داستان های ما جلد اول

علی دوانی

هند جگرخوار

پیش از طلوع آفتاب جهانتاب اسلام، سراسر گیتی و مخصوصاً شبه جزیره عربستان در آتش فساد اخلاق می سوخت. مردم این منطقه که به کلی از آداب دینی و تعالیم انبیاء دور بودند، از دست زدن به هر عمل زشت و ناروائی پروا نداشتند. به همین جهت نیز ما آن عصر را جاهلیت می نامیم.
یکی از چیزهائی که در عهد جاهلیت رسمیت پیدا کرده بود، وجود زنان منحرف و بدنام بود که بیشتر در شهرهای طائف و مکه یعنی مرکز عربستان سکونت داشتند، این زنها در عروسیها، جشنها، شب نشینیها و بزمهای خصوصی به رامشگری و خنیاگری و نوازندگی و رقصهای محلی پرداخته، بساط عیش و نوش دولتمندان و ارباب نفوذ را رونق می بخشیدند، و بدین گونه با کمال آزادی، روزگار می گذرانیدند، و از هر گونه شهرت و شهوت پرستی برخوردار بودند.
یکی از این زنان بی بند و بار که کوس رسوائیش در همه جا طنین افکنده بود(4) هند دختر عتبة بن ربیعه بود که پدرش از رجال متنفذ و معروف عرب به شمار می آمد. این زن اشرافی خوشگذران و هوس باز پیش از آن که به همسری ابوسفیان درآید، با بسیاری از رجال سرشناس و جوانان زیبا دارای روابط نامشروع بود. هند اشتیاق زیادی داشت که نامش نقل مجالس و نقل محافل گردد و مرد و زن هنر او را بستانید.
این زن شهرت طلب، بسیار خودخواه، کینه توز، شرور و زباندار در تأمین مقاصد خود از هیچ چیز باک نداشت!
ابوسفیان از اشراف بنی امیه و سرمایه داران مکه و مردی فخردوست و جاه طلب بود. وی با این زن بدنام ازدواج کرد ولی هند در کارهای خود آزاد بود. این زن هنگامی که شنید پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نبوت خود را اعلام فرموده و عده ای هم دعوت او را پذیرفته اند و متوجه شد که با پیشرفت کار حضرت، شکوه و جلال شوهرش تحت الشعاع نفوذ محمد صلی الله علیه و آله وسلم قرار می گیرد، و خود او هم که شهره شهر بود دیگر آن آزادی و بی بند و باری سابق را نخواهد داشت، از همان لحظه اول رسماً به مخالفت با پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم برخاست و دوش بدوش شوهرش بر ضد آنحضرت به فعالیت پرداخت، و از هر گونه تهمت و افترا و نکوهش و تمسخر و دروغ نسبت به پیغمبر بزرگوار اسلام خودداری نمی کرد.
در مدت سیزده سالی که پیغمبر اسلام در مکه دعوت خود را اعلام فرمود، این زن و مرد به اتفاق سایر رؤسای قریش جلسه ها تشکیل دادند و شعرها در هجو پیغمبر گفتند، و در مجالس بزم خود خواندند و خندیدند و رقصیدند، و کاری نبود که نکردند. تا سرانجام به فرمان خداوند، پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ناگزیر شد، شهر مکه را که برای او به صورت کانون خطر درآمده بود ترک گفت و روی به مدینه آورد.
موقعی که سران قریش شنیدند مردم با وفا و مهمان نواز مدینه مقدم پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را گرامی داشته اند، و پروانه وار گرد شمع وجودش حلقه زده و به یاری او برخاسته اند، و تازه مسلمانهای مکه هم دسته دسته مهاجرت نموده و به پیغمبر می پیوندند؛ لشکری بالغ بر هزار مرد جنگی و ساز و برگ کافی که همه گردنکشان و سران مکه در آن شرکت داشتند، بسیج کرده به جنگ پیغمبر شتافتند.
در این جنگ با این که تعداد سپاه اسلام از سیصد و سیزده نفر تجاوز نمی کرد. مع الوصف سپاه کفر سخت شکست خورد. بیش از هفتاد نفر از ناموران آنها در این جنگ به دست مسلمانان کشته شدند، هفتاد نفر هم اسیر گردیدند، و بقیه فرار کردند.
از جمله مقتولین این جنگ که نخستین جنگ رسمی اسلام و کفر بود، و معروف به جنگ بدر است، به تربیت عتبه پدر، شیبه عمو، ولید برادر، و حنظله پسر هند زن ابوسفیان بود که هر چهار تن از دلاوران مشهور کفار به شمار می آمدند، و همه به دست توانا و مردانه جوانمرد نامی اسلام علی علیه السلام به هلاکت رسیدند.
هند بعد از این واقعه که برای او بسیار گران تمام شد، دست به حیله تازه ای زد، به این معنی که مرثیه ای در سوک کشتگان جنگ بدر ساخت و زنان و دختران قریش را جمع کرد و با آهنگ اندوهگین و هیجان انگیزی؛ بر پدر و عمو و برادر و فرزندش نوحه سرائی می نمود، و از دست پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و علی علیه السلام و حمزه عموی پیغمبر سران اسلام، ناله ها می کرد، و بدین گونه احساسات مرد و زن مشرکین را به منظور تجدید قوای متلاشی شده آنها تحریک می کرد.
او نمی گذاشت زنها اشک بریزند و خود هم ابداً نمی گریست و می گفت تا ما انتقام خود را از محمد نگیریم نباید گریه کنیم! این تحریکات و اقداماتی که به دنبال آن صورت می گرفت موجب شد که سال بعد لشکر کفار با نفراتی چند برابر سال قبل؛ در دامنه کوه احد واقع در حومه مدینه با سپاه اسلام مصاف دهند و پیکار کنند.
هند زنها را تشویق می کرد که در این جنگ شرکت جویند و منظره جنگ و شکست مسلمانها را که به نظر آنها حتمی بود؛ از نزدیک ببینند!
بعضی از زنان قریش دعوت هند را که ادعای رهبری داشت رد کردند، ولی او با نطقهای آتشین و پشت هم اندازیهای خود احساسات آنها را تحریک نمود و حاضر کرد که با وی در جنگ شرکت کنند.
هنگامی که آتش جنگ از هر سو شعله کشید؛ زنها که به دستور هند زره پوشیده بودند در پشت سر لشکر قرار گرفتند.
سپس خود هند در وسط لشکر قرار گرفت و بخواندن اشعار شورانگیز و حماسه های جنگی همراه با دف، پرداخت و مردان خود را برای نبرد با سپاه اسلام تشجیع می نمود، به طوری که هر وقت یکی از مردان مشرکین فرار می کرد، میل و سرمه دان به او می داد و می گفت: ای زن! چشمت را سرمه بکش، تو مرد نیستی و باید خود را آرایش کنی!
در این جنگ، نخست بت پرستان شکست خوردند و عقب نشستند، ولی در حمله بعد بر اثر غفلت و سستی بعضی از سربازان نومسلمان، دشمنان از کمینگاه بیرون آمدند و یکباره بر مسلمین تاختند.
هند آن زن زیبا و طناز و کارکشته در دلبری و رامشگری از فرصت استفاده کرد و شخصی به نام وحشی، غلام جبیر بن مطعم را ملاقات نمود و به او قول داد که اگر پیغمبر اسلام یا علی بن ابیطالب یا حمزه را به قتل رساند؛ او را به خود نزدیک سازد و از مال دنیا بی نیاز گرداند.
این وعده چنان در وحشی که در پرتاب نیزه مهارت داشت اثر کرد که همانوقت در کمین حمزه نشست و از پشت سر نیزه ای به کتف وی زد و او را شهید نمود. موقعی که خبر شهادت حمزه به هند رسید به قدری خوشحال شد که همانجا گردن بند و دست بندهای زرین خود را بیرون آورد و به وحشی بخشید و گفت: نه تنها تا زنده ام تو را فراموش نمی کنم بلکه استخوانهایم در قبر نیز به یاد تو خواهد بود!
سپس با وحشی به بالین کشته حمزه آمد و شکم آن سردار رشید اسلام را شکافت و جگر او را درآورد و در دهان گذاشت و جوید آنگاه قسمتهائی از اعضاء بدن حمزه را قطع نمود و همه را بند کرد و مانند گردن بند به گردن آویخت! سایر زنان قریش هم از او پیروی نمودند و با بقیه شهدای اسلام چنین کردند!
بعد از این جنگ، نیز هند و شوهرش ابوسفیان همچنان در شرک و بت پرستی بسر بردند و پیوسته مشغول نقشه کشی بر ضد پیغمبر عالیقدر اسلام و افکار نورانی او بودند، ولی نقشه ها یکی پس از دیگری نقش بر آب می شد و کار مهمی از پیش نمی رفت...
در سال هشتم هجری پیغمبر با سپاه انبوهی از مدینه حرکت کرد و به قصد فتح مکه به حوالی آن شهر مقدس رسید. پیش از همه کس ابوسفیان از مشاهده سپاه انبوه و نیرومند اسلام به کلی خود را باخت و از سرنوشت خویش بیمناک شد.
ناچار عباس عموی پیغمبر را واسطه کرد که او را نزد پیغمبر(ص) ببرد و از وی شفاعت نماید. عباس هم او را پیش پیغمبر برد و بعد از گفتگوی زیاد پیغمبر با شروطی او را مورد عفو قرار داد.
ابوسفیان سپس با شتاب وارد شهر شد و با فریاد گفت: ای اهل مکه! اینک محمد با سپاهی انبوه و مجهز که غرق در آهن و فولاد هستند فرا می رسد، بدانید که هر کس سلاح بر زمین نگذارد یا به خانه خود، یا طبق تأمین محمد به خانه من پناهنده نشود، جانش در معرض خطر است.
در این موقع که جمعیت دور او را گرفته بودند و جریان را از وی می پرسیدند، هند خود را به ابوسفیان رسانید و ریش او را گرفت و چند سیلی محکم و پیاپی به گوش او نواخت و گفت: ای مردم! این مرد نگون بخت احمق را بکشید تا از این سخنان نگوید! ولی دیگر دیر شده بود، زیرا همانموقع سپاه اسلام از چند نقطه وارد شهر شدند و اهل مکه را در مقابل عمل انجام یافته قرار دادند. مردم مکه در برابر پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم به زانو درآمدند و بدون هیچگونه مقاومتی تسلیم گردیدند و از پیغمبر تقاضای عفو کردند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از مشاهده وضع رقت بار آنها که سخت مرعوب شده و دست و پای خود را گم کرده بودند متأثر شد، و روی همان شفقت و رأفت ذاتی، سوابق سوء آنها را نادیده گرفت و همه را مورد عفو قرار داد، و فرمود: شما همه آزاد هستید! اسلحه خود را زمین بگذارید و به هر جا که می خواهید بروید! که در امان می باشید.
سپس پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم با همراهی داماد و پسر عموی رشید خود علی علیه السلام بتهائی را که مشرکین در خانه خدا و پشت بام آن قرار داده بودند؛ درهم شکست، و فرو ریخت. آنگاه در محلی نشست تا از مردم مکه برای پذیرش دین حنیف اسلام بیعت بگیرد. مردان دسته دسته آمدند و به پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم دست دادند و ایمان آوردند، و انصراف خود را از اعمال جاهلیت اعلام داشتند. به دستور پیغمبر ظرف آبی گذاشتند، تا هر زنی که می خواهد ایمان بیاورد، دست خود را در آن فرو برد و بدین گونه با پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم بیعت کند!
هند زن ابوسفیان هم که روزی در شهر مکه نخود هر آشی بود، با همه دشمنی که با پیغمبر اسلام داشت، در این هنگام که جز تسلیم و اظهار مسلمانی چاره ای نبود؛ ولی بعد از کشتن حمزه، از طرف پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم خون او و شوهرش مباح شده بود؛ نخست از ترس خود را مخفی ساخت، سپس به طور ناشناس در صف زنانی که می خواستند ایمان بیاورند قرار گرفت، تا او نیز ایمان بیاورد!
هنگامی که پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم زنان را مخاطب ساخت و فرمود: ایمان شما قبول است به شرط این که دزدی نکنید. هند که می خواست در هر جا نطق کند و رشد و نبوغ خود را به ثبوت رساند؛ در این موقع هم نتوانست آرام بگیرد و در حضور آنهمه زن و مرد گفت: یا رسول الله! شوهر من ابوسفیان مرد بخیلی است، من هم پنهانی از مال او بر می دارم، آیا حلال است؟ ابوسفیان در آنجا حاضر بود، وقتی سخن هند را شنید گفت: آنچه تاکنون برداشته ای حلال ولی از این به بعد حرام است!
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از گفتگوی آنها خندید و هند را شناخت سپس پرسید: تو هند دختر عتبه هستی؟ گفت، آری، یا رسول الله! گذشته ها را فراموش کن و مرا ببخش، خداوند تو را ببخشاید! پیغمبر مهربان به خاطر پیشرفت دین خداوند و هدایت خلق سوابق او را نادیده گرفت و از تقصیرهای او درگذشت.
آنگاه مجدداً زنان را مخاطب ساخت و فرمود: شرط دیگر اینکه فرزندان خود را نکشید. هند گفت: ما فرزندان خود را در کوچکی پرورش دادیم و شما در بزرگی آنها را در جنگ بدر کشتید!
باز پیغمبر فرمود: شرط دیگر اینست که از این پس مرتکب عمل زنا نشوید. هند که تمام حضار به خوبی او را می شناختند درین هنگام با کمال پرروئی گفت: یا رسول الله! مگر زن آزاده، تن به عمل زنا هم می دهد،؟
از این گفتگو، حضار که از سوابق او کاملاً اطلاع داشتند خندیدند، پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم هم رو به عمر کرد و خندید و بدین گونه مراسم ایمان آوردن مردم مکه پایان یافت. ابوسفیان و همسرش از روی ناچاری با همه بی میلی اسلام آوردند، ولی فعالیتهای آنها که دوش به دوش هم تا سر حد قدرت و امکان، روز و شب بر ضد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و برای محو و نابودی اسلام نقشه می کشیدند، به همین جا خاتمه نیافت و همچنان ادامه داشت...
دشمنیهای دیرین این زن و مرد با پیغمبر خدا، دسیسه بازیهای فرزند مفسدش معاویه با امیر مؤمنان علی علیه السلام، و جنایتهای نوه جنایتکار و فرومایه اش یزید پلید، با اولاد پیغمبر و حضرت امام حسین علیه السلام آنچنان آثار شومی برای عالم اسلام به بار آورد که مسیر مسلمانان را برای نیل به هدفهای تعالیم عالی اسلام، دگرگون ساخت و آنها را به سرنوشت اسف انگیزی سوق داد که نه تنها جهان اسلام را از جهش بیشتر به سوی معنویت و حقیقت باز داشتند، بلکه روی تاریخ عالم انسانی را سیاه کردند(5)
به گفته حکیم سنائی در جواب غزالی که لعن یزید را جایز نمی دانست:
داستان پسر هند مگر نشنیدی - که از او و سه کس او به پیمبر چه رسید؟
پدر او در دندان پیمبر شکست - مادر او جگر عم پیمبر بمکید
او بناحق، حق داماد پیمبر بگرفت - پسر او سر فرزند پیمبر ببرید
بر چنین کسی نکنی لعنت و شرمت بادا - لعن الله یزید و علی آل یزید

یک ازدواج عجیب

ابوحمزه ثمالی می گوید: در خدمت امام باقر علیه السلام نشسته بودم که خادم حضرت آمد و برای مردی اجازه ورود خواست، و امام نیز اجازه داد وارد شود. مرد تازه وارد سلام کرد و حضرت جواب داد و خوش آمد گفت و او را نزدیک خود جای داد و از حالش جویا شد. مرد تازه وارد گفت: فدایت شوم، من دختر فلانی را خواستگاری نموده ام ولی او به علت چهره زشت من و فقر و غربتم، دست رد به سینه ام زده و مرا شایسته دامادی خود نمی داند، به طوری یأس از زندگی و غصه و اندوه قلبم را فشرده است که مرگ خود را از خداوند خواسته ام.
حضرت فرمود: خودت به عنوان فرستاده من می روی نزد او و می گویی: محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام می گوید: دخترت را به منجح بن رباح تزویج کن و جواب رد به او مده!
منجح یعنی همان مرد شادمان شد و با شتاب به عنوان فرستاده حضرت امام باقر علیه السلام برای خواستگاری مجدد روانه خانه پدر دختر گشت...
بعد از رفتن او امام محمد باقر علیه السلام رو کرد به حضار و فرمود: مردی از اهل یمامه (6) به نام جویبر به منظور جستجوی آئین اسلام به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شتافت و با اشتیاق اسلام آورد و دیری نپائید که از خوبان اصحاب پیغمبر به شمار آمد.
جویبر مردی سیاه پوست و فقیر بود، قامتی کوتاه و چهره ای زشت داشت. پیغمبر به ملاحظه اینکه وی مردی غریب و برهنه بود، او را مورد تفقد قرار داد و فرمود دو پیراهن به طرز پوشش آن روز به وی بپوشانند و روزانه یک من خوراک برایش مقرر دارند؛ و در مسجد سکونت کند، ولی شبها را بیدار بماند.
کم کم افراد غریب و حاجتمند که مانند او به شرف اسلام فائز می گشتند و از روی ناچاری در مدینه می ماندند، رو به فزونی گذاشت و مسجد پیغمبر برای سکونت آنها تنگ شد.
در این هنگام خداوند به پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم وحی فرستاد که آنها را از مسجد خارج سازد، و آن مکان مقدس را همچنان برای عبادت پاک و پاکیزه نگاهدارد.
همچنین پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم مأمور شد تمام درهای خانه هائی را که به مسجد باز می شد و ساکنان آن از مسجد آمد و رفت می کردند، جز در خانه علی علیه السلام و دخترش فاطمه زهرا علیه السلام را ببندد و کاری کند که نه شخص جنب از آنجا بگذرد و نه غریبی در آن به سر برد.
پیغمبر هم دستور داد صفه ای (سکوئی) در جنب مسجد برای اسکان این عده ساختند و آنها را در آن محل جای دادند. به همین جهت این عده از فقرا و غربای تهی دست که در صدر اسلام و روزگار تنگدستی مسلمین با این وضع رقت بار و شرائط طاقت فرسا می سوختند و می ساختند به اصحاب صفه یعنی (ساکنان سکو) معروف گشتند.(7)
چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از مشاهده آنان متأثر می گردید، شخصاً از آنها دلجوئی می نمود و فردفرد آنها را مورد تفقد قرار می داد، و هر قدر میسور بود نان و خرما و مویز به آنها می رسانید.
مسلمانان متمکن هم از آن حضرت پیروی نموده به مقداری که توانائی داشتند از آنها دستگیری می کردند.
روزی پیغمبر در آن جمع با کمال رأفت و حالی رقت بار به جویبر نگریست و فرمود: جویبر! چه خوب بود که همسری اختیار می کردی تا شریک زندگیت گردد و در امور دنیا و آخرت با تو همکاری کند!
جویبر عرض کرد: ای پیغمبر خدا پدر و مادرم فدایت شوند، کدام زن حاضر است به همسری من تن در دهد؟
من که نه حسب و نسب و نه مال و نه جمال دارم چه زنی رغبت می کند با من ازدواج نماید؟ پیغمبر فرمود: ای جویبر: خداوند جهان به برکت دین حنیف اسلام آنکس را که در جاهلیت شرافت داشت، پست نمود، و کسانی را که پست بودند، شرافت داد، و آنها را که سابقاً ذلیل بودند عزیز گردانید، و آن همه نخوت جاهلیت و تفاخر و بالیدن به قبیله و نسب را که میان آنها مرسوم بود، به کلی برانداخت.
امروز دیگر همه مردم: سفید، سیاه، قریش، عرب و عجم برابرند. همه فرزندان آدم هستند و آدم را هم خداوند از خاک آفرید
در روز قیامت محبوب ترین مردم در پیشگاه خداوند فقط پارسایان و پرهیزکارانند.
من امروز کسی را نمی بینم که نسبت به تو فضیلتی داشته باشد، مگر این که پرهیزکاری و تقوای او در پیشگاه خداوند از تو بیشتر باشد!
سپس پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای جویبر! هم اکنون بی درنگ می روی نزد زیاد بن لبید که شریفترین مردم قبیله بنی بیاضه است، و می گوئی رسولخدا مرا فرستاده و دستور داده است که دخترت ذلفا را بعقد همسری جویبر در آوری!
وقتی جویبر وارد خانه زیاد بن لبید شد زیاد با گروهی از بستگان خود نشسته و سرگرم گفتگو بود، جویبر اجازه ورود خواست و بعد از آنکه به مجلس درآمد سلام کرد، آنگاه زیاد را مخاطب ساخت و گفت: من از جانب رسول خدا آمده ام و برای انجام کاری حامل پیامی می باشم، آنرا به طور آشکار بگویم یا خصوصی و پنهانی؟
زیاد نه! چرا پنهانی! آشکار بگو! من پیام رسول خدا را موجب فخر و شرافت خود می دانم!
جویبر - پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم پیغام داده که دخترت ذلفا را به عقد همسری من در آوری
زیاد - پیغمبر تو را فقط برای ابلاغ این پیام فرستاده؟
جویبر - آری! من سخن دروغ به رسول خدا نسبت نمی دهم.
زیاد - ما مردم مدینه، دختران خود را به اشخاصی که همشأن ما نیستند تزویج نمی کنیم! برگرد و عذر مرا به سمع مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم برسان.
جویبر ناراحت شد و در حالیکه می گفت: به خدا قسم این دستور قرآن مجید و گفته پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نیست، مراجعت کرد.
ذلفا دختر زیاد سخنان جویبر را شنید. کسی فرستاد و پدرش را به اندرون خواست و پرسید: پدر جان! چه گفتگوئی با جویبر داشتی؟
زیاد - جویبر می گفت: پیغمبر مرا فرستاده که دخترت ذلفا را به من تزویج نمایی.
ذلفا - به خدا جویبر دروغ نمی گوید، بفرست تا پیش از آنکه او به نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم مراجعت کند برگردد.
زیاد فرستاد جویبر را از میان راه برگردانیده و مورد تفقد و احترام قرار داد، سپس گفت: اینجا باش تا من برگردم.
آنگاه خود به حضور پیغمبر شرفیاب شد و گفت: پدر و مادرم فدایت گردد، جویبر پیامی از جانب شما آورده ولی من پاسخ او را به نرمی ندادم. اینک شخصاً به حضور مبارکت شرفیاب شده و عرض می کنم که ما طایفه انصار دختران خود را جز به افراد همشأن خود تزویج نمی کنیم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای زیاد: جویبر مردی باایمان است. مرد مؤمن همشأن زن مؤمنه و مرد مسلمان همشأن زن مسلمان است، دخترت را به همسری جویبر در آور و از دامادی او ننگ مدار!
زیاد برگشت به خانه و آنچه پیغمبر فرموده بود به اطلاع دخترش رسانید.
دختر گفت: پدر جان این را بدان که اگر از فرمان پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم سرپیچی کنی کافر خواهی شد، با صلاحدید پیغمبر خدا جویبر را به دامادی خود بپذیر
زیاد هم چون چنین دید بیرون آمد و دست جویبر را گرفت و به میان بزرگان قوم خود آورد و ذلفا دخترش را به وی تزویج نمود، مهریه و جهیزیه عروس را نیز شخصاً به عهده گرفت!
از جویبر پرسیدند: خانه ای داری که عروس را به خانه ات بیاوریم؟ گفت: نه! به دستور زیاد خانه ای با وسائل و لوازم زندگی تهیه دیدند، و به وی اختصاص دادند. عروس را نیز آرایش کرده و خوشبو نمودند و به جویبر نیز لباس دامادی پوشانیدند.
بدین گونه ذلفا دختر زیبای یکی از بزرگترین اشراف مدینه و قبیله معروف خزرج به همسری مرد سیاه پوست از نظر افتاده ای که فقط به زیور ایمان و معرفت آراسته بود، در آمد.
لحظه ای بعد جویبر را به حجله آوردند. وقتی اتاق خلوت شد، و نگاهش به رخسار زیبای عروس افتاد، و خود را در خانه ای دید که همه چیز دارد، و غرق در زینت و عطر است، برخاست به گوشه ای رفت و تا سپیده دم مشغول قرائت قرآن و نماز و عبادت شد!
وقتی صدای اذان شنید برخاست و برای ادای نماز در پشت سر پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از خانه بیرون رفت. ذلفا نیز وضو گرفت و نماز گزارد.
روز بعد که ماجرای شب را از ذلفا پرسیدند گفت از سر شب تا بامداد یا قرآن می خواند، یا در رکوع بود، و یا سجده می نمود! شب بعد نیز همین طور گذشت، ولی چون شب سوم بدین گونه سپری شد و زیاد هم از موضوع اطلاع یافت، به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رسید و عرض کرد: یا رسول الله! امر فرمودی جویبر را به دامادی انتخاب کنم، با وجودی که همشأن ما نبود، به فرمان مبارکت گردن نهادم و دخترم را به همسری او در آوردم.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: خوب مگر چه شده؟ زیاد ماجرای سه شب گذشته را به عرض رسانید و اضافه کرد که جویبر تاکنون با عروس سخن نگفته، و اصولاً شاید میلی به جنس زن نداشته باشد! سپس گفت اکنون هر طور صلاح می دانید اطاعت می کنم. این را گفت و از حضور پیغمبر مرخص شد.
بعد از رفتن او پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم جویبر را احضار نمود و فرمود: جویبر! مگر تو میل به زن نداری؟
جویبر عرض کرد: یا رسول الله! برای چه؟ اتفاقاً علاقه من به جنس زن بیش از دیگران است!
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: من عکس این را شنیده ام. می گویند: خانه وسیعی با تمام اثاث و لوازم زندگی برایت فراهم نموده و تو را به آنجا برده اند، ولی تو اصلاً به عروس زیبا و خوشبوی خود توجه نکرده و تاکنون با او سخن نگفته و به وی نزدیک نشده ای، علت این بی اعتنائی چیست؟
جویبر عرض کرد یا رسول الله! من چون خود را در خانه ای وسیع و فرش کرده و پر از لوازم زندگی و عطر و زینت دیدم، به وضعی که سابقاً داشتم اندیشیدم، و بیکسی و نیازمندی و تنگدستی خود را با غریبان و بیچارگان به یاد آوردم!
از اینرو خواستم قبل از هر چیز شکر نعمت را به جای آورده و بدین گونه به ذات مقدس باریتعالی تقرب جویم، شبها را تا صبح به عبادت و قرائت قرآن پرداختم و روزها را به همین منظور روزه گرفتم. در عین حال آن را در مقابل آنچه خداوند به من ارزانی داشته ناچیز می بینم!
ولی قول می دهم که امشب را با عروس خود به سر برم و رضایت کسان او را جلب کنم!
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرستاد و جریان را به اطلاع زیاد بن لبید پدر عروس رسانید، و آنها هم خشنود شدند. جویبر نیز در شب چهارم همان طور که گفته بود عمل کرد.
چیزی نگذشت که جویبر در رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم بعزم جنگی از مدینه خارج شد، و در آن جنگ شربت شهادت نوشید. بعد از شهادت او ذلفا خواستگاران زیادی پیدا کرد، به طوری که هیچ زنی در مدینه نبود که مانند او آن همه خواستگار داشته باشد، و در راهش آن اندازه اموال فراوان صرف کنند (8)

دنیاپرست

ثعلبه انصاری مردی از اهالی مدینه بود و در آن شهر مقدس روزگار می گذرانید. روزی آمد نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و گفت: یا رسول الله! از خداوند بخواه که مال و ثروتی به من موهبت فرماید.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: ای ثعلبه! برو قناعت کن و به آنچه اکنون روزیت شده است بساز و خدا را شکر کن، که بهتر از مال بسیار است که نتوانی شکر آنرا بجا آوری!
ثعلبه رفت ولی چند روز بعد آمد و درخواست خود را تکرار نمود و گفت: یا رسول الله! دعا کن خداوند از فضل عمیم خود به من عطا فرماید. حضرت فرمود: مگر تو پیرو من نیستی؟ به خدا اگر من از خدا بخواهم، کوههای زمین برایم سیم و زر می شود، ولی چنانکه می بینی به آنچه بر حسب تقدیر روزی شده قانعم!
این بار نیز ثعلبه رفت و مجدداً چند روز دیگر برای سومین مرتبه به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم شرفیاب شد و عرضکرد: یا رسول الله! از خداوند منان مسئلت دار تا مرا مالدار گرداند. اگر خداوند از مال دنیا برخوردارم سازد، حق خدا را از آن ادا می کنم و از مستمندان دستگیری می نمایم و به کسان و نزدیکان محتاج خویش به قدر کفایت کمک می کنم.
چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ملاحظه نمود که ثعلبه دست بردار نیست، برایش دعا کرد و فرمود: پروردگارا از خزینه خود به ثعلبه روزی کن!
ثعلبه گوسفندی چند داشت. بعد از دعای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برکت یافت و پیوسته بر گوسفندانش افزوده گشت، تا آنجا که از کثرت آن نتوانست در شهر بماند.
ثعلبه چون مردی دنیاپرست و حریص و تنگ نظر بود، شخصاً چوپانی گوسفندان را به عهده گرفته بود! قبل از آنکه گوسفندانش فزونی یابد، نمازهای پنجگانه را با پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم در مسجد به جماعت می گزارد.
ولی بعدها محلی در بیرون مدینه برای خود و نگاهداری گوسفندانش ساخت و در آنجا سکونت گزید و نماز مغرب و عشا و صبح را در همانجا به تنهائی می خواند. کم کم گوسفندانش زیاد شد و روزبروز بر تعداد آن افزوده گشت.
ثعلبه که بیرون شهر را برای نگاهداری آن همه گوسفند تنگ دیده، ناگزیر بیابان بزرگ وسیعی را که با مدینه مسافت بسیار داشت انتخاب نمود و به آنجا کوچ کرد.
در آنجا خانه ای برای خود و جائی برای نگاهداری گوسفندانش ساخت و با خاطری آسوده به زندگی پرداخت. گوسفندان نیز از برکت دعای پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم همچنان رو به افزایش بود.
ثعلبه دیگر نتوانست حتی نماز ظهر و عصر را هم در مدینه برگزار نماید، و بدین گونه از ثواب و فضیلت نماز جماعت و اقتدای به پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و درک محضر پرفیض آن حضرت محروم ماند. فقط هفته ای یک روز به شهر می آمد و در نماز جمعه شرکت می جست.
چیزی نگذشت که گرفتاری دنیا و سرپرستی گوسفندان این فرصت را هم از او گرفت و بکلی از مدینه قطع علاقه کرد و در بیابان دوردست منزل گزید، و هر گاه کسی از آنجا می گذشت اخبار مدینه و پیغمبر را جویا می شد!
مدتی گذشت، روزی پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم پرسید: ثعلبه کجاست و کارش به کجا کشید؟
عرض کردند: به قدری گوسفندانش زیاد شده که اطراف شهر گنجایش آنها را نداشت، لذا به فلان بیابان رفته است، و در آنجا خانه ای ساخته و روزگار می گذراند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم با شنیدن این موضوع سه بار فرمود: وای بر ثعلبه!.
هنگامی که آیه زکوة نازل شد و خداوند دستور داد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از ثروتمندان زکوة بگیرد و به مصارف نیازمندان برساند، حضرت هم در میان مبلغین و مأمورینی که برای اخذ زکوة به اطراف اعزام داشت، از جمله دو نفر از قبیله جهنیه و بنی سلیم را خواست و احکام زکوة گوسفند و شتر را به آنها آموخت.
سپس آن دو را با نامه ای مشتمل بر آیه زکوة که فرمان خداوندی بود به سوی ثعلبه و مردی از قبیله سلمی فرستاد تا زکوة گوسفندان و شتران آنها را گرفته بیاورند.
فرستادگان نخست نزد ثعلبه رفتند و نامه پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را بر وی خواندند و زکوة گوسفندانش را خواستند. ثعلبه گفت: یعنی چه؟ مگر ما کافر هستیم که باید جزیه بدهیم، این، همان جزیه است که از یهود و نصارا می گیرند!
بروید به سراغ دیگران تا من با فرصت کافی در این باره فکر کنم و بتوانم تصمیم بگیرم و هنگام بازگشت نظرم را به شما اعلام دارم!
مبلغین پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ثعلبه را رها ساختند و به سراغ مرد مالدار قبیله سلمی رفتند و نامه حضرت را برای او قرائت نمودند.
مرد سلمی فرستادگان پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را با خوشروئی و آغوش باز پذیرفت و گفت: این شتران من است خودتان ببینید هر کدام بهتر است، انتخاب نموده برای زکوة ببرید. مأمورین گفتند: پیغمبر به ما نفرموده که به دلخواه خود بهترین مال را بستانیم، تو خود حساب کن و هر کدام می خواهی بده!
مرد سلمی گفت: نه! ممکن نیست. من بهترین اموالم را به خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم می دهم!
آنگاه زکوة خود را بهترین شتران جدا کرد، و فرستادگان آنها را گرفته به نزد ثعلبه آمدند و گفتند: تو چه می دهی؟ هر چه می خواهی بده تا ما برگردیم، و زیاد معطل نشویم.
ثعلبه باز همان حرف اول خود را تکرار نمود و با خودسری گفت: این جزیه است، فعلاً به جاهای دیگر بروید، وقتی از همه گرفتید، و از همه جا فراغت یافتید بیائید نزد من. مأمورین پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رفتند و از سایرین هم گرفتند و باز آمدند نزد ثعلبه و از وی مطالبه زکوة نمودند.
ثعلبه خیره سر فکری کرد و گفت: نامه پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را به من بدهید نامه را گرفت و برای دومین بار خواند، باز هم گفت: این جزیه است. شما بروید تا من فکر کنم ببینم چه باید کرد؟!
مأمورین هم برگشتند و جریان را به عرض پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رساندند. حضرت فرمود: وای بر ثعلبه! وای بر ثعلبه!
آنگاه برای مرد سلمی دعا فرمود. در همان موقع این آیه شریفه درباره سرپیچی ثعلبه از پرداخت زکوة نازل شد: و منهم من عاهدالله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنکونن من الصالحین. فلما آتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون(9).
یعنی: بعضی از مردم با خدا عهد کردند که خداوند از فضل خویش به ما عطا کند، زکوة می دهیم و از نیکوکاران خواهیم بود. ولی همین که خدا از کرم خویش به آنها عطا کرد، بخل ورزیدند و روی بگردانیدند، و از فرمان الهی سرپیچی کردند.
پیغمبر این آیه را برای اصحاب خواند. مردی از خویشان ثعلبه در آنجا حاضر بود. چون آنرا شنید برخاست و رفت نزد ثعلبه و گفت: ای ثعلبه! وای بر تو! خداوند درباره تمرد تو از ادای زکوة آیاتی از قرآن فرستاده است.
ثعلبه از شنیدن این معنی ناراحت شد. آنگاه برخاست و آمد نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و عرض کرد: هر طور می فرمائید من هم زکات خود را می آورم! حضرت فرمود: بعد از این که گفتی جزیه است، خداوند به من امر فرموده که زکات تو را نپذیرم.
ثعلبه برخاست و خاک به سر ریخت و ناله و فریاد راه انداخت ولی پیغمبر فرمود: من فرستادم و تو را از امر الهی آگاه ساختند، اما تو فرمان نبردی.
ثعلبه سرافکنده و با حالی زار و پریشان از نزد رسولخدا صلی الله علیه و آله وسلم بیرون رفت. کمی بعد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رحلت فرمود، و روح پرفتوحش به فردوس اعلا انتقال یافت. در زمان خلافت ابوبکر ثعلبه گوسفندانی چند به رسم زکوة آورد، و از وی خواست که زکوة او را قبول کند، ولی ابوبکر گفت: چون پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از تو نپذیرفته من هم قبول نمی کنم.
چون عمر به خلافت رسید، ثعلبه از او درخواست نمود که اجازه دهد زکوة خود را بیاورد، ولی عمر نیز نپذیرفت! در ایام خلافت عثمان هم آمد و مورد قبول واقع نشد! و بدین گونه ثعلبه دنیاپرست با خواری زندگی می کرد، تا در اواخر خلافت عثمان، با تیره بختی از دنیا رفت!(10)