داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

با خلق خدا کن نکوئی

غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند، بی خبر از قول حکیمان که گفته اند: هر که خدای را عزوجل بیازارد، تا دل خلقی به دست آرد، خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش برآورد.
آتش سوزان نکند باسپند - آنچه کند دود دل دردمند
سرجمله حیوانات گویند که شیر است، و اذلّ (67) جانوران خر، و به اتفاق خر باربر به که شیر مردم در.
مسکین خر اگر چه بی تمیزست - چون بار همی برد عزیزست
گاوان و خراب بار بردار - به زآدمیان مردم آزار
باز آمدیم به حکایت، وزیر غافل، ملک را ذمائم او به قرائن معلوم شد، در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت.
حاصل نشود رضای سلطان - تا خاطر بندگان نجویی
خواهی که خدای بر تو بخشد - با خلق خدای کن نکویی
آورده اند که یکی از ستمدیدگان بر سر او بگذشت، و در حال تباه او تأمل کرد و گفت:
نه هر که قوت بازوی منصبی دارد - به سلطنت بخورد مال مردگان بگزاف
توان به خلق فرو برد استخوان درشت - ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف
نماند ستمکار بد روزگار - بماند برو لعنت پایدار(68)
گر چه دانی که نشوند بگوی - هر چه دانی ز نیک خواهی و پند
زود باشد که خیره سر بینی - به دو پای اوفتاده اندر بند
دست بر دست می زند که دریغ - نشنیدم حدیث دانشمند
تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود در نکبت حالش به صورت بدیدم که پاره پاره بهم بر می دوخت، و بقیه لقمه همی اندوخت. دلم از ضعف مالش بهم بر آمد و مروت ندیدم در چنان حالی ریش درونش به سلامت خراشیدن و نمک پاشیدن، پس با دل خود گفتم:
حریف سفله در پایان مستی - نیندیشد ز روز تنگدستی
درخت اندر بهاران برفشاند - زمستان لاجرم بی برگ ماند(69)

امام هادی و متوکل عباسی

متوکل خلیفه مشهور عباسی مردی سنگدل بود و نسبت به خاندان پیغمبر دشمنی زایدالوصفی اظهار می داشته.
وی پیشوای دهم شیعیان امام علی النقی و فرزند جوانش حضرت عسگری علیهما السلام را از مدینه طلب نمود و در پایتخت خود سامرا تحت نظر گرفت، مبادا شیعیان در نقطه دوردست مدینه با آنها تماس حاصل کنند و بر ضد وی قیام نمایند.
روزی در سامره دشمنان امام هادی نزد متوکل از حضرت سعایت نمودند که در خانه وی اسلحه و نامه های زیادی وجود دارد که شیعیان قم برای او فرستادند، و در صدد است که بر ضد تو قیام کند.
متوکل سخت برآشفت، و عده ای از سربازان وفادار خود را مأمور ساخت که شبانه به خانه حضرت هجوم آورند و دست به تفتیش بزنند، و هر چه یافتند ضبط کنند.
مأموران شبانه نابهنگام ریختند به خانه حضرت و مشغول بازرسی شدند، ولی هر چه گشتند چیزی نیافتند و از آنچه خبر داده بودند، اثری ندیدند.
هنگام بازرسی مشاهده کردند حضرت هادی (ع) به تنهائی در یکی از اطاقهای نشسته و در به روی خود بسته و در حالی که جامه پشمینی به تن دارد، روی شنهای زمین مشغول تلاوت قرآن است.
مأموران حضرت را در همان حال گرفتند، و به نزد متوکل آوردند، سپس توضیح دادند که چیزی در خانه وی نیافتیم، ولی دیدیم که در روی زمین رو به قبله نشسته و مشغول تهجد است و قرآن مجید تلاوت می کند.
در آن حال متوکل طبق معمول همیشگی خود مجلس شراب تشکیل داده بود، و با ندیمان و همبزمان خود میگساری می کرد. جام شراب بود که پیاپی خالی و پر می شد. متوکل کاملاً سر حال و سرگرم عیش و نوش بود.
حضرت را با همان هیبتی که مشغول عبادت و تهجد بود، در مجلس شوم متوکل نگاه داشتند. متوکل آن پیشوای عالیقدر را پهلوی خود نشانید و جام شرابی که در دست داشت به حضرت تعارف کرد!
حضرت فرمود: به خدا هرگز شراب داخل گوشت و خون من نشده است. مرا معاف کن. متوکل حضرت را معاف داشت ولی در عوض گفت: پس برای من شعر بخوان! حضرت هادی فرمود: من چندان شعر نشنیده ام که آنرا بازگو کنم. متوکل گفت: نه! این دیگر نمی شود، حتماً باید اشعاری برای من بخوانی!
حضرت هم شعری چند مشتمل بر بی وفائی دنیا و مرگ پادشاهان و ذلت و خواری آنان پس از مرگ بدین گونه انشاء فرمود.(70)
- بر فراز کوه های دنیا منزل کردند و مردان مسلح را در اطراف خود به نگهبانی گماشتند. ولی قله های مرتفع کوه ها و نگهبانان نیرومند سودی به حال آنها نبخشید.
- بعد از آن همه عزت و سربلند از دژهای محکم فرود آمدند، و در گودال های قبر جای گرفتند، آنهم با چه خواری و بدبختی!
- بعد از آنکه در زیر خاک پنهان گشتند، منادی مرگ بر آنها بانگ زد و گفت:آن جاه و جلالها و تاجها و زینتهای خیره کننده چه شد؟ آن چهره های خندان که غرق در ناز و نعمت بود، و پیوسته در پس پرده های پر نقش و نگار جا داشت کجا رفت؟
- سرانجام قبر آنها را در خود هضم کرد و بد جوری با آنان رفتار کرد.
- آنها روزگاری طولانی در جهان زیستند و تا سر حد افراط خوردند و نوشیدند.
ولی امروز بعد از خورد و خوراک ها، خود طعمه جانوران زمین شده اند.
- عمرهای طولانی نمودند و خانه های پر شکوهی ساختند که در آنها از آسیب زمانه مصون بمانند، ولی چیزی نگذشت که خانه ها و بستگان خود را رها کردند و در گذشتند.
- در زمان های متمادی گنج ها و اموال بسیاری اندوختند، ولی ناچار آنها را برای دشمنان خود گذاشتند و گذشتند.
- عاقبت کار منازل آنها به ویرانه خالی از سکنه مبدل شد، و ساکنان آنها نیز در زیر انبوه خاک ها پنهان گشتند.
بعد از آنکه امام هادی (ع) این اشعار را در حضور خلیفه مغرور با هیبتی همچون متوکل آنهم در مجلس بزم و شادمانی وی قرائت فرمود، حاضران ترسیدند مبادا متوکل آسیبی به حضرت برساند.
ولی به عکس متوکل سخت تحت تأثیر مضامین آن اشعار تأثرانگیز و عبرت آمیز قرار گرفت، و چنان گریست که ریشش از اشک چشمش خیس شد!
حاضران هم بی اختیار گریستند. قیافه مجلس بکلی دگرگون گردید، و دنیا در نظر متوکل تیره و تار شد. جام شراب را به زمین افکند، و سپس بساط شادمانی و باده گساری را بر چید.
دستور داد عطر مخصوص خود را آوردند، و سر و صورت حضرت را معطر ساخت، و از آن وجود مقدس عذر خواست، و فرمان داد که امام هادی علیه السلام را با عزت و احترام به خانه اش بر گردانند.(71)

فیلسوف حیران می شود

اسحاق بن حنین کندی از فلاسفه بزرگ عرب است. وی نصرانی بود، و مانند پدرش حنین بن اسحاق از فیلسوفان مشهوری است که به واسطه آشنائی با زبان یونانی و سریانی، فلسفه یونان را به عربی ترجمه کردند. فرزند وی، یعقوب بن اسحاق نیز بزرگترین حکیم عرب است، و هر دو نزد خلفای عباسی با عزت و احترام می زیستند. کندی فیلسوف نامی عراق در زمان خویش دست به تألیف کتابی زد که به نظر خود تناقضات قرآن را در آن گرد آورده بود. اسحاق کندی چون با فلسفه و مسائل عقلی و افکار حکمای یونان سر و کار داشت، طبق معمول با حقایق آسمانی و موضوعات دینی چندان میانه ای نداشت و به واسطه غروری که بیشتر فلاسفه در خود احساس می کنند، با بدبینی و دیده حقارت به تعالیم مذهبی می نگریست. اسحاق کندی آنچنان سر گرم کار کتاب تناقضات قرآن شده بود، که به کلی از مردم کناره گرفته و پیوسته در منزل خود با اهتمام زیاد به آن می پرداخت.
روزی یکی از شاگردان او در سامره به حضور امام حسن عسکری علیه السلام شرفیاب شد. حضرت به وی فرمود: در میان شاگردان اسحاق کندی یک مرد رشید و با شهامتی پیدا نمی شود که این مرد را از کاری که پیش گرفته باز دارد؟ شاگرد مزبور گفت: ما چگونه می توانیم در این خصوص به وی اعتراض کنیم، یا در مباحث علمی دیگری که استادی چون او بدان پرداخته است ایراد بگیریم؟

او استاد بزرگ و نامداری است و ما توانائی گفتگو با او را نداریم. حضرت فرمود: اگر من چیزی به تو القا کنم، می توانی به او برسانی و درست به وی حالی کنی؟ گفت: آری.
فرمود: برو نزد استادت و با وی گرم بگیر و تا می توانی در اظهار ارادت و اخلاص و خدمت گذاری نسبت به او کوتاهی نکن، تا جائی که کاملاً مورد نظر وی واقع شوی و او هم لطف و عنایت خاصی نسبت به تو پیدا کند.
وقتی کاملاً با هم مأنوس شدید، به وی بگو: مسئله ای به نظرم رسیده است و می خواهم آنرا از شما بپرسم. خواهد گفت: مسئله چیست؟ بگو: اگر یکی از پیروان قرآن که با لحن آن آشنایی دارد از شما سؤال کند: آیا امکان دارد کلامی که شما از قرآن گرفته و نزد خود معنی کرده اید، گوینده آن، معنی دیگری از آن اراده کرده باشد؟ او خواهد گفت: آری این امکان هست و چنین چیزی از نظر عقل جایز است. او مردی است که درباره چیزی که می شنود می اندیشد، و مورد توجه قرار می دهد.
آنگاه به او بگو: ای استاد! شاید خداوند آن قسمت از قرآن را که شما نزد خود معنی کرده اید، عکس آنرا اراده نموده باشد، و آنچه شما پنداشته اید معنی آیه و مقصود خداوند که گوینده آنست که گوینده آنست نباشد. و شما بر خلاف واقع معنی کرده باشید
شاگرد مزبور از نزد حضرت رخصت خواست و رفت به خانه استاد خود اسحاق کندی و طبق دستور حضرت عسکری (ع) با وی مراوده زیاد نمود تا میان آنان انس کامل برقرار گردید.
روزی از فرصت استفاده نمود و موضوع را به همان گونه که حضرت تعلیم داده بود با وی در میان گذارد.
همین که فیلسوف نامی پرسش شاگرد را شنید، فکری کرد و گفت: یک بار دیگر سؤال خود را تکرار کن!
شاگرد سؤال خود را تکرار نمود. استاد فیلسوف مدتی درباره آن اندیشید و دید که از نظر لغت و عقل چنین احتمالی هست، و ممکن است آنچه وی از فلان آیه قرآن فهمیده و پنداشته است که با آیه دیگر منافات دارد، منظور صاحب قرآن غیر از آن باشد.
سرانجام فیلسوف نامبرده شاگرد دانشمند خود را مخاطب ساخت و این گفتگو میان آنها واقع شد.
فیلسوف: بگو این سؤال را چه کسی به تو آموخت؟
شاگرد: به دلم خطور کرد.
فیلسوف: نه! چنین نیست. این گونه از مانند چون توئی سر نمی زند. تو هنوز به آن مرحله ای نرسیده ای که چنین مطلبی را درک کنی. راست بگو آنرا از کجا آورده ای و از چه کسی شنیدی؟
شاگرد: این موضوع را حضرت امام حسن عسکری (ع) به من آموخت، و امر کرد آنرا با شما در میان بگذارم.
فیلسوف: اکنون حقیقت را اظهار داشتی. آری این گونه مطالب فقط از این خاندان می گردد!
سپس فیلسوف بزرگ عراق آنچه درباره تناقضات قرآن نوشته، و به نظر خود به کتاب آسمانی مسلمانان ایراد گرفته بود همه را جمع کرد و در آتش افکند و طعمه حریق ساخت.(72)