابولهب که خود یکی از پسران عبدالمطلب و عموی پیغمبر و مردی مخوف بود گفت: این سحری بود که محمد شما را بدان مسحور نمود! پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم لحظه ای اندیشید ولی چیزی نفرمود.
فردا نیز آنان را دعوت نمود و پس از صرف غذا آنها را مخاطب ساخت و فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب! من از جانب خداوند شما را از نافرمانی او بر حذر می دارم و به شما نوید می دهم که مسلمان شوید و از خداوند متعال پیروی نمائید تا رستگار گردید.
من خوبیهای دنیا و آخرت را برای شما آورده ام: خدا به من امر نموده که شما را برای اعلام این مطلب فرا خوانم. شما خویشان و فامیل من هستید، به همین جهت می خواهم شما را پیش از دیگران از نافرمانی خداوند بیم دهم. خداوند هیچ پیغمبری را مبعوث نگردانید، جز این که برادری و وزیری برای او تعیین کرد که وارث و جانشین او در میان خاندانش باشد. اکنون کدام یک از شماست که بر می خیزد و با من بیعت می کند تا برادر و وارث و جانشین من، و نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی باشد، با این فرق که بعد از من پیغمبری نخواهد بود؟
تمام حضار در پاسخ سخنان پیغمبر که برای نخستین بار آنرا می شنیدند و به نظرشان بسیار عجیب می نمود سکوت اختیار کردند.
پیغمبر سه بار سخن خود را تکرار نمود و در هر نوبت آنها لب برهم نهادند و همچنان ساکت بودند. ولی هر بار علی علیه السلام بر می خاست و عرض می کرد؛ یا رسول الله! من برادری و وزارت شما را می پذیرم.
پیغمبر برای این که بزرگترها را به سخن آورد، و از آنها نیز اعترافی بگیرد، برای چهارمین بار فرمود: یکی از شما برخیزد و دعوت مرا اجابت کند و گرنه این افتخار در خاندان دیگری غیر از شما بنی هاشم قرار خواهد گرفت و باعث پشیمانی شما خواهد شد. این بار هم کسی چیزی نگفت، ولی باز علی علیه السلام برخاست و پاسخ مثبت داد و ضمن اعتراف رسالت پیغمبر اسلام آمادگی خود را برای انجام اوامر رسول خدا رسماً و با صراحت هر چه تمامتر اعلام داشت.
در این هنگام پیغمبر به علی علیه السلام فرمود: نزدیک تر بیا، همین که علی علیه السلام نزدیک پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رسید، حضرت او را در آغوش گرفت و زبان در دهانش نهاد و مورد نوازش قرار داد و فرمود: علی برادر و جانشین من در میان شماست، اوامر او را بشنوید و از و پیروی کنید.
ابولهب که با خیره سری این منظره را می نگریست با طعنه به پیغمبر گفت:
بخشش خوبی به پسر عم خود ندادی؟ او دعوت تو را اجابت کرد و تو دهان او را پر از آب دهان خود نمودی! پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: نه! دهان او را پر از حکمت و علم نمودم!
بدین گونه مجلس خاتمه یافت و حاضران که همگی عمو و عموزادگان پیغمبر بودند برخاستند و در حالی که از خانه بیرون می رفتند، از روی سرزنش به ابوطالب می گفتند: اطاعت پسرت علی را بگردن بگیر که فرمانده تو شده است!(33)