داستان های ما جلد اول

علی دوانی

یک ازدواج عجیب

ابوحمزه ثمالی می گوید: در خدمت امام باقر علیه السلام نشسته بودم که خادم حضرت آمد و برای مردی اجازه ورود خواست، و امام نیز اجازه داد وارد شود. مرد تازه وارد سلام کرد و حضرت جواب داد و خوش آمد گفت و او را نزدیک خود جای داد و از حالش جویا شد. مرد تازه وارد گفت: فدایت شوم، من دختر فلانی را خواستگاری نموده ام ولی او به علت چهره زشت من و فقر و غربتم، دست رد به سینه ام زده و مرا شایسته دامادی خود نمی داند، به طوری یأس از زندگی و غصه و اندوه قلبم را فشرده است که مرگ خود را از خداوند خواسته ام.
حضرت فرمود: خودت به عنوان فرستاده من می روی نزد او و می گویی: محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام می گوید: دخترت را به منجح بن رباح تزویج کن و جواب رد به او مده!
منجح یعنی همان مرد شادمان شد و با شتاب به عنوان فرستاده حضرت امام باقر علیه السلام برای خواستگاری مجدد روانه خانه پدر دختر گشت...
بعد از رفتن او امام محمد باقر علیه السلام رو کرد به حضار و فرمود: مردی از اهل یمامه (6) به نام جویبر به منظور جستجوی آئین اسلام به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شتافت و با اشتیاق اسلام آورد و دیری نپائید که از خوبان اصحاب پیغمبر به شمار آمد.
جویبر مردی سیاه پوست و فقیر بود، قامتی کوتاه و چهره ای زشت داشت. پیغمبر به ملاحظه اینکه وی مردی غریب و برهنه بود، او را مورد تفقد قرار داد و فرمود دو پیراهن به طرز پوشش آن روز به وی بپوشانند و روزانه یک من خوراک برایش مقرر دارند؛ و در مسجد سکونت کند، ولی شبها را بیدار بماند.
کم کم افراد غریب و حاجتمند که مانند او به شرف اسلام فائز می گشتند و از روی ناچاری در مدینه می ماندند، رو به فزونی گذاشت و مسجد پیغمبر برای سکونت آنها تنگ شد.
در این هنگام خداوند به پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم وحی فرستاد که آنها را از مسجد خارج سازد، و آن مکان مقدس را همچنان برای عبادت پاک و پاکیزه نگاهدارد.
همچنین پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم مأمور شد تمام درهای خانه هائی را که به مسجد باز می شد و ساکنان آن از مسجد آمد و رفت می کردند، جز در خانه علی علیه السلام و دخترش فاطمه زهرا علیه السلام را ببندد و کاری کند که نه شخص جنب از آنجا بگذرد و نه غریبی در آن به سر برد.
پیغمبر هم دستور داد صفه ای (سکوئی) در جنب مسجد برای اسکان این عده ساختند و آنها را در آن محل جای دادند. به همین جهت این عده از فقرا و غربای تهی دست که در صدر اسلام و روزگار تنگدستی مسلمین با این وضع رقت بار و شرائط طاقت فرسا می سوختند و می ساختند به اصحاب صفه یعنی (ساکنان سکو) معروف گشتند.(7)
چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از مشاهده آنان متأثر می گردید، شخصاً از آنها دلجوئی می نمود و فردفرد آنها را مورد تفقد قرار می داد، و هر قدر میسور بود نان و خرما و مویز به آنها می رسانید.
مسلمانان متمکن هم از آن حضرت پیروی نموده به مقداری که توانائی داشتند از آنها دستگیری می کردند.
روزی پیغمبر در آن جمع با کمال رأفت و حالی رقت بار به جویبر نگریست و فرمود: جویبر! چه خوب بود که همسری اختیار می کردی تا شریک زندگیت گردد و در امور دنیا و آخرت با تو همکاری کند!
جویبر عرض کرد: ای پیغمبر خدا پدر و مادرم فدایت شوند، کدام زن حاضر است به همسری من تن در دهد؟
من که نه حسب و نسب و نه مال و نه جمال دارم چه زنی رغبت می کند با من ازدواج نماید؟ پیغمبر فرمود: ای جویبر: خداوند جهان به برکت دین حنیف اسلام آنکس را که در جاهلیت شرافت داشت، پست نمود، و کسانی را که پست بودند، شرافت داد، و آنها را که سابقاً ذلیل بودند عزیز گردانید، و آن همه نخوت جاهلیت و تفاخر و بالیدن به قبیله و نسب را که میان آنها مرسوم بود، به کلی برانداخت.
امروز دیگر همه مردم: سفید، سیاه، قریش، عرب و عجم برابرند. همه فرزندان آدم هستند و آدم را هم خداوند از خاک آفرید
در روز قیامت محبوب ترین مردم در پیشگاه خداوند فقط پارسایان و پرهیزکارانند.
من امروز کسی را نمی بینم که نسبت به تو فضیلتی داشته باشد، مگر این که پرهیزکاری و تقوای او در پیشگاه خداوند از تو بیشتر باشد!
سپس پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای جویبر! هم اکنون بی درنگ می روی نزد زیاد بن لبید که شریفترین مردم قبیله بنی بیاضه است، و می گوئی رسولخدا مرا فرستاده و دستور داده است که دخترت ذلفا را بعقد همسری جویبر در آوری!
وقتی جویبر وارد خانه زیاد بن لبید شد زیاد با گروهی از بستگان خود نشسته و سرگرم گفتگو بود، جویبر اجازه ورود خواست و بعد از آنکه به مجلس درآمد سلام کرد، آنگاه زیاد را مخاطب ساخت و گفت: من از جانب رسول خدا آمده ام و برای انجام کاری حامل پیامی می باشم، آنرا به طور آشکار بگویم یا خصوصی و پنهانی؟
زیاد نه! چرا پنهانی! آشکار بگو! من پیام رسول خدا را موجب فخر و شرافت خود می دانم!
جویبر - پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم پیغام داده که دخترت ذلفا را به عقد همسری من در آوری
زیاد - پیغمبر تو را فقط برای ابلاغ این پیام فرستاده؟
جویبر - آری! من سخن دروغ به رسول خدا نسبت نمی دهم.
زیاد - ما مردم مدینه، دختران خود را به اشخاصی که همشأن ما نیستند تزویج نمی کنیم! برگرد و عذر مرا به سمع مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم برسان.
جویبر ناراحت شد و در حالیکه می گفت: به خدا قسم این دستور قرآن مجید و گفته پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نیست، مراجعت کرد.
ذلفا دختر زیاد سخنان جویبر را شنید. کسی فرستاد و پدرش را به اندرون خواست و پرسید: پدر جان! چه گفتگوئی با جویبر داشتی؟
زیاد - جویبر می گفت: پیغمبر مرا فرستاده که دخترت ذلفا را به من تزویج نمایی.
ذلفا - به خدا جویبر دروغ نمی گوید، بفرست تا پیش از آنکه او به نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم مراجعت کند برگردد.
زیاد فرستاد جویبر را از میان راه برگردانیده و مورد تفقد و احترام قرار داد، سپس گفت: اینجا باش تا من برگردم.
آنگاه خود به حضور پیغمبر شرفیاب شد و گفت: پدر و مادرم فدایت گردد، جویبر پیامی از جانب شما آورده ولی من پاسخ او را به نرمی ندادم. اینک شخصاً به حضور مبارکت شرفیاب شده و عرض می کنم که ما طایفه انصار دختران خود را جز به افراد همشأن خود تزویج نمی کنیم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای زیاد: جویبر مردی باایمان است. مرد مؤمن همشأن زن مؤمنه و مرد مسلمان همشأن زن مسلمان است، دخترت را به همسری جویبر در آور و از دامادی او ننگ مدار!
زیاد برگشت به خانه و آنچه پیغمبر فرموده بود به اطلاع دخترش رسانید.
دختر گفت: پدر جان این را بدان که اگر از فرمان پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم سرپیچی کنی کافر خواهی شد، با صلاحدید پیغمبر خدا جویبر را به دامادی خود بپذیر
زیاد هم چون چنین دید بیرون آمد و دست جویبر را گرفت و به میان بزرگان قوم خود آورد و ذلفا دخترش را به وی تزویج نمود، مهریه و جهیزیه عروس را نیز شخصاً به عهده گرفت!
از جویبر پرسیدند: خانه ای داری که عروس را به خانه ات بیاوریم؟ گفت: نه! به دستور زیاد خانه ای با وسائل و لوازم زندگی تهیه دیدند، و به وی اختصاص دادند. عروس را نیز آرایش کرده و خوشبو نمودند و به جویبر نیز لباس دامادی پوشانیدند.
بدین گونه ذلفا دختر زیبای یکی از بزرگترین اشراف مدینه و قبیله معروف خزرج به همسری مرد سیاه پوست از نظر افتاده ای که فقط به زیور ایمان و معرفت آراسته بود، در آمد.
لحظه ای بعد جویبر را به حجله آوردند. وقتی اتاق خلوت شد، و نگاهش به رخسار زیبای عروس افتاد، و خود را در خانه ای دید که همه چیز دارد، و غرق در زینت و عطر است، برخاست به گوشه ای رفت و تا سپیده دم مشغول قرائت قرآن و نماز و عبادت شد!
وقتی صدای اذان شنید برخاست و برای ادای نماز در پشت سر پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از خانه بیرون رفت. ذلفا نیز وضو گرفت و نماز گزارد.
روز بعد که ماجرای شب را از ذلفا پرسیدند گفت از سر شب تا بامداد یا قرآن می خواند، یا در رکوع بود، و یا سجده می نمود! شب بعد نیز همین طور گذشت، ولی چون شب سوم بدین گونه سپری شد و زیاد هم از موضوع اطلاع یافت، به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رسید و عرض کرد: یا رسول الله! امر فرمودی جویبر را به دامادی انتخاب کنم، با وجودی که همشأن ما نبود، به فرمان مبارکت گردن نهادم و دخترم را به همسری او در آوردم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: خوب مگر چه شده؟ زیاد ماجرای سه شب گذشته را به عرض رسانید و اضافه کرد که جویبر تاکنون با عروس سخن نگفته، و اصولاً شاید میلی به جنس زن نداشته باشد! سپس گفت اکنون هر طور صلاح می دانید اطاعت می کنم. این را گفت و از حضور پیغمبر مرخص شد.
بعد از رفتن او پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم جویبر را احضار نمود و فرمود: جویبر! مگر تو میل به زن نداری؟
جویبر عرض کرد: یا رسول الله! برای چه؟ اتفاقاً علاقه من به جنس زن بیش از دیگران است!
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: من عکس این را شنیده ام. می گویند: خانه وسیعی با تمام اثاث و لوازم زندگی برایت فراهم نموده و تو را به آنجا برده اند، ولی تو اصلاً به عروس زیبا و خوشبوی خود توجه نکرده و تاکنون با او سخن نگفته و به وی نزدیک نشده ای، علت این بی اعتنائی چیست؟
جویبر عرض کرد یا رسول الله! من چون خود را در خانه ای وسیع و فرش کرده و پر از لوازم زندگی و عطر و زینت دیدم، به وضعی که سابقاً داشتم اندیشیدم، و بیکسی و نیازمندی و تنگدستی خود را با غریبان و بیچارگان به یاد آوردم!
از اینرو خواستم قبل از هر چیز شکر نعمت را به جای آورده و بدین گونه به ذات مقدس باریتعالی تقرب جویم، شبها را تا صبح به عبادت و قرائت قرآن پرداختم و روزها را به همین منظور روزه گرفتم. در عین حال آن را در مقابل آنچه خداوند به من ارزانی داشته ناچیز می بینم!
ولی قول می دهم که امشب را با عروس خود به سر برم و رضایت کسان او را جلب کنم!
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرستاد و جریان را به اطلاع زیاد بن لبید پدر عروس رسانید، و آنها هم خشنود شدند. جویبر نیز در شب چهارم همان طور که گفته بود عمل کرد.
چیزی نگذشت که جویبر در رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم بعزم جنگی از مدینه خارج شد، و در آن جنگ شربت شهادت نوشید. بعد از شهادت او ذلفا خواستگاران زیادی پیدا کرد، به طوری که هیچ زنی در مدینه نبود که مانند او آن همه خواستگار داشته باشد، و در راهش آن اندازه اموال فراوان صرف کنند (8)

دنیاپرست

ثعلبه انصاری مردی از اهالی مدینه بود و در آن شهر مقدس روزگار می گذرانید. روزی آمد نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و گفت: یا رسول الله! از خداوند بخواه که مال و ثروتی به من موهبت فرماید.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای ثعلبه! برو قناعت کن و به آنچه اکنون روزیت شده است بساز و خدا را شکر کن، که بهتر از مال بسیار است که نتوانی شکر آنرا بجا آوری!
ثعلبه رفت ولی چند روز بعد آمد و درخواست خود را تکرار نمود و گفت: یا رسول الله! دعا کن خداوند از فضل عمیم خود به من عطا فرماید. حضرت فرمود: مگر تو پیرو من نیستی؟ به خدا اگر من از خدا بخواهم، کوههای زمین برایم سیم و زر می شود، ولی چنانکه می بینی به آنچه بر حسب تقدیر روزی شده قانعم!
این بار نیز ثعلبه رفت و مجدداً چند روز دیگر برای سومین مرتبه به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شرفیاب شد و عرضکرد: یا رسول الله! از خداوند منان مسئلت دار تا مرا مالدار گرداند. اگر خداوند از مال دنیا برخوردارم سازد، حق خدا را از آن ادا می کنم و از مستمندان دستگیری می نمایم و به کسان و نزدیکان محتاج خویش به قدر کفایت کمک می کنم.
چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ملاحظه نمود که ثعلبه دست بردار نیست، برایش دعا کرد و فرمود: پروردگارا از خزینه خود به ثعلبه روزی کن!
ثعلبه گوسفندی چند داشت. بعد از دعای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برکت یافت و پیوسته بر گوسفندانش افزوده گشت، تا آنجا که از کثرت آن نتوانست در شهر بماند.
ثعلبه چون مردی دنیاپرست و حریص و تنگ نظر بود، شخصاً چوپانی گوسفندان را به عهده گرفته بود! قبل از آنکه گوسفندانش فزونی یابد، نمازهای پنجگانه را با پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم در مسجد به جماعت می گزارد.
ولی بعدها محلی در بیرون مدینه برای خود و نگاهداری گوسفندانش ساخت و در آنجا سکونت گزید و نماز مغرب و عشا و صبح را در همانجا به تنهائی می خواند. کم کم گوسفندانش زیاد شد و روزبروز بر تعداد آن افزوده گشت.
ثعلبه که بیرون شهر را برای نگاهداری آن همه گوسفند تنگ دیده، ناگزیر بیابان بزرگ وسیعی را که با مدینه مسافت بسیار داشت انتخاب نمود و به آنجا کوچ کرد.
در آنجا خانه ای برای خود و جائی برای نگاهداری گوسفندانش ساخت و با خاطری آسوده به زندگی پرداخت. گوسفندان نیز از برکت دعای پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم همچنان رو به افزایش بود.
ثعلبه دیگر نتوانست حتی نماز ظهر و عصر را هم در مدینه برگزار نماید، و بدین گونه از ثواب و فضیلت نماز جماعت و اقتدای به پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و درک محضر پرفیض آن حضرت محروم ماند. فقط هفته ای یک روز به شهر می آمد و در نماز جمعه شرکت می جست.
چیزی نگذشت که گرفتاری دنیا و سرپرستی گوسفندان این فرصت را هم از او گرفت و بکلی از مدینه قطع علاقه کرد و در بیابان دوردست منزل گزید، و هر گاه کسی از آنجا می گذشت اخبار مدینه و پیغمبر را جویا می شد!
مدتی گذشت، روزی پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم پرسید: ثعلبه کجاست و کارش به کجا کشید؟
عرض کردند: به قدری گوسفندانش زیاد شده که اطراف شهر گنجایش آنها را نداشت، لذا به فلان بیابان رفته است، و در آنجا خانه ای ساخته و روزگار می گذراند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم با شنیدن این موضوع سه بار فرمود: وای بر ثعلبه!.
هنگامی که آیه زکوة نازل شد و خداوند دستور داد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از ثروتمندان زکوة بگیرد و به مصارف نیازمندان برساند، حضرت هم در میان مبلغین و مأمورینی که برای اخذ زکوة به اطراف اعزام داشت، از جمله دو نفر از قبیله جهنیه و بنی سلیم را خواست و احکام زکوة گوسفند و شتر را به آنها آموخت.
سپس آن دو را با نامه ای مشتمل بر آیه زکوة که فرمان خداوندی بود به سوی ثعلبه و مردی از قبیله سلمی فرستاد تا زکوة گوسفندان و شتران آنها را گرفته بیاورند.
فرستادگان نخست نزد ثعلبه رفتند و نامه پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را بر وی خواندند و زکوة گوسفندانش را خواستند. ثعلبه گفت: یعنی چه؟ مگر ما کافر هستیم که باید جزیه بدهیم، این، همان جزیه است که از یهود و نصارا می گیرند!
بروید به سراغ دیگران تا من با فرصت کافی در این باره فکر کنم و بتوانم تصمیم بگیرم و هنگام بازگشت نظرم را به شما اعلام دارم!
مبلغین پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ثعلبه را رها ساختند و به سراغ مرد مالدار قبیله سلمی رفتند و نامه حضرت را برای او قرائت نمودند.
مرد سلمی فرستادگان پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را با خوشروئی و آغوش باز پذیرفت و گفت: این شتران من است خودتان ببینید هر کدام بهتر است، انتخاب نموده برای زکوة ببرید. مأمورین گفتند: پیغمبر به ما نفرموده که به دلخواه خود بهترین مال را بستانیم، تو خود حساب کن و هر کدام می خواهی بده!
مرد سلمی گفت: نه! ممکن نیست. من بهترین اموالم را به خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم می دهم!
آنگاه زکوة خود را بهترین شتران جدا کرد، و فرستادگان آنها را گرفته به نزد ثعلبه آمدند و گفتند: تو چه می دهی؟ هر چه می خواهی بده تا ما برگردیم، و زیاد معطل نشویم.
ثعلبه باز همان حرف اول خود را تکرار نمود و با خودسری گفت: این جزیه است، فعلاً به جاهای دیگر بروید، وقتی از همه گرفتید، و از همه جا فراغت یافتید بیائید نزد من. مأمورین پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رفتند و از سایرین هم گرفتند و باز آمدند نزد ثعلبه و از وی مطالبه زکوة نمودند.
ثعلبه خیره سر فکری کرد و گفت: نامه پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را به من بدهید نامه را گرفت و برای دومین بار خواند، باز هم گفت: این جزیه است. شما بروید تا من فکر کنم ببینم چه باید کرد؟!
مأمورین هم برگشتند و جریان را به عرض پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رساندند. حضرت فرمود: وای بر ثعلبه! وای بر ثعلبه!
آنگاه برای مرد سلمی دعا فرمود. در همان موقع این آیه شریفه درباره سرپیچی ثعلبه از پرداخت زکوة نازل شد: و منهم من عاهدالله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنکونن من الصالحین. فلما آتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون(9).
یعنی: بعضی از مردم با خدا عهد کردند که خداوند از فضل خویش به ما عطا کند، زکوة می دهیم و از نیکوکاران خواهیم بود. ولی همین که خدا از کرم خویش به آنها عطا کرد، بخل ورزیدند و روی بگردانیدند، و از فرمان الهی سرپیچی کردند.
پیغمبر این آیه را برای اصحاب خواند. مردی از خویشان ثعلبه در آنجا حاضر بود. چون آنرا شنید برخاست و رفت نزد ثعلبه و گفت: ای ثعلبه! وای بر تو! خداوند درباره تمرد تو از ادای زکوة آیاتی از قرآن فرستاده است.
ثعلبه از شنیدن این معنی ناراحت شد. آنگاه برخاست و آمد نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و عرض کرد: هر طور می فرمائید من هم زکات خود را می آورم! حضرت فرمود: بعد از این که گفتی جزیه است، خداوند به من امر فرموده که زکات تو را نپذیرم.
ثعلبه برخاست و خاک به سر ریخت و ناله و فریاد راه انداخت ولی پیغمبر فرمود: من فرستادم و تو را از امر الهی آگاه ساختند، اما تو فرمان نبردی.
ثعلبه سرافکنده و با حالی زار و پریشان از نزد رسولخدا صلی الله علیه و آله وسلم بیرون رفت. کمی بعد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رحلت فرمود، و روح پرفتوحش به فردوس اعلا انتقال یافت. در زمان خلافت ابوبکر ثعلبه گوسفندانی چند به رسم زکوة آورد، و از وی خواست که زکوة او را قبول کند، ولی ابوبکر گفت: چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از تو نپذیرفته من هم قبول نمی کنم.
چون عمر به خلافت رسید، ثعلبه از او درخواست نمود که اجازه دهد زکوة خود را بیاورد، ولی عمر نیز نپذیرفت! در ایام خلافت عثمان هم آمد و مورد قبول واقع نشد! و بدین گونه ثعلبه دنیاپرست با خواری زندگی می کرد، تا در اواخر خلافت عثمان، با تیره بختی از دنیا رفت!(10)

قصد گناه

رسم پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم این بود که هر وقت می خواست عازم جهاد شوند، میان هر دو نفر از یاران خود پیمان برادری می بستند، تا یکی به جهاد برود و دیگری در شهر بماند و کارهای لازم او را انجام دهد.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم در غزوه تبوک که در اردن میان قوای اسلام و روم به وقوع پیوست، بین سعید بن عبدالرحمن و ثعلبه انصاری(11) پیمان برادری بست.
سعید در ملازمت پیغمبر به جهاد رفت، ثعلبه هم در مدینه ماند و عهده دار کارهای ضروری خانواده او گردید. ثعلبه هر روز می آمد و آب و هیزم و سایر مایحتاج خانواده سعید را مهیا می کرد.
در یکی از روزها که زن سعید راجع به کار لازم خانه طبق معمول از پس پرده با او حرف می زد، وسوسه نفس، هوس خفته ثعلبه را بیدار نمود و با خود گفت: مدتی است که این زن از پس پرده با تو سخن می گوید، آخر نظری بینداز و ببین در پس پرده چیست و گوینده این سخنان کیست!
خیالات شیطانی و هوسهای نفسانی چنان او را تحریک نمود که قادر بر حفظ خویشتن نبود. بهمین جهت به خود جرأت داد و پرده را کنار زد و دید زنی زیباست که هاله ای از حجب و حیا رخسار او را احاطه کرده است.
ثعلبه با همین یک نگاه چنان دل از دست داد و بی قرار شد که قدم پیش نهاد و به زن نزدیک گردید، آنگاه دست دراز کرد که او را در آغوش گیرد! ولی در همان لحظه حساس و خطرناک زن فریاد زد و گفت: ای ثعلبه! آیا سزاوار است که پرده ناموس برادر مجاهد خود را بدری؟
آیا رواست که او در راه خدا، پیکار کند، و تو در خانه وی نسبت به همسرش قصد سوء کنی؟!
این سخن مانند صاعقه ای بر مغز ثعلبه فرود آمد! فریادی کشید و از خانه بیرون رفت و سر به کوه و صحرا نهاد. ثعلبه در پای کوهی شب و روز با پریشانی و بی قراری و گریه و زاری می گذرانید، و پیوسته می گفت:
خدایا تو معروف به آمرزشی و من موصوف به گناهم...
مدتها گذشت و او همچنان در بیابانها گریه و زاری می نمود و عذر تقصیر به پیشگاه خدا می برد، و طلب عفو و آمرزش می کرد، تا این که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم از سفر جهاد مراجعت فرمود، وقتی سعید به خانه آمد قبل از هر چیز احوال ثعلبه را پرسید.
زن سعید ماجرا را برای او شرح داد و گفت: هم اکنون در کوه و بیابان با غم و اندوه و ندامت دست به گریبان است.
سعید با شنیدن این سخن از خانه بیرون آمد و برای جستجوی ثعلبه به هر طرف روی آورد. سرانجام او را دید که در پشت سنگی نشسته و دست به سر گرفته و با صدای بلند می گوید: وای بر پشیمانی! وای بر شرمساری، وای به رسوائی روز قیامت!
سعید نزدیک آمده او را در کنار گرفت و دلداری داد و گفت: ای برادر! برخیز با هم نزد پیغمبر رحمت برویم، این درد را دوائی و این رنج را شفائی باید.
ثعلبه گفت: اگر لازم است حتماً به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شرفیاب شوم، باید دستها و گردن مرا با بند بسته و مانند بندگان گریز پای به خدمت پیغمبر ببری! سعید ناچار دستهای او را بست و طنابی در گردنش افکند و بدین گونه روانه مدینه شدند.
ثعلبه دختری به نام حمصانه داشت. چون خبر آمدن پدرش را شنید، دوان دوان به سوی او شتافت. همین که پدر را با آن حالت دید اشک تأثر از دیدگان فرو ریخت و گفت: ای پدر! این چه وضعی است که مشاهده می کنم؟
ثعلبه گفت: ای فرزند! این حال گناهکاران در دنیاست، تا شرمساری و رسوائی آنها در سرای دیگر چگونه باشد؟!
همان طور که می آمدند از در خانه یکی از صحابه گذر کردند.
صاحبخانه بیرون آمد و چون از مطلب آگاه شد، ثعلبه را از پیش خود راند و گفت: دور شو که می ترسم به واسطه خیانتی که مرتکب شده ای به عذاب الهی گرفتار شوی! برو تا شومی عمل تو به من نرسد! همچنین با هر کس روبرو می شد او را بیم می داد و از خود می راند، تا اینکه به حضور امیرمؤمنان علی علیه السلام رسید.
حضرت فرمود: ای ثعلبه! نمی دانستی که توجهات الهی نسبت به مجاهدین و جنگجویان راه حق از هر کس دیگری بیشتر است؟ اکنون این کار مهم جز به وسیله پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم تدارک نمی شود.
ثعلبه با همان سر و وضع آمد در خانه پیغمبر ایستاد و با صدای بلند گفت: المذنب! المذنب! گناهکار! گناهکار!
حضرت اجازه داد وارد شود و پس از ورود پرسید: ای ثعلبه! این چه وضعی است؟
ثعلبه خلاصه ماجرا را عرضکرد. حضرت فرمود: گناهی بزرگ و خطائی عظیم از تو سرزده، برو و با خدا راز و نیاز کن تا چه فرماید.
ثعلبه از خانه پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم بیرون آمد و روی به صحرا نهاد. دخترش جلو آمد و گفت: ای پدر! دلم سخت به حالت می سوزد، می خواهم هر جا می روی همراهت باشم، ولی چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم تو را از پیش خود رانده است من هم دیگر بتو نمی پیوندم!
ثعلبه در بیابانها می نالید و روی زمین می غلتید و پی در پی می گفت: خدایا همه کس مرا از پیش خود راندند و دست ناامیدی بر سینه ام زدند، ای مونس بیکسان، اگر تو دستم نگیری که دست گیرد؟ و اگر تو عذرم نپذیری که پذیرد؟! چندین روز بدین حال در سوز و گداز به سر برد و شبی چند را به گریه و نیاز بپایان آورد.
سرانجام هنگام نماز عصر پیک حق آمد و این آیه روحبخش را بر حضرت ختمی مرتبت خواند: والذین اذافعلوا فاحشة اوظلوا انفسهم ذکروا الله فاستغفر والذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله ولم یصروا علی ما فعلوا و هم یعلمون (12) یعنی: نیکان کسانی هستند که هر گاه کار ناشایستی از آنها سر زند، خدا را به یاد آورند، و از گناه خود توبه و استغفار کنند. کیست جز خداوند که گناهان را بیامرزد؟ آنها کسانی هستند که بر کارهای زشت خود اصرار نورزند، زیرا به زشتی گناهان آگاهند.
جبرئیل عرضکرد: یا رسول الله خداوند می فرماید: از ما بخواه تا ثعلبه را بیامرزیم. پیغمبر اکرم حضرت علی علیه السلام و سلمان فارسی را به جستجوی ثعلبه فرستادند. در میان راه شبانی به آنها رسید. حضرت علی علیه السلام سراغ ثعلبه را از او گرفت. چوپان گفت: شبها شخصی به اینجا می آید و در زیر این درخت می نالد.
حضرت علی علیه السلام و سلمان صبر کردند تا شب فرا رسید. ثعلبه آمد و در زیر آن درخت دست نیاز به سوی خداوند بی نیاز دراز کرد، و عرض کرد: خداوندا! از همه جا محرومم، اگر تو نیز مرا برانی به که رو آورم؟ و چاره کار را از کجا بخواهم؟!..
در این هنگام مولای متقیان گریست، آنگاه، نزدیک آمده و فرمود: ای ثعلبه! مژده! مژده! خداوند تو را آمرزید و اکنون پیغمبر تو را می خواند. آنگاه آیه شریفه یاد شده را که راجع به توبه او نازل شده بود قرائت نمودند.
ثعلبه برخاست و همراه حضرت امیر علیه السلام به مدینه آمده و یکراست وارد مسجد پیغمبر شدند - پیغمبر مشغول نماز عشا بود، حضرت امیر علیه السلام و سلمان و ثعلبه نیز اقتدا کردند، بعد از سوره حمد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شروع به قرائت سوره تکاثر نمودند.
همین که آیه اول را تلاوت فرمود: الهاکم التکاثر (شما را بسیاری مال و فرزند و غیره مشغول داشته است) ثعلبه نعره ای زد، و چون آیه دوم را قرائت فرمود: حتی زرتم المقابر (تا آنجا که بگور و دیدار اهل قبور رفتید) فریاد بلندی کرد، و چون آیه سوم را شنید: کلا سوف تعلمون (آن چنین است که بزودی خواهید دانست) ناله ای دردناک برآورد و نقش بر زمین شد!
بعد از نماز پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم دستور داد آب آوردند و بصورتش پاشیدند ولی ثعلبه بهوش نیامد و مانند چوب خشک روی زمین افتاده بود، چون درست ملاحظه کردند دیدند ثعلبه جان بجان آفرین تسلیم کرده است!(13)