داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

بخیل

گویند منصور دوانقی خلیفه معروف عباسی حافظه نیرومندی داشت. حافظه او به حدی بود که اگر یکبار شاعری قصیده ای را می خواند، او از حفظ می کرد، و بلافاصله از آغاز تا پایان آنرا می خواند!
منصور، بعلاوه غلامی داشت که اگر قصیده ای را دوبار می خواندند از بر می کرد. همچنین کنیزی خوش ذوق داشت هر گاه قطعه شعری را سه نوبت می شنید، حفظ می نمود و فی الفور از بر می خواند!
چنانکه مشهور است منصور مرد بسیار بخیلی بود. او حتی در پرداخت دستمزد کارکنان دولت هم سختگیری می نمود، و موقع دخل و خرج یک دانگ یعنی یک ششم مثقال را هم حساب می کرد و به همین جهت نیز مشهور به دوانقی شد، زیرا که عرب دانگ را دانق می خواند و دوانق جمع آنست.
وی که دومین خلیفه عباسی بود به واسطه بخلی که داشت، بسیاری از نیازمندان را که روی به دربار وی می آوردند از خود می راند، همچنین ادبا و شعرائی را که چشم به بذل و بخشش او داشتند محروم می کرد.
در عهد خلفای پیش از وی، اهل ادب و شعر مورد تفقد و تشویق قرار می گرفتند و از طرف خلفا و امرا به دریافت صله و جوائز نائل می گشتند، ولی در روزگار منصور که خست طبع او اجازه آمد و رفت به دربار، به شعرا و ادبا نمی داد، همه از دور او پراکنده شدند.
منصور برای اینکه به طور شرافتمندانه ای خود را از پرداخت صله و جایزه به ادبا و شعرا آسوده گرداند، چاره ای اندیشیده بود که تا آنروز سابقه نداشت. بدین گونه که وقتی شاعری می آمد تا قصیده و اشعار خود را در حضور او بخواند، منصور به وی می گفت گوش کن! اگر قبلاً کسی این اشعار را از حفظ داشته باشد، یا ثابت شود که شعر از شاعر دیگری است، نباید از ما انتظار صله داشته باشی، ولی چنانکه کسی آنرا از بر نداشت و معلوم شد که از شاعر دیگری هم نیست، آن وقت ما به وزن طوماری که شعرت را در آن نوشته ای پول کشیده به تو می دهیم!
شاعر بی نوا هم که از همه جا بی خبر بود، به اطمینان اینکه شعر اثر طبع خود اوست و پیش از وی کسی از حفظ نکرده است، شرائط را می پذیرفت و با اجازه خلیفه قصیده خود را می خواند.
همین که اشعار او به انتها می رسید، چون منصور تمام آنرا از بر کرده بود، به شاعر نگون بخت می گفت: اکنون گوش کن تا من نیز اشعاری را که خواندی از حفظ بخوانم، آنگاه تمام قصیده را هر چند طولانی بود می خواند، سپس به غلام خود که در این اوقات آماده کار و دوبار شنیده و از حفظ کرده بود، دستور می داد که او نیز قصیده شاعر را بخواند، غلام هم فوراً همه را تحویل می داد.
در این هنگام خلیفه به شاعر می گفت: چنانکه می بینی نه تنها من و این غلام اشعاری را که خواندی از حفظ داریم، بلکه این کنیز که در پس پرده نشسته نیز آنرا از بر دارد، سپس با اشاره خلیفه، کنیزک هم که سه باز از شاعر و خلیفه شنیده بود، قصیده را از اول تا آخر می خواند!
شاعر بیچاره با مشاهده این وضع هاج و واج می شد، و بدون دریافت چیزی سر به زیر می انداخت و از دربار خلافت با حسرت و دست خالی بیرون می رفت. این وضع بدین منوال جریان داشت، تا اینکه روزی اصمعی شاعر توانا و ظریف و مشهور عرب که از ندیمان و حضار مجلس خلفای عباسی بود، به تنگ آمد و تصمیم گرفت، این عادت ناپسند خلیفه را ترک وی دهد.
اصمعی اشعاری مشتمل بر کلمات مشکل ساخت، سپس آنرا بر روی یک ستون سنگی شکسته ای نوشت، آنگاه آنرا در عبائی پیچید و بار شتر کرد و خود نیز تغییر لباس داده هب صورت یکنفر عرب بادیه در حالی که نقاب زده بود و جز دو چشمش پیدا نبود، آمد نزد منصور و با لحنی که وی تشخیص ندهد گفت:
خداوند سایه خلیفه را پاینده بدارد! من قصیده ای در ستایش خلیفه سروده ام و اینک اجازه می خواهم که آنرا بخوانم.
منصور هم طبق معمول گفت: برادر عرب! ما با شعرا عهد و پیمانی داریم و آن اینکه اگر قصیده از شاعر دیگری باشد، چیزی به تو نخواهیم داد و چنانچه از خودت بود، به وزن آنچه شعرت را در آن نوشته ای صله خواهی یافت!
اصمعی هم قبول کرد و سپس شروع به خواندن قصیده خود نمود که پر از الفاظ عجیب و غریب و لغات نامأنوس و جملات غامض و پیچیده بود. از جمله چند شعر زیر است:
صوت صفیر البلبلی، هیج قلبی المثلی - الماء والزهر معاً، مع زهر لحظ المقل
والعود قددنددنلی، والطبل طبططبلی - والرقص قد طبطبلی، والسقف قد سقسقسقلی
ولو ترانی راکباً، علی حما را هزلی - یمشی علی ثلاثة، کمیشته العرنجلی
والناس ترجمجملی فی السوق بالقلقللی - والکل کعکع کعکع، خلفی، و من حوللی
لکن مشیت ها رباً من خشیته العقنقلی - الی لقاء ملک، معظم مبجل
یأمر لی بخلعة، حمراء کالدمدملی - اجر فیها ماشیاً، مبعدداً للذیل
انا الادیب الالمعلی من حی ارض الموصلی - نظمت قطعاً زخرفت، تعجز الادبلی
اقول فی مطلعها، صوت صفیر البلبل
قصیده به پایان رسید ولی منصور با همه دقتی که نمود نتوانست این اشعار عجیب و ناهموار را از حفظ کند و برای اولین بار در کار خود فرو ماند! ناچار نگاهی به غلام و کنیز کرد تا اگر از حفظ نموده اند بخوانند، ولی آنها هم از بر نکرده بودند. زیرا آن دو نفر به ترتیب در نوبت دوم و سوم می توانستند حفظ کنند.
سرانجام منصور شاعر را مخاطب ساخت و گفت: ای برادر عرب! معلوم شد که شعر را خودت گفته ای و پیش از تو کسی از حفظ ندارد، اکنون ما می خواهیم به وعده خود عمل کنیم، بنابراین، طوماری که شعرت را در آن نوشته ای بیاور تا به وزن آن پول کشیده به تو عطا کنیم.
اصمعی با همان ریخت و وضعی که به خود گرفته بود گفت: خداوند سایه خلیفه را پاینده بدارد، من مرد فقیری هستم، به طوری که از شدت فقر یک ورق کاغذ پیدا نکردم که شعرم را در آن بنویسم. مدتی بود که یک ستون سنگی شکسته از عهد مرحوم پدرم در گوشه خانه ما افتاده بود که احتیاجی به آن نداشتم. از ناچاری و فقر قصیده ام را روی آن نوشته و اینک بار شتر کرده با خود آورده ام
منصور از دیدن ستون سنگی که وزنی گران داشت، در شگفت ماند و دید اگر تمام موجودی خزانه را در یک کفه ترازو بریزند با آن برابری نمی کند! ولی چون این کار به ظرافت و مزاح شبیه تر بود تابه حقیقت، و خلیفه نیز از هوش و فراست بهره مند بود، با کمی تأمل رو کرد به حضار و گفت: گمان می کنم این عرب بیابانگرد کسی جز اصمعی نباشد، و خواسته است شیرین کاری کند. سپس او را به حضور خواست و نقاب از چهره اش برداشت و همه دیدند اصمعی است.(47)

بهلول عاقل

بهلول از شاگردان حضرت صادق (ع) بود. در زمان منصور خلیفه عباسی می زیست. در آن روزها منصور دنبال بهانه ای می گشت تا بدان وسیله حضرت صادق (ع) را به قتل رسانده، اصحاب و شاگردان آن پیشوای عالیقدر اسلام را متفرق سازد. یکی از این بهانه جوئیها این بود که از بهلول خواستند گواهی دهد که امام صادق (ع) قصد دارد بر ضد بنی عباس قیام کند و خلافت را تصاحب نماید تا این که با این تهمت حضرت را بازداشت نموده و شهید کنند، و بدین گونه بزرگترین مانع حکومت بنی عباس را از میان بردارند.
بهلول از حضرت کسب تکلیف کرد امام صادق (ع) هم دستور داد خود را به دیوانگی بزند و بی وقار نشان دهد. او نیز چنین کرد و به دیوانه مشهور شد، ولی در حقیقت عاقل ترین مردم عصر بود.
بهلول با ابوحنیفه امام اعظم اهل تسنن گفتگو داشته که همه جالب و خواندنی است. از جمله داستان زیر است:
روزی بهلول مطابق معمول (در شهر کوفه) سوار چوبدستی خود شده و در کوچه و بازار می گشت. در میان راه از در مسجد ابوحنیفه گذشت و دید که ابوحنیفه بر منبر نشسته و مردم را موعظه می کند.
او نیز همانجا ایستاد و لحظه ای به سخنان ابوحنیفه گوش داد. بهلول شنید که ابوحنیفه می گوید: جعفر بن محمد (حضرت صادق) عقیده دارد که کارها با اختیار از بندگان خدا سر می زند، در صورتی که آنچه بندگان انجام می دهند در حقیقت خواسته خداست، و آنها از خود اختیاری ندارند!
دیگر این که وی می گوید: خداوند موجود است ولی نمی شود او را دید، در صورتی که این نیز دروغ است و هر موجودی دیدنی است!
همین که بهلول این سخنان را شنید دست برد و کلوخی از زمین برداشت و سر ابوحنیفه را هدف گرفت و به سوی او پرتاب نمود.
کلوخ به سر وی اصابت کرد و آنرا شکست و خون بر رویش جاری گشت! سپس سوار چوب خود شد و با بچه ها به میان کوچه ها دوید.
ابو حنیفه از حرکت ناهنجار بهلول خشمگین شد. آنگاه از منبر به زیر آمد و یکراست رفت نزد خلیفه و از وی شکایت نمود.
وقتی خلیفه ابوحنیفه را با آن حال دید، ناراحت شد و فی الحال دستور داد بهلول را هر کجا هست پیدا کنند و بیاورند.
چون بهلول را حاضر کردند، خلیفه پرسید: چرا با پیشوای مسلمین چنین کردی؟
بهلول گفت: از خود وی علت آنرا سؤال کن او می گوید، جعفربن محمد عقیده دارد که بندگان از خود اختیار دارند، در صورتی که دروغ است و تمام کارها از خداست. اگر اعتقاد امام اعظم این باشد، پس سر او را خداوند با این کلوخ شکسته است، تقصیر من چیست؟!
و نیز می گوید: جنس از هم جنس خود متأثر نمی شود و عذاب نمی بیند، وقتی ابوحنیفه خود از خاک است و این کلوخ نیز از خاک می باشد، چرا باید از هم جنس خود متأثر و ناراحت شود؟!
همچنین او معتقد است که: هر موجودی باید دیده شود، خلیفه از وی سؤال کند، آیا این درد که او از این زخم احساس می کند، و امام اعظم را رنج می دهد، دیده می شود؟! این را گفت و از نزد خلیفه بیرون رفت.(48)

نتیجه بدمستی

منصور خلیفه عباسی فرزند خود محمد ملقب به مهدی را به حکومت ری منصوب داشت و شرقی بن قطامی را که مردی دانشمند و تاریخ دان و خوش محضر بود، به ندیمی او گماشت.
منصور به مهدی توصیه کرده بود که مکارم اخلاق و تاریخ گذشتگان و اشعار شعرای گذشته و حال را از او فرا گیرد.
در یکی از شبها مهدی به شرقی گفت: می خواهم داستانی را رویدادهای گذشتگان برای من نقل کنی که بهجت و سرور مرا برانگیزد.
شرقی گفت: ای امیر! یکی از پادشاهان حیره (49) دو ندیم و همدم داشت که همیشه با او بودند، و هیچگاه از وی جدا نمی شدند. پادشاه هم آنها را سخت دوست می داشت.
یک شب پادشاه از کثرت میگساری و بازی و عیاشی عنان عقل را از دست داد و بد مستی ها کرد و آن میان شمشیر کشید و هر دو ندیم را به قتل رسانید.
فردا صبح که سراغ ندیمان خود را گرفت. گفتند: دیشب در عالم مستی با دست خود آنها را کشتی.
پادشاه از کشته شدن آنها و عمل خود فوق العاده ناراحت شد و بی تابی فراوانی نمود، و مدتی دست از خوردن و آشامیدن کشید. سپس دستور داد آنها را به خاک سپارند و گنبدی بر روی مدفن آنها بنا کنند.
معماران دو گنبد کنار هم روی مدفن آنها ساختند، و غریین نام نهادند (50) آنگاه پادشاه دستور داد هر کسی از پهلوی غریین می گذرد، باید در برابر بارگاه آنها به خاک بیفتد و سجده کند و هر کس امتناع ورزید، نخست دو حاجت او را روا کنند و سپس سرش را از تن جدا سازند.

بدین گونه مدفن دو ندیم مقتول پادشاه، سجده گاه اجباری مردم شده بود، و هر کس از آنجا می گذشت عادت کرده بود که به احترام غریین به خاک بیفتد و آنها را سجده کند.
روزی گازری (لباس شوئی) در حالی که لباسهای زیادی با خود حمل می کرد و چو بدستی کلفت لباس شوئی در دست داشت از آنجا عبور کرد. موکلین غریین گفتند سر به خاک بگذار و طبق امر پادشاه سجده کن. گازر گفت سجده نمی کنم.
موکلین هم او را بردند نزد پادشاه و گفتند: این مرد از دستور سلطان سر پیچی نموده و حاضر نشد غریین را سجده کند، ناگزیر او را به حضور آوردیم.
پادشاه - چرا سجده نکردی.
گازر - اینها دروغ می گویند، من سجده کردم.
پادشاه - نه! مأمورین من راست می گویند، تو دروغگو هستی. زود باش دو حاجت خود را بخواه و مهیای کشته شدن شو!
گازر - حاجت اول من اینست که با این چوب دستی یک ضربه محکم بر گردن شما بزنم!
پادشاه - ای نادان احمق! حاجت دیگری بخواه که برای خودت یا زن و فرزند و باز ماند گانت ثمر بخش باشد.
گازر - حاجت من همین است که گفتم!
پادشاه رو کرد به وزیران خود و گفت: تکلیف چیست، و چطور حاجت این نادان را عملی سازم؟
وزراء گفتند: چاره ای نیست. اگر دست از سنت خود برداری مایه ننگ و عار است. چون پادشاه باید خود را به اجرای فرمانی که صادر کرده است ملزم بداند.
پادشاه گفت: پس شما او را ببینید و بگوئید حاجت دیگری بخواهد ولو نصف سلطنت من باشد، چون گردن من تاب تحمل ضرب چوب دستی او را ندارد.
وزیران موضوع را با گازر در میان گذاردند، ولی گازر گفت: نه! جز این که گردن شاه را با چوب دستی بکوبم، به چیز دیگری رضا نمی دهم.
پادشاه دید چاره ای نیست، و باید به قول خود وفا کند، و تن به قضا بدهد. گازر چون پادشاه را مهیای ایفای نقش خود دید، چوبدستی را بلند کرد و محکم بر گردن پادشاه کوفت. ضربت همان و افتادن وغش کردن پادشاه همان!
شاه از صدمه آن ضربت بستری شد و تا یک سال تحت معالجه بود. حال وی به قدری و خیم شده بود که آب را با پنبه به حلق او می ریختند. وقتی اندکی بهبودی یافت و توانست غذا بخورد و آب بنوشد و بنشیند پرسید گازر چه شد؟
گفتند: بعد از آن ماجرا او را به زندان افکنده ایم و هم اکنون محبوس است. پادشاه دستور داد احضارش کنند. گازر هم وارد شد.
پادشاه - خوب، حاجت دیگر خود را بخواه که می خواهم هر چه زودتر تو را بکشم.
گازر - حاجت دیگر من اینست که با همین چوبدستی ضربه دیگری به آن طرف گردن پادشاه وارد سازم!
پادشاه - عجب آدم جاهلی هستی! سپس از وحشت آن تکان سختی خورد و نقش بر زمین شد.
وزراء شاه را بلند کردند و به حال آورده سرجای خود نشاندند. بعد از آنکه آرامش خود را حفظ کرد. گازر را مخاطب ساخت و با نرمش و مهربانی گفت:
- ای بیچاره! این چه حاجتی است؟ چه سودی به حال تو دارد، اقلاً حاجتی بخواه که فائده ای داشته باشد.
گازر - عرض کردم حاجت فدوی همین است! پادشاه مجدداً با وزراء مشورت نمود ولی همگی گفتند برای حفظ موقعیت مقام سلطنت چاره نیست باید تقاضای او را بپذیری و تسلیم سرنوشت شوی.
شاه گفت: وای بر شما، من مدت یک سال از صدمه ضربت اول او بیمار و بستری بودم، وقطعاً با ضربه دوم او جان خواهم داد، این چه نظری است که اظهار می دارید؟
وزراء گفتند: قربان! رأی ما همین بود که عرض کردیم و صلاح پادشاه خود را در آن دیدیم! اکنون صلاح مملکت خویش خسروان دانند! پادشاه حیران شد و به فکر فرو رفت. زیرا نه می توانست حاجت دو گازر را اجابت کند و تسلیم نظریه وزیران شود، و نه هم می خواست که صریحاً مقررات خود را زیر پا گذارد، وزیر قول خود بزند.
بعد از مدتی فکر و تأمل رو کرد به گازر و گفت: راستی روزی که تو را نزد من آوردند نگفتی که من سجده کرده ام و مأمورین دروغ می گویند؟
گازر گفت: قربان! چرا من که عرض کردم، ولی اعلیحضرت قبول نکردند.
پادشاه گفت: حالا راستش را بگوسجده کردی یا نه؟!
گازر گفت: بله سجده کردم.
پادشاه که منتظر این جمله بود، فوراً از جا برخاست و سر گازر را بوسید و گفت: تصدیق می کنم که تو راست می گوئی و موکلین غریین به من دروغ گفتند. اکنون آنها در اختیار تو هستند، برو هر بلائی که می خواهی به سر آنها بیاور...!
مهدی عباسی از شنیدن این داستان آنقدر خندید که پا به زمین می سائید و به شرقی می گفت: احسنت، احسنت! سپس جایزه شایسته ای به وی داد.