داستان های ما جلد اول

علی دوانی

ابوهریره

ابو هریره هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم آمدی، روزی گفت: یا ابا هریره! زرنی غبا تزدد حباً: هر روز میا تا محبت زیادت شود. (17)
صاحبدلی را گفتند: بدین خوبی که آفتابست نشنیده ایم که کس او را دوست گرفته است، و عشق آورده! گفت: برای آنکه هر روز می توان دید مگر در زمستان که محجوبست و محبوب!
بدیدار مردم شدن عیب نیست - ولیکن نه چندانکه گویند بس!
اگر خویشتن را ملامت کنی - ملامت نباید شنیدن ز کس (18)

دختر ساطرون

در کرانه رود فرات واقع در کشور عراق، قلعه عظیمی بود به نام حضر که از نظری حکم یک شهر داشت.
این دژ نیرومند متعلق به پادشاهی به نام (ساطرون) بود.
ساطرون جد نعمان بن منذر پادشاه معروف حیره است که از جانب شاهان ساسانی بر آن سرزمین حکومت می کرد، و از ملوک عرب به شمار می رفت.
قلعه حضر به طرزی بسیار جالب از سنگ خام و مرمر ساخته شده بود.
این قلعه تا آنجا کسب اهمیت کرده بود که ساکنان آن، خود را در پناه آن بنای عظیم از هر گونه خطر و سانحه ای در امان می دانستند. به طوری که تصور نمی کردند روزی دشمن بتواند در آن نفوذ کند، حتی مردم باور نمی کردند شکوه و جلال حضر زمانی دستخوش فنا و نابودی گردد.
یکی از شعرای عرب در شعر خود می گوید: شکوه و عظمت حضر به جائی رسیده است که اندیشه مرگ هم در آن راه ندارد!
هنگامی که ساطرون در حضر در گذشت، یکی از شعرای عرب سرود:
می بینم مرگ سرانجام سایه مخوف خود را بر (ساطرون) صاحب قلعه حضر هم افکند!
شاهپور ذوالاکتاف پادشاه ساسانی برای جنگ با ساطرون لشکر کشید و قلعه (حضر) را محاصره نمود. حضر دو سال در محاصره شاهپور بود.
در اثنای محاصره روزی شیطره دختر ساطرون از بلندی قصر خود نگاهش به شاهپور افتاد. دختر ساطرون دید که شاهپور لباس دیبائی پوشیده و تاجی مکلل به زبر جد و یاقوت و لؤلؤ بر سر نهاده است و اندامی معتدل و رخساری زیبا و خیره کننده دارد.
دختر ساطرون با هر نیرنگی بود به شاهپور پیغام داد که اگر در قلعه حضر را برایش گشود و او توانست قلعه را فتح کند، حاضر است او را به همسری بگیرد. شاهپور نیز به وی پاسخ مثبت داد.
شب هنگام ساطرون طبق معمول چندان شراب نوشید که مست و از خود بی خود شد. او عادت داشت که شبها را با مستی و بی هوشی به صبح آورد.
وقتی ساطرون از هوش رفت، دخترش کلیدهای قلعه حضر را از زیر سر پدر برداشت و به وسیله غلام خود به شاهپور رسانید.
در گشوده شد و شاهپور با سپاهیان خود به درون قلعه ریختند و ساطرون را به قتل رساندند. سپس دستور داد قلعه را تاراج کنند و پس از قتل و اسارت ساکنانش، آنرا ویران نمایند، تا چنان دژ نیرومندی در آن نواحی نباشد.
آنگاه طبق وعده ای که داده بود دختر ساطرون را به همخوابگی گرفت، و با خود به پایتخت آورد.
در یکی از شبها که دختر ساطرون خوابیده بود، پهلو به پهلو می گشت و خوابش نمی برد. وقتی شاهپور ناراحتی او را دید، دستور داد شمعی بیاورند تا ببیند در رختخواب او چیست که آرام نمی گیرد و بخواب نمی رود.
هنگامی که اتاق روشن شد و در بستر وی به جستجو پرداخت، یک برگ درخت آس را در رختخواب او دید. شاهپور پرسید: این برگ نرم بود که نمی گذاشت آسوده باشی و خواب را از چشمت ربوده بود؟
دختر ساطرون گفت: آری.
شاهپور پرسید: پدرت تو را چگونه پرورانیده است که یک برگ ریز درخت آس آرامش و خواب و قرار را از تو برده است؟
دختر ساطرون گفت: پدرم رختخواب دیبائی برای خواب من تهیه کرده بود، و به من لباس ابریشمی و نرم می پوشانید، و اغلب اوقات مغز سر گوسفند می خورانید، و از باده ناب سرمست می کرد.
شاهپور چون این سخنان را شنید گفت: آیا پاداش چنین مهر و محبت پدری این بود که برای رسیدن به وصال من مقدمات قتل او را به دست خود فراهم کنی؟!
تو که نسبت به پدرت اینگونه رفتار ناهنجار نمودی اگر دستت برسد، درباره من زودتر انجام خواهی داد.
سپس شاهپور دستور داد گیسوان دختر ساطرون را به اسبی بستند، آنگاه اسب را به حرکت در آوردند، اسب آنقدر دختر را به زمین کشید که بدنش پاره پاره شد و جان داد.(19)

خود نگاهداری زن

پادشاهی در بالای قصر خود نشسته بود و رهگذران را تماشا می کرد.
در میان عابران زنی زیبا با قامتی موزون و دلربا دید. در دم به وی دل بست و فریفته جمال او گردید.
دستور داد تحقیق کنند ببینند زن کیست. پس از رسیدگی گفتند: زن فیروز غلام مخصوص شاه است!
پادشاه به منظور رسیدن به وصال زن، غلام مخصوص خود را خواست و نامه ای به او داد که به مقصدی برساند.
فیروز نامه را گرفت و بامداد فردا راهی مقصد شد.
وقتی پادشاه اطلاع یافت فیروز در خانه نیست و به سفر رفته، وارد خانه شد و به زن زیبای وی گفت با این که من پادشاه مملکت هستم به ملاقات تو آمده ام!
زن گفت: من از این ملاقات پادشاه به خدا پناه می برم! سپس چند شعر عربی به این مضمون خواند:
- من آب شما را بدون اینکه بنوشم ترک می کنم
زیرا افرادی که آنرا بنوشند زیاد است!
- هنگامی که مگس در ظرف غذائی افتاد،
من از خوردن آن دست می کشم با این که به آن میل دارم!
- شیرها از نوشیدن آبی که سگان،
در آن پوزه زده اند پرهیز می کنند
- شخص بلند نظر با شکم گرسنه بر می گردد،
و حاضر نمی شود که از غذای مرد سفیه استفاده کند.
سپس زن گفت: ای پادشاه می خواهی از ظرف غذائی بخوری که سگ در آن پوزه زده و از آن خورده است؟! شاه از این سخن شرمگین شد و از خانه بیرون رفت. چنان شرمنده و ناراحت شده بود که یک لنگ کفش خود را جا گذاشت و فراموش کرد بپوشد!
اتفاقاً لحظه بعد فیروز وارد خانه شد. چون وقتی از شهر بیرون آمد و مسافتی را طی کرد به یاد آورد که نامه شاه را در خانه جا گذاشته است، از این رو برگشت تا نامه را بردارد.
همین که فیروز به خانه آمد و کفش پادشاه را در آنجا دید، مات و مبهوت شد.
پس از مدتی متوجه شد که نیرنگی در کار بوده، و سفر او نیز ساختگی است.
در عین حال چاره نبود، فرمان پادشاه است و باید اجرا شود!
فیروز نامه را گرفت و روانه مقصد شد. بعد از بازگشت از سفر، پادشاه او را نواخت و یکصد سکه زر به وی داد. همین معنی نیز سوءظن او را تشدید کرد.
فیروز که در وضع روحی بسیار بدی قرار داشت تصمیم گرفت زن را به خانه پدر و برادرش بفرستد.
به همین جهت جهیزیه زن به اضافه لباس های تازه ای به او بخشید و او را روانه خانه پدرش نمود.
پس از مدتی برادرزن به فیروز گفت: علت فرستادن خواهرم به خانه پدر و رنجش تو از وی چیست؟
چون فیروز جوابی نداد او را نصیحت کرد که همسرش را به خانه برگرداند.
ولی هر بار که برادرزن در این خصوص با وی گفتگو می کرد، فیروز سکوت می نمود و در بردن همسرش سهل انگاری می ورزید.
سرانجام برادرزن از وی به قاضی شهر شکایت نمود و او را به محاکمه کشید. شاه که مترصد وضع این زن و شوهر بود و می دانست غلام مخصوصش متوجه شده و از همسرش کینه ای به دل گرفته است، وقتی کار به محکمه قاضی کشید، بدون اینکه فیروز متوجه شود دستور داد قاضی رسیدگی به دعوای آنها را در حضور او انجام دهد.
در محکمه قاضی، برادرزن که شاکی بود گفت: باغی به این مرد اجاره داده ام که چشمه آب در آن جاری و در و دیوار آن آباد و درختانش ثمردار بود. ولی این مرد میوه آنرا خورد و درختان را از میان برد و چشمه را کور کرد و پس از خرابی، آنرا به من پس داده است!
فیروز در دفاع از خود گفت: من باغ را صحیح و سالم بهتر از روزی که به من داد به او مسترد داشته ام. برادرزن گفت: از او سؤال کنید چرا آنرا برگردانیده است؟
فیروز گفت: من از باغ ناراحتی نداشتم، ولی روزی که وارد آن شدم جای پای شیری را در آن دیدم، می ترسم اگر آنرا نگاه دارم آسیبی از شیر به من برسد! از اینرو آنرا بر خود حرام کردم.
پادشاه که تا آن لحظه ساکت بود و به مرافعه ایشان گوش می داد، در این جا گفت:
ای فیروز! با خاطر آسوده و خیال راحت برگرد به باغ خود که هر چند شیر وارد باغ تو شد، ولی به خدا هرگز متعرض آن نگردید و به برگ و میوه آن آسیبی نرسانید! او فقط یک لحظه در آنجا توقف کرد و برگشت
به خدا هیچ شیری، باغی مانند باغ تو ندیده است که خود را از بیگانه حفظ کند! چون سخن شاه به اینجا رسید و توأم با سوگند بود، فیروز باور کرد و با سابقه پاکی که از زن خود داشت متوجه شد که وی واقعاً زنی پاکدامن و با وفاست، و در آن لحظه حساس دامن خود را از آلودگی حفظ کرده، و خطر را برطرف نموده است.
بدین لحاظ با آرامش خاطر و طیب نفس زن را به خانه برگردانید و زندگی را از سر گرفتند.
قاضی و برادرزن و حضار مجلس نیز موضوع را دریافتند و همگی بر وفا و پاکدامنی و خود نگاهداری زن آفرین گفتند(20).