داستان های ما جلد اول

نویسنده : علی دوانی

پیشگفتار

امتیاز تاریخ غنی و درخشان اسلام نسبت به سایر ادیان و مذاهب و اقوام و ملل، به اینست که از هر جهت کامل می باشد. به طوری که در هر قسمت به تفصیل حق مطلب را ادا کرده، و ثروت معنوی بزرگی برای آیندگان برجای گذارده است.
پیدایش و انحطاط ملتها و سقوط دولتها و انقراض اقوام روی زمین و علل و اسباب آن، جنگها و کشمکشها و تصادمها، قهرمانیها و دلاوریها و رشادتها، شهامت ها و بلندنظری ها، لئامت ها و تنگ نظری ها، محبت ها و دوستیها، وفاها و مداراها، انحرافها و فسادها و عیش و نوشها، خوشیها و لذتها و کامرانیها، بدبختی ها و ناکامی ها و نگرانی ها و حمله ها و شکستها و پیروزی ها، امیدها و آرزوها، حرمانها و ناامیدی ها، و جز اینها، همه و همه را با شرح و بسط مجمل و مفصل نوشته است.
از طرفی با ذکر مآخذ و سلسله سند، کلیه رویدادها، حتی امور جزئی را با ریزه کاری و موشکافی مخصوصی یادداشت نموده و آنچه مربوط به دنیا و آخرت، فرد و جمیعت، جوان و پیر، زن و مرد، آقا و نوکر، دارا و ندار، شاه و گدا، سیاه و سفید، عشق و عاشق، قهر و آشتی، وصال و فراق، عدل و ظلم، حسن و قبح، خشم و مهربانی، پریشانی و شادمانی و غیرها بوده، همه را ثبت کرده است.
این معنی چنان روشن و آشکار است که خواننده می تواند تمام موضوعاتی را که در زندگی بشر روی داده، و مردم گذشته با آنها ارتباط داشته اند، در تاریخ اسلام بیابد. انسان می تواند با مطالعه تاریخ اسلام در راه خودسازی و نیل به مقام عالی علمی و عملی و کمال والای انسانی و اکتساب اخلاق پسندیده و صفات برجسته، جوانمردی و ایثار و گذشت و فداکاری و جانبازی و شهادت در راه خدا و دفاع از حق و مظلوم و ایستادگی در مقابل باطل و ظالم را به نحو چشمگیری در آن بیابد، و راز تجلی مسلمان واقعی، به معنی درس عالی زندگی است که در تاریخ اسلام و این گونه صحنه ها و سرگذشتها آموزنده جلوه گر است.
اسلام این امتیاز را نیز دارد که دانشمندان آن بیش از هر ملت دیگر در تاریخ کتاب نوشته اند، و به این علم پرارزش پرداخته و نظر دوخته اند. زیرا در آن روز که علمای اسلامی اقدام به تألیف کتابهای بزرگ و کوچک در تاریخ جهان و عرب و اسلام نمودند و آنرا به رشته تحریر در آوردند، از سایر ملتها در این خصوص خبری نبود، و اگر بود امتیازات تواریخ اسلامی را نداشت.
اهمیت و توجهی که مسلمانان نسبت به تاریخ مبذول داشتند از قرآن مجید کتاب آسمانی خود گرفتند و تحت تأثیر وقایع تاریخی آن بود که به این فکر افتادند.
زیرا می دانیم که قسمت عمده قرآن را قصص و سرگذشت ملتهای پیشین و مردم عرب قبل و بعد از اسلام تشکیل می دهد.
قرآن مجید از پیغمبران و امتهای آنان و حوادثی که در قلمرو تبلیغات ایشان به وقوع پیوسته است، سخن گفته و علل و جهات پیدایش آنها و عکس العمل اقوام را نسبت به آنان بازگو کرده است.
قرآن سوره هائی را اختصاص به نقل وقایع گذشتگان و افکار و کردار و رفتار آنان داده است. سوره آل عمران، سوره هود، سوره یوسف، سوره کهف، سوره ابراهیم، سوره مریم، سوره لقمان، سوره احزاب، سوره انبیاء، از این قبیل هستند.
قرآن سوره ای هم به نام قصص یعنی نقل کردن داستان و سرگذشت مشتمل بر وقایع زشت و زیبای اقوام گذشته دارد، و آنچه را در خلال سوره های متعدد از تاریخ گذشتگان آورده و آنچه در سوره های نامبرده گفته است، کافی ندانسته و چنانکه گفتیم یک سوره را هم به نقل داستانها و سرگذشتها موسوم کرده است.
حتی در آغاز سوره یوسف می فرماید: ما زیباترین نقل داستان را به تو وحی نمودیم!
این وقایع را که قرآن مجید بیان می کند از نظر تاریخی و شناخت اقوام گذشته و ملتهای از میان رفته بسیار پرارزش است، تا جائی که بسیاری از نقاط مجهول و مجمل زندگی انبیا و امتهای ایشان را که در تورات و انجیل آمده است، روشن ساخته و تصحیح کرده است.
داستانهای ما از این رهگذر سرچشمه می گیرد. بر اساس این بنای عظیم استوار است و از دو منبع سرشار آن و اخبار و احادیث و تواریخ غنی اسلام الهام گرفته است.
داستانهای دیگران پایه و مایه محکمی ندارد. در نقل آن درست رعایت صحت و سقم نشده و لزومی هم نمی دیدند. داستانهای آنها یا برای سرگرمی یا به منظور گرفتن نتیجه اخلاقی و اجتماعی بوده است، و چندان کاری به صحت و سقم آن نداشته اند.
ولی داستانهای ما که ریشه های اساسی داشته است گذشته از این که وقایع حتمی و رویدادهای واقعی را بازگو می کند، از افرادی مطلع و با خدا نقل شده یا به وسیله نویسندگانی سرشناس به رشته تحریر در آمده است. بنابراین نتایجی روشن و گرانبها را ارائه می دهد.
داستانهای ما این فرق را با سایر داستانها دارد که از تواریخ اسلامی گرفته شده است. تواریخی که نویسندگان آن سعی داشته اند وقایع و حوادث واقعی را ثبت کنند و نتایج تلخ و شیرین و زشت و زیبا و خوب و بد آنرا در معرض استفاده خوانندگان قرار دهند، تا از آن برای دگرگونی خویش و اصلاح اجتماع بهره گیرند.
بدین منظور نویسنده این سطور از همان اوائل که قلم به دست گرفت، در صدد برآمد که در فرصت های مناسب داستانهائی آموزنده و جالب را از تاریخ اسلام بیرون آورده و از زبان عربی ترجمه نموده یا با جزئی تغییری در عبارت فارسی آن منتشر سازد، تا ضمن سرگرمی های سودمند و تفریحات سالم، خوانندگان از این رهگذر هم بهره مند شوند و بر کمالات خویش بیفزایند.
دو جلد از این داستانها به نام داستانهای اسلامی تاکنون چند بار منتشر شده است. قسمتی از آنها نیز از سال 1338 شمسی به بعد در مجله درسهائی از مکتب اسلام چاپ شده بود.
پس از چاپ جلد دوم داستانهای اسلامی یادداشت های زیادی از تواریخ اسلامی و کتب مختلف عربی برداشتیم تا پس از ترجمه و تنظیم آن به صورت مجلدات بعدی چاپ و منتشر گردد.
جلد سوم را چون ناشر دیگری منتشر کرد به نام داستانهای ما موسوم نمودیم. یکبار از طرف ناشر مربوط و یک یا چند بار هم توسط شخصی یا ناشری گمنام و سودجو منتشر شد! ولی مدتهاست که از چاپ و انتشار آن خبری نیست.
از این گذشته در دو جلد داستانهای اسلامی هم اغلاط بسیار وجود دارد و با اینکه بارها به اطلاع ناشر آن رساندیم. مع الوصف با همان اغلاط منتشر می گردد که مایه کمال تأسف است! از همه اینها گذشته نشر آنها هم محدود و به شیوه خاصی انجام می گیرد.
لذا با تقاضای مکرر خواستاران و تجدید نظر در پاره ای از عبارات و برخی از عناوین آنها که پس از سالها ضرورت داشت، و افزودن 20 داستان دیگر و حذف 4 داستان از آنچه چاپ شده است، جمعاً 120 داستان زنده و آموزنده و سازنده را از مآخذی که در پایان هر داستان نقل می شود، به صورت سه جلد در آوریم، و در اختیار خوانندگان قرار دادیم.
به طوری که می بینید تعدادی از داستانها از گلستان سعدی بدون کم و کاست نقل شده، و فقط ما عنوانی برای آنها قرار داده ایم. زیرا سعدی در گلستان آنها را به عنوان حکایت نگاشته است.
علت نقل این تعداد داستان از گلستان سعدی اینست که نویسنده آنها را از مجموع هشت باب گلستان انتخاب کرده و شایسته نقل به منظور استفاده عموم دانسته است.
زیرا بقیه داستانهای گلستان سعدی هر چند مشتمل بر امثال و حکم و پند و اندرز و عبارات شیوا و اشعار زیبا و کم نظیر و شاید بی نظیر می باشد، ولی چون از سیرت پادشاهان و امرا و حکام عرب و عجم و ارباب زور و زر و کشف و کرامات مشایخ صوفیه و مدح و ستایش در اویش سخن به میان آورده، و گاهی روایات ضعیف و تعبیرات منافی اخلاق اسلامی در آن هست که شایسته خواندن و بازگو کردن نیست، لذا ما از مجموع آنها آنچه را مناسب دیدیم آوردیم، آنهم با عین عبارات شیرین و نمکین سعدی. همچنین چند داستان از مولوی و حافظ و لطائف الطوائف فخرالدین علی صفی را.
نیز از کشکول شیخ بهائی و زهرالربیع سید نعمت الله جزائری داستانها نقل کرده ایم. شاید در نظر بعضی ها نقل مطالب از این دو کتاب در مقابل کتب حدیث و تواریخ مشهور اسلامی، چندان اهمیت نداشته باشد، ولی باید دانست که این دو کتاب تألیف دو تن از دانشمندان بزرگ اسلام و تشیع است، و به همین جهت کتب آنها از بسیاری از منابع تاریخی، معتبرتر و داستانهای آن پر ارزشتر می باشد. بخصوص که برخی از آنها را خود نقل می کنند، و برخی دیگر را با یک واسطه از افراد موثق گرفته اند، و آیا تاریخ جز اینها است؟!
این داستانها را ما تقریباً بر اساس سابقه و زمان از بالا به پائین تنظیم کرده ایم، مگر داستانهای سعدی که در خلال آنها به عنوان چاشنی و به مناسبت آورده ایم.
هر چند گفته اند مشک آنست که خود بوید نه آنکه عطار گوید ولی برای تشیحیذ اذهان می گوئیم این 120 داستان بحمدالله به صورت گنجینه ای از علوم و فنون و تاریخ و ادب و اخلاق در آمده است. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید؟
آن روز که در 27 سال پیش نویسنده به فکر انتشار این گونه داستانهای راست و مستند و آموزنده افتاد و تحت عنوان داستان ماه و داستان آموزنده در مجله مکتب اسلام چاپ می شد، در کتب و مجلات دینی سابقه نداشت، و در حقیقت کاری ابتکاری بود، ولی بعدها کتابها به اسامی گوناگون در این زمینه ها نوشته شد. حتی عده ای از نویسندگان آنها، برخی از داستانهای ما را با کمی تغییر به نقل از همان مدرک یا مدارک دیگر که در درجه دوم اهمیت قرار داشت و ما دیده بودیم نگاشته و منتشر ساختند! بدون اینکه یادی از ما کنند، و حق تقدم ما را یادآور شوند، چنانکه رسم ارباب بی مروت دنیاست!
یادآوری این نکته را لازم می دانم که ما این داستانها را جز یکی دو مورد که از حافظ و مولوی نقل کرده ایم همان طور که نقل شده بود، ترجمه نموده ایم، و شاخ و برگی بر آن نیفزوده ایم، تا صحت و اصالت و اعتبار آن حفظ شود، چون در غیر این صورت واقعیت خود را چنانکه بوده از دست می داد و نقض غرض ما حاصل می شد.
این نکته را هم ناگفته نگذاریم که پس از نگارش بقیه داستانها متوجه شدیم برخی از آنها در کتابهائی که اخیراً چاپ شده آمده است، ولی چون سالهاست که ما آنرا از منابع اصلی استخراج و ترجمه کرده و آماده ساخته ایم، و در این خصوص حق تقدم داریم، و فقط چاپ آن به تأخیر افتاده است، لذا از نشر آن خودداری نکردیم.
ما حتی تصمیم گرفتیم به کتابهای دیگران در این زمینه نگاه نکنیم، و آنچه را خود انتخاب و ترجمه و تنظیم کرده ایم، به سبک خود منتشر سازیم، زیرا:
آنکس که ز شهر آشنائی است - داند که متاع ما کجائی است
ممکن بود ما این 120 داستان را یکجا یا در دو جلد منتشر کنیم و به صورت سه جلد و کم حجم در نمی آوردیم، ولی پس از مدتی که برای یافتن یک جلد داستانهای ما جستجو می نمودیم، از یکی از شهرستانها نسخه ای را یافتند و برای ما آوردند که برادری سرباز آنرا در مدت دو ساعت آنهم نیمه شب خوانده و در صفحه دوم چاپ دوم آن به سال 1359 شمسی، نوشته است:

بسمه تعالی

در تاریخ 2/1/62 شب سه شنبه ساعت 12 تا 2 این کتاب را مطالعه کردم. واقعاً داستانهای خوبی در این کتاب نوشته شده است. بقیه برادران سرباز که در این پاسگاه خدمت می کنند یا در آینده به این پاسگاه می آیند، در نگاهداری این کتاب کوشا باشند.
برادر سرباز شما
محمد تقی حاتمی میلانو
2/1/62
ما نمی دانیم این برادر سرباز کیست و در کدام پاسگاه و چه نقطه ای بوده، و چگونه این نسخه را پاسگاه بیرون آمده و به دست ما رسیده است؟ آیا چون ایام جنگ تحمیلی ابرقدرتها بر ضد جمهوری اسلامی ایران است، پاسگاه در خط مقدم جبهه بوده و تخلیه شده و یا صورت دیگر داشته است؟ به هر صورت که بوده خواستیم ضمن یاد خیری از این برادر سرباز که دو ساعت وقت استراحت خود را آنهم در نیمه شب در پاسگاه محل خدمت سربازیش صرف نوشته این ناچیز کرده است، یادآور شویم که اگر کتاب کم حجم نبود (124 صفحه - جیبی) برادر سرباز ما وقت نداشته که همه آنرا از اول تا آخر در مدت دو ساعت بخواند!
از این رو در چاپ جدید 120 داستان را در سه جلد کم حجم در آوردیم تا سایر برادران و خواهران فارسی زبان هر کجا باشند، بتوانند یک جلد آنرا برداشته و سرگرم مطالعه آن شوند، و نویسنده خدمتگزار را از دعای خیر فراموش نفرمایند، چنانکه من هم موفقیت عموم طالبان کمال و معرفت و راهیان راه حق و حقیقت را از خداوند متعال خواهانم.
تهران: علی دوانی
15 آبان 1363 شمسی
12 صفرالمظفر 1405 قمری

در دیر راهب

پیش از آنکه پیغمبر اسلام حضرت ختمی مرتبت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله وسلم متولد گردد، پدر جوانش عبدالله موقع بازگشت از سفر به مکه، در مدینه، زندگانی را وداع گفت. و همانجا مدفون گشت. محمد صلی الله علیه و آله وسلم پنج ساله بود که آمنه مادر جوانش را نیز از دست داد و از آن پس تحت کفالت جدش عبدالمطلب بزرگ شهر مکه، در آمد.
وقتی به سن هشت سالگی رسید، عبدالمطلب چشم از جهان فرو بست. عبدالمطلب پیش از مرگش در میان انبوه فرزندانش ابوطالب را که با عبدالله از یک مادر بود به حضور طلبید و به وی سفارش اکید کرد که بعد از او سرپرستی محمد برادرزاده یتیم خود را به عهده بگیرد و مانند پدر از وی مواظبت و مراقبت کند.
ابوطالب هم پذیرفت و از آن روز محمد پسر بچه یتیم و دوست داشتنی عبدالله، به خانه عمویش ابوطالب آمد و تحت سرپرستی او قرار گرفت.
ابوطالب مانند بزرگان قریش، مردی بازرگان بود و به کار داد و ستد اشتغال داشت. روزی که خود را آماده می ساخت تا به سفر تجاری شام برود، محمد جلو آمد و دامن عمو را گرفت و التماس کرد تا او را تنها نگذارد، و با خود به سفر ببرد.
سفر آن روز شام بسیار طاقت فرسا بود. هزاران کیلومتر راه میان صحرای سوزان و دشت های بی کران عربستان، آنهم با فقدان آب و مواد غذائی، چیزی نبود که بتوان آنرا آسان شمرد.
مردم عرب به این مسافرتها در دشت های بی آب و علف و هوای گرم و طاقت فرسا خو گرفته بودند. ولی آیا پسر بچه ای که برای نخستین بار تن به چنین سفری طولانی می دهد هم این آمادگی و حوصله را دارد؟!
ابوطالب نیز از این که می خواست محمد برادرزاده عزیزش را گذاشته و به مسافرت برود، ناراحت بود و به حال وی رقت برد. از این رو گفت: به خدا هر طور باشد او را با خود می برم، و نمی گذارم از من جدا شود. سپس آهنگ سفر کرد و محمد برادرزاده خرد سالش را با خود برد.
در این سفر طولانی، طبق معمول بسیاری از تجار و سرشناسان مکه، کاروانی بزرگ برای سفر به شام راه افتاده بود. کاروان آنها دشتهای وسیع و ریگهای روان و بیابانهای بی کران حجاز را درنوردید و همچنان شب و روز در حرکت بود و پیش می رفت تا به شهر بصری واقع در خاک اردن رسید.
بصری از شهرهای قدیمی روم در نواحی شام بود. راهبی به نام جرجیس که به او بحیرا می گفتند در آن حوالی در دیر خود به عبادت خدا و انزوای از خلق اشتغال داشت. بحیرا روحانی بزرگ نصارا بود. صومعه وی در کنار جاده حجاز به شام قرار داشت.
افراد کاروان که اینک به دیر بحیرا رسیده اند، در سفرهای قبلی بارها از کنار دیر او گذشته و راهب مزبور را دیده بودند. در سفرهای پیش، سابقه نداشت که بحیرا با یکی از آنها سخن بگوید، یا آنها را به دیر خود دعوت کند.
ولی در این سفر، وقتی کاروانیان آمدند و در زیر درختی که نزدیک دیر راهب بود پیاده شدند و به استراحت پرداختند، راهب فرستاد و آنها را برای صرف غذا دعوت کرد. فرستاده گفت: راهب می گوید: شما جماعت قریش، بزرگ و کوچک و آقا و نوکر همگی امروز مهمان من هستید و باید برای صرف غذا به دیر من بیائید.
علت دعوت این بود که راهب در آن روز از بالای دیر خود، اطراف بیابان را می نگریست. بحیرا با کمال تعجب دید پاره ابری بر سر یک نفر از کاروانیان سایه افکنده است، و چون کاروان نزدیکتر آمد دید که پاره ابر سایه بر سر جوانی افکنده است، و هر چه او جلو می آید قطعه ابر همچنان بالای سر اوست.
بحیرا دید کاروانیان در زیر درخت، نزدیک دیر او فرود آمدند، و قطعه ابر بر درخت سایه افکند، سپس قسمتی از شاخه های درخت بهم آمد و سرازیر شد و پسر بچه ای را در سایه خود گرفت!
گوئی بحیرا گمشده خود را یافته و از انتظار و اندوه دیرنشینی آسوده شده بود. زیرا بی درنگ غذای مفصلی برای آنها تهیه دید و چنانکه گفتیم از آنها خواست تا برای صرف غذا به دیر او بروند.
یکی از کاروانیان، گفت: ای بحیرا! بخدا ما امروز چیز تازه ای از تو می بینیم؟
بارها ما از کنار دیر تو گذشته، یا در اینجا فرود آمده ایم، ولی هیچگاه سابقه نداشت است ما را دعوت کنی یا با ما سخن بگویی، چه شده که امروز بعکس رفتار کرده ای؟
بحیرا گفت: همینطور است که می گویی، ولی من در این نوبت تصمیم دارم شما را گرامی داشته و غذایی برایتان مهیا کنم تا همگی از آن بخورید. از اینرو همه شما از طرف من دعوت هستید و باید به دیر من بیائید.
تمام افراد کاروان برخاستند و برای صرف غذای بحیرا وارد دیر او شدند. تنها محمد بود که بواسطه خردسالی حاضر نشد، با آنها برای صرف غذا به دیر برود.
همین که بازرگانان قریش، وارد دیر شدند و بحیرا آنها را نگریست، دید کسی را که او می خواست و دیده بود ابر بر سر وی سایه افکنده است، در میان آنها نیست.
بحیرا گفت: مبادا کسی از شما جا مانده و نیامده باشد و از خوردن طعام من خودداری کند، آیا همگی آمده اند؟
بازرگانان قریش گفتند: ای بحیرا! آنها که باید بیایند و دعوت تو را اجابت کنند آمده اند، فقط پسربچه ای باقی مانده که چون از ما کم سن تر است، از آمدن با بزرگان قوم، خودداری کرده است!
بحیرا گفت: نه! او هم باید بیاید تا با شما کنار خوان بنشیند و غذا صرف کند. یکی از بازرگانان قریش گفت: به لات و عزی سوگند برای ما ننگ است که پسر عبدالله از خوردن غذائی که ما برای صرف آن دعوت شده ایم خودداری کند. سپس برخاست و محمد را آورد و میان جمعیت نشانید.
هنگامی که محمد وارد شد و بحیرا از نزدیک او را دید، به دقت و پی درپی او را زیر نظر گرفت و حرکات و سکنات و نشانه ای بدنی آن پس بچه نجیب و دوست داشتنی را می نگریست.
کنجکاوی بحیرا از لحظه ی ورود محمد تا پایان صرف غذا ادامه داشت، به طوری که یک لحظه هم از وی چشم نمی دوخت، و روی از سمتی که او بود بر نتافت.
وقتی مهمانان از صرف غذا فراغت یافتند، و متفرق شدند، بحیرا برخاست و نزدیک محمد آمد و به وی گفت: ای جوان! تو را به لات و عزی (1) سوگند می دهم، آنچه از تو می پرسم، به من جواب بده.
علت این که بحیرا به لات و عزی سوگند یاد کرد، این بود که می شنید مردان قریش این طور سوگند یاد می کنند. ولی محمد گفت: از شما خواهش می کنم مرا به لات و عزی قسم ندهید، که به خدا من چیزی را به اندازه لات و عزی بد نمی دانم!
بحیرا گفت: پس تو را به خدا قسم می دهم آنچه می پرسم جواب بده!
محمد گفت: آنچه می خواهی سؤال کن.
بحیرا سؤالاتی راجع به زندگی خصوصی محمد از وی نمود و از خواب و بیداری و کارهای روزانه اش جویا شد و محمد نیز به وی جواب داد
سپس برگشت و نگاهی به دوش محمد کرد. مهر پیامبری را میان دوش های او دید و آنرا هم با آنچه درباره وی می دانست، هماهنگ یافت. این مهر نظیر حجامت بوده است.
آنگاه بحیرا رو کرد به ابوطالب و با وی به گفتگو پرداخت:
- این پسر بچه، چه نسبتی با تو دارد؟
- فرزند من است (ابوطالب نمی خواست محمد احساس یتیمی کند).
- نه او فرزند تو نیست، و نمی باید پدرش زنده باشد.
- بله او برادرزاده من است.
- پدرش چه شده؟
- هنگامی که مادرش به وی باردار بود، وفات یافت.
- درست است، من به تو سفارش می کنم، مراقب باش یا برادرزاده ات را به شهر خود برگردان و یا در این سفر کاملاً مواظب او باش، مبادا یهود آسیبی به وی برسانند.
بخدا اگر یهود او را ببینند و آنچه من می دانم آنها هم بدانند، صدمه ای به او می رسانند. برادرزاده تو آینده ای درخشان خواهد داشت، زودتر او را به شهر خود برگردان تا از هر گونه خطری در امان باشد.
ابوطالب نیز بعد از سفر شام با شتاب محمد را به مکه برگردانید، مبادا در میان راه یهود او را ببینند و از طرف آنها خطری متوجه او شود.
این نخستین سفر پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم به شام بود. سفرهای دیگری هم بعدها به سوریه نمود. در بازگشت از یکی از آن سفرها بود که به سن بیست و چهار سالگی به واسطه شایستگی و حسن عملی که درین شهرها نشان داده بود با خدیجه بانوی بزرگ قریش ازدواج نمود و در چهل سالگی به مقام پیامبری و خاتمیت نائل گردید.(2)