داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

شعرباف و نویسنده

نفطویه دانشمند نحوی معروف می گوید: پس از آنکه مهدی خلیفه عباسی از بنای قصرش فراغت یافت، سوار شد و به تماشای آن رفت.
مهدی غفلتاً وارد قصر شد و به تماشای آن رفت.
دو نفر باقی ماندند که خود را از دیدگاه ملازمان خلیفه پنهان نمودند.
خلیفه یکی از آنها را که سخت پریشان و دست و پای خود را گم کرده بود دید و از وی پرسید:
- تو کیستی؟
- من منم!
- وای بر تو! چه می گوئی، من منم یعنی چه؟
- عرض کردم، من منم!
- کاری به من داری؟
- نه!
مهدی دستور داد او را بیرون کنند، و گفت: خدا به او مرگ بدهد. این دیگر کیست؟ ملازمان او را از قفا گرفته کشان کشان از قصر خارج ساختند.
وقتی بیرونش کردند، خلیفه به یکی از غلامان خود گفت:
بدون اینکه بفهمد، او را دنبال کن تا به خانه اش برسد سپس سؤال کن چه کاره است؟ چون گمان می کنم جولا باشد!
سپس دومی که خود را از خلیفه پنهان کرده بود به نزد خلیفه آوردند. خلیفه سؤالاتی از او کرد، ولی او به عکس اولی با دلی قوی و زبانی گویا جواب داد، بدین گونه:
- من مردی از یکی از پذیرندگان خلیفه ام.
- برای چه به اینجا آمده ای؟
- آمده بودم که این بنای زیبا را تماشا کنم، و از دیدن آن لذت ببرم، و برای خلیفه دعای بیشتری بکنم که خداوند عمر و عزت او را پایدار بدارد و دشمنانش را نابود کند.
- آیا حاجتی به من داری؟
- بله! من از دختر عمویم خواستگاری نمودم، ولی عمویم دست رد به سینه من زد و گفت: تو چیزی نداری و تهی دست هستی، ولی من عاشق دختر عمویم هستم و به او دل بسته ام.
- دستور می دهم برای رسیدن به معشوقت پنجاه هزار درهم به تو بدهند.
- خدا مرا فدای شما کند، بخششی شایسته، و منتی عظیم بر من نهادی، خداوند عمر تو را بیش از پیش و انجام کارت را بهتر از آغاز گرداند، نعمتت را افزونتر و شوکتت را بیشتر کند.
مهدی دستور داد جایزه او را زود به وی تسلیم کنند سپس غلام دیگری نیز به دنبال او فرستاد و گفت: تحقیق کن ببین کار او چیست؟ چون تصور می کنم نویسنده باشد!
غلامها برگشتند و اولی گفت: همانطور که خلیفه گفته بود کار آن مرد، شعربافی است. تا آخرین لحظه قلبش از ترس همچنان می تپید و بیمناک بود.(57)
غلام دومی گفت: این مرد هم نویسنده است.
خلیفه گفت: دیدید. من پسر منصور هستم که با فراست، گفتگوی جولا و نویسنده بر من پوشیده نمی ماند.

حسود

در زمان خلافت موسی هادی برادر هارون الرشید خلیفه عباسی، مرد نیکوکار ثروتمندی در بغداد می زیست. در همسایگی این مرد، شخصی وجود داشت که نسبت به مال و ثروت او حسد می ورزید.
این مرد حسود نمی توانست همسایه ثروتمند خود را ببیند که در رفاه و آسایش بسر می برد. به همین جهت از هر گونه بدگوئی و تهمت و حسادت درباره همسایه ثروتمندش فروگذار نمی کرد و پیوسته در اندیشه آن بود که لطمه ای بر او وارد سازد، و او را در انظار مردم از اعتبار بیندازد.
روز به روز کینه و حسد او افزون می گشت و خود را در ناراحتی مخصوص می دید، بطوری که قادر نبود خشم و حسد خود را فرو کشد و از اندیشه بد نسبت به همسایه خویش منصرف شود!
سرانجام فکری کرد و آنرا عملی ساخت. به این عملی ساخت. به این عمل که غلامی خرید و او را موافق میل و منظور خود تربیت نمود. مدتی بدین منوال گذشت، تا اینکه روزی غلام را خواست و گفت: گوش کن! من تو را برای کار مهمی خریده ام و اکنون از تو می خواهم که آنرا انجام دهی، نمی دانم اطاعت می کنی یا نه؟
غلام گفت: بنده زر خرید، مطیع آقای خود است، هر امری بکند باید انجام دهد. به خدا اگر بدانم میل داری من خود را در آتش بیفکنم و بسوزانم، یا خود را در آب بیندازم و غرق سازم، خودداری نمی کنم!
مرد حسود از شنیدن سخنان غلام مسرور گشت. سپس او را در آغوش کشید و صورتش را بوسید و آفرین گفت! غلام پرسید: موضوع چیست و از من چه انتظاری داری؟ مرد حسود گفت: شتاب مکن، هنوز موقع آن نرسیده است.
یکسال گذشت و غلام نمی دانست ارباب می خواهد چه کاری به او محول کند که این همه سعی در رعایت حال او دارد. تا اینکه یک روز او را طلبید و گفت: من کاری مهمی دارم و اکنون موقع آن رسیده و از تو می خواهم که در عوض آن همه محبت، در انجام آن کوتاهی ننمائی.
غلام گفت: هر چه بفرمائی اطاعت می کنم.
مرد حسود گفت: من با این همسایه ثروتمندم میانه ای ندارم و سخت او را دشمن می دارم، تا جائیکه می خواهم او را نابود کنم. غلام گفت: بفرما تا همین حالا او را به قتل رسانم. گفت: نه اگر او را به قتل رساندی، مرا قاتل او خواهند دانست و نتیجه گرفته نمی شود.
به جای این کار خود مرا گردن بزن و بدنم را ببر پشت بام خانه خود او بینداز تا وی متهم به قتل من شود، و حکومت او را به این جرم گرفته به قتل رساند!
غلام که از این پیشنهاد عجیب متحیر مانده بود گفت: وقتی تو کشته شدی، کشته شدن او چه تأثیری در آسایش تن و آرامش جان تو خواهد داشت؟ از این گذشته من چطور می توانم خود را حاضر کنم شما را که از پدر مهربانتر می دانم، با دست خود به قتل رسانم؟
مرد حسود گفت: دست از این حرفها بردار و نافرمانی مکن! من نمی توانم همسایه خود را در ناز و نعمت و اوج شهرت و قدرت ببینم، ولی خود را با وضعی فلاکت بار مشاهده کنم. من تو را برای امروز و انجام این کار خریده ام و ذخیره کرده ام، و اکنون از تو راضی نخواهم شد مگر اینکه آنچه به تو می گویم اطاعت کنی!
هر چه غلام التماس کرد که آقای حسودش از این فکر عجیب صرفنظر کند و او را معاف دارد، تأثیر نبخشید.
وقتی غلام مأیوس شد گفت: اکنون که اصرار داری این کار انجام گیرد، به پاس آن همه حق که در گردن من پیدا کرده ای، اطاعت می کنم! مرد حسود هم خشنود شد و او را مورد تقدیر و تحسین قرار داد
همین که شب به آخر رسید، مرد حسود، غلام را از خواب بیدار نمود و کاردی به دستش داد و به اتفاق رفتند پشت بام همسایه، سپس رو به قبله خوابید و به غلام گفت: زود مرا راحت کن!
غلام بیچاره که در جای خود میخکوب شده بود، مات و مبهوت شد و سرانجام بعد از کمی فکر و تأمل از روی نادانی و به خیال اینکه اگر خواسته ارباب را انجام ندهد نمک به حرامی کرده است! کارد تیز را روی گلوی ارباب نگون بخت خود نهاد و مانند گوسفند سرش را از تن جدا ساخت!
اندکی بعد تن بی جان مرد حسود و سر بریده اش بدون حرکت در پشت بام همسایه نیکوکار و ثروتمندش که از همه جا بی خبر و گناهی جز شهرت و تمول نداشت، هر کدام به کناری افتاد!
غلام از پشت بام به زیر آمد و یکراست به رختخواب رفت و خوابید. فردا عصر جنازه در پشت بام همسایه کشف گردید. ازدحام عجیبی شد، مردم دسته دسته می آمدند و سربریده و پیکر بی جان مقتول را از نزدیک تماشا می کردند.
مأمورین موضوع را به داروغه شهر گزارش دادند، داروغه ماجرا را به اطلاع خلیفه موسی هادی رسانید. خلیفه دستور داد صاحب خانه ای را که جنازه در پشت بام او کشف شده است احضار کنند، تا پیرامون قتل مزبور از وی تحقیقاتی به عمل آورد.
صاحبخانه یعنی همسایه خیراندیش مقتول نیز خود را به خلیفه معرفی کرد. خلیفه او را شناخت و دانست که وی مردی نیکوکار و متدین و خوش نام است و اهل این کارها نیست.
ولی چون قتلی واقع شده و جنازه ای در حریم خانه او کشف شده بود، ناچار از وی بازپرسی نمود. مرد نیکوکار اظهار بی اطلاعی کرد و گفت: اصلاً از آنچه واقع شده بی خبر است.
به دستور خلیفه، غلام شخص مقتول را نیز احضار کردند و از وی تحقیقاتی نمودند. غلام چون آن مرد نیکوکار را در خطر جانی دید، شهامت به خرج داد و ماجرا را از اول تا آخر با صراحت برای خلیفه نقل کرد.
غلام گفت: من چون از اسرار خود برای انصراف آقایم از این عمل خطرناک و جنایت بزرگ مأیوس شدم و او هم سخت مرا تحت فشار گذاشته بود که حتماً باید او را ببرم پشت بام این مرد و به قتل برسانم، چون کاملاً خشمگین شده بودم و در وضع غیر عادی قرار داشتم، لذا با تأسف او را به قتل رساندم، و اینک برای رهائی این مرد بیگناه و با ایمان، به جرم خود اعتراف می کنم!
وقتی از موضوع آگاه شد، سر به زیر انداخت و در فکر عمیقی فرو رفت و از این واقعه شگفت انگیز و تعیین تکلیف غلام حیران ماند.
آنگاه سر برداشت و به غلام گفت: هر چند قتل نفس کرده ای، ولی چون جوانمردی نمودی و بی گناهی را از اتهام و خطر مرگ نجات دادی تو را آزاد می کنم، سپس او را آزاد نمود و قضیه در همین جا پایان یافت!(58) اینست نتیجه حسادت که زیان آن به خود حسود باز می گردد.

نماینده خدا

در یکی از سالها هارون الرشید خلیفه مقتدر عباسی به زیارت خانه خدا و حج بیت الله رفت. هنگام طواف به دستور هارون از هجوم حاجیان جلوگیری نمودند تا خلیفه بتوانند با آزادی طواف کند. ولی درست وقتی هارون خواست طواف نماید، مرد عربی سر رسید و پیش از وی به طواف پرداخت!
این موضوع بر هارون خلیفه پرنخوت و جاه طلب گران آمد و با خشم به حاجب خود اشاره نمود که مرد عرب را دور کند تا وی طواف نماید. حاجب (رئیس تشریفات) به عرب گفت: لحظه ای صبر کن تا خلیفه از طواف کردن فراغت یابد.
عرب گفت: مگر نمی دانی خداوند در این محل مقدس پادشاه و گدا را برابر دانسته و در قرآن مجید فرموده است: مسجدالحرام که آنرا برای استفاده همه مردم قرار داده ایم، مقیم و مسافر در آن یکسانند پس اگر کسی بخواهد در آنجا ظلم کند یا کفر ورزد، عذاب دردناک را به وی می چشانیم.(59)
چون هارون این سخن را از عرب شنید به حاجب دستور داد که کاری به وی نداشته باشد و او را به حال خود بگذارد. آنگاه بطرف حجرالأسود رفت تا مطابق معمول آنرا استلام کند، یعنی دست روی آن را دست بکشد، ولی ناگهان در آنجا نیز عرب پیشدستی نمود و قبل از وی حجرالأسود را استلام کرد!
آنگاه هارون به مقام ابراهیم آمد که در آنجا نماز بگزارد. اما قبل از وی عرب به آنجا رسید و شروع به نماز کرد. همینکه هارون از نماز فارغ شد به حاجب دستور داد که عرب را نزد وی بیاورد. حاجب آمد و به عرب گفت: خلیفه تو را می طلبد؛ برخیز و امر تو را اطاعت کن! عرب گفت: من کاری به خلیفه ندارم، اگر او با من کاری دارد بهتر است که از جا برخیزد و به این کار مبادرت ورزد.
هارون ناگزیر از جای برخاست و آمد مقابل عرب ایستاد و به وی سلام کرد. عرب هم جواب سلام او را داد. سپس هارون عرب را مخاطب ساخت و گفت ای برادر عزیز! اجازه می دهی در اینجا بنشینم؟ عرب گفت: اینجا خانه من نیست، ما همه در اینجا یکسان هستیم، اگر می خواهی بنشین و اگر می خواهی برو!
هارون الرشید از طرز سخن گفتن عرب ناراحت شد، زیرا سخنانی از وی شنید و با منظره ای مواجه گردید که از هر جهت برایش تازگی داشت. به همین جهت با خشم روی زمین نشست و به عرب گفت: می خواهم یک مسئله دینی از تو بپرسم، اگر درست جواب دادی معلوم می شود سایر پرسشها را نیز می توانی جواب بدهی، و چنانچه در پاسخ آن فروماندی، حتماً از جواب بقیه فروتر خواهی ماند.
عرب گفت، آیا سؤال تو برای این است که چیزی یاد بگیری، یا می خواهی مرا اذیت کنی؟ هارون از جواب سریع وی تعجب کرد و گفت: البته منظور چیز یاد گرفتن است. عرب گفت: بسیار خوب، ولی باید برخیزی و مانند شاگردی که می خواهد چیزی از استاد سؤال کند، بنشینی! هارون هم برخاست و مقابل وی دو زانو روی زمین نشست!
در این وقت عرب گفت: اکنون هر چه می خواهی سؤال کن!
هارون پرسید: خداوند چه چیزی را برای تو لازم گردانیده است؟ عرب گفت: از کدام امر لازم سؤال می کنی؟ از یک واجب سؤال می کنی، یا پنج چیز واجب، یا هفده چیز واجب، یا سی و چهار چیز واجب، یا هشتاد و پنج چیز واجب، و آیا از یک چیز واجب در طول عمر سؤال می کنی، یا یک چیز از چهل، یا پنج چیز از دویست!
هارون به شدت خندید و عرب را به مسخره گرفت و گفت: من از یک امر که خداوند بر تو واجب نموده سؤال کردم، تو حساب دنیا را به رخ من می کشی؟
عرب گفت: ای هارون! اگر دین خدا بر پایه حساب استوار نبود، خداوند در روز رستاخیز از مردم حساب نمی نمود و نمی فرمود: و ما می گذاریم ترازوهای عدالت را برای روز رستاخیز، در آن روز به هیچکس ستم نمی شود، اگر اعمال بندگان به اندازه یک مثقال دانه ارزن باشد، آنرا به حساب می آوریم و کافی است که ما خود به حساب بندگان برسیم(60)
در این هنگام که عرب خلیفه را به نام خواند: هارون سخت برآشفت، به طوری که دیدگانش برافروخته گردید. زیرا به نظر خلیفه تمام افراد مملکت باید او را امیرالمؤمنین بخوانند. از اینرو در حالی که آثار خشم در چهره اش آشکار بود گفت: ای عرب بیابانی! اگر آنچه را گفتی توضیح دادی و معلوم شد سخنانت بیهوده نیست، آزاد هستی؛ وگرنه دستور می دهم بین صفا و مروه گردنت را بزنند.
چون حاجب، خلیفه را منقلب دید، به میان دوید و گفت یا امیرالمؤمنین! او را عفو فرما و برای خدا و به خاطر این محل مقدس از وی درگذر!
عرب از سخنان خلیفه و حاجب خندید. هارون که بیشتر ناراحت شده بود پرسید: چرا می خندی؟ گفت: از عقل شما می خندم و در این فکر هستم که کدامیک نادان تر هستید؟ زیرا اگر مرگ من نرسیده باشد، سوء قصد تو به من چه تأثیری دارد؟ و چنانچه مرگ من رسیده باشد عفو و بخششی که حاجب برای من می خواهد چه سودی می تواند داشته باشد؟ هارون از شنیدن این سخن، به هراس افتاد و دلش فرو ریخت.
سپس عرب گفت: اینکه از من پرسیدی: آنچه بر من واجب نموده چیست؟ جواب آن اینست که خداوند خیلی چیزها را بر من واجب کرده است و اینکه پرسیدم: آیا از یک چیز واجب سؤال می کنی، مقصودم دین اسلام است که قبل از هر چیز بر بندگان خدا واجب است پیرو آن باشند.
همچنین منظورم از پنج چیز، نمازهای پنجگانه، و قصدم از سی و چهار چیز، سجده های نمازها، و هشتاد و پنج چیز هم، تکبیرات نمازهائی است که شبانه روز می خوانیم.
و اینکه پرسیدم: آیا از یک چیز واجب در طول عمر می پرسی؟ مقصودم حج خانه خداست که در تمام مدت عمر یکبار بر مسلمانان با استطاعت و متمکن واجب است، و اینکه پرسیدم: یک چیز از چهل، مقصود زکوة گوسفند است، که تا نصاب آن به چهل تا رسید، زکوة آن یک گوسفند است. و اینکه گفتم: پنج از دویست، منظورم زکوة طلا است که هر دویست مثقال طلا پنج مثقال زکوة دارد!
وقتی سخن مرد عرب به پایان رسید، هارون الرشید از تفسیر و بیان مسائل و حسن کلام عرب بی نهایت مسرور شد، و آن مرد ناشناس در نظرش بزرگ آمد و خشمش تبدیل به مهربانی با وی گردید. آنگاه عرب به هارون گفت: تو چیزهائی از من پرسیدی و من جواب دادم.
اکنون من نیز از تو سؤال می کنم و تو باید جواب بدهی! هارون آمادگی خود را اعلام داشت.
عرب پرسید: مردی در اول صبح، نگاهی به زنی کرد که بر او حرام بود، ولی چون ظهر شد زن بر وی حلال گشت. باز موقع عصر زن بر او حرام گردید، اما همینکه مغرب شد حلال شد، چون شب فرا رسید مجدداً حرام گشت، ولی بامداد فردا حلال شد. و نیز در وقت ظهر بر وی حرام گردید، و چون عصر شد حلال، و در موقع مغرب حرام، اما شامگاهان باز حلال گشت؟!
اکنون بگو بدانم این مسائل را چگونه باید حل کرد؟ هارون گفت: ای برادر عرب مرا به دریائی افکندی که جز تو هیچکس نمی تواند از غرقاب آن نجاتم دهد
عرب گفت: یعنی چه؟ تو امروز خلیفه مسلمین و شخص اول مملکت هستی و مافوق نداری، شایسته نیست که از حل مسئله ای فرو مانی آنهم سؤال مرد ناتوانی چون من!
هارون گفت: ای برادر! علم و دانش مقام تو را بزرگ و نامت را بالا برده است، و بهمین جهت میل دارم بخاطر من و این مکان مقدس، خودت این مسئله را توضیح بدهی و آنرا حل کنی!
عرب گفت: حاضرم ولی به شرط آنکه تو هم قول بدهی شکسته دلان را دستگیری نمائی و بی نوایان را مورد تفقد قرار دهی و بر زیردستان سخت نگیری. هارون هم پذیرفت و گفت: با کمال میل حاضرم!
عرب گفت: آن مرد که موقع صبح نگاه کرد بزنی که بر وی حرام بود، آن کنیز زر خرید شخص دیگری بوده است ولی موقع ظهر آن را از صاحبش خرید و بر وی حلال گشت. چون عصر شد کنیز را آزاد ساخت و بر او حرام گردید، و در موقع مغرب با وی ازدواج کرد و بدین گونه بر او حلال گردید. همین که شب فرا رسید او را طلاق داد و بر وی حرام گردید. اما بامداد فردا رجوع کرد و حلال گشت. هنگام ظهر ظهار کرد و بر وی حرام گشت. اما عصر به عوض این کار بنده ای آزاد کرد و زن بر وی حلال گردید، هنگام مغرب مرتد شد و از دین اسلام برگشت و بر شوهر حرام شد ولی شب توبه کرد و مجدداً دین اسلام را پذیرفت و حلال گردید!
هارون الرشید از شنیدن سخنان عرب در شگفت ماند، و در عین حال بسیار خوشحال شد، سپس دستور داد، ده هزار درهم به وی بدهند، چون پولها را آماده ساختند، عرب گفت: من احتیاج به آن ندارم به کسانی که استحقاق آنرا دارند بدهید، هارون گفت: می خواهی برایت مقرری تعیین کنم که مادام العمر از آن استفاده کنی؟
عرب گفت: آنکس که روزی تو را می رساند، برای من هم مقرر می دارد. هارون گفت: اگر قرض داری بگو تا آنرا بپردازم! گفت: نه، قرض ندارم، و سرانجام نیز چیزی از وی قبول نکرد.
در پایان هارون که فوق العاده تحت تأثیر علم و زهد و زبان گویا و شخصیت نافذ و شهامت مرد عرب واقع شده بود، از وی پرسید نامت چیست و اهل کجائی؟ گفت: موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی ابیطالب هستم. (61)
هارون از شنیدن این سخن، تکانی خورد و متوجه شد آن مرد بزرگ امام موسی کاظم (ع) است که در لباس اعراب بیابانی ظاهر گشته تا اهل دنیا او را نشناسند و از مردم کناره گرفته تا اعمال حج را با فراغت انجام دهد. از این رو برخاست و میان دیدگان حضرت را بوسید و این آیه شریفه را قرائت نمود: الله اعلم حیث یجعل رسالته یعنی: خداوند بهتر می داند که رسالت و نمایندگی خود را در چه خاندانی قرار دهد
جاه طلب
سفیان بن نزار می گوید: روزی به حال احترام پشت سر مأمون خلیفه معروف بنی عباس ایستاده بودم. مأمون حاضران مجلس را مخاطب ساخت و گفت: آیا می دانید چه کسی مرا شیعه نمود؟
حضار گفتند: نه! نمی دانیم. مأمون گفت: پدرم هارون الرشید باعث شد که من شیعه شوم!
حاضران پرسیدند چطور؟ هارون مردان اهل بیت را می کشت و با این وصف چگونه ممکن است او شما را شیعه کرده باشد؟!
مأمون گفت: پدرم به خاطر پیشرفت کار خود و تحکیم پایه سلطنتش اقدام به کشتن اولاد پیغمبر (ص) می کرد. زیرا که گفته اند: الملک عقیم ملک و سلطنت همه چیز را عقیم می گذارد، و در خود هضم می کند.
سپس مأمون ماجرای تشیع خود را این طور شرح داد:
در یکی از سفرهای حج پدرم هارون الرشید همراه او بودم. چون به مدینه رسیدیم جلوس نمود و به مردم بار غام داد و به درباریان خود گفت: به هر یک از فرزندان مهاجرین و انصار و رجال مکه و مدینه و بنی هاشم و سایر قریش که به ملاقات من می آیند بگو وقتی وارد می شوند قبل از هر چیز خود را معرفی کنند تا من نسب آنها را بشناسم.
دربان هم این معنی را به مردم گوشزد می کرد و هر کس داخل می شد، می گفت: من فلان فرزند فلانم و نسب خود را تا جد اعلایش که از صحابه پیغمبر بوده است می شمرد.
پدرم هارون نیز به هر یک به میزان شرافت و سابقه مهاجرت و خدمات نیاکان آنها به اسلام، از دویست تا پنج هزار دینار طلا می داد.
روزی من پهلوی پدرم هارون ایستاده بودم، فضل بن ربیع رئیس تشریفات آمد و به پدرم گفت: شخصی آمده و می گوید: من موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی ابیطالب (ع) هستم.
پدرم فی الفور رو کرد به من و برادرانم محمد امین و ابراهیم مؤتمن و افسرانی که پشت سر او ایستاده بودند و گفت: مواظب خود باشید، مبادا حرکات ناشایسته ای از شما سربزند!
سپس به فضل بن ربیع گفت: بگو همانطور که سوار است وارد شود. ناگاه بزرگ مردی را که از کثرت عبادت و شب زنده داری چهره ای زرد و بدنی لاغر داشت در مقابل خود دیدیم.
وقتی دیدگان وی به پدرم هارون افتاد خواست از الاغی که سوار آن بود پیاده شود، ولی پدرم بانگ زد و گفت: نه به خدا نمی گذارم پیاده شوید، باید سواره جلو آمده و بر فرشهای گرانقیمت من فرود آئید! دربانان نیز از پیاده شدن او جلوگیری نمودند. همه با دیده عظمت به وی می نگریستیم و او همچنان سواره می آمد تا به روی فرش رسید، و افسران دور او را گرفتند و با این تشریفات پیاده شد.
در این پدرم از جای برخاست و جلو رفت و از وی استقبال نمود و صورت و دیدگانش را بوسید. آنگاه دستش را گرفت و پهلوی خود نشانید و با او به گفتگو پرداخت. از جمله پرسید: کسانی که از پرتو وجود شما نان می خورند چند نفر می باشند؟
فرمود: بیش از پانصد نفر هستند. پرسید: اینها همه فرزندان شما هستند؟ شما هستند؟ فرمود: نه، اکثر آنها افراد نیازمند می باشند. فرزندان من تعدادی پسر و دختر هستند.
هارون گفت: چرا دخترهایت را به پسر عموهاشان شوهر نمی دهی؟ فرمود: وسیله آنرا ندارم. پرسید:ملک و مزرعه شما چه وضعی دارد؟ فرمود: گاهی حاصل می دهد و گاهی نمی دهد.
هارون گفت: هیچ قرض دارید؟ فرمود: آری. پرسید: چقدر است؟ فرمود تقریباً ده هزار دینار. هارون گفت: پسر عمو! آنقدر مال و ثروت به شما خواهم داد که پسران را داماد و دختران را شوهر دهی و مزرعه خود را آباد کنی.
فرمود: خداوند بر والیان و سران قوم واجب کرده است که تهی دستان را از خاک بردارند، وامهای آنها را بپردازند و صاحبان عیال را دستگیری و برهنگان را بپوشانند و به آنها که گرفتار محنت و تنگدستی هستند، نیکی و محبت کنند و این کارها بیش از هر کس امروز از تو انتظار می رود که انجام دهی، هارون گفت: قول می دهم که آنچه فرمودی انجام دهم.
چون حضرت برخاست که مراجعت نماید، پدرم نیز برخاست و دیدگان و روی او را بوسید. آنگاه به من و امین و مؤتمن گفت: بروید رکاب بگیرید و آقا و عموی خود را سوار کنید و لباسش را مرتب نمائید و تا در منزلش بدرقه کنید.ما چنین کردیم. در میان راه حضرت پنهانی رو به من نمود و فرمود: تو بعد از پدرت هارون به سلطنت می رسی، وقتی زمامدار شدی نسبت به فرزندان من نیکی کن! سپس او را به منزل رسانیده و برگشتیم.
من در نزد پدرم هارون بیش از سایر برادرانم دل و جرأت داشتم، به همین جهت وقتی مجلس خلوت شد، گفتم: یا امیرالمؤمنین! این مرد، کی بود که این قدر او را بزرگ و گرامی داشتی و به احترام او از جا برخاستی و به استقبالش شتافتی و او را در صدر مجلس نشاندی و از وی پائین تر هم نشستی و به ما دستور دادی رکاب بگیریم و او را سوار کرده تا در خانه اش بدرقه کنیم؟
هارون گفت: ای فرزند! این آقا موسی بن جعفر امام مردم و حجت خداوند بر مردم روی زمین و نماینده او در میان بندگان است.
گفتم: مگر این اوصاف از آن شما و در وجود شما نیست؟
گفت: ای فرزند! من با زور و قدرت به حکومت رسیده ام! اما موسی بن جعفر(ع) پیشوای واقعی مردم است.
ای فرزند! او از من و تمامی مردم برای جانشینی رسول خدا سزاوارتر است. با این وصف به خدا قسم اگر تو که فرزند من می باشی درباره ملک و خلافت با من کشمکش کنی سرت را که دو چشمت در آن قرار دارد، از تن جدا می سازم زیرا که ملک عقیم است (جاه طلبی هیچ را شرط هیچ می داند).
سپس مأمون به سخن خود ادامه داد و گفت: وقتی پدرم خواست از مدینه حرکت کند، دستور داد دویست دینار در کیسه سیاهی ریختند و به فضل بن ربیع گفت: این را برای موسی بن جعفر ببر و بگو خلیفه می گوید: ما در این ایام تنگدست هستیم و بعد از این عطای ما به شما خواهد رسید!
چون چنین دیدم جلو رفتم و گفتم: پدر جان! شما به فرزندان مهاجر و انصار و سایر افراد قریش و کسانی که از حسب و نسب آنان بی اطلاع بودید، تا پنجهزار دینار زر سرخ عطا نمودی، ولی به موسی بن جعفر(ع) که از وی آن همه تجلیل و احترام به عمل آوردی دویست دینار، یعنی حداقل بخشش خود می دهی؟ هارون گفت: ساکت باش! بی مادر! این حرفها به تو نیامده! (62)
مأمون به پدرش هارون الرشید اعتراض می کرد که چرا حق و حقیقت را فدای جاه طلبی و سلطنت دنیا می کند، در صورتی که خود نیز از همان راهی رفت که سایر جاه طلبان روزگار رفتند.
در سال 192 هجری هارون الرشید به اتفاق مأمون به ایران که ایالت شرقی قلمرو امپراطوری عظیم او بود، آمد و سال بعد در سرزمین خراسان در گذشت. همین که خبر مرگ وی به بغداد رسید، درباریان و رجال بنی عباس محمد امین ولیعهد را به خلافت نشانده و سکه به نامش زدند. مأمون هم در خراسان دم از خلافت زد و تجزیه ایالت ایران را اعلام داشت. آنگاه لشکری به سرکردگی طاهرذوالیمینین سردار معروف ایرانی برای جنگ با امین به بغداد فرستاد.
طاهر لشکر امین را شکست داد و بغداد را فتح کرد و امین را گرفته به زندان افکند، سپس سر او را برید و به خراسان آورده پیش روی مأمون به زمین نهاد! مأمون چنان از باده پیروزی سرمست و از کشتن برادر و سلطنت بلامنازع خود خشنود گردید که از شادی در پوست نمی گنجید!
مأمون دستور داد سر امین را به نیزه زدند و در صحن بزرگ خانه افراختند. سپس به عموم اهالی بار عام داد و گفت: هر کس می خواهد از بخشش من بهره مند گردد، باید مقابل این سر بایستد و او را لعنت کند!
چند روزی بدین منوال گذشت، هر روز هزاران نفر می آمدند و به سربریده امین لعنت می فرستادند! مأمون هم شادمان می شد و به هر کس به فراخور حالش جایزه می داد
روزی پیرمرد بی نوائی در آن جمع ظاهر گشت و پرسید چه خبر است؟ گفتند: اگر می خواهی به عطای خلیفه نائل گردی، باید بروی پهلوی او و روبروی آن سر بریده که بالای نیزه است بایستد و چند بار او را لعنت کنی.
پیر مرد پرسید: سر بریده متعلق به کیست؟ گفتند: سر برادر خلیفه است! پیر مرد هم جلو رفت و نزدیک مأمون ایستاده و سر بریده امین را مخاطب ساخت و با زبان محلی گفت: لعنت به خودت، لعنت به مادرت، لعنت به برادرت، لعنت به تمام کسانت
با این کلام غریو خنده از حاضران برخاست. ولی مأمون سخت شرمنده شد، و همین موضوع موجب گردید که سر برادر را پائین بیاورد و به بغداد بفرستد تا در کنار بدنش به خاک سپارند(63).