داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

تأثیر غذا

شریک بن عبدالله نخعی قاضی مشهور، از دانشمندان نامی اهل تسنن است. وی در علم فقه و حدیث مهارت داشت و دارای هوشی سرشار و استعدادی قابل ملاحظه بود. اهل تسنن او را بزرگ می داشتند، و برای قضاوت از دیگران بهتر و لایقتر می دانستند و عدالتش را در محکمه قضا می ستودند.
فضل بن ربیع رئیس تشریفات دربار مهدی سومین خلیفه عباسی می گوید: روزی شریک بن عبدالله به ملاقات خلیفه آمد. مهدی او را گرامی داشت و از وی خواست که یکی از سه کار را انتخاب کند: یا منصب قضاوت پایتخت را بپذیرد، یا به فرزندان خلیفه علم و حدیث بیاموزد، و یا یک وعده غذا با او صرف کند.
شریک از تماس زیاد با دربار و رجال دولت آنروز احتراز می جست و سعی می کرد بهر نحو شده خود را در دستگاه آنها وارد نسازد و دامنش آلوده نگردد.
و لذا از پذیرش هر سه پیشنهاد خلیفه عذر خواست، ولی مهدی عباسی عذر او را نپذیرفت و گفت: حتماً یکی از آنها را اختیار کن.
و لذا از پذیرش هر سه پیشنهاد خلیفه عذر خواست، ولی مهدی عباسی عذر او را نپذیرفت و گفت: حتماً یکی از آنها را اختیار کن.
هر چند شریک از قبول هر سه کار ابا داشت ولی چون با اصرار خلیفه ناگزیر شده بود یکی را انتخاب کند. فکری کرد و بعد پیش خود گفت: خوردن غذا آسانتر از تقبل آن دو کار دیگر است. از این رو آمادگی خود را برای صرف غذا با خلیفه اعلام داشت.
خلیفه هم دستور داد غذای مطبوع و پاکیزه ای که از هر جهت مورد نظر باشد تهیه کنند، سپس سفره گستردند و انواع غذای رنگارنگ بر آن نهادند و شریک و خلیفه مشغول صرف آن شدند.
بعد از صرف غذا، خوان سالار دربار به خلیفه گفت: جناب شیخ احتیاطی که از آمیزش با رجال دولتی بنی عباس می نمود، کم کم با آنها آمد و رفت کرد، تا جائی که هم منصب قضاوت آنها را پذیرفت و هم به آموزش و پرورش فرزندان آنها پرداخت و هم از آمیزش و ارتباط و نشست و برخاست با آنان ابا نداشت.(55)

جوان نابغه

مهدی سومین خلیفه عباسی در یکی از سفرها با تشریفات رسمی وارد بصره شد، تا از آن شهر تاریخی و دانش پرور بازدید به عمل آورد. رجال لشکری و کشوری به پیشوازش رفتند. علما و دانشمندان نیز از وی استقبال نمودند.
مهدی در صف علما الیاس بن معاویه را که در هوش و نبوغ ضرب المثل، و در آن موقع جوانی نو خاسته بود، دید که چهارصد تن از علما و بزرگان در پشت او صف بسته اند، و خود پیشاپیش آنها ایستاده است.
مهدی از تماشای این منظره در خشم فرو رفت و گفت: تف بر این ریشهای بلند!
آیا در میان این همه علما یکنفر ریش سفید پیدا نمی شد که جلوی آنها بیفتد تا ناگزیر نشوند این جوانک را جلو بیندازند؟!
سپس رو کرد به ایاس و پرسید:
چند سال داری؟
ایاس که دانشمندی پرمایه و نابغه ای هوشمند بود گفت:
خدا سایه خلیفه را پاینده بدارد، سن من به اندازه سن اسامة بن زید است که پیغمبر خدا او را به فرماندهی سپاهی برگزید که بزرگان صحابه و پیران ایشان از جمله ابوبکر و عمر (با آن سن و سال) در میان آنان بود و همگی وظیفه داشتند تحت فرماندهی اسامه قرار گیرند.
مهدی عباسی از جواب به موقع و کوبنده ایاس دانشمند جوان که با کمال مهارت و استادی داده شد در شگفت ماند و ملزم گردید.
آنگاه گفت: آفرین! تو هم پیشاپیش آنها قرار بگیر!
سن ایاس در آن موقع هفده سال بود.(56)

شعرباف و نویسنده

نفطویه دانشمند نحوی معروف می گوید: پس از آنکه مهدی خلیفه عباسی از بنای قصرش فراغت یافت، سوار شد و به تماشای آن رفت.
مهدی غفلتاً وارد قصر شد و به تماشای آن رفت.
دو نفر باقی ماندند که خود را از دیدگاه ملازمان خلیفه پنهان نمودند.
خلیفه یکی از آنها را که سخت پریشان و دست و پای خود را گم کرده بود دید و از وی پرسید:
- تو کیستی؟
- من منم!
- وای بر تو! چه می گوئی، من منم یعنی چه؟
- عرض کردم، من منم!
- کاری به من داری؟
- نه!
مهدی دستور داد او را بیرون کنند، و گفت: خدا به او مرگ بدهد. این دیگر کیست؟ ملازمان او را از قفا گرفته کشان کشان از قصر خارج ساختند.
وقتی بیرونش کردند، خلیفه به یکی از غلامان خود گفت:
بدون اینکه بفهمد، او را دنبال کن تا به خانه اش برسد سپس سؤال کن چه کاره است؟ چون گمان می کنم جولا باشد!
سپس دومی که خود را از خلیفه پنهان کرده بود به نزد خلیفه آوردند. خلیفه سؤالاتی از او کرد، ولی او به عکس اولی با دلی قوی و زبانی گویا جواب داد، بدین گونه:
- من مردی از یکی از پذیرندگان خلیفه ام.
- برای چه به اینجا آمده ای؟
- آمده بودم که این بنای زیبا را تماشا کنم، و از دیدن آن لذت ببرم، و برای خلیفه دعای بیشتری بکنم که خداوند عمر و عزت او را پایدار بدارد و دشمنانش را نابود کند.
- آیا حاجتی به من داری؟
- بله! من از دختر عمویم خواستگاری نمودم، ولی عمویم دست رد به سینه من زد و گفت: تو چیزی نداری و تهی دست هستی، ولی من عاشق دختر عمویم هستم و به او دل بسته ام.
- دستور می دهم برای رسیدن به معشوقت پنجاه هزار درهم به تو بدهند.
- خدا مرا فدای شما کند، بخششی شایسته، و منتی عظیم بر من نهادی، خداوند عمر تو را بیش از پیش و انجام کارت را بهتر از آغاز گرداند، نعمتت را افزونتر و شوکتت را بیشتر کند.
مهدی دستور داد جایزه او را زود به وی تسلیم کنند سپس غلام دیگری نیز به دنبال او فرستاد و گفت: تحقیق کن ببین کار او چیست؟ چون تصور می کنم نویسنده باشد!
غلامها برگشتند و اولی گفت: همانطور که خلیفه گفته بود کار آن مرد، شعربافی است. تا آخرین لحظه قلبش از ترس همچنان می تپید و بیمناک بود.(57)
غلام دومی گفت: این مرد هم نویسنده است.
خلیفه گفت: دیدید. من پسر منصور هستم که با فراست، گفتگوی جولا و نویسنده بر من پوشیده نمی ماند.