داستان های ما جلد اول

علی دوانی

در دیر راهب

پیش از آنکه پیغمبر اسلام حضرت ختمی مرتبت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله وسلم متولد گردد، پدر جوانش عبدالله موقع بازگشت از سفر به مکه، در مدینه، زندگانی را وداع گفت. و همانجا مدفون گشت. محمد صلی الله علیه و آله وسلم پنج ساله بود که آمنه مادر جوانش را نیز از دست داد و از آن پس تحت کفالت جدش عبدالمطلب بزرگ شهر مکه، در آمد.
وقتی به سن هشت سالگی رسید، عبدالمطلب چشم از جهان فرو بست. عبدالمطلب پیش از مرگش در میان انبوه فرزندانش ابوطالب را که با عبدالله از یک مادر بود به حضور طلبید و به وی سفارش اکید کرد که بعد از او سرپرستی محمد برادرزاده یتیم خود را به عهده بگیرد و مانند پدر از وی مواظبت و مراقبت کند.
ابوطالب هم پذیرفت و از آن روز محمد پسر بچه یتیم و دوست داشتنی عبدالله، به خانه عمویش ابوطالب آمد و تحت سرپرستی او قرار گرفت.
ابوطالب مانند بزرگان قریش، مردی بازرگان بود و به کار داد و ستد اشتغال داشت. روزی که خود را آماده می ساخت تا به سفر تجاری شام برود، محمد جلو آمد و دامن عمو را گرفت و التماس کرد تا او را تنها نگذارد، و با خود به سفر ببرد.
سفر آن روز شام بسیار طاقت فرسا بود. هزاران کیلومتر راه میان صحرای سوزان و دشت های بی کران عربستان، آنهم با فقدان آب و مواد غذائی، چیزی نبود که بتوان آنرا آسان شمرد.
مردم عرب به این مسافرتها در دشت های بی آب و علف و هوای گرم و طاقت فرسا خو گرفته بودند. ولی آیا پسر بچه ای که برای نخستین بار تن به چنین سفری طولانی می دهد هم این آمادگی و حوصله را دارد؟!
ابوطالب نیز از این که می خواست محمد برادرزاده عزیزش را گذاشته و به مسافرت برود، ناراحت بود و به حال وی رقت برد. از این رو گفت: به خدا هر طور باشد او را با خود می برم، و نمی گذارم از من جدا شود. سپس آهنگ سفر کرد و محمد برادرزاده خرد سالش را با خود برد.
در این سفر طولانی، طبق معمول بسیاری از تجار و سرشناسان مکه، کاروانی بزرگ برای سفر به شام راه افتاده بود. کاروان آنها دشتهای وسیع و ریگهای روان و بیابانهای بی کران حجاز را درنوردید و همچنان شب و روز در حرکت بود و پیش می رفت تا به شهر بصری واقع در خاک اردن رسید.
بصری از شهرهای قدیمی روم در نواحی شام بود. راهبی به نام جرجیس که به او بحیرا می گفتند در آن حوالی در دیر خود به عبادت خدا و انزوای از خلق اشتغال داشت. بحیرا روحانی بزرگ نصارا بود. صومعه وی در کنار جاده حجاز به شام قرار داشت.
افراد کاروان که اینک به دیر بحیرا رسیده اند، در سفرهای قبلی بارها از کنار دیر او گذشته و راهب مزبور را دیده بودند. در سفرهای پیش، سابقه نداشت که بحیرا با یکی از آنها سخن بگوید، یا آنها را به دیر خود دعوت کند.
ولی در این سفر، وقتی کاروانیان آمدند و در زیر درختی که نزدیک دیر راهب بود پیاده شدند و به استراحت پرداختند، راهب فرستاد و آنها را برای صرف غذا دعوت کرد. فرستاده گفت: راهب می گوید: شما جماعت قریش، بزرگ و کوچک و آقا و نوکر همگی امروز مهمان من هستید و باید برای صرف غذا به دیر من بیائید.
علت دعوت این بود که راهب در آن روز از بالای دیر خود، اطراف بیابان را می نگریست. بحیرا با کمال تعجب دید پاره ابری بر سر یک نفر از کاروانیان سایه افکنده است، و چون کاروان نزدیکتر آمد دید که پاره ابر سایه بر سر جوانی افکنده است، و هر چه او جلو می آید قطعه ابر همچنان بالای سر اوست.
بحیرا دید کاروانیان در زیر درخت، نزدیک دیر او فرود آمدند، و قطعه ابر بر درخت سایه افکند، سپس قسمتی از شاخه های درخت بهم آمد و سرازیر شد و پسر بچه ای را در سایه خود گرفت!
گوئی بحیرا گمشده خود را یافته و از انتظار و اندوه دیرنشینی آسوده شده بود. زیرا بی درنگ غذای مفصلی برای آنها تهیه دید و چنانکه گفتیم از آنها خواست تا برای صرف غذا به دیر او بروند.
یکی از کاروانیان، گفت: ای بحیرا! بخدا ما امروز چیز تازه ای از تو می بینیم؟
بارها ما از کنار دیر تو گذشته، یا در اینجا فرود آمده ایم، ولی هیچگاه سابقه نداشت است ما را دعوت کنی یا با ما سخن بگویی، چه شده که امروز بعکس رفتار کرده ای؟
بحیرا گفت: همینطور است که می گویی، ولی من در این نوبت تصمیم دارم شما را گرامی داشته و غذایی برایتان مهیا کنم تا همگی از آن بخورید. از اینرو همه شما از طرف من دعوت هستید و باید به دیر من بیائید.
تمام افراد کاروان برخاستند و برای صرف غذای بحیرا وارد دیر او شدند. تنها محمد بود که بواسطه خردسالی حاضر نشد، با آنها برای صرف غذا به دیر برود.
همین که بازرگانان قریش، وارد دیر شدند و بحیرا آنها را نگریست، دید کسی را که او می خواست و دیده بود ابر بر سر وی سایه افکنده است، در میان آنها نیست.
بحیرا گفت: مبادا کسی از شما جا مانده و نیامده باشد و از خوردن طعام من خودداری کند، آیا همگی آمده اند؟
بازرگانان قریش گفتند: ای بحیرا! آنها که باید بیایند و دعوت تو را اجابت کنند آمده اند، فقط پسربچه ای باقی مانده که چون از ما کم سن تر است، از آمدن با بزرگان قوم، خودداری کرده است!
بحیرا گفت: نه! او هم باید بیاید تا با شما کنار خوان بنشیند و غذا صرف کند. یکی از بازرگانان قریش گفت: به لات و عزی سوگند برای ما ننگ است که پسر عبدالله از خوردن غذائی که ما برای صرف آن دعوت شده ایم خودداری کند. سپس برخاست و محمد را آورد و میان جمعیت نشانید.
هنگامی که محمد وارد شد و بحیرا از نزدیک او را دید، به دقت و پی درپی او را زیر نظر گرفت و حرکات و سکنات و نشانه ای بدنی آن پس بچه نجیب و دوست داشتنی را می نگریست.
کنجکاوی بحیرا از لحظه ی ورود محمد تا پایان صرف غذا ادامه داشت، به طوری که یک لحظه هم از وی چشم نمی دوخت، و روی از سمتی که او بود بر نتافت.
وقتی مهمانان از صرف غذا فراغت یافتند، و متفرق شدند، بحیرا برخاست و نزدیک محمد آمد و به وی گفت: ای جوان! تو را به لات و عزی (1) سوگند می دهم، آنچه از تو می پرسم، به من جواب بده.
علت این که بحیرا به لات و عزی سوگند یاد کرد، این بود که می شنید مردان قریش این طور سوگند یاد می کنند. ولی محمد گفت: از شما خواهش می کنم مرا به لات و عزی قسم ندهید، که به خدا من چیزی را به اندازه لات و عزی بد نمی دانم!
بحیرا گفت: پس تو را به خدا قسم می دهم آنچه می پرسم جواب بده!
محمد گفت: آنچه می خواهی سؤال کن.
بحیرا سؤالاتی راجع به زندگی خصوصی محمد از وی نمود و از خواب و بیداری و کارهای روزانه اش جویا شد و محمد نیز به وی جواب داد
سپس برگشت و نگاهی به دوش محمد کرد. مهر پیامبری را میان دوش های او دید و آنرا هم با آنچه درباره وی می دانست، هماهنگ یافت. این مهر نظیر حجامت بوده است.
آنگاه بحیرا رو کرد به ابوطالب و با وی به گفتگو پرداخت:
- این پسر بچه، چه نسبتی با تو دارد؟
- فرزند من است (ابوطالب نمی خواست محمد احساس یتیمی کند).
- نه او فرزند تو نیست، و نمی باید پدرش زنده باشد.
- بله او برادرزاده من است.
- پدرش چه شده؟
- هنگامی که مادرش به وی باردار بود، وفات یافت.
- درست است، من به تو سفارش می کنم، مراقب باش یا برادرزاده ات را به شهر خود برگردان و یا در این سفر کاملاً مواظب او باش، مبادا یهود آسیبی به وی برسانند.
بخدا اگر یهود او را ببینند و آنچه من می دانم آنها هم بدانند، صدمه ای به او می رسانند. برادرزاده تو آینده ای درخشان خواهد داشت، زودتر او را به شهر خود برگردان تا از هر گونه خطری در امان باشد.
ابوطالب نیز بعد از سفر شام با شتاب محمد را به مکه برگردانید، مبادا در میان راه یهود او را ببینند و از طرف آنها خطری متوجه او شود.
این نخستین سفر پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم به شام بود. سفرهای دیگری هم بعدها به سوریه نمود. در بازگشت از یکی از آن سفرها بود که به سن بیست و چهار سالگی به واسطه شایستگی و حسن عملی که درین شهرها نشان داده بود با خدیجه بانوی بزرگ قریش ازدواج نمود و در چهل سالگی به مقام پیامبری و خاتمیت نائل گردید.(2)

جعفر بن ابیطالب در دربار نجاشی

پنجسال از بعثت پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم گذاشته بود، ولی هنوز تعداد مسلمان به صد نفر نمی رسید. با این وصف بت پرستان مکه متوجه شدند که خطر بزرگی با قدرتی هر چه تمامتر اساس معتقدات آنها را تهدید می کند. ناچار برای جلوگیری از این خطر که هر روز بیشتر احساس می شد به آزار و شکنجه و تهدید تازه مسلمانان پرداختند، و از هر سو کار را بر آنها سخت گرفتند.
مسلمانان هم که دلهاشان با نیروی ایمان به خدا و منطق گرم پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم قوی گشته بود، آن همه آزار و شکنجه و سرزنشها را بر خود هموار نموده به خاطر پیشرفت دین مقدس اسلام و موفقیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم صبر می کردند، ولی کم کم کار به جائی رسید که کاسه صبرشان لبریز شد و از هر طرف خود را در معرض خطر دیدند.
مسلمانان سرانجام رفتند نزد پیغمبر و از حضرتش خواستند که برای آنها چاره ای بیندیشد، پیغمبر فرمود: بروید به سوی حبشه، زیرا پادشاه آنجا مردی است که به کسی ظلم نمی کند، تا موقعی که خداوند شما را از این سختی نجات دهد.
با صدور این فرمان، هشتاد و چند نفر مرد که بعضی زنان و فرزندان خود را نیز همراه داشتند رهسپار حبشه گردیدند. طبق دستور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم جعفر بن ابیطالب (جعفر طیار) پسر عموی حضرت و برادر بزرگ امیر مؤمنان علی علیه السلام که مردی سخنور و قوی دل و با اراده بود، و در آن موقع بیست و چهار سال داشت با اسماء همسر خردمند خود، همراه مسلمانان هجرت کرد و سرپرستی مهاجرین را به عهده گرفت.
این عده در کنار بحر احمر سوار کشتی گردیده و شبه جزیره عربستان را پشت سر گذاشته، در ساحل حبشه پیاده شدند و در آن کشور سکونت گزیدند، تا روزی چند دور از رنج و شکنجه همشهریان مشرک و کسان خود، بیاسایند.
هنگامی که مشرکین مکه از مهاجرت مسلمانان مطلع شدند، و دانستند که به حبشه رفته اند، عمروعاص و عمارة بن ولید را که هر دو از افراد ورزیده کفار بودند، با هدایای شایسته، به جانب حبشه اعزام داشتند، تا اجازه جلب مسلمانان را از پادشاه حبشه گرفته و آنها را برگردانند و به کیفر برسانند.
این دو تن پس از ورود به حبشه طبق معمول، نخست درباریان را با دادن هدایا با خود همراه نمودند تا آنها را نزد شاه ببرند و به خوبی معرفی کنند. و بتوانند بدون اطلاع و حضور مسلمانان، دستور برگرداندن آنها را از شاه بگیرند، و آنان را در مقابل عمل انجام یافته قرار دهند. بدین گونه به حضور نجاشی پادشاه سالخورده حبشه که مانند مردم کشورش کیش مسیحی داشت بار یافتند.
نمایندگان مشرکین مکه جلو رفتند و هدایا را تقدیم داشتند و در برابر شاه به خاک افتادند، سپس عمروعاص که سیاستمدار باتجربه و کهنه کار بود لب به سخن گشود و گفت: پادشاها! گروهی از مردم شهر ما سر به نافرمانی بزرگان خود برداشته اند، دین و خدایان ما را به باد دشنام گرفته اند، و هم اکنون گریخته به این کشور آمده اند. سران ما از پیشگاه شاهانه استدعا دارند آنها را به اتفاق ما برگردانید تا هر طور بزرگانشان مصلحت بدانند با آنها عمل نمایند!
درباریان خائن هم که رشوه کفار قریش سبیل آنها را چرب کرده بود، در تأیید خواسته عمروعاص اصرار نمودند که شاه، مسلمانان را همراه آنها به جانب مکه روانه سازد.
نجاشی که پیرمردی دوراندیش و پادشاهی دادگر و نیک سیرت بود، مثل این که از اصرار درباریان چیزی دستگیرش شده باشد خشمگین شد و گفت: نه! بخدا مردمی را که به من پناه آورده و در کشور من سکونت ورزیده اند و از میان پادشاهان جهان فقط مرا برگزیده اند، هیچگاه تسلیم دشمن نمی کنم!
سپس دستور داد که مسلمانان را خبر کنند برای روز بعد در دربار حاضر شوند، تا این که با روبرو نمودن طرفین، آنچه شایسته حق و عدالت است و درباره آنها انجام پذیرد.
آنشب برای مسلمانان شام شومی بود. آنها از این که بت پرستان مکه حتی در کشور بیگانه هم دست از آنها بر نمی دارند، اندوهگین بودند و مخصوصاً زنان و فرزندان آنها شب را با ناراحتی خاصی به سر آوردند.
روز بعد نمایندگان مسلمانان به ریاست جعفر بن ابیطالب که در میان آنها از همه کس به پیغمبر اسلام نزدیکتر و از لحاظ حسب و نسب و شخصیت و نفوذ کلام از همه شریف تر و برتر بود، در دربار حاضر گشتند.
جعفر بن ابیطالب در مجلس شاه به خاک نیفتاد و تعظیم نکرد! بلکه فقط سلام کرد و در جائی که تعیین کرده بودند نشست. چون علت آن را از وی پرسیدند، گفت: سجده و تعظیم در دین ما فقط برای آفریدگار جهان است.
فرستادگان قریش هم آمدند و مانند روز قبل تعظیم نمودند و به خاک افتادند، سپس در جای خود نشستند.
سکوت مطلق در مجلس شاه حکمفرما بود، همه منتظر بودند که شخص پادشاه لب به سخن بگشاید.
نجاشی، جعفر بن ابیطالب را مخاطب ساخت و گفت: این عده از طرف سران قوم شما آمده اند و درباره شما چنین می گویند، نظر شما چیست؟
جعفر بن ابیطالب از جا برخاست و گفت: ای پادشاه! از اینان بپرس آیا ما بردگان ایشانیم؟
نجاشی، از عمرو عاص خواست تا پاسخ جعفر را بدهد.
عمرو عاص: نه! شما آزادگان بزرگوار هستید.
جعفر بن ابیطالب: آیا از ما طلبی دارید و برای مطالبه آن به سراغ ما آمده اید؟
عمرو عاص: نه! از شما طلبی نداریم.
جعفر بن ابیطالب: آیا کسی از شما را کشته ایم و ما را برای خونخواهی آنها می خواهید؟
عمرو عاص: نه!
جعفر بن ابیطالب: پس ما را برای چه می خواهید؟ تا توانستید به ما آزار رساندید، ما هم ناگزیر از آن شدیم که از شهر و دیار شما هجرت کنیم، چرا نمی گذارید در کشور بیگانه آسوده باشیم؟!
عمرو عاص گفت: اعلیحضرتا! اینان با دین ما به مخالفت برخاستند و به خدایان ما دشنام دادند، جوانان ما را گمراه نمودند و اجتماع ما را پراکنده ساختند، آنها را به ما بسپار تا به نزد کسان و بزرگانشان برگردانیم و اختلافات خود را با آنها از میان برداریم و از نوع گرد هم آئیم.
جعفر بن ابیطالب گفت: ای پادشاه ما مردمی نادان و بت پرست بودیم، با خویشان خود به نیکی رفتار نمی کردیم و احترام همسایگان را نگاه نمی داشتیم و مرتکب اعمال زشت می شدیم، زورمندان ما سعی در نابودی ضعفاء داشتند و حق یکدیگر را رعایت نمی کردند...
در این وضع اسف انگیز و موقعیت تاریک خداوند عالم پیغمبری در میان ما برانگیخت که نسب و صداقت و امانت و پاکی او را به خوبی می شناختیم، او ما را از بت پرستی و قماربازی و ظلم و ستم و خونریزی به ناحق و زناکاری و رباخواری و خوردن مردار و خون بر حذر داشت، و به عدل و احسان و راستگوئی و امانت داری و نیکی نسبت به خویشان و همسایگان فرمان داد، و از خوردن مال یتیم و ارتکاب فحشاء و منکر و دروغ نهی فرمود، و دستور داد که خدای یگانه را پرستش کنیم و نماز بگذاریم و روزه بگیریم و زکاة بدهیم.
ما نیز به وی ایمان آوردیم و گفته او را تصدیق کردیم و آنچه حرام دانسته بود بر خود حرام نمودیم و هر چه حلال کرده بود حلال شمردیم...
قوم ما چون این وضع را دیدند به دشمنی با ما برخاستند و به آزار و شکنجه ما پرداختند، و سعی کردند ما را از این تعالیم حیات بخش منصرف کنند، و دوباره به بت پرستی وادارند. چون کار را بر ما تنگ گرفتند و مانع دینداری ما شدند، به دستور پیغمبرمان به کشور شما رو آوردیم تا مگر در پناه عدل شما از آسیب آنها، روزگاری چند بیاسائیم
نجاشی سخنان جعفر بن ابیطالب را تأیید نمود و گفت، عیسی بن مریم نیز برای همین امور برانگیخته شده بود! آنگاه از جعفر بن ابیطالب پرسید: آیا چیزی از آنچه پیغمبر شما از نزد خدا آورده است، از حفظ داری؟
جعفر بن ابیطالب که سخنوری بلیغ و توانا و موقعیت شناس بود، در اینجا از میان سوره های قرآن، سوره مریم را انتخاب نمود و گفت: آری! سپس با بیانی فصیح و جذاب شروع به خواندن آیات آن کرد و به آنجا رسید که: چون مریم با روح خدا آبستن شد و با الهام الهی از مردم کناره گرفت و عیسی علیه السلام متولد گردید، بنی اسرائیل زبان به سرزنش وی گشودند و گفتند: دوشیزه شوهر نکرده که پدر و مادری پاکدامن داشته، این بچه را از کجا آورده است؟
مریم اشاره کرد که از خود نوزاد سؤال کنید. گفتند: چگونه با کودکی که در گهواره است سخن بگوئیم؟ ناگهان عیسی علیه السلام آن طفل نوزاد به زبان آمد و گفت: من بنده خدا هستم، خداوند کتاب آسمانی به من داده و مرا پیغمبر نموده، و مبارک گردانیده، در هر جا که باشم و تا موقعی که زنده ام به خواندن نماز و دادن زکوة و نیکی با مادرم سفارش کرده و مرا ستمکار و شقی قرار نداده است، سلام بر من روزی که متولد گشتم و روزی که می میرم و روزی که دوباره زنده و برانگیخته می شوم
این آیات را که جعفر بن ابیطالب با لحنی دلنشین و گرم و نرم قرائت نمود طوری در دلها اثر بخشید که نجاشی و روحانیون و حضار مجلس را سخت تحت تأثیر قرار داد و بی اختیار گریستند! و برآورنده و خواننده آن آفرین گفتند!
نجاشی که فوق العاده تحت تأثیر سخنان نافذ و بیانات شورانگیز جعفر بن ابیطالب قرار گرفته بود گفت: آنچه پیغمبر شما درباره عیسی گفته همه درست است.
عمرو عاص که از همان لحظه اول از حضور مسلمانان در مجلس شاه بیمناک بود، چون در این موقع وضع را وخیم دید، مجدداً تقاضای خود را تکرار کرد و از نجاشی خواست که مسلمانان را به او بسپارد تا همراه خود به حجاز برگرداند
نجاشی دست برد و سیلی محکمی به صورت عمروعاص نواخت به طوری که از جای آن خون جاری گشت و گفت ساکت باش! به خدا اگر این جمعیت را به زشتی یاد کنی مجازات می شوی، نه! به خدا آنها را به شما تسلیم نخواهم کرد.
عمروعاص که دید نقشه هایش یکی پس از دیگری نقش بر آب می شود چون در نیرنگ و تزویر استاد بود، مخفیانه با درباریان نجاشی ملاقات کرد و گفت: با این که مسلمانان بر ضد عیسی سخنی بزرگ و شگفت آور می گویند، مع الوصف شاه شما به آنها احترام می گذارد و خود به دین آنها در آمده است.
درباریان و روحانیون متعصب مسیحی هم فریب عمرو عاص را خوردند و بر ضد نجاشی سر به شورش برداشتند، و از وی خواستند که حقیقت امر را برای آنها روشن سازد، و چیزی نمانده بود که ملت او را از سلطنت خلع کند. نجاشی، جعفر بن ابیطالب را طلبید و در حضور سران نصاری پرسید: شما درباره عیسی علیه السلام چه عقیده دارید؟ جعفر گفت: خداوند به پیغمبر ما فرموده است: عیسی بنده خدا و پیغمبر او و روح و کلمه اوست که به مریم دوشیزه القاء شده است.
نجاشی، چوبی از زمین برداشت و خطی کشید و گفت: میان عقیده ما و آنچه شما می گوئید بیش از این خط فاصله نیست! و بدین وسیله از خطر شورش ملت و فتنه ای که عمرو عاص برانگیخته بود، نجات یافت. سپس هدایای مشرکین را به عمرو عاص پس داد و گفت: خداوند از من رشوه نخواسته که من هم از شما رشوه طلب کنم.
در اینجا توقف نکنید و از هر راهی که آمده اید برگردید و بدین گونه هیئت اعزام بت پرستان مکه با افتضاح و بدون اخذ نتیجه مراجعت کردند. آنگاه جعفر بن ابیطالب را پنهانی خواست و به دست وی مسلمان شد و گفت: شما در هر جای کشور من که مایل باشید، می توانید بمانید و در کمال آزادی و احترام به سر برید.
چون خبر شکست مأموریت بت پرستان و پیروزی مسلمانان و شخص جعفر بن ابیطالب به پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم رسید، نامه ای مبنی بر تقدیر از محبتهای نجاشی نسبت به مسلمانان و شخص جعفر بن ابیطالب پسر عموی خود نوشت و برای او به حبشه فرستاد.
نجاشی هم با احترام زیاد پاسخ نامه حضرت را نوشت و برای اطلاع بیشتر و شاید به منظور توجه مردم کشورش به وسیله فرزندش و سی نفر از علماء و روحانیون نصاری به مدینه فرستاد.
پیغمبر فرستادگان نجاشی را مورد تفقد فراوان قرار داد و شخصاً از آنها پذیرائی فرمود. فرزند نجاشی مسلمان شد و در خدمت پیغمبر ماند. روحانیون هم پس از تحقیقاتی که از پیغمبر به عمل آوردند و یقین کردند حضرت همان پیغمبر موعود است که در انجیل بشارت داده شده است به حبشه مراجعت نمودند و موضوع را به نجاشی گزارش دادن و این خود موجب مسرت بیشتر آن پادشاه خردمند گردید.
بار دوم پیغمبر نامه ای برای نجاشی فرستاد که وسیله بازگشت مسلمانان را فراهم سازد و آنها را روانه مدینه کند. نجاشی هم با تجلیل فراوان و تشریفات پرشکوهی مسلمانان را به حضور پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم روانه نمود.
آخرین دسته مهاجرین در سال هفتم هجری بعد از پانزده سال توقف در حبشه، روز فتح خیبر وارد مدینه گشتند. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم از آمدن مسلمانان و دیدن پسر عموی عالیقدرش جعفر بن ابیطالب که قهرمان مهاجرین بود، آنچنان شاد و مسرور گردید که فرمود: نمی دانم از کدام یک خرسندتر باشم: از فتح خیبر یا آمدن جعفر!(3)

هند جگرخوار

پیش از طلوع آفتاب جهانتاب اسلام، سراسر گیتی و مخصوصاً شبه جزیره عربستان در آتش فساد اخلاق می سوخت. مردم این منطقه که به کلی از آداب دینی و تعالیم انبیاء دور بودند، از دست زدن به هر عمل زشت و ناروائی پروا نداشتند. به همین جهت نیز ما آن عصر را جاهلیت می نامیم.
یکی از چیزهائی که در عهد جاهلیت رسمیت پیدا کرده بود، وجود زنان منحرف و بدنام بود که بیشتر در شهرهای طائف و مکه یعنی مرکز عربستان سکونت داشتند، این زنها در عروسیها، جشنها، شب نشینیها و بزمهای خصوصی به رامشگری و خنیاگری و نوازندگی و رقصهای محلی پرداخته، بساط عیش و نوش دولتمندان و ارباب نفوذ را رونق می بخشیدند، و بدین گونه با کمال آزادی، روزگار می گذرانیدند، و از هر گونه شهرت و شهوت پرستی برخوردار بودند.
یکی از این زنان بی بند و بار که کوس رسوائیش در همه جا طنین افکنده بود(4) هند دختر عتبة بن ربیعه بود که پدرش از رجال متنفذ و معروف عرب به شمار می آمد. این زن اشرافی خوشگذران و هوس باز پیش از آن که به همسری ابوسفیان درآید، با بسیاری از رجال سرشناس و جوانان زیبا دارای روابط نامشروع بود. هند اشتیاق زیادی داشت که نامش نقل مجالس و نقل محافل گردد و مرد و زن هنر او را بستانید.
این زن شهرت طلب، بسیار خودخواه، کینه توز، شرور و زباندار در تأمین مقاصد خود از هیچ چیز باک نداشت!
ابوسفیان از اشراف بنی امیه و سرمایه داران مکه و مردی فخردوست و جاه طلب بود. وی با این زن بدنام ازدواج کرد ولی هند در کارهای خود آزاد بود. این زن هنگامی که شنید پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم نبوت خود را اعلام فرموده و عده ای هم دعوت او را پذیرفته اند و متوجه شد که با پیشرفت کار حضرت، شکوه و جلال شوهرش تحت الشعاع نفوذ محمد صلی الله علیه و آله وسلم قرار می گیرد، و خود او هم که شهره شهر بود دیگر آن آزادی و بی بند و باری سابق را نخواهد داشت، از همان لحظه اول رسماً به مخالفت با پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم برخاست و دوش بدوش شوهرش بر ضد آنحضرت به فعالیت پرداخت، و از هر گونه تهمت و افترا و نکوهش و تمسخر و دروغ نسبت به پیغمبر بزرگوار اسلام خودداری نمی کرد.
در مدت سیزده سالی که پیغمبر اسلام در مکه دعوت خود را اعلام فرمود، این زن و مرد به اتفاق سایر رؤسای قریش جلسه ها تشکیل دادند و شعرها در هجو پیغمبر گفتند، و در مجالس بزم خود خواندند و خندیدند و رقصیدند، و کاری نبود که نکردند. تا سرانجام به فرمان خداوند، پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ناگزیر شد، شهر مکه را که برای او به صورت کانون خطر درآمده بود ترک گفت و روی به مدینه آورد.
موقعی که سران قریش شنیدند مردم با وفا و مهمان نواز مدینه مقدم پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را گرامی داشته اند، و پروانه وار گرد شمع وجودش حلقه زده و به یاری او برخاسته اند، و تازه مسلمانهای مکه هم دسته دسته مهاجرت نموده و به پیغمبر می پیوندند؛ لشکری بالغ بر هزار مرد جنگی و ساز و برگ کافی که همه گردنکشان و سران مکه در آن شرکت داشتند، بسیج کرده به جنگ پیغمبر شتافتند.
در این جنگ با این که تعداد سپاه اسلام از سیصد و سیزده نفر تجاوز نمی کرد. مع الوصف سپاه کفر سخت شکست خورد. بیش از هفتاد نفر از ناموران آنها در این جنگ به دست مسلمانان کشته شدند، هفتاد نفر هم اسیر گردیدند، و بقیه فرار کردند.
از جمله مقتولین این جنگ که نخستین جنگ رسمی اسلام و کفر بود، و معروف به جنگ بدر است، به تربیت عتبه پدر، شیبه عمو، ولید برادر، و حنظله پسر هند زن ابوسفیان بود که هر چهار تن از دلاوران مشهور کفار به شمار می آمدند، و همه به دست توانا و مردانه جوانمرد نامی اسلام علی علیه السلام به هلاکت رسیدند.
هند بعد از این واقعه که برای او بسیار گران تمام شد، دست به حیله تازه ای زد، به این معنی که مرثیه ای در سوک کشتگان جنگ بدر ساخت و زنان و دختران قریش را جمع کرد و با آهنگ اندوهگین و هیجان انگیزی؛ بر پدر و عمو و برادر و فرزندش نوحه سرائی می نمود، و از دست پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و علی علیه السلام و حمزه عموی پیغمبر سران اسلام، ناله ها می کرد، و بدین گونه احساسات مرد و زن مشرکین را به منظور تجدید قوای متلاشی شده آنها تحریک می کرد.
او نمی گذاشت زنها اشک بریزند و خود هم ابداً نمی گریست و می گفت تا ما انتقام خود را از محمد نگیریم نباید گریه کنیم! این تحریکات و اقداماتی که به دنبال آن صورت می گرفت موجب شد که سال بعد لشکر کفار با نفراتی چند برابر سال قبل؛ در دامنه کوه احد واقع در حومه مدینه با سپاه اسلام مصاف دهند و پیکار کنند.
هند زنها را تشویق می کرد که در این جنگ شرکت جویند و منظره جنگ و شکست مسلمانها را که به نظر آنها حتمی بود؛ از نزدیک ببینند!
بعضی از زنان قریش دعوت هند را که ادعای رهبری داشت رد کردند، ولی او با نطقهای آتشین و پشت هم اندازیهای خود احساسات آنها را تحریک نمود و حاضر کرد که با وی در جنگ شرکت کنند.
هنگامی که آتش جنگ از هر سو شعله کشید؛ زنها که به دستور هند زره پوشیده بودند در پشت سر لشکر قرار گرفتند.
سپس خود هند در وسط لشکر قرار گرفت و بخواندن اشعار شورانگیز و حماسه های جنگی همراه با دف، پرداخت و مردان خود را برای نبرد با سپاه اسلام تشجیع می نمود، به طوری که هر وقت یکی از مردان مشرکین فرار می کرد، میل و سرمه دان به او می داد و می گفت: ای زن! چشمت را سرمه بکش، تو مرد نیستی و باید خود را آرایش کنی!
در این جنگ، نخست بت پرستان شکست خوردند و عقب نشستند، ولی در حمله بعد بر اثر غفلت و سستی بعضی از سربازان نومسلمان، دشمنان از کمینگاه بیرون آمدند و یکباره بر مسلمین تاختند.
هند آن زن زیبا و طناز و کارکشته در دلبری و رامشگری از فرصت استفاده کرد و شخصی به نام وحشی، غلام جبیر بن مطعم را ملاقات نمود و به او قول داد که اگر پیغمبر اسلام یا علی بن ابیطالب یا حمزه را به قتل رساند؛ او را به خود نزدیک سازد و از مال دنیا بی نیاز گرداند.
این وعده چنان در وحشی که در پرتاب نیزه مهارت داشت اثر کرد که همانوقت در کمین حمزه نشست و از پشت سر نیزه ای به کتف وی زد و او را شهید نمود. موقعی که خبر شهادت حمزه به هند رسید به قدری خوشحال شد که همانجا گردن بند و دست بندهای زرین خود را بیرون آورد و به وحشی بخشید و گفت: نه تنها تا زنده ام تو را فراموش نمی کنم بلکه استخوانهایم در قبر نیز به یاد تو خواهد بود!
سپس با وحشی به بالین کشته حمزه آمد و شکم آن سردار رشید اسلام را شکافت و جگر او را درآورد و در دهان گذاشت و جوید آنگاه قسمتهائی از اعضاء بدن حمزه را قطع نمود و همه را بند کرد و مانند گردن بند به گردن آویخت! سایر زنان قریش هم از او پیروی نمودند و با بقیه شهدای اسلام چنین کردند!
بعد از این جنگ، نیز هند و شوهرش ابوسفیان همچنان در شرک و بت پرستی بسر بردند و پیوسته مشغول نقشه کشی بر ضد پیغمبر عالیقدر اسلام و افکار نورانی او بودند، ولی نقشه ها یکی پس از دیگری نقش بر آب می شد و کار مهمی از پیش نمی رفت...
در سال هشتم هجری پیغمبر با سپاه انبوهی از مدینه حرکت کرد و به قصد فتح مکه به حوالی آن شهر مقدس رسید. پیش از همه کس ابوسفیان از مشاهده سپاه انبوه و نیرومند اسلام به کلی خود را باخت و از سرنوشت خویش بیمناک شد.
ناچار عباس عموی پیغمبر را واسطه کرد که او را نزد پیغمبر(ص) ببرد و از وی شفاعت نماید. عباس هم او را پیش پیغمبر برد و بعد از گفتگوی زیاد پیغمبر با شروطی او را مورد عفو قرار داد.
ابوسفیان سپس با شتاب وارد شهر شد و با فریاد گفت: ای اهل مکه! اینک محمد با سپاهی انبوه و مجهز که غرق در آهن و فولاد هستند فرا می رسد، بدانید که هر کس سلاح بر زمین نگذارد یا به خانه خود، یا طبق تأمین محمد به خانه من پناهنده نشود، جانش در معرض خطر است.
در این موقع که جمعیت دور او را گرفته بودند و جریان را از وی می پرسیدند، هند خود را به ابوسفیان رسانید و ریش او را گرفت و چند سیلی محکم و پیاپی به گوش او نواخت و گفت: ای مردم! این مرد نگون بخت احمق را بکشید تا از این سخنان نگوید! ولی دیگر دیر شده بود، زیرا همانموقع سپاه اسلام از چند نقطه وارد شهر شدند و اهل مکه را در مقابل عمل انجام یافته قرار دادند. مردم مکه در برابر پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم به زانو درآمدند و بدون هیچگونه مقاومتی تسلیم گردیدند و از پیغمبر تقاضای عفو کردند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از مشاهده وضع رقت بار آنها که سخت مرعوب شده و دست و پای خود را گم کرده بودند متأثر شد، و روی همان شفقت و رأفت ذاتی، سوابق سوء آنها را نادیده گرفت و همه را مورد عفو قرار داد، و فرمود: شما همه آزاد هستید! اسلحه خود را زمین بگذارید و به هر جا که می خواهید بروید! که در امان می باشید.
سپس پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم با همراهی داماد و پسر عموی رشید خود علی علیه السلام بتهائی را که مشرکین در خانه خدا و پشت بام آن قرار داده بودند؛ درهم شکست، و فرو ریخت. آنگاه در محلی نشست تا از مردم مکه برای پذیرش دین حنیف اسلام بیعت بگیرد. مردان دسته دسته آمدند و به پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم دست دادند و ایمان آوردند، و انصراف خود را از اعمال جاهلیت اعلام داشتند. به دستور پیغمبر ظرف آبی گذاشتند، تا هر زنی که می خواهد ایمان بیاورد، دست خود را در آن فرو برد و بدین گونه با پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم بیعت کند!
هند زن ابوسفیان هم که روزی در شهر مکه نخود هر آشی بود، با همه دشمنی که با پیغمبر اسلام داشت، در این هنگام که جز تسلیم و اظهار مسلمانی چاره ای نبود؛ ولی بعد از کشتن حمزه، از طرف پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم خون او و شوهرش مباح شده بود؛ نخست از ترس خود را مخفی ساخت، سپس به طور ناشناس در صف زنانی که می خواستند ایمان بیاورند قرار گرفت، تا او نیز ایمان بیاورد!
هنگامی که پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم زنان را مخاطب ساخت و فرمود: ایمان شما قبول است به شرط این که دزدی نکنید. هند که می خواست در هر جا نطق کند و رشد و نبوغ خود را به ثبوت رساند؛ در این موقع هم نتوانست آرام بگیرد و در حضور آنهمه زن و مرد گفت: یا رسول الله! شوهر من ابوسفیان مرد بخیلی است، من هم پنهانی از مال او بر می دارم، آیا حلال است؟ ابوسفیان در آنجا حاضر بود، وقتی سخن هند را شنید گفت: آنچه تاکنون برداشته ای حلال ولی از این به بعد حرام است!
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از گفتگوی آنها خندید و هند را شناخت سپس پرسید: تو هند دختر عتبه هستی؟ گفت، آری، یا رسول الله! گذشته ها را فراموش کن و مرا ببخش، خداوند تو را ببخشاید! پیغمبر مهربان به خاطر پیشرفت دین خداوند و هدایت خلق سوابق او را نادیده گرفت و از تقصیرهای او درگذشت.
آنگاه مجدداً زنان را مخاطب ساخت و فرمود: شرط دیگر اینکه فرزندان خود را نکشید. هند گفت: ما فرزندان خود را در کوچکی پرورش دادیم و شما در بزرگی آنها را در جنگ بدر کشتید!
باز پیغمبر فرمود: شرط دیگر اینست که از این پس مرتکب عمل زنا نشوید. هند که تمام حضار به خوبی او را می شناختند درین هنگام با کمال پرروئی گفت: یا رسول الله! مگر زن آزاده، تن به عمل زنا هم می دهد،؟
از این گفتگو، حضار که از سوابق او کاملاً اطلاع داشتند خندیدند، پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم هم رو به عمر کرد و خندید و بدین گونه مراسم ایمان آوردن مردم مکه پایان یافت. ابوسفیان و همسرش از روی ناچاری با همه بی میلی اسلام آوردند، ولی فعالیتهای آنها که دوش به دوش هم تا سر حد قدرت و امکان، روز و شب بر ضد پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و برای محو و نابودی اسلام نقشه می کشیدند، به همین جا خاتمه نیافت و همچنان ادامه داشت...
دشمنیهای دیرین این زن و مرد با پیغمبر خدا، دسیسه بازیهای فرزند مفسدش معاویه با امیر مؤمنان علی علیه السلام، و جنایتهای نوه جنایتکار و فرومایه اش یزید پلید، با اولاد پیغمبر و حضرت امام حسین علیه السلام آنچنان آثار شومی برای عالم اسلام به بار آورد که مسیر مسلمانان را برای نیل به هدفهای تعالیم عالی اسلام، دگرگون ساخت و آنها را به سرنوشت اسف انگیزی سوق داد که نه تنها جهان اسلام را از جهش بیشتر به سوی معنویت و حقیقت باز داشتند، بلکه روی تاریخ عالم انسانی را سیاه کردند(5)
به گفته حکیم سنائی در جواب غزالی که لعن یزید را جایز نمی دانست:
داستان پسر هند مگر نشنیدی - که از او و سه کس او به پیمبر چه رسید؟
پدر او در دندان پیمبر شکست - مادر او جگر عم پیمبر بمکید
او بناحق، حق داماد پیمبر بگرفت - پسر او سر فرزند پیمبر ببرید
بر چنین کسی نکنی لعنت و شرمت بادا - لعن الله یزید و علی آل یزید