داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

آیا قلب هم دارید؟

گفتگوی ((هشام بن حکم شاگرد برازنده امام ششم حضرت صادق علیه السلام با عمروبن عبید یکی از روسای فرقه معتزله اهل تسنن درباره امامت از داستانهای شیرین و خواندنی است.
هشام مردی فقیه، اصولی، محدث، متکلم و سخنور بود. او در مناظرات مذهبی و بحث های علمی مهارتی به سزا داشت از لحاظ نبوغ و استعداد و سرعت انتقال میان چهار هزار نفر از شاگردان دانشمند حضرت صادق (ع) مشهور بود.
داستانها و لطائف گفتار او در مناظره با دانشمندان ملتهای مختلفه و روسای مذهب اهل تسنن، پیرامون عقاید دینی و مسائل کلامی در کتابهای مربوطه مسطور و معروف است.
هشام در شهر کوفه که مرکز شیعیان عراق بود متولد گردید، و در واسط نزدیک بغداد پرورش یافت و در بغداد به کسب و تجارت پرداخت.
او نخستین کسی است که در عالم اسلام، اصول عقاید و بحث امامت را از نظر علمی مورد بحث و بررسی قرارداد و در آن باره کتابها نوشت، و راه را برای آیندگان گشود و به اتکای دلیهای عقلی و نقلی هدفهای عالی و مزایای مکتب متین امام صادق (ع) را برای جامعه شیعه و دانشمندان ملل بیگانه روشن و مدلل ساخت.
او هیچگاه در بحث خداشناسی درمانده نگشت.
هیچکس او را در مناظرات مذهبی و مذاکرات علمی محکوم نکرد، بلکه تنها او بود که یکه تاز این میدان به شمار می آمد و همه جا بر همآوردان غلبه می یافت.
هشام مانند بسیاری از شاگردان حضرت صادق (ع) هر ساله که به حج می رفت، یا در مدینه خدمت آن حضرت و فرزندش امام هفتم موسی کاظم (ع) مشرف می گشت، از آن دو امام عالیمقام استفاده شایان می برد، و اشکالات خود را در علوم وفنون گوناگون می پرسید و پاسخ می شنید و با بهره کافی بر می گشت، سپس آنچه اندوخته بود، هنگام مناظره با حریفان خود به کار می برد.
یونس بن یعقوب که از بزرگان شاگردان امام ششم است می گوید: یکسال موسم حج (هشام بن حکم) در منی به خدمت حضرت صادق (ع) رسید. در آن موقع هشام جوانی نورس بود و به تازگی تارهائی از مو، در صورتش روئیده بود. گروهی از شاگردان بزرگ امام صادق و علمای سالخورده شیعه مانند: حمران بن اعین، قیس بن ماصر، و ابوجعفر احوال (مومن طاق) و غیره در خدمت حضرت بودند. امام صادق (ع) هشام را که جوانی کم سن بود، بر آنها مقدم داشت و او را بالاتر از همه جای داد، سپس برای اینکه، این کار بر حضار گران نیاید، فرمود: این جوان با دل و زبان و دست خود ما را یاری می کند.
آنگاه فرمود: ای هشام! آنچه میان تو و عمر و بن عبید گذشت نقل کن! و سوالاتی را که از وی نمودی باز گو!
هشام گفت: فدایت گردم! من مقام شما را بسیار بزرگ می دانم و از سخن گفتن در حضور انورت شرم دارم، زیرا که زبانم در پیشگاه حضرتت به خوبی نمی گردد! حضرت فرمود: ای هشام! هر گاه ما دستوری به شما می دهیم اطاعت کنید و در مقام انجام آن برآئید. هشام هم پذیرفت و ماجرا را بدین گونه شرح داد:
به من اطلاع دادند که عمروبن عبید روزها با شاگردان خود در مسجد بصره می نشیند و درباره امامت بحث و گفتگو می کند و عقیده شیعه را در خصوص لزوم وجود امام در میان خلق تخطئه می نماید. این مطلب برای من بسیار گران تمام شد، به همین جهت آهنگ بصره نمودم و روز جمعه به مسجد شهر در آمدم. جمعیت انبوهی گرداگرد عمر وبن عبید حلقه زده بودند. او هم لباس پشمی سیاه رنگی پوشیده و پارچه ای مانند عبا روی دوش انداخته بود، و مردم پی در پی از وی پرسش می کردند. من نزدیک رفتم و از حاضران مجلس خواستم که در حلقه خود جائی به من بدهند. آنها هم برایم جا باز کردند، بطوری که توانستم در میان صف بنشینم. سپس عمروبن عبید را مخاطب ساختم و گفتم:
ای مرد دانشمند! من شخص غریبی هستم، اجازه می دهی از شما سؤالی بکنم؟
گفت: آری.
گفتم: آیا شما چشم دارید؟!
گفت: ای فرزند! چیزی را که می بینی، چرا سؤال می کنی؟
این چه سؤالی است؟
گفتم: سؤالات من از این قبیل است. خواهش می کنم توجه بفرمائید و با حوصله جواب آنها را بدهید.
گفت: فرزند! سؤال کن هر چند سؤالات تو احمقانه است!
گفتم: از شما سؤال می کنم، ولی به شرط اینکه هر طور بود پاسخ آنرا بدهید.
گفت: بسیار خوب سؤال کن! گفتم: شما چشم دارید؟ گفت: آری.
گفتم: چه کاری با آن انجام می دهید؟ گفت رنگها و اشخاص را می بینیم.
گفتم: آیا بینی دارید؟ گفت: آری. گفتم: با آن چه می کنید!
گفت: بویها را به وسیله آن استشمام می کنم.
گفتم: آیا دهان هم دارید؟ گفت: آری. گفتم: با آن چه می کنید؟ گفت: طعم خوردنیها و آشامیدنیها را می چشم.
گفتم: زبان دارید؟ گفت: آری. گفتم: آنرا برای چه می خواهید؟ گفت: با آن سخن می گوییم.
گفتم: گوش هم دارید: گفت: آری. گفتم گوش به چکار می آید؟ گفت برای اینکه صداها را بشنوم. گفتم: دست هم دارید؟ گفت: آری. گفتم. دست را برای چه می خواهید؟ گفت کارهای سخت را با آن انجام و چیزهای نرم را به وسیله آن از سخت تمیز می دهم.
گفتم: آیا پا هم دارید؟ گفت. آری. گفتم: با آن چه می کنید؟ گفت: از جائی به جائی می روم.
گفتم: بسیار خوب بفرمائید بدانم آیا شما قلب هم دارید؟!
گفت: آری: گفتم: قلب را برای چه کاری لازم دارید گفت: به وسیله قلب آنچه بر اعضایم می گذرد، تشخیص می دهم. گفتم: آیا این اعضاء از قلب بی نیاز نیستند؟ گفت: نه! گفتم: وقتی اعضاء بدن صحیح و سالم باشند، چه نیازی به قلب دارند؟
گفت: ای فرزند! هرگاه اعضاء درباره چیزی از وظایف بدن تردید کند، مثلا اگر یکی از قوای پنچگانه انسان: قوه بینائی باصره یا بویائی شامه یا چشائی ذائقه یا شنوائی سامعه یا لمس کردنی لامسه در انجام وظایف خود تعلل ورزد یا شک نماید، رجوع به قلب می کند که مرکز کشور بدن است، و به فرمان قلب گردن می نهد، و در کار خود یقین پیدا نموده تردیدش برطرف می شود.
گفتم: بنابراین قلب برای اداره امور بدن انسان لازم است، وگرنه این اعضاء نمی تواند درست انجام وظیفه کنند، این طور نیست؟!
گفت: آری، چنین است.
گفتم: ای مرد دانشمند! خداوند عالم، بدن کوچک تو را به حال خود نگذاشته، بلکه برای انجام وظیفه اعضاء و اداره امور آن، پیشوائی قرار داده که کارهای صحیح انجام دهد، و یقین پیدا کند تردیدی که در آن داشته برطرف شده است، ولی بندگانش را به حال خود می گذارد که در حیرت و شک و تردید و اختلافات بسر برند، و پیشوائی برای آنها تعیین ننموده است، تا در مقام شک و حیرت خود، به وی رجوع نمایند؟!
در این موقع عمروبن عبید سر به زیر انداخت و سکوت عمیقی نمود، و به فکر فرو رفت! آنگاه سر برداشت و نگاهی به من نمود و پرسید: تو هشام نیستی؟!
گفتم: نه!
گفت: با او نشست و برخاست نکرده ای؟!
گفتم: نه!
گفت: پس تو اهل کجائی؟
گفتم: از مردم کوفه هستم!
گفت: پس مسلم تو همان هشام هستی .
این را گفت و مرا طلبید و در آغوش گرفت و نزد خود نشانید و تا موقعی که نشسته بودم دیگر سخنی نگفت!
چون سخنان هشام به پایان رسید، لبخندی بر لبان حضرت صادق، (ع) نقش بست، و پرسید: ای هشام! چه کسی این روش مبارزه را به تو آموخت؟
هشام گفت یا بن رسول الله! بر زبانم جاری گشت. فرمود: به خدا قسم این روش در صحف ابراهیم و موسی نوشته شده است.(51)

آفتاب حقیقت

آفتاب برای همیشه در ابر پنهان نمی ماند، و از انظار جهانیان پوشیده نمی شود. حق و حقیقت نیز چنین است و پیوسته در پرده مستور نخواهد ماند. و سرانجام روزی جلوه گر شده و چنانکه هست آفتابی می گردد.
پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله مانند آفتاب جهانتاب در افق تاریک جزیرة العرب درخشید، و فروغ ابدی تعالیم زندگی بخشش، سراسر جهان را منور ساخت.
هنگامی که از تنگنای دنیای مادی! چهره در هم کشید، و همای روح بلند پروازش، به قصد ملکوت اعلی، بال و پر گشود، دختری والا گهر و بی همتا از خود به یادگار گذارد که او را زهرا - بانوی بانوان جهان نام نهاد.
زهرا دخت گرامی پیغمبر صلی الله علیه و آله وارث بالاستحقاق آنحضرت بود. در زمان پدر عالیقدرش به همسری علی علیه السلام درخشنده ترین چهره اسلام در آمد، و از وی فرزندانی برومند همچون حسن و حسین آورد که نسل پاک پیامبر به وسیله آن دو پیشوای شایسته در جهان باقی ماند.
عرب جاهلی که از پرتو وجود پیغمبر گرامی و دیانت مقدس اسلام، اسم و رسمی بهم زده و به نان و آبی رسیده بود همین که آفتاب وجود آنحضرت روی از جهان برگرفت، به خوی جاهلیت سابق برگشت و نسبت به خاندان آن حضرت فاطمه زهرای اطهر بانوی بزرگ اسلام روشی پیش گرفت که چهره تاریخ اسلام را تا ابد سیاه کرد.
دنیاپرستانی که برای تصاحب جانشینی پیغمبر اسلام از مدتها پیش خوابهای طلائی می دیدند، با رحلت پیغمبر حدیثی جعل کردند که فرموده است: ما پیامبران ارث نمی گذاریم و هر چه از ما می ماند صدقه و مال مردم است. این حدیث مجعول را عایشه و یکنفر عرب بیابانی تصدیق کردند و پدرش ابوبکر خلیفه وقت آنرا به مورد اجرا گذارد.
به استناد این روایت ساختگی سرزمین فدک را که صاحبان آن بعد از فتح خیبر به پیغمبر اسلام بخشیدند، و آن حضرت به دخترش زهرا علیه السلام بخشید، از تملک دختر پیغمبر، خارج ساختند، بدین منظور که مبادا درآمد سرشار آن در موفقیت علی علیه السلام جانشین حقیقی پیغمبر و پیشرفت نفوذ اهلبیت آن حضرت اثر بگذارد، و آنها را از دولت وقت بی نیاز گرداند! ولی مگر ممکن است آفتاب حقیقت برای همیشه در پشت ابر پنهان گردد و از انظار پوشیده بماند؟
فضال بن حسن بن فضال در شهر کوفه بزرگ خاندان شیعی ابن فضال و از دوستان صمیمی و پرشور اهلبیت پیغمبر صلی الله علیه و آله بود. خود وی و فرزندش حسن و نوه اش علی بن حسن بن فضال همگی از یاران باوفا و راویان ائمه اطهار و رجال مشهور حدیث آن بزرگواران بودند.
فضال در عصر حضرت امام ششم علیه السلام می زیست و با ابوحنیفه امام اعظم اهل تسنن همعصر بود.
فضال مردی مطلع، باهوش و حاضر جواب بود. روزی از کنار مجلس درس ابوحنیفه گذشت. ابوحنیفه میان انبوه شاگردان خویش نشسته بود و درس می گفت، و مطالب فقه و حدیث را برای آنان املا می نمود. فضال ایستاد و لحظه ای ابوحنیفه و شاگردانش را تماشا کرد، سپس رو کرد به یکی از دوستانش که با وی بود و گفت: بخدا تا ابوحنیفه را شرمنده نکنم، از اینجا نمی روم.
آنگاه نزدیک رفت و به ابوحنیفه سلام کرد. ابوحنیفه و تمام حاضران مجلس جواب سلامش را به گرامی دادند.
فضال گفت: ای ابوحنیفه! خداوند تو را بیامرزد، من برادری دارم که معتقد است بهترین فرد مسلمان بعد از پیغمبر، علی بن ابیطالب است، ولی من می گویم او ابوبکر است و بعد از او عمر بهترین افراد مسلمین صدر اسلام می باشند، اکنون تو چه می گوئی و چه عقیده داری؟
ابوحنیفه سر به زیر افکند و کمی فکر کرد سپس سر برداشت و گفت: همین که قبر ابوبکر و عمر پهلوی قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله است، خود بهترین دلیل بزرگواری آنهاست، مگر نمی دانی آن ها در کنار قبر پیغمبر آرمیده اند؟!
چه دلیلی برای نشان دادن عظمت آنها از این روشنتر می توان یافت؟ فضال با خونسردی گفت: من این موضوع را به برادرم گفته ام، ولی او جواب داد که اگر محل دفن آنها متعلق به پیغمبر صلی الله علیه و آله بوده، ابوبکر و عمر در اشغال آن موضوع که هیچگونه حقی نسبت به آن نداشته اند، به پیغمبر ظلم نموده اند.
و چنانچه آن محل ملک آن ها بوده و به پیغمبر صلی الله علیه و آله بخشیدند، کاری زشت و نابجا کرده اند.
زیرا بعد از هبه و بخشش، دوباره آنرا تصاحب نموده و پیمان خود را شکسته اند!
ابوحنیفه با شنیدن این مطلب لحظه ای اندیشید و سپس گفت: محل دفن ابوبکر نه مال آنها بوده و نه تعلق به پیغمبر داشته است! بلکه چون عایشه دختر ابوبکر و حفصه دختر عمر، زنان پیغمبر صلی الله علیه و آله بودند، لذا به ملاحظه حقی که دختران آنها بر پیغمبر داشته اند، شایستگی دفن در آن محل را پیدا کرده اند.
فضال گفت: اتفاقاً این مطلب را هم به برادرم گفتم، ولی او جواب داد که: وقتی پیغمبر به جهان باقی شتافت نه زن داشت، و می دانیم که همه آن ها جمعاً یک هشتم اموال پیغمبر را به ارث می بردند.
این هشت یک هم با مقایسه با نه زن پیغمبر، سهم هر یک نسبت به محیط خانه ای که پیغمبر در آنجا دفن شده است. از یک وجب تجاوز نمی کند! بنابراین چگونه ابوبکر و عمر استحقاق محلی بیش از این را دارند که در آنجا دفن شوند؟! برادرم گفت: از این که بگذریم چطور شد که عایشه و حفصه زنان پیغمبر و دختران ابوبکر و عمر از آنحضرت ارث می بردند، ولی فاطمه زهرا دختر پیغمبر صلی الله علیه و آله را از ارث آن حضرت منع کردند؟!
ابوحنیفه تا این را شنید رو کرد به شاگردانش و گفت: ای مردم! این مرد را از اینجا دور کنید که بخدا قسم، رافضی خبیثی است!(52)

مادر خردمند

ربیعة الرأی فقیه و دانشمند مدینه بود. بسیاری از صحابه پیغمبر صلی الله علیه و آله را دیده و از معلومات آنها بهره برده بود. وی در سخنوری نیز مهارت داشت و هنگام سخن گفتن شنونده را مجذوب می نمود. با اینکه جوانی نورس بود، در مسجد پیغمبر می نشست و برای انبوه شاگردانی که پیرامونش را گرفته بودند درس می گفت. یکی از شاگردان معروف او مالک بن انس فقیه مشهور اهل تسنن و رئیس فرقه مالکی است.
پدر ربیعه عبدالرحمن فروخ در زمان حکومت بنی امیه با لشکری به خراسان رفت و سالیان دراز در آن حدود ماند. هنگام رفتن او، همسرش حامله بود و چون زائید و پسری آورد، نامش را ربیعه گذاشت. زن که از عقل و درایت برخوردار بود، در غیاب شوهر با کمال دقت به پرورش و تعلیم و تربیت کودک خود پرداخت. در سایه توجهات مخصوص مادر هوشمند، فرزند لایق هم به تدریج مراحل کمال را پیمود، بطوری که در ایام جوانی از دانشمندان نامی عصر به شمار آمد.
موقعی که فروخ می خواست رهسپار خراسان شود، سی هزار دینار طلا موجودی خود را به زنش سپرد تا نگاهداری نموده و در مراجعت به وی مسترد دارد. توقف فروخ در خراسان بیست و هفت سال طول کشید. بعد از این مدت طولانی، روزی در حالی که سوار اسب بود و نیزه ای به دست داشت وارد مدینه شد. وقتی به در خانه اش رسید با نیزه در را گشود. ولی همینکه خواست وارد خانه گردد، ربیعه که جوانی برومند بود و با مادرش زندگی می کرد، جلو او را گرفت و گفت، ای دشمن خدا! چرا به خانه من هجوم می آوری؟ فروخ گفت: دشمن خدا تو هستی که داخل خانه من شده ای و به حریم خانواده ام تجاوز نموده ای...!
بگو مگوی آنها بالا گرفت، اندکی بعد با هم گلاویز شدند و یکدیگر را زیر ضربات مشت و گلد گرفتند. از سر و صدا و جر و دعوای آنها، همسایگان بیرون ریختند و به تماشای زد و خورد آن ها پرداختند.
خبر به مالک بن انس و بزرگان شهر رسید، آنها نیز با شتاب به محل آمدند. در آن میان جمعی به یاری ربیعه که باور نمی کردند دانشمندی چون او کار خلافی انجام داده باشد برخاستند، و بقیه نیز به تحقیق واقعه و جدا ساختن آن ها از یکدیگر پرداختند.
در آن میان ربیعه با خشم گفت، من این مرد مزاحم را رها نمی کنم، باید او را نزد حاکم ببرم. فروخ هم گفت: به خدا تا تو را پیش قاضی نبرم دست بردار نیستم، زیرا تو مرد بیگانه را در خانه خود با همسرم دیده ام! در این موقع زن فروخ که در خانه خود ایستاده بود، و با ناراحتی و حالی پریشان آنها را می نگریست از گفته مرد ناشناس که می گفت خانه ام و همسرم به فکر افتاد، سپس نزدیک آمد و اندکی در چهره وی خیره شد و او را شناخت. آنگاه فریادی کشید و گفت: ایها الناس! این مرد شوهر من است، و این جوان هم فرزند من می باشد که موقع رفتن شوهرم آبستن به او بودم. همین که پدر و پسر یکدیگر را شناختند دست در گردن هم نمودند و گریه را سر دادند...
فروخ وارد خانه شد و پس از لحظه ای که استراحت نمود از همسرش پرسید راستی این فرزند من است؟ گفت:
آری! فروخ گفت بسیار خوب، حالا که این امانت را به خوبی حفظ کرده ای، سی هزار دیناری را که موقع رفتن به تو سپردم بیاور این هم چهار هزار دینار دیگر است که با خود آورده ام روی آن بگذار.
زن گفت: پولها را از هنگامی که به سفر رفتی در جای مناسبی دفن کردم و هم اکنون بعد از سالیان دراز آنرا آورده و تسلیم می کنم.
در این موقع ربیعه از خانه بیرون رفت و به مسجد پیغمبر آمد و طبق معمول در حوزه درس نشست. شاگردانش: مالک بن انس، حسن بن زید ابن ابی لهبی مساحقی، و اشراف مدینه پیرامونش را گرفته و از بیانات نافذ و معلومات سرشارش استفاده می نمودند.
بعد از بیرون رفتن ربیعه زن به شوهرش گفت: خوب! چون از راه رسیده ای برخیز برو به مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله و نماز بگذار، سپس بر گرد استراحت کن. وقتی فروخ وارد مسجدالنبی شد، مجلس درس باشکوهی دید که جماعت زیادی در اطراف جوانی حلقه زده نشسته اند. جوان مزبور نیز که عروقچینی بر سر نهاده بود با وقار مخصوصی برای آنها درس می گفت. فروخ جلو آمد و پشت سر جمیعت ایستاد و به تماشای مردم پرداخت.
ربیعه با دیدن پدر سر به زیر انداخت، به همین علت فروخ هم پسر را نشناخت، ولی از اینکه جوانی با این سن و سال به چنین مقام والائی نائل گشته بود، سخت در شگفت ماند، سپس از آنها که نزدیک وی بودند پرسید: این جوان کیست؟ گفتند: او ربیعه پسر عبدالرحمن فروخ است
فروخ از شنیدن این سخن بی نهایت شاد شد و با خود گفت: خداوند چقدر مقام فرزندم را بالا برده است!
سپس ذوق زده به خانه برگشت و به زنش گفت: فرزندم را در حالی دیدم که هیچیک از علما و فقها را بدان حال ندیده ام، و تصور نمی کنم امروز کسی به پایه او برسد.
زن که منتظر شنیدن این سخن بود فوراً گفت: بسیار خوب! اکنون بگو بدانم آن سی هزار دینار طلا نزد تو عزیزتر است یا این پسر با این مقام و موقعیتی که پیدا کرده است؟ فروخ گفت: به خدا فرزندم را با داشتن این مقام بزرگ عزیزتر دارم!
همین که زن این سخن را از وی شنید، گفت: پس بدان که من در غیاب تو تمام آن سی هزار دینار را در راه تحصیل و پرورش این پسر صرف کردم تا این که توانستم او را به این مقام و سن و سال برسانم.
فروخ گفت: به خدا پولها را خوب جائی صرف نموده ای و ابداً آنرا تلف نکرده ای (53)