داستان های ما جلد اول

علی دوانی

مردم آزار

از روزی که بشر خود را شناخته از مردم آزاری و مزاحمت دیگران برکنار نبوده است. مردم آزار کسی است که از راه خیره سری، حقوق و حدود و حریم مردم را زیر پا می گذارد، و خواسته های آنها را به هیچ می گیرد. آسایش و راحتی را فقط برای خود می خواهد و به آزادی و سعادت دیگران وقعی نمی گذارد.
این خوی زشت از صفات ناپسند آدمی است، و در اخبار و روایات اسلامی سخت مورد نکوهش قرار گرفته است. رهبران دینی نیز مسلمانان را از ارتکاب آن بر حذر داشته اند. از پیغمبر گرامی ما نقل شده که فرموده است: مسلمان کسی است که سایر مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند.
و فرمود: کسی که در رعایت امور مسلمین سخت کوشا نباشد، مسلمان نیست.
از این رو اگر مسلمانی اقدام به آزار سایر مسلمانان نمود، در حقیقت مسلمان نیست در اسلام از هر گونه مردم آزاری و ایجاد ناراحتی برای دیگران اکیداً جلوگیری شده، و برای عاملین آن مجازات سخت مقرر گردیده است.
سمرة بن جندب مردی خودخواه و مردم آزار و عنصری خطرناک بود. وی در زمان پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم در مدینه می زیست. هر چند به ظاهر مسلمان شده بود، ولی چنانکه می باید نور اسلام در لوح دل تیره اش نتابیده بود. سمره درخت خرمائی در گوشه محوطه خانه یک مرد انصاری (15) داشت که چون خانه انصاری در محوطه بود، هر گاه سمره می خواست از نخله خود سرکشی کند، از کنار در خانه مرد انصاری می گذشت.
سمره وقت و بی وقت می آمد و بدون اطلاع و کسب اجازه از صاحب خانه وارد خانه او می شد، و یکراست از کنار در اتاقش به سراغ درخت خود می رفت، و از این رو در این آمد و رفت وسیله مزاحمت اهل خانه را فراهم می آورد.
روزی مرد انصاری او را ملاقات کرد و به وی گفت: ای سمره! تو پیوسته ما را ناراحت ساخته، و با آمد و رفت بی موقع و بدون اطلاع خود آسایش را از ما سلب کرده ای! درست است که نخله ای در محوطه خانه ما داری، اما چون راه عبور تو از در خانه ما می گذرد، هر گاه خواستی وارد شوی و به طرف درخت خود بروی، ورود خود را اعلام کن و از ما که صاحب خانه هستیم اجازه بگیر تا زن من مواظب خود باشد و ناراحت نگردد. ولی سمره که ذاتاً مردی لجوج و مردم آزار و تیره دل بود از پذیرفتن تقاضای مشروع مرد انصاری سر باز زد و گفت: نه! در راهی که به طرف نخله ام می روم از کسی اجازه نمی گیرم.
چون مرد انصاری دید سمره بنا دارد همچنان مزاحم او باشد، به حضور رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم شتافت، و آنچه میان او و سمره گذشته بود به اطلاع حضرت رسانید و رسماً از وی شکایت نمود و عرض کرد: دستور دهید تا سمره را حاضر کنند و حضوراً به وی بفرمائید که هر وقت می خواهد به طرف نخله خود برود، اطلاع دهد تا همسر من بتواند روسری به سر بیندازد و خود را از معرض نگاه مرد بیگانه حفظ کند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرستادند سمره را آورده، و شکایت مرد انصاری را به وی اطلاع داد و فرمود: فلانی از تو شکایت دارد و می گوید: بدون اجازه وارد خانه او می شوی و موجبات ناراحتی او و خانواده اش را فراهم می سازی!
ای سمره! از این پس هر گاه خواستی وارد خانه آنها شوی و به طرف درخت خود بروی از آنها اجازه بگیر!
ولی سمره با کمال گستاخی از اطاعت فرمان پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم سر باز زد و گفت: یعنی چه؟ برای رفتن به طرف درخت خود باید اجازه بگیرم؟!
چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ملاحظه فرمود که سمره دست از مزاحمت مرد انصاری بر نمی دارد، درخت او را قیمت نمودند و به وی پیشنهاد کردند که آنرا در مقابل فلان مبلغ به آن حضرت بفروشد، تا آن شخص مسلمان از این گرفتاری آسوده شود، ولی هر چه پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم بر مبلغ افزودند، سمره حاضر به فروش نبود! پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: برای رعایت آسایش این مرد باایمان، آنرا با یک نخله که من در فلان مکان دارم و به تو می دهم، عوض کن! گفت: نمی کنم. فرمود: با دو درخت عوض کن! گفت: نمی خواهم، فرمود: سه درخت می دهم و بالاخره هر نوبت حضرت یک درخت اضافه می کرد تا به ده درخت رسید، ولی سمره! گفت قبول ندارم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: اگر در آن باغ قبول نداری، آنرا در مقابل ده نخله در فلان محل به من واگذار کن تا این قضیه فیصله یابد! سمره این را هم پذیرفت
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: من ضمانت می کنم که اگر در این دنیا برای رضای خداوند از آن صرفنظر کنی، در سرای دیگر خداوند پاداش مناسبی به تو عطا فرماید. ولی سمره خیره سر با نهایت فرومایگی گفت: من چنین پاداشی نمی خواهم!
در اینجا پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از خودسری و سماجت سمره که به هیچ وجه حاضر نبود راه حلی را برای شکایت مرد انصاری و آسایش خانواده او بپذیرد برآشفت و فرمود: ای سمره! تو شخص مردم آزاری هستی.
سپس مرد انصاری را مخاطب ساخت و فرمود: بیدرنگ برو و درخت او را از ریشه بیرون بیاور و بینداز جلوش، زیرا اسلام هر گونه ضرر و زیان به مردم باایمان را ممنوع ساخته است. چون مرد انصاری درخت را ریشه کن ساخت و به جلو او انداخت. پیغمبر به سمره فرمود: اکنون برو و در هر کجا که خواستی آنرا غرس کن!
سمره! این عنصر بدگوهر، بعدها و بیشتر در زمان حکومت معاویة بن ابی سفیان حکمران شام که از جانب او به حکومت بصره رسید، هزاران تن از مردم مسلمان و شیعیان علی علیه السلام را از دم شمشیر گذرانید، و سماجت و مردم آزاری و سنگدلی خود را از حد گذرانید. به همین جهت او در تاریخ اسلام به عنوان مظهر مردم آزاری معروف گشته است. (16)

ابوهریره

ابو هریره هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم آمدی، روزی گفت: یا ابا هریره! زرنی غبا تزدد حباً: هر روز میا تا محبت زیادت شود. (17)
صاحبدلی را گفتند: بدین خوبی که آفتابست نشنیده ایم که کس او را دوست گرفته است، و عشق آورده! گفت: برای آنکه هر روز می توان دید مگر در زمستان که محجوبست و محبوب!
بدیدار مردم شدن عیب نیست - ولیکن نه چندانکه گویند بس!
اگر خویشتن را ملامت کنی - ملامت نباید شنیدن ز کس (18)

دختر ساطرون

در کرانه رود فرات واقع در کشور عراق، قلعه عظیمی بود به نام حضر که از نظری حکم یک شهر داشت.
این دژ نیرومند متعلق به پادشاهی به نام (ساطرون) بود.
ساطرون جد نعمان بن منذر پادشاه معروف حیره است که از جانب شاهان ساسانی بر آن سرزمین حکومت می کرد، و از ملوک عرب به شمار می رفت.
قلعه حضر به طرزی بسیار جالب از سنگ خام و مرمر ساخته شده بود.
این قلعه تا آنجا کسب اهمیت کرده بود که ساکنان آن، خود را در پناه آن بنای عظیم از هر گونه خطر و سانحه ای در امان می دانستند. به طوری که تصور نمی کردند روزی دشمن بتواند در آن نفوذ کند، حتی مردم باور نمی کردند شکوه و جلال حضر زمانی دستخوش فنا و نابودی گردد.
یکی از شعرای عرب در شعر خود می گوید: شکوه و عظمت حضر به جائی رسیده است که اندیشه مرگ هم در آن راه ندارد!
هنگامی که ساطرون در حضر در گذشت، یکی از شعرای عرب سرود:
می بینم مرگ سرانجام سایه مخوف خود را بر (ساطرون) صاحب قلعه حضر هم افکند!
شاهپور ذوالاکتاف پادشاه ساسانی برای جنگ با ساطرون لشکر کشید و قلعه (حضر) را محاصره نمود. حضر دو سال در محاصره شاهپور بود.
در اثنای محاصره روزی شیطره دختر ساطرون از بلندی قصر خود نگاهش به شاهپور افتاد. دختر ساطرون دید که شاهپور لباس دیبائی پوشیده و تاجی مکلل به زبر جد و یاقوت و لؤلؤ بر سر نهاده است و اندامی معتدل و رخساری زیبا و خیره کننده دارد.
دختر ساطرون با هر نیرنگی بود به شاهپور پیغام داد که اگر در قلعه حضر را برایش گشود و او توانست قلعه را فتح کند، حاضر است او را به همسری بگیرد. شاهپور نیز به وی پاسخ مثبت داد.
شب هنگام ساطرون طبق معمول چندان شراب نوشید که مست و از خود بی خود شد. او عادت داشت که شبها را با مستی و بی هوشی به صبح آورد.
وقتی ساطرون از هوش رفت، دخترش کلیدهای قلعه حضر را از زیر سر پدر برداشت و به وسیله غلام خود به شاهپور رسانید.
در گشوده شد و شاهپور با سپاهیان خود به درون قلعه ریختند و ساطرون را به قتل رساندند. سپس دستور داد قلعه را تاراج کنند و پس از قتل و اسارت ساکنانش، آنرا ویران نمایند، تا چنان دژ نیرومندی در آن نواحی نباشد.
آنگاه طبق وعده ای که داده بود دختر ساطرون را به همخوابگی گرفت، و با خود به پایتخت آورد.
در یکی از شبها که دختر ساطرون خوابیده بود، پهلو به پهلو می گشت و خوابش نمی برد. وقتی شاهپور ناراحتی او را دید، دستور داد شمعی بیاورند تا ببیند در رختخواب او چیست که آرام نمی گیرد و بخواب نمی رود.
هنگامی که اتاق روشن شد و در بستر وی به جستجو پرداخت، یک برگ درخت آس را در رختخواب او دید. شاهپور پرسید: این برگ نرم بود که نمی گذاشت آسوده باشی و خواب را از چشمت ربوده بود؟
دختر ساطرون گفت: آری.
شاهپور پرسید: پدرت تو را چگونه پرورانیده است که یک برگ ریز درخت آس آرامش و خواب و قرار را از تو برده است؟
دختر ساطرون گفت: پدرم رختخواب دیبائی برای خواب من تهیه کرده بود، و به من لباس ابریشمی و نرم می پوشانید، و اغلب اوقات مغز سر گوسفند می خورانید، و از باده ناب سرمست می کرد.
شاهپور چون این سخنان را شنید گفت: آیا پاداش چنین مهر و محبت پدری این بود که برای رسیدن به وصال من مقدمات قتل او را به دست خود فراهم کنی؟!
تو که نسبت به پدرت اینگونه رفتار ناهنجار نمودی اگر دستت برسد، درباره من زودتر انجام خواهی داد.
سپس شاهپور دستور داد گیسوان دختر ساطرون را به اسبی بستند، آنگاه اسب را به حرکت در آوردند، اسب آنقدر دختر را به زمین کشید که بدنش پاره پاره شد و جان داد.(19)