داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

جوان نابغه

مهدی سومین خلیفه عباسی در یکی از سفرها با تشریفات رسمی وارد بصره شد، تا از آن شهر تاریخی و دانش پرور بازدید به عمل آورد. رجال لشکری و کشوری به پیشوازش رفتند. علما و دانشمندان نیز از وی استقبال نمودند.
مهدی در صف علما الیاس بن معاویه را که در هوش و نبوغ ضرب المثل، و در آن موقع جوانی نو خاسته بود، دید که چهارصد تن از علما و بزرگان در پشت او صف بسته اند، و خود پیشاپیش آنها ایستاده است.
مهدی از تماشای این منظره در خشم فرو رفت و گفت: تف بر این ریشهای بلند!
آیا در میان این همه علما یکنفر ریش سفید پیدا نمی شد که جلوی آنها بیفتد تا ناگزیر نشوند این جوانک را جلو بیندازند؟!
سپس رو کرد به ایاس و پرسید:
چند سال داری؟
ایاس که دانشمندی پرمایه و نابغه ای هوشمند بود گفت:
خدا سایه خلیفه را پاینده بدارد، سن من به اندازه سن اسامة بن زید است که پیغمبر خدا او را به فرماندهی سپاهی برگزید که بزرگان صحابه و پیران ایشان از جمله ابوبکر و عمر (با آن سن و سال) در میان آنان بود و همگی وظیفه داشتند تحت فرماندهی اسامه قرار گیرند.
مهدی عباسی از جواب به موقع و کوبنده ایاس دانشمند جوان که با کمال مهارت و استادی داده شد در شگفت ماند و ملزم گردید.
آنگاه گفت: آفرین! تو هم پیشاپیش آنها قرار بگیر!
سن ایاس در آن موقع هفده سال بود.(56)

شعرباف و نویسنده

نفطویه دانشمند نحوی معروف می گوید: پس از آنکه مهدی خلیفه عباسی از بنای قصرش فراغت یافت، سوار شد و به تماشای آن رفت.
مهدی غفلتاً وارد قصر شد و به تماشای آن رفت.
دو نفر باقی ماندند که خود را از دیدگاه ملازمان خلیفه پنهان نمودند.
خلیفه یکی از آنها را که سخت پریشان و دست و پای خود را گم کرده بود دید و از وی پرسید:
- تو کیستی؟
- من منم!
- وای بر تو! چه می گوئی، من منم یعنی چه؟
- عرض کردم، من منم!
- کاری به من داری؟
- نه!
مهدی دستور داد او را بیرون کنند، و گفت: خدا به او مرگ بدهد. این دیگر کیست؟ ملازمان او را از قفا گرفته کشان کشان از قصر خارج ساختند.
وقتی بیرونش کردند، خلیفه به یکی از غلامان خود گفت:
بدون اینکه بفهمد، او را دنبال کن تا به خانه اش برسد سپس سؤال کن چه کاره است؟ چون گمان می کنم جولا باشد!
سپس دومی که خود را از خلیفه پنهان کرده بود به نزد خلیفه آوردند. خلیفه سؤالاتی از او کرد، ولی او به عکس اولی با دلی قوی و زبانی گویا جواب داد، بدین گونه:
- من مردی از یکی از پذیرندگان خلیفه ام.
- برای چه به اینجا آمده ای؟
- آمده بودم که این بنای زیبا را تماشا کنم، و از دیدن آن لذت ببرم، و برای خلیفه دعای بیشتری بکنم که خداوند عمر و عزت او را پایدار بدارد و دشمنانش را نابود کند.
- آیا حاجتی به من داری؟
- بله! من از دختر عمویم خواستگاری نمودم، ولی عمویم دست رد به سینه من زد و گفت: تو چیزی نداری و تهی دست هستی، ولی من عاشق دختر عمویم هستم و به او دل بسته ام.
- دستور می دهم برای رسیدن به معشوقت پنجاه هزار درهم به تو بدهند.
- خدا مرا فدای شما کند، بخششی شایسته، و منتی عظیم بر من نهادی، خداوند عمر تو را بیش از پیش و انجام کارت را بهتر از آغاز گرداند، نعمتت را افزونتر و شوکتت را بیشتر کند.
مهدی دستور داد جایزه او را زود به وی تسلیم کنند سپس غلام دیگری نیز به دنبال او فرستاد و گفت: تحقیق کن ببین کار او چیست؟ چون تصور می کنم نویسنده باشد!
غلامها برگشتند و اولی گفت: همانطور که خلیفه گفته بود کار آن مرد، شعربافی است. تا آخرین لحظه قلبش از ترس همچنان می تپید و بیمناک بود.(57)
غلام دومی گفت: این مرد هم نویسنده است.
خلیفه گفت: دیدید. من پسر منصور هستم که با فراست، گفتگوی جولا و نویسنده بر من پوشیده نمی ماند.

حسود

در زمان خلافت موسی هادی برادر هارون الرشید خلیفه عباسی، مرد نیکوکار ثروتمندی در بغداد می زیست. در همسایگی این مرد، شخصی وجود داشت که نسبت به مال و ثروت او حسد می ورزید.
این مرد حسود نمی توانست همسایه ثروتمند خود را ببیند که در رفاه و آسایش بسر می برد. به همین جهت از هر گونه بدگوئی و تهمت و حسادت درباره همسایه ثروتمندش فروگذار نمی کرد و پیوسته در اندیشه آن بود که لطمه ای بر او وارد سازد، و او را در انظار مردم از اعتبار بیندازد.
روز به روز کینه و حسد او افزون می گشت و خود را در ناراحتی مخصوص می دید، بطوری که قادر نبود خشم و حسد خود را فرو کشد و از اندیشه بد نسبت به همسایه خویش منصرف شود!
سرانجام فکری کرد و آنرا عملی ساخت. به این عملی ساخت. به این عمل که غلامی خرید و او را موافق میل و منظور خود تربیت نمود. مدتی بدین منوال گذشت، تا اینکه روزی غلام را خواست و گفت: گوش کن! من تو را برای کار مهمی خریده ام و اکنون از تو می خواهم که آنرا انجام دهی، نمی دانم اطاعت می کنی یا نه؟
غلام گفت: بنده زر خرید، مطیع آقای خود است، هر امری بکند باید انجام دهد. به خدا اگر بدانم میل داری من خود را در آتش بیفکنم و بسوزانم، یا خود را در آب بیندازم و غرق سازم، خودداری نمی کنم!
مرد حسود از شنیدن سخنان غلام مسرور گشت. سپس او را در آغوش کشید و صورتش را بوسید و آفرین گفت! غلام پرسید: موضوع چیست و از من چه انتظاری داری؟ مرد حسود گفت: شتاب مکن، هنوز موقع آن نرسیده است.
یکسال گذشت و غلام نمی دانست ارباب می خواهد چه کاری به او محول کند که این همه سعی در رعایت حال او دارد. تا اینکه یک روز او را طلبید و گفت: من کاری مهمی دارم و اکنون موقع آن رسیده و از تو می خواهم که در عوض آن همه محبت، در انجام آن کوتاهی ننمائی.
غلام گفت: هر چه بفرمائی اطاعت می کنم.
مرد حسود گفت: من با این همسایه ثروتمندم میانه ای ندارم و سخت او را دشمن می دارم، تا جائیکه می خواهم او را نابود کنم. غلام گفت: بفرما تا همین حالا او را به قتل رسانم. گفت: نه اگر او را به قتل رساندی، مرا قاتل او خواهند دانست و نتیجه گرفته نمی شود.
به جای این کار خود مرا گردن بزن و بدنم را ببر پشت بام خانه خود او بینداز تا وی متهم به قتل من شود، و حکومت او را به این جرم گرفته به قتل رساند!
غلام که از این پیشنهاد عجیب متحیر مانده بود گفت: وقتی تو کشته شدی، کشته شدن او چه تأثیری در آسایش تن و آرامش جان تو خواهد داشت؟ از این گذشته من چطور می توانم خود را حاضر کنم شما را که از پدر مهربانتر می دانم، با دست خود به قتل رسانم؟
مرد حسود گفت: دست از این حرفها بردار و نافرمانی مکن! من نمی توانم همسایه خود را در ناز و نعمت و اوج شهرت و قدرت ببینم، ولی خود را با وضعی فلاکت بار مشاهده کنم. من تو را برای امروز و انجام این کار خریده ام و ذخیره کرده ام، و اکنون از تو راضی نخواهم شد مگر اینکه آنچه به تو می گویم اطاعت کنی!
هر چه غلام التماس کرد که آقای حسودش از این فکر عجیب صرفنظر کند و او را معاف دارد، تأثیر نبخشید.
وقتی غلام مأیوس شد گفت: اکنون که اصرار داری این کار انجام گیرد، به پاس آن همه حق که در گردن من پیدا کرده ای، اطاعت می کنم! مرد حسود هم خشنود شد و او را مورد تقدیر و تحسین قرار داد
همین که شب به آخر رسید، مرد حسود، غلام را از خواب بیدار نمود و کاردی به دستش داد و به اتفاق رفتند پشت بام همسایه، سپس رو به قبله خوابید و به غلام گفت: زود مرا راحت کن!
غلام بیچاره که در جای خود میخکوب شده بود، مات و مبهوت شد و سرانجام بعد از کمی فکر و تأمل از روی نادانی و به خیال اینکه اگر خواسته ارباب را انجام ندهد نمک به حرامی کرده است! کارد تیز را روی گلوی ارباب نگون بخت خود نهاد و مانند گوسفند سرش را از تن جدا ساخت!
اندکی بعد تن بی جان مرد حسود و سر بریده اش بدون حرکت در پشت بام همسایه نیکوکار و ثروتمندش که از همه جا بی خبر و گناهی جز شهرت و تمول نداشت، هر کدام به کناری افتاد!
غلام از پشت بام به زیر آمد و یکراست به رختخواب رفت و خوابید. فردا عصر جنازه در پشت بام همسایه کشف گردید. ازدحام عجیبی شد، مردم دسته دسته می آمدند و سربریده و پیکر بی جان مقتول را از نزدیک تماشا می کردند.
مأمورین موضوع را به داروغه شهر گزارش دادند، داروغه ماجرا را به اطلاع خلیفه موسی هادی رسانید. خلیفه دستور داد صاحب خانه ای را که جنازه در پشت بام او کشف شده است احضار کنند، تا پیرامون قتل مزبور از وی تحقیقاتی به عمل آورد.
صاحبخانه یعنی همسایه خیراندیش مقتول نیز خود را به خلیفه معرفی کرد. خلیفه او را شناخت و دانست که وی مردی نیکوکار و متدین و خوش نام است و اهل این کارها نیست.
ولی چون قتلی واقع شده و جنازه ای در حریم خانه او کشف شده بود، ناچار از وی بازپرسی نمود. مرد نیکوکار اظهار بی اطلاعی کرد و گفت: اصلاً از آنچه واقع شده بی خبر است.
به دستور خلیفه، غلام شخص مقتول را نیز احضار کردند و از وی تحقیقاتی نمودند. غلام چون آن مرد نیکوکار را در خطر جانی دید، شهامت به خرج داد و ماجرا را از اول تا آخر با صراحت برای خلیفه نقل کرد.
غلام گفت: من چون از اسرار خود برای انصراف آقایم از این عمل خطرناک و جنایت بزرگ مأیوس شدم و او هم سخت مرا تحت فشار گذاشته بود که حتماً باید او را ببرم پشت بام این مرد و به قتل برسانم، چون کاملاً خشمگین شده بودم و در وضع غیر عادی قرار داشتم، لذا با تأسف او را به قتل رساندم، و اینک برای رهائی این مرد بیگناه و با ایمان، به جرم خود اعتراف می کنم!
وقتی از موضوع آگاه شد، سر به زیر انداخت و در فکر عمیقی فرو رفت و از این واقعه شگفت انگیز و تعیین تکلیف غلام حیران ماند.
آنگاه سر برداشت و به غلام گفت: هر چند قتل نفس کرده ای، ولی چون جوانمردی نمودی و بی گناهی را از اتهام و خطر مرگ نجات دادی تو را آزاد می کنم، سپس او را آزاد نمود و قضیه در همین جا پایان یافت!(58) اینست نتیجه حسادت که زیان آن به خود حسود باز می گردد.