داستان های ما جلد اول

علی دوانی

آدم لئیم

عربی بدوی (21) گرسنه از بادیه برآمد، بر لب آبی رسید دید که عربی دیگر انبان پر گوشت از پشت باز کرده و سر آن بگشاده و پاره پاره نان و گوشت بیرون می آورد و می خورد. بدوی آمد در برابر وی بنشست.
عرب در اثنای چیز خوردن سر برآورد و عربی را در برابر خود نشسته دید. گفت: یا اخی! از کجا می آئی؟ گفت: از قبیله تو.
گفت: بر منازل من گذر کردی؟
گفت: بلی بسی معمور و آبادان دیدم.
عرب مبتهج شد و گفت: سگ مرا که بقاع نام دارد دیدی؟
گفت: رمه تو را عجب پاسبانی می کند که از یک میل راه گرگ را مجال آن نیست که پیراهن آن رمه گردد.
گفت: پسرم خالد را دیدی؟
گفت: در مکتب پهلوی معلم نشسته بود و به آواز بلند قرآن می خواند.
گفت: مادر خالد را دیدی؟
گفت: بخ بخ (22) مثل او در تمام حی(23) زنی نیست که به کمال عفت و طهارت و غایت عصمت و خدارت(24)
گفت: شتر آبکش مرا دیدی؟
گفت: بغایت فربه و تازه بود، چنانکه پشتش به کوهان برابر شده بود.
گفت: قصر مرا دیدی؟
گفت: ایوان او سر به کیوان رسانیده بود، و من هرگز عالی تر از آن بنائی ندیده ام.
عرب چون احوال خانمان معلوم کرد و دانست که هیچ مکروهی نیست به فراغت نان و گوشت خوردن گرفت، و بدوی را هیچ نداد و بعد از آنکه سیر بخورد، سر انبان محکم ببست.
بدوی دید که خوشامد گفتن او نتیجه نبخشید ملول شد. در این محل سگی آنجا رسید. صاحب انبان استخوانی که از گوشت مانده بود، پیش او انداخت و برخاست تا انبان به پشت بر کشد و برود.
بدوی بی طاقت شد و گفت: اگر سگ تو بقاع زنده می بود، راست به این سگ می مانست.
عرب گفت: مگر بقاع من مرده است؟
گفت: بلی، در پیش من مرد، بقای عمر تو باد!
پرسید: که سبب آن چه بود؟
گفت: از بسکه شش شتر آبکش تو بخورد کور شد، بعد از آن بمرد.
عرب گفت: شتر آبکش مرا چه آفت رسیده بود که بمرد؟
گفت: او را در تعزیت مادر خالد کشتند.
عرب گفت: مگر مادر خالد بمرد؟
گفت: بلی.
عرب گفت: سبب مردن او چه بود؟
گفت: از بسکه نوحه می کرد و سر بر گور خالد می کوفت مغزش خلل یافت.
گفت: مرگ خالد بمرد؟
گفت: بلی
گفت: سبب مردن او چه بود؟
گفت: قصری و ایوانی که ساخته بودی به زلزله فرود آمد، و خالد در زیر آن بماند.
عرب که این اخبار موحشه استماع نمود، انبان نان و گوشت به صحرا افکند، و با واویلاه، و اثبوراه، راه بادیه گرفت.
بدوی انبان را بربود و فرار نمود و به گوشه ای رفت و بقیه نان و گوشت را بخورد، و به جای دعای طعام گفت: لا ارغم الله الاانف اللام. یعنی: خاک آلوده مگر دانا و خدای مگر بینی لئیمان را(25).

گاهی سخن سحر است

حسین بن بدر که به وی زبرقان می گفتند، از سران قبیله مشهور بنی تمیم بود. وی در سال نهم هجری با هیئتی از بزرگان قبیله خود به حضور پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم شرفیاب شد و مسلمان گردید. پیغمبر هم او را مأمور جمع آوری زکات قبیله اش نمود و این خود سمتی بود که می رسانید مورد وثوق و توجه پیغمبر اسلام است. زبرقان به معیت عمر بن اهتم که او نیز از مردان نامی بود، به خدمت رسول خدا رسیدند.
عمرو بن اهتم از خاندانی بود که در زمان جاهلیت و پیش از ظهور اسلام به فصاحت گفتار و بلاغت بیان مشهور بودند، و خود نیز مردی سخنور و گوینده ای زبردست بود.
در آن روز زبرقان خود را معرفی کرد و با سخنانی سنجیده گفت: یا رسول الله! من سرآمد قبیله بنی تمیم هستم، همه گوش به فرمان من دارند، جواب همگان را من می دهم، حقوق آنها را من بازخواست می کنم، و من مانع می شوم کسی به آنها ظلم کند، و این مطلبی است که ابن اهتم (عمرو بن اهتم) اطلاع دارد.
عمرو بن اهتم گفت: آری یا رسول الله! وی نگهبان قلمرو خود است، و قبیله اش از وی اطاعت می کنند، و سخنانش را بگوش جان می شنوند.
زبرقان که دید، دوستش در شناسائی او به پیغمبر کوتاه آمد، گفت: به خدا ای پیغمبر! او بیش از آنچه اظهار داشت، آگاهی دارد، ولی چون به شرافت من حسد می ورزد، نخواست چنانکه می باید و می داند، درباره من سخن بگوید.
عمرو بن اهتم در پاسخ وی خطاب به پیغمبر گفت. به خدا قسم آنچه من زاید بر این می دانم اینست که: وی مردی تنگ نظر و از مردمی به دور است، پدری نادان و خالوئی دون پایه دارد و شخصاً تازه به دوران رسیده است!
عمرو بن اهتم دید که پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از سخنان زشت و زیبای وی ناراحت شد، لذا گفت: یا رسول الله! اول خوشحال بودم و لذا بهترین اطلاعاتم را اظهار داشتم، ولی بعد که خشمگین شدم زشت ترین چیزی که در وی سراغ داشتم به زبان آوردم!
ما کذبت فی الاولی، و صدقت فی الثانیه .
بار اول دروغ نگفتم، ولی نوبت دوم به طور مسلم راست گفتم. پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ان من البیان لسحراً. راستی که بعضی از سخنان، انسان را مسحور می کند(26).

استاندار تازیانه می خورد

در سال نهم هجری، پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم عده ای همراه ولید بن عقبه به سوی قبیله بنی مصطلق اعزام داشت، تا زکوة آنها را جمع کرده بیاورند. در زمان جاهلیت میان ولید و قبیله بنی مصطلق خونی ریخته شده بود، و بهمین جهت بنی مصطلق کینه او را در دل داشتند، ولی موقعی که شنیدند پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم او را به اتفاق جمعی از مسلمین برای اخذ زکوة به سوی آنها اعزام فرموده است، سابقه دشمنی خود را با او فراموش کردند و به استقبالش شتافتند.
ولید روی حساب سابق، گمان کرد افراد قبیله که به پیشباز می آمدند نسبت به وی قصد سوئی دارند. از اینرو از همانجا برگشت و به عرض پیغمبر رسانید که: بنی مصطلق راه ارتداد پیش گرفته و از دین خدا برگشتند، و از پرداخت زکوة سر باز زدند و می خواستند مرا بکشند!
ولی درست در همان موقع این آیه شریفه از جانب خداوند بر پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرود آمد:
(ای کسانیکه ایمان آورده اید، اگر شخص فاسقی آمد و خبری به شما داد درباره آن تحقیق کنید مبادا مردمی از روی نادانی صدمه ببینند، و شما با کار خودتان پشیمان شوید(27)) طولی نکشید که سرشناسان بنی مصطلق به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شرفیاب شدند، و جریان را نقل کردند و آمادگی خود را برای پرداخت زکوة و انجام اوامر مطاع رسول خدا اعلام داشتند! بدینگونه دروغ و فسق ولید فاش گردید!
ولید این سوء نیت و انحراف را از پدرش عقبة ابن ابی معیط به ارث برده بود. عقبه قبل از ظهور اسلام در مکه همسایه پیغمبر بود، ولی بعد از آنکه کار پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم بالا گرفت و بر ضد بت پرستی قیام کرد، او نیز از افراد سرشناسی بود که به مخالفت آنحضرت برخاست، و چون همسایه پیغمبر بود، بیش از دیگران حضرت را می آزرد. حتی روزی با کمال بی شرمی آب دهان، به صورت مبارک پیغمبر افکند و گستاخی را از حد گذرانید.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای عقبه گویا می بینم که چون از مکه خارج شوی گردنت را بزنیم و بارها می فرمود: من در میان دو همسایه شرور: ابولهب و عقبة بن ابی معیط قرار گرفته بودم! عقبه در سال دوم هجری در جنگ بدر اسیر شد و به فرمان پیغمبر، امیر مؤمنان علیه السلام او را گردن زد و به سزای کردار زشت خود رسید.
ولید پسر او به ظاهر مسلمان شد، پیغمبر هم او را مانند سایر مسلمین می نگریست. تا این ماجرای زکوة گرفتن قبیله بنی مصطلق او را مانند پدرش رسوا گردانید و از نظر خدا و پیغمبر و مسلمانان انداخت و منفور خاص و عام شد.
ولی چون برادر مادری عثمان بن عفان بود، با همه بدنامی در زمان خلافت وی، به استانداری کوفه، مرکز عراق منصوب گشت!
ولید در کوفه با خاطری آسوده به عیش و نوش می پرداخت و از صرف بیت المال مسلمین در راه میگساری و فسق و فجور، خودداری نمی کرد. کسی هم جرئت نداشت او را از اعمال نامشروعی که پیش گرفته بود باز دارد.
موقعی که ولید به استانداری کوفه رسید عبدالله مسعود، صحابی معروف و مرد نامی اسلام، خزانه دار بیت المال بود. روزی ولید مبلغ معتنابهی، از بیت المال وام گرفت. عبدالله مسعود هم به این شرط که در موعد مقرر به خزانه مسترد نماید، به وی داد، اما ولید از پرداخت وام امتناع ورزید. وقتی عبدالله مسعود از وی مطالبه کرد از پرداخت آن سر باز زد، و برای این که خود را از بازخواست ابن مسعود آسوده گرداند، جریان را به خلیفه اطلاع داد. عثمان هم به عبدالله مسعود نوشت: تو خزانه دار ما هستی کاری به کار ولید نداشته باش!
عبدالله مسعود به مسجد کوفه آمد و در مقابل مردم کلیدهای خزانه را به دور افکند و گفت: من گمان می کردم خزانه دار مسلمانان هستم، ولی اگر بنا باشد خزانه دار عثمان باشم، حاضر نیستم این سمت را بعهده بگیرم!
عبدالله سنان می گوید: ابن مسعود به مسجد کوفه آمد و گفت: ای مردم کوفه! من صد هزار درهم بیت المال را از دست داده ام، ولی خلیفه مسلمین آنرا از من بازخواست نکرده است! این وجوهی بود که استاندار از وی گرفته بود.
چون این خبر به ولید رسید، جریان را به عثمان گزارش داد. خلیفه هم دستور داد عبدالله مسعود آزاد مردی که دزدی استاندار غارتگر را فاش ساخته بود از کار برکنار شود! خیانت و خودسری ولید بن عقبه استاندار کوفه به همین جا خاتمه نیافت، بلکه کار غارتگری و خوش گذرانی او به جای باریکتری کشید. او چون کدخدا را دیده بود، ده را می چاپید و به هر عمل ناشایستی دست می زد و از کسی هم باک نداشت.
از جمله شبی به میگساری پرداخت و چندان افراط کرد که هنگام صبح با حالت مستی به مسجد جامع کوفه آمد و طبق معمول با مردم نماز جماعت گزارد. در اثنای نماز بنای بدمستی نهاد و اشعار عاشقانه خواند و چون بحال خود نبود، به جای دو رکعت نماز صبح، چهار رکعت خواند! سپس روبرو گردانید و به نماز گزاران پشت سر خود گفت: امروز نشاط خوبی دارم اگر بخواهید می توانم زیادتر هم بخوانم؟!
عتاب بن علاق یکی از اشراف بنی عوافه گفت نماز ما از دولت سر شما قضا شد، همین قدر که خواندی کافی است. خداوند خیری به تو ارزانی ندارد. سپس مشتی خاک و شن از کف برداشت و به صورت استاندار پاشید.
دیگری گفت ما از تو در شگفت نیستیم، از کسی درشگفتیم که چون تو فاسق رسوائی را بر ما مسلط نموده است!
ولید به کلی از حال رفته بود، چندانکه استفراغ کرد و محراب مسجد را آلوده ساخت. آنگاه بیحال و مدهوش بگوشه ای افتاد. اطرافیان او که وضع را بدین گونه دیدند، او را برداشته و به خانه بردند، و روی تختش خوابانیدند، ولی او چندان شراب خورده بود و آنقدر مست بود که به این زودیها به هوش نیامد!
جمعی از حاضران که ناظر اوضاع بودند، دل به دریا زدند و گفتند هر چه بادا باد! سپس انگشتر استاندار را در حالی که بی هوش افتاده بود از دستش بیرون آوردند، و چهار نفر که از مردان خوش نام و شاهد واقعه بودند، برای گزارش امر به خلیفه و ادای شهادت رهسپار مدینه شدند.
هنگامی که موضوع شرابخوری ولید با آن کیفیت مفتضح به اطلاع عثمان رسید. برآشفت و شهود را مورد تهدید و سرزنش قرار داد که چرا ولید برادر او را رسوا کرده اند! عثمان از یکی از گواهان به نام جندب بن زهیر پرسید: تو خود برادر مرا به چشم دیدی که شراب می نوشد؟!
جندب گفت: من شراب خوردن او را ندیدم، ولی دیدم او بیهوش است و استفراغ می کند، و من انگشترش را از دستش در آوردم، اما او ملتفت نشد و همچنان مست و لایعقل بود!
عثمان تازیانه به دست گرفت و چند ضربه بر بدن جندب نواخت، سپس او را بیرون کرد! شهود که از خلیفه مأیوس، و مرعوب شدند و از اقدام خود نتیجه ای نگرفتند، رفتند نزد عایشه همسر پیغمبر (ص) و ماجرای شرابخواری ولید و عکس العمل عثمان و سهل انگاری او را در این باره به اطلاع وی رساندند.
عایشه که با عثمان مخالف بود، در حالی که فریاد می کشید گفت: عثمان اجرای احکام خدا را تعطیل و شهود قضیه را تهدید کرده است. سپس برخاست و آمد نزد عثمان و رسماً به وی اعتراض نمود. عثمان هم جواب او را با درشتی داد. در نتیجه گفتگوی آنها بالا گرفت. حاضران جمعی به جان هم افتادند. این نخستین زد و خوردی بود که بعد از رحلت پیغمبر (ص) میان مسلمانان در گرفت، ولی اصل موضوع همچنان بی نتیجه ماند!
طلحه و زبیر دو تن از ریش سفیدان قوم هم به ملاقات خلیفه آمدند و به آن حضرت که به واسطه سستی و سهل انگاری و دنیا پرستی مردم از صحنه سیاست برکنار بود، عارض شدند.
علی (ع) آمد نزد عثمان و به وی فرمود: اجرای حکم الهی را درباره تبهکاران تعطیل نمودی، و افرادی را که شهادت به فسق برادرت دادند کتک زدی، و احکام خدا را دگرگون ساختی با این که عمر بن الخطاب به تو سفارش کرد که مردان بنی امیه و مخصوصاً اولاد ابی معیط را بر گردن مردم مسلط مکن! چرا این فاسق را بر سر مردم مسلط کردی؟!
عثمان پرسید اکنون نظر شما چیست و چه باید کرد؟ حضرت فرمود: باید فوری ولید را از حکومت کوفه معزول نمائی و دیگر هیچ کاری به وی محول نکنی. سپس شهود را احضار کن اگر گواهی آنها از روی گمان و دشمنی نبود، باید حد شرابخوار را درباره ولید جاری نمایی.
عثمان که از هر طرف در فشار قرار گرفته بود ناگزیر سعید بن عاص یکی دیگر از خویشان خود را که از لحاظ سوء پیشینه کمتر از ولید نبود، به استانداری کوفه منصوب نمود و دستور داد که ولید را روانه مدینه کند.
سعید بن عاص چون به کوفه رسید، ولید را به مدینه فرستاد، سپس منبری را که ولید بر آن می نشست، تطهیر نمود! همچنین دارالاماره و مقر حکومت را که آلوده به شراب و نجس شده بود تطهیر کرد!
بعد از ورود ولید استاندار معزول به مدینه، بر اثر فشار افکار عمومی و اصرار شخص امیرالمؤمنین (ع) عثمان شهود را طلبید و یک بار دیگر از آنها بازپرسی نمود، و چون موضوع مسلم و قابل انکار نبود، ولید را خواست و لباس فاخری (به جای لباس مقصرین و محکومین) به وی پوشانید و با کمال عزت در اتاقی نشانید، آنگاه اعلام کرد هر کس می خواهد، برود او را حد بزند!
هر کس برای حد زدن او می رفت، ولید را به یاد خویشاوندی خود با خلیفه می انداخت و می گفت: دست از من بردار و خلیفه را نسبت به خود خشمگین مساز، و او هم خودداری می نمود.
همین که علی علیه السلام این صحنه سازی را نگریست، سخت خشمگین شد و تازیانه به دست گرفت و در حالی که فرزند بزرگش امام حسن علیه السلام نیز در خدمتش بود، وارد اتاق شد. ولید باز همان سخنانی که دیگران را فریب داده و مرعوب ساخته بود، به زبان آورد.
حضرت فرمود ساکت باش! بنی اسرائیل چون اجرای حدود الهی را تعطیل نمودند، نابود شدند، اگر من هم به خاطر خویشاوندی تو با خلیفه از اجرای حدود الهی صرفنظر کنم، مؤمن نیستم.
ولید که دید حضرت مصمم است او را حد بزند، برخاست که از چنگ حضرت بگریزد، ولی علی (ع) او را گرفت و به زمین افکند.
آنگاه با تازیانه ای که دو شاخه داشت، ولید را زیر ضربات محکم و پی در پی خود گرفت. هشتاد تازیانه که حد شرابخوار است بر بدن او نواخت و بدین گونه حکم خدا را درباره او جاری ساخت.
عثمان که هیچ انتظار به زمین زدن برادرش آنهم در حضور خود را نداشت گفت: یا علی! تو حق نداری که با ولید این طور رفتار کنی.
حضرت فرمود: ولید شراب خورده و مرتکب فسق گردیده و مانع شده که حکم خدا جاری گردد. او شایسته کیفری بیش از این است که دیدی (28)