داستان های ما جلد اول

علی دوانی

دنیاپرست

ثعلبه انصاری مردی از اهالی مدینه بود و در آن شهر مقدس روزگار می گذرانید. روزی آمد نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و گفت: یا رسول الله! از خداوند بخواه که مال و ثروتی به من موهبت فرماید.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای ثعلبه! برو قناعت کن و به آنچه اکنون روزیت شده است بساز و خدا را شکر کن، که بهتر از مال بسیار است که نتوانی شکر آنرا بجا آوری!
ثعلبه رفت ولی چند روز بعد آمد و درخواست خود را تکرار نمود و گفت: یا رسول الله! دعا کن خداوند از فضل عمیم خود به من عطا فرماید. حضرت فرمود: مگر تو پیرو من نیستی؟ به خدا اگر من از خدا بخواهم، کوههای زمین برایم سیم و زر می شود، ولی چنانکه می بینی به آنچه بر حسب تقدیر روزی شده قانعم!
این بار نیز ثعلبه رفت و مجدداً چند روز دیگر برای سومین مرتبه به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شرفیاب شد و عرضکرد: یا رسول الله! از خداوند منان مسئلت دار تا مرا مالدار گرداند. اگر خداوند از مال دنیا برخوردارم سازد، حق خدا را از آن ادا می کنم و از مستمندان دستگیری می نمایم و به کسان و نزدیکان محتاج خویش به قدر کفایت کمک می کنم.
چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ملاحظه نمود که ثعلبه دست بردار نیست، برایش دعا کرد و فرمود: پروردگارا از خزینه خود به ثعلبه روزی کن!
ثعلبه گوسفندی چند داشت. بعد از دعای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برکت یافت و پیوسته بر گوسفندانش افزوده گشت، تا آنجا که از کثرت آن نتوانست در شهر بماند.
ثعلبه چون مردی دنیاپرست و حریص و تنگ نظر بود، شخصاً چوپانی گوسفندان را به عهده گرفته بود! قبل از آنکه گوسفندانش فزونی یابد، نمازهای پنجگانه را با پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم در مسجد به جماعت می گزارد.
ولی بعدها محلی در بیرون مدینه برای خود و نگاهداری گوسفندانش ساخت و در آنجا سکونت گزید و نماز مغرب و عشا و صبح را در همانجا به تنهائی می خواند. کم کم گوسفندانش زیاد شد و روزبروز بر تعداد آن افزوده گشت.
ثعلبه که بیرون شهر را برای نگاهداری آن همه گوسفند تنگ دیده، ناگزیر بیابان بزرگ وسیعی را که با مدینه مسافت بسیار داشت انتخاب نمود و به آنجا کوچ کرد.
در آنجا خانه ای برای خود و جائی برای نگاهداری گوسفندانش ساخت و با خاطری آسوده به زندگی پرداخت. گوسفندان نیز از برکت دعای پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم همچنان رو به افزایش بود.
ثعلبه دیگر نتوانست حتی نماز ظهر و عصر را هم در مدینه برگزار نماید، و بدین گونه از ثواب و فضیلت نماز جماعت و اقتدای به پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و درک محضر پرفیض آن حضرت محروم ماند. فقط هفته ای یک روز به شهر می آمد و در نماز جمعه شرکت می جست.
چیزی نگذشت که گرفتاری دنیا و سرپرستی گوسفندان این فرصت را هم از او گرفت و بکلی از مدینه قطع علاقه کرد و در بیابان دوردست منزل گزید، و هر گاه کسی از آنجا می گذشت اخبار مدینه و پیغمبر را جویا می شد!
مدتی گذشت، روزی پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم پرسید: ثعلبه کجاست و کارش به کجا کشید؟
عرض کردند: به قدری گوسفندانش زیاد شده که اطراف شهر گنجایش آنها را نداشت، لذا به فلان بیابان رفته است، و در آنجا خانه ای ساخته و روزگار می گذراند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم با شنیدن این موضوع سه بار فرمود: وای بر ثعلبه!.
هنگامی که آیه زکوة نازل شد و خداوند دستور داد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از ثروتمندان زکوة بگیرد و به مصارف نیازمندان برساند، حضرت هم در میان مبلغین و مأمورینی که برای اخذ زکوة به اطراف اعزام داشت، از جمله دو نفر از قبیله جهنیه و بنی سلیم را خواست و احکام زکوة گوسفند و شتر را به آنها آموخت.
سپس آن دو را با نامه ای مشتمل بر آیه زکوة که فرمان خداوندی بود به سوی ثعلبه و مردی از قبیله سلمی فرستاد تا زکوة گوسفندان و شتران آنها را گرفته بیاورند.
فرستادگان نخست نزد ثعلبه رفتند و نامه پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را بر وی خواندند و زکوة گوسفندانش را خواستند. ثعلبه گفت: یعنی چه؟ مگر ما کافر هستیم که باید جزیه بدهیم، این، همان جزیه است که از یهود و نصارا می گیرند!
بروید به سراغ دیگران تا من با فرصت کافی در این باره فکر کنم و بتوانم تصمیم بگیرم و هنگام بازگشت نظرم را به شما اعلام دارم!
مبلغین پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ثعلبه را رها ساختند و به سراغ مرد مالدار قبیله سلمی رفتند و نامه حضرت را برای او قرائت نمودند.
مرد سلمی فرستادگان پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را با خوشروئی و آغوش باز پذیرفت و گفت: این شتران من است خودتان ببینید هر کدام بهتر است، انتخاب نموده برای زکوة ببرید. مأمورین گفتند: پیغمبر به ما نفرموده که به دلخواه خود بهترین مال را بستانیم، تو خود حساب کن و هر کدام می خواهی بده!
مرد سلمی گفت: نه! ممکن نیست. من بهترین اموالم را به خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم می دهم!
آنگاه زکوة خود را بهترین شتران جدا کرد، و فرستادگان آنها را گرفته به نزد ثعلبه آمدند و گفتند: تو چه می دهی؟ هر چه می خواهی بده تا ما برگردیم، و زیاد معطل نشویم.
ثعلبه باز همان حرف اول خود را تکرار نمود و با خودسری گفت: این جزیه است، فعلاً به جاهای دیگر بروید، وقتی از همه گرفتید، و از همه جا فراغت یافتید بیائید نزد من. مأمورین پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رفتند و از سایرین هم گرفتند و باز آمدند نزد ثعلبه و از وی مطالبه زکوة نمودند.
ثعلبه خیره سر فکری کرد و گفت: نامه پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را به من بدهید نامه را گرفت و برای دومین بار خواند، باز هم گفت: این جزیه است. شما بروید تا من فکر کنم ببینم چه باید کرد؟!
مأمورین هم برگشتند و جریان را به عرض پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رساندند. حضرت فرمود: وای بر ثعلبه! وای بر ثعلبه!
آنگاه برای مرد سلمی دعا فرمود. در همان موقع این آیه شریفه درباره سرپیچی ثعلبه از پرداخت زکوة نازل شد: و منهم من عاهدالله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنکونن من الصالحین. فلما آتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون(9).
یعنی: بعضی از مردم با خدا عهد کردند که خداوند از فضل خویش به ما عطا کند، زکوة می دهیم و از نیکوکاران خواهیم بود. ولی همین که خدا از کرم خویش به آنها عطا کرد، بخل ورزیدند و روی بگردانیدند، و از فرمان الهی سرپیچی کردند.
پیغمبر این آیه را برای اصحاب خواند. مردی از خویشان ثعلبه در آنجا حاضر بود. چون آنرا شنید برخاست و رفت نزد ثعلبه و گفت: ای ثعلبه! وای بر تو! خداوند درباره تمرد تو از ادای زکوة آیاتی از قرآن فرستاده است.
ثعلبه از شنیدن این معنی ناراحت شد. آنگاه برخاست و آمد نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و عرض کرد: هر طور می فرمائید من هم زکات خود را می آورم! حضرت فرمود: بعد از این که گفتی جزیه است، خداوند به من امر فرموده که زکات تو را نپذیرم.
ثعلبه برخاست و خاک به سر ریخت و ناله و فریاد راه انداخت ولی پیغمبر فرمود: من فرستادم و تو را از امر الهی آگاه ساختند، اما تو فرمان نبردی.
ثعلبه سرافکنده و با حالی زار و پریشان از نزد رسولخدا صلی الله علیه و آله وسلم بیرون رفت. کمی بعد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رحلت فرمود، و روح پرفتوحش به فردوس اعلا انتقال یافت. در زمان خلافت ابوبکر ثعلبه گوسفندانی چند به رسم زکوة آورد، و از وی خواست که زکوة او را قبول کند، ولی ابوبکر گفت: چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از تو نپذیرفته من هم قبول نمی کنم.
چون عمر به خلافت رسید، ثعلبه از او درخواست نمود که اجازه دهد زکوة خود را بیاورد، ولی عمر نیز نپذیرفت! در ایام خلافت عثمان هم آمد و مورد قبول واقع نشد! و بدین گونه ثعلبه دنیاپرست با خواری زندگی می کرد، تا در اواخر خلافت عثمان، با تیره بختی از دنیا رفت!(10)

قصد گناه

رسم پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم این بود که هر وقت می خواست عازم جهاد شوند، میان هر دو نفر از یاران خود پیمان برادری می بستند، تا یکی به جهاد برود و دیگری در شهر بماند و کارهای لازم او را انجام دهد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم در غزوه تبوک که در اردن میان قوای اسلام و روم به وقوع پیوست، بین سعید بن عبدالرحمن و ثعلبه انصاری(11) پیمان برادری بست.
سعید در ملازمت پیغمبر به جهاد رفت، ثعلبه هم در مدینه ماند و عهده دار کارهای ضروری خانواده او گردید. ثعلبه هر روز می آمد و آب و هیزم و سایر مایحتاج خانواده سعید را مهیا می کرد.
در یکی از روزها که زن سعید راجع به کار لازم خانه طبق معمول از پس پرده با او حرف می زد، وسوسه نفس، هوس خفته ثعلبه را بیدار نمود و با خود گفت: مدتی است که این زن از پس پرده با تو سخن می گوید، آخر نظری بینداز و ببین در پس پرده چیست و گوینده این سخنان کیست!
خیالات شیطانی و هوسهای نفسانی چنان او را تحریک نمود که قادر بر حفظ خویشتن نبود. بهمین جهت به خود جرأت داد و پرده را کنار زد و دید زنی زیباست که هاله ای از حجب و حیا رخسار او را احاطه کرده است.
ثعلبه با همین یک نگاه چنان دل از دست داد و بی قرار شد که قدم پیش نهاد و به زن نزدیک گردید، آنگاه دست دراز کرد که او را در آغوش گیرد! ولی در همان لحظه حساس و خطرناک زن فریاد زد و گفت: ای ثعلبه! آیا سزاوار است که پرده ناموس برادر مجاهد خود را بدری؟
آیا رواست که او در راه خدا، پیکار کند، و تو در خانه وی نسبت به همسرش قصد سوء کنی؟!
این سخن مانند صاعقه ای بر مغز ثعلبه فرود آمد! فریادی کشید و از خانه بیرون رفت و سر به کوه و صحرا نهاد. ثعلبه در پای کوهی شب و روز با پریشانی و بی قراری و گریه و زاری می گذرانید، و پیوسته می گفت:
خدایا تو معروف به آمرزشی و من موصوف به گناهم...
مدتها گذشت و او همچنان در بیابانها گریه و زاری می نمود و عذر تقصیر به پیشگاه خدا می برد، و طلب عفو و آمرزش می کرد، تا این که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم از سفر جهاد مراجعت فرمود، وقتی سعید به خانه آمد قبل از هر چیز احوال ثعلبه را پرسید.
زن سعید ماجرا را برای او شرح داد و گفت: هم اکنون در کوه و بیابان با غم و اندوه و ندامت دست به گریبان است.
سعید با شنیدن این سخن از خانه بیرون آمد و برای جستجوی ثعلبه به هر طرف روی آورد. سرانجام او را دید که در پشت سنگی نشسته و دست به سر گرفته و با صدای بلند می گوید: وای بر پشیمانی! وای بر شرمساری، وای به رسوائی روز قیامت!
سعید نزدیک آمده او را در کنار گرفت و دلداری داد و گفت: ای برادر! برخیز با هم نزد پیغمبر رحمت برویم، این درد را دوائی و این رنج را شفائی باید.
ثعلبه گفت: اگر لازم است حتماً به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شرفیاب شوم، باید دستها و گردن مرا با بند بسته و مانند بندگان گریز پای به خدمت پیغمبر ببری! سعید ناچار دستهای او را بست و طنابی در گردنش افکند و بدین گونه روانه مدینه شدند.
ثعلبه دختری به نام حمصانه داشت. چون خبر آمدن پدرش را شنید، دوان دوان به سوی او شتافت. همین که پدر را با آن حالت دید اشک تأثر از دیدگان فرو ریخت و گفت: ای پدر! این چه وضعی است که مشاهده می کنم؟
ثعلبه گفت: ای فرزند! این حال گناهکاران در دنیاست، تا شرمساری و رسوائی آنها در سرای دیگر چگونه باشد؟!
همان طور که می آمدند از در خانه یکی از صحابه گذر کردند.
صاحبخانه بیرون آمد و چون از مطلب آگاه شد، ثعلبه را از پیش خود راند و گفت: دور شو که می ترسم به واسطه خیانتی که مرتکب شده ای به عذاب الهی گرفتار شوی! برو تا شومی عمل تو به من نرسد! همچنین با هر کس روبرو می شد او را بیم می داد و از خود می راند، تا اینکه به حضور امیرمؤمنان علی علیه السلام رسید.
حضرت فرمود: ای ثعلبه! نمی دانستی که توجهات الهی نسبت به مجاهدین و جنگجویان راه حق از هر کس دیگری بیشتر است؟ اکنون این کار مهم جز به وسیله پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم تدارک نمی شود.
ثعلبه با همان سر و وضع آمد در خانه پیغمبر ایستاد و با صدای بلند گفت: المذنب! المذنب! گناهکار! گناهکار!
حضرت اجازه داد وارد شود و پس از ورود پرسید: ای ثعلبه! این چه وضعی است؟
ثعلبه خلاصه ماجرا را عرضکرد. حضرت فرمود: گناهی بزرگ و خطائی عظیم از تو سرزده، برو و با خدا راز و نیاز کن تا چه فرماید.
ثعلبه از خانه پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم بیرون آمد و روی به صحرا نهاد. دخترش جلو آمد و گفت: ای پدر! دلم سخت به حالت می سوزد، می خواهم هر جا می روی همراهت باشم، ولی چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم تو را از پیش خود رانده است من هم دیگر بتو نمی پیوندم!
ثعلبه در بیابانها می نالید و روی زمین می غلتید و پی در پی می گفت: خدایا همه کس مرا از پیش خود راندند و دست ناامیدی بر سینه ام زدند، ای مونس بیکسان، اگر تو دستم نگیری که دست گیرد؟ و اگر تو عذرم نپذیری که پذیرد؟! چندین روز بدین حال در سوز و گداز به سر برد و شبی چند را به گریه و نیاز بپایان آورد.
سرانجام هنگام نماز عصر پیک حق آمد و این آیه روحبخش را بر حضرت ختمی مرتبت خواند: والذین اذافعلوا فاحشة اوظلوا انفسهم ذکروا الله فاستغفر والذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله ولم یصروا علی ما فعلوا و هم یعلمون (12) یعنی: نیکان کسانی هستند که هر گاه کار ناشایستی از آنها سر زند، خدا را به یاد آورند، و از گناه خود توبه و استغفار کنند. کیست جز خداوند که گناهان را بیامرزد؟ آنها کسانی هستند که بر کارهای زشت خود اصرار نورزند، زیرا به زشتی گناهان آگاهند.
جبرئیل عرضکرد: یا رسول الله خداوند می فرماید: از ما بخواه تا ثعلبه را بیامرزیم. پیغمبر اکرم حضرت علی علیه السلام و سلمان فارسی را به جستجوی ثعلبه فرستادند. در میان راه شبانی به آنها رسید. حضرت علی علیه السلام سراغ ثعلبه را از او گرفت. چوپان گفت: شبها شخصی به اینجا می آید و در زیر این درخت می نالد.
حضرت علی علیه السلام و سلمان صبر کردند تا شب فرا رسید. ثعلبه آمد و در زیر آن درخت دست نیاز به سوی خداوند بی نیاز دراز کرد، و عرض کرد: خداوندا! از همه جا محرومم، اگر تو نیز مرا برانی به که رو آورم؟ و چاره کار را از کجا بخواهم؟!..
در این هنگام مولای متقیان گریست، آنگاه، نزدیک آمده و فرمود: ای ثعلبه! مژده! مژده! خداوند تو را آمرزید و اکنون پیغمبر تو را می خواند. آنگاه آیه شریفه یاد شده را که راجع به توبه او نازل شده بود قرائت نمودند.
ثعلبه برخاست و همراه حضرت امیر علیه السلام به مدینه آمده و یکراست وارد مسجد پیغمبر شدند - پیغمبر مشغول نماز عشا بود، حضرت امیر علیه السلام و سلمان و ثعلبه نیز اقتدا کردند، بعد از سوره حمد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شروع به قرائت سوره تکاثر نمودند.
همین که آیه اول را تلاوت فرمود: الهاکم التکاثر (شما را بسیاری مال و فرزند و غیره مشغول داشته است) ثعلبه نعره ای زد، و چون آیه دوم را قرائت فرمود: حتی زرتم المقابر (تا آنجا که بگور و دیدار اهل قبور رفتید) فریاد بلندی کرد، و چون آیه سوم را شنید: کلا سوف تعلمون (آن چنین است که بزودی خواهید دانست) ناله ای دردناک برآورد و نقش بر زمین شد!
بعد از نماز پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم دستور داد آب آوردند و بصورتش پاشیدند ولی ثعلبه بهوش نیامد و مانند چوب خشک روی زمین افتاده بود، چون درست ملاحظه کردند دیدند ثعلبه جان بجان آفرین تسلیم کرده است!(13)

افسر شرافتمند

عبدالله بن حذافه از کسانی است که در آغاز کار که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم مشرکان مکه را دعوت به دین خدا می کرد، مسلمان شد و از یاران فداکار حضرت به شمار آمد. وی در سال پنجم بعثت پیغمبر که تعداد مسلمانان اندک و سخت تحت فشار و شکنجه کفار قریش قرار داشتند، همراه هشتاد مسلمان دیگر به فرمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم رهسپار کشور حبشه شد، و به پادشاه مهربان آنجا نجاشی پناهنده گردید. بعد از آنکه کار دعوت پیغمبر بالا گرفت و مسلمانان مخالفان خود را سرکوب کردند مراجعت نمود و از افسران رشید اسلام گشت.
عبدالله بن حذافه مردی شوخ طبع و بذله گو بود، بارها با پیغمبر نیز با کمال ادب مزاح می کرد، و با شیرین کاریهای خود اصحاب را مسرور می نمود.
شهامت و پایمردی و صراحت لهجه عبدالله بن حذافه مشهور خاص و عام بود. عبدالله در اغلب جنگهای زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم شرکت داشت و رشادتها از خود نشان داد. بعد از رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم نیز در جنگهای سوریه و فتح مصر فداکاریها نمود.
در سال ششم هجری که پیغمبر بزرگوار اسلام نامه هائی به پادشاهان و زمامداران کشورهای همجوار شبه جزیره عربستان نوشت و آنها را دعوت بدین اسلام فرمود، از جمله عبدالله بن حذافه را به سفارت نزد خسروپرویز شاه ایران اعزام داشت تا رسالت پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را به وی ابلاغ نماید و نامه حضرت مبنی بر دعوت خسرو به دین مقدس اسلام را به او تسلیم کند.
عبدالله در زمان جاهلیت بارها به دربار ایران آمد و رفت کرده و از نزدیک با رسوم پادشاهی ایران آشنا بود. بعلاوه شخصاً مردی شجاع و افسری لایق و رشید بود و به همین جهت نیز برای آن کار بزرگ انتخاب گردید.
هنگامی که عبدالله بن حذافه وارد دربار خسروپرویز شد، سفیر دولت روم نیز در مجلس حضور داشت. سفیر دولت روم آمده بود تا قرارداد تحمیلی شکست ایران از قوای روم فیمابین پادشاه ایران و هیراکلیوس امپراطور روم را امضاء کند. عبدالله بن حذافه با وقار و سادگی مخصوص مسلمانان صدر اسلام، بدون تعظیم و انجام تشریفات درباری، وارد مجلس خسروپرویز شد، و در پاسخ اعتراض رئیس تشریفات درباری، وارد مجلس خسروپرویز شد، و در پاسخ اعتراض رئیس تشریفات گفت: در دین ما تعظیم و کرنش و ذلت و خضوع فقط برای خداوند و در مقابل او باید به عمل آورد، و در موارد دیگر اکیداً قدغن است!
خسروپرویز دستور داد نامه پیغمبر را که پوست تا کرده ای بود از دست عبدالله بن حذافه بگیرند و برای وی بخوانند، و ترجمه کنند، ولی عبدالله حاضر نشد نامه را به کسی بدهد و گفت: من از جانب پیغمبر اسلام مأموریت دارم که شخصاً نامه را به شاه تسلیم نمایم.
خسروپرویز که این شهامت و صراحت را از عبدالله دید، دستور داد جلو بیاید و شخصاً نامه پیغمبر را به وی تسلیم کند. عبدالله هم نزدیک رفت تا پهلوی تخت زرنگار خسرو رسید سپس با اراده و دلی سرشار از ایمان و خلوص نامه را به دست پادشاه ایران داد.
خسروپرویز نامه را به دست مترجم داد که آنرا بخواند و برای وی ترجمه کند. همین که مترجم نامه را گشود و جمله نخست آنرا من محمد رسول الله الی کسری عظیم الفرس، اسلم تسلم، فان ابیت فعلیکم اثم الفرس بدین گونه ترجمه کرد: نامه ای است از محمد پیغمبر خدا به خسرو بزرگ ایران! اسلام بیاور تا رستگار شوی و اگر سر باز زدی گناه سقوط ایران به گردن تست. خسرو که از باده غرور و تجملات سلطنت سرمست بود، و از طرفی هم در حضور سفیر دولت روم مشغول تنظیم و بستن قرارداد تحمیلی بود، سخت برآشفت و تاب نیاورد بقیه نامه خوانده شود. لذا با خشم نامه رسول خدا را از دست مترجم گرفت و قدری از آنرا درید سپس مچاله کرد و به زمین افکند، آنگاه عبدالله بن حذافه سفیر پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را مخاطب ساخت و گفت: شخصی که خود رعیت من است نام خود را پیش از نام من می نویسد؟ برگرد و در اینجا درنگ مکن!
در آن زمان قسمت عمده شبه جزیره عربستان جزو مستعمرات ایران بود و شاه ایران نمی توانست باور کند که پیغمبر خاتم در مستعمره او پرورش یابد و از قلمرو او قد علم کند و تاریخ جهان را دگرگون سازد.
عبدالله بن حذافه بی درنگ مدائن پایتخت خسروپرویز را ترک گفت و با شتاب به مدینه آمد و ماجرا را به عرض پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رساند.
چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم در این نامه خسروپرویز را تهدید کرده بود که اگر از قبول اسلام سر باز زند گناه سقوط ایران بگردن اوست، وقتی از عکس العمل خسرو آگاه شد فرمود: با دریدن نامه من، طومار ملک و سلطنت خود را پاره کرد. و می دانیم چنان شد که آن حضرت خبر داده بود...
در زمان خلیفه دوم که سپاه اسلام در سوریه با قشون روم می جنگید، در نبرد قیساریه عبدالله بن حذافه افسر رشید اسلام با هشتاد سرباز به دست رومیان اسیر شدند. وقتی آنها را نزد فرمانده سپاه روم بردند، به عبدالله پیشنهاد کرد به کیش نصارا درآید و مسیحی شود. عبدالله بن حذافه پیشنهاد فرمانده نصارا را رد کرد.
فرمانده سپاه روم می دید که اگر این افسر رشید نصرانی شود و از دین اسلام برگردد، بقیه اسیران مسلمین هم از وی پیروی نموده مسیحی می شوند، و این خود پیروزی بزرگی برای سپاه روم خواهد بود.
فرمانده رومی دستور داد عبدالله را به چوبه دار بستند تا او را تیرباران کنند، ولی عبدالله بن حذافه در روی چوبه دار و مقابل تیراندازان دشمن، با خونسردی و رشادت رومیان را می نگریست و احساس هیچگونه ناراحتی نمی کرد!
فرمانده گفت او را فرود آورید، سپس به فرمان وی دیگ بزرگ مسی آوردند و مقادیر زیادی روغن زیتون در آن ریختند و روی آتش نهادند تا کاملاً به جوش آمد. آنگاه رو کرد به عبدالله و گفت: اگر به دین ما نگروی تو را در این دیگ جوشان می افکنم، و چون عبدالله ایستادگی نشان داد، به دستور فرمانده رومیان یکی از سربازان اسیر مسلمان را آوردند و به میان دیگ افکندند و چندان نگاه داشتند تا پیش روی عبدالله پخت و گوشت از استخوانش جدا شد، سپس مجدداً به وی پیشنهاد کردند به کیش نصارا درآید تا از این شکنجه دردناک نجات یابد.
عبدالله همچنان پایداری کرد و از قبول پیشنهاد تحمیلی رومیان امتناع ورزید. به دستور فرمانده رومیان، عبدالله را نزدیک بردند تا به میان دیگ جوشان بیفکنند. عبدالله از شنیدن این دستور و دیدن دیگ جوشان گریست. رومیان شادی کنان گفتند: سرانجام افسر مسلمان ناتوان شد و از سرنوشت خود می گرید. فرمانده دستور داد عبدالله را برگردانند شاید اکنون به زانو در آمده، حاضر شود به کیش نصارا درآید، و تن به پیشنهاد آنها بدهد. ولی عبدالله رو به فرمانده رومیان کرد و با لحن گیرائی که حاکی از عزم و اراده محکم او بود گفت: گمان مکن از این که دستور دادی که مرا به میان دیگ بیفکنند عاجز شدم و گریستم. نه، موضوع این نیست!
من چون دیدم هم اکنون در راه خدا به چنین سرنوشت دردناکی مبتلا می شوم که نزد خداوند پاداش بزرگ دارد، گریستم و افسوس خوردم که چرا یک جان دارم، و پیش خود می گفتم ای کاش صد جان داشتم که بدین گونه در راه خدا و دین مقدس اسلام نثار کنم! فرمانده قشون روم که می دید سخنان عبدالله ناشی از صداقت و ایمان قوی اوست، از این که این مرد در جلو دیگ جوشان قرار گرفته و مرگ را در یک قدمی خود می بیند و با این وصف چنین سخنانی به زبان می آورد، در شگفت ماند و در دل به وی آفرین گفت و خواست که بهانه ای پیدا کند و از کشتن افسر شرافتمند و از جان گذشته ای چون وی درگذرد.
فرمانده رومی به رسم پادشاهان و سران و فرماندهان نصارای روم، به عبدالله گفت: نزدیک بیا سر مرا ببوس تا تو را آزاد کنم. بوسیدن سر پادشاهان و امرا یا فرماندهان نظامی نصارا نشانه ذلت و خضوع در برابر وی و بزرگداشت او بود. عبدالله بن حذافه که این معنی را می دانست گفت: نه! نمی بوسم و تن به ذلت نمی دهم و آبروی مسلمانان را نمی برم!
فرمانده قشون روم گفت: پس به کیش ما درآی تا یکی از دختران خود را به همسری تو درآورم. عبدالله گفت: مسیحی نمی شوم، و دخترت را هم نمی خواهم!
فرمانده رومی گفت: اگر به پیشنهاد من تن در دهی تو را در ملک و مقام خود سهیم خواهم کرد. عبدالله گفت: این را هم نمی خواهم.
فرمانده نصارا که از سرسختی این افسر رشید مسلمان در برابر اطرفیان خود ناراحت و خشمناک شده بود، و می خواست هر طور شده عبدالله را حاضر کند که تن به این کار بدهد و سر او را ببوسد، گفت: اگر سر مرا بوسیدی هم خودت و هم اسیران مسلمین را آزاد می کنم.
عبدالله بن حذافه که با چشم خود دید چگونه رومیان یکی از سربازان اسیر مسلمان را زنده به میان دیگ روغن زیتون جوشیده افکندند تا به کلی پخته و اعضاء بدنش از هم متلاشی شد، از شنیدن آزادی بقیه اسیران شاد شد و با شور و شوق از فرمانده پرسید، آیا همه اسیران را که هشتاد سرباز هستند، یکجا آزاد آزاد می کنی؟ فرمانده گفت: آری.
عبدالله گفت: با این شرط حاضرم. سپس جلو رفت و سر فرمانده را بوسید و او نیز چنانکه قول داده بود عبدالله را با تمامی اسیران آزاد ساخت.
وقتی عبدالله و سربازان آزاد شده وارد مدینه شدند، و به ملاقات خلیفه رفتند، خلیفه که از ماجرای آنها مطلع شده بود، برخاست و سر عبدالله را بوسید! بعد از این ماجرا بزرگان صحابه پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم گاهی با عبدالله شوخی می کردند و می گفتند: خوب، سرانجام سر مرد بیگانه ای را بوسیدی؟! عبدالله هم می گفت: آری ولی با آن بوسه هشتاد سرباز اسلام را از خطر مرگ نجات دادم.(14)