داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

مهارت گوینده!

ابوالعباس احمد سفاح نخستین خلیفه بنی عباس بود. قبل از اینکه سلسله بنی امیه را براندازد و خود به خلافت برسد، برادر زنی به نام ام السلمه دختر یعقوب را ملاقات نمود و توسط او از خواهرش خواستگاری کرد.
ام السلمه قبلاً دو شوهر کرده بود. شوهر اول وی عبدالعزیز پسر ولیدبن عبدالملک و شوهر دومش هشام بن عبدالملک از خلفای بنی امیه بودند، که به ترتیب مردند و او بیوه شده بود.
ام السلمه زنی با شخصیت و با نفوذ بود. ابوالعباس سفاح او را به کابین پانصد دینار طلا عقد بست و با وی ازدواج نمود، دویست دینار هم بلاعوض به وی اهداء کرد.
ام السلمه در کنار سفاح با خوشی و کامرانی به سر می برد، و به زودی در دل وی جا کرد. سفاح نیز سخت او را دوست می داشت به طوری که در برابر او بی اختیار بود و قسم یاد کرد که تا زنده است زن دیگری اختیار نکند و کسی را بر او مقدم ندارد. رفته رفته چنان ام السلمه بر عقل و اراده سفاح چیره گشت که سفاح هیچ کاری را بدون دستور و مشورت او انجام نمی داد.
هنگامی که بنی امیه توسط نیروی سفاح تار و مار شدند، و سفاح به خلافت رسید نیز به عهد خود وفا کرد و با اینکه شخص اول قلمرو پهناور دنیای اسلام بود، زن دیگری را به همسری نگرفت و تنها زن او که همه کاره خلیفه به شمار می رفت، همان ام السلمه بود.
روزی در ایام خلافتش خالدبن صفوان که مردی سخن سنج سخنور بود و قبلاً با خلفای اموی آمیزش داشت با وی خلوت نمود و در مقام نصیحت و خیر خواهی گفت: من درباره شما و قلمرو وسیعی که بر آن سلطنت می کنید فکر می کردم. دیدم شما با همه این گشایش و وضع مساعدی که دارید عمر گرانبهای خود را فقط با یک زن به سر می برید، و هیچ در فکر عکس العمل آن نیستید که خلیفه مسلمین و زمامدار دنیای اسلام هستید و باید از هر لحاظ سرحال وتر دماغ باشید. چون بایک زن به سر می برید، اگر او بیمار شود، شما هم بیمار خواهید بود و چنانچه اندوهگین شود شما نیز اندوهناک می شوید، و بدین گونه دختران دلربا و زنان رعنا را بر خود حرام نموده و اوقات خلوت خویش را با یک زن می گذرانید، و از کامیابی دلبران طنار و زنان مه پیکر محروم هستید.
ای خلیفه! بعضی از آنها زنانی فروتن، نازک اندام و گندمگون هستند که در مدینه متولد شده اند، عده دیگری بلند بالا و سرخ و سفیدند، و در بصره و کوفه نشو و نما یافته اند، آنها زنانی شیرین زبان و با اعتدال، خوش ترکیب و شیک پوش، زیبا و فریبایند، تماشای آنها انسان را مسحور می کند و شدیداً تحت تأثیر قرار می دهد، تا چه رسد به دختران آزاد مردان و منظر نیکوی آنها و حجب و حیائی که دارند!
خالدبن صفوان بدین گونه سخن را ادامه داد و با استادی و مهارت خاصی که حکایت از زبان گویا و حسن بیان وی می نمود اوصاف و خصوصیات روحی و جسمی انواع زنان و دختران را بر شمرد.
همین که رشته سخنش قطع شد، ابوالعباس که فریفته گفتار دلفریب و هیجان انگیز وی شده بود، گفت: ای وای، به خدا قسم تاکنون گوشهای من سخنی دلپذیرتر از آنچه گفتی نشنیده است. ای خالد! آنچه گفتی تکرار کن که بار دیگر هم بشنوم، زیرا سخت در من اثر بخشیده است! و خالد هم سخنان خود را نیکوتر از اول تکرار نمود سپس رخصت طلبید و بیرون رفت.
بعد از رفتن او سفاح مدتی در پیرامون سخنان دل انگیز و پر شور خالد به فکر فرو رفت. در همان وقت همسرش ام السلمه وارد شد و دید که خلیفه گرفته است.
ام السلمه کاملاً مراقب حال شوهر مهربانش سفاح بود، مواظب بود که همیشه سرحال و مسرور باشد، و مقید بود که در کارها تا آنجا که میسر است به دلخواه او رفتار کند، و به وی کمک نماید.
همین که مشاهده کرد شوهرش دچار تشویش خاطر شده است، پرسید: مگر اتفاق سوئی روی داده است، یا خبر بدی برای خلیفه رسیده که شما را ناراحت کرده است؟
سفاح گفت: نه! هیچکدام اتفاق نیفتاده است!
ام السلمه پرسید: پس علت چیست که گرفته اید و شما را بدین گونه می بینم؟ سفاح خواست موضوع را کتمان کند، ولی اصرار پی در پی ام السلمه او را ناگزیر به اظهار سخنان خالد کرد.
ام السلمه بعد از شنیدن سخنان خالد، از سفاح پرسید: چه جوابی به این پدر سوخته دادی؟ سفاح گفت: ای وای آن بیچاره برای من خیرخواهی می کرد و تو به او فحش می دهی؟!
ام السلمه چیزی نگفت و با خشم از نزد سفاح خارج شد. سپس عده ای از پیشخدمت های خود را خواست و به آنها دستور داد بروند خالد بن صفوان را پیدا کنند و آنقدر به وی کتک بزنند که جای سالمی در بدنش نماند.
خالد بن صفوان گفت: وقتی از نزد خلیفه بخانه ام برگشتم، از اینکه خلیفه را مسرور و پرنشاط دیدم، و تأثیر سخنان خود را در وی مشاهده نمودم که چگونه دچار اعجاب شده است، تردید نداشتم که جایزه خوبی برایم خواهد فرستاد.
فاصله ای نشد که دیدم عده ای از پیشخدمت های دربار به طرف خانه من می آیند. در آن موقع جلو در خانه ام نشسته بودم و یقین کردم که آنها حامل جایزه خلیفه برای من هستند!
آنها آمدند و از من سراغ خالد بن صفوان را گرفتند، من گفتم، خود من هستم!
ناگاه یکی از پیشخدمت ها با چماق کلفتی که در دست داشت به من حمله کرد. من هم بلادرنگ خود را بدرون خانه افکندم و در را از پشت بستم و پنهان شدم.
چند روز به همان حال در گوشه خانه و پنهان از نظر همه به سر بردم و از خانه بیرون نرفتم. ضمناً متوجه شدم که مطلب به گوش ام السلمه زن سفاح رسیده است، و پیشخدمت ها از طرف او مأموریت داشته اند.
ابوالعباس در آن چند روز به هوس ملاقات من افتاده بود، و سخت مرا طلب می نمود ولی مرا نمی یافتند. یک روز دیدم عده ای ریختند به خانه ام و گفتند: خلیفه تو را می طلبد زود باش شرفیاب شو!
یقین کردم که ام السلمه کار خود را کرده و حکم اعدامم را صادر نموده است. ولی هنگامی که وارد دربار شدم و به حضور خلیفه ابوالعباس سفاح رسیدم، اشاره کرد بنشینم.
بعد از نشتن به اطراف خود نگاه کردم دیدم، پشت سرم دری است و پرده ای بر آن آویخته اند از پشت حرکتی به چشم می خورد! که معلوم بود اوضاع از چه قرار است
خلیفه گفت: ای خالد! سه روز است که تو را نمی بینم. به عرض رساندم که در این مدت بیمار بودم. خلیفه:ها خالد! چند روز قبل درباره اقسام زنان نیک منظر و حالات و اوصاف دلر بای آنها سخنانی گفتی و چنان توصیف نمودی که اصلاً به گوش من نخورده بود، باز هم آن سخنان را باز گو!
خالد: بله یا امیر المؤمنین، همین عرایض بود، و اضافه کردم که وقتی انسان سه زن داشت مانند سه پایه ای است که دیگ جوشانی را روی آن بگذارند.
خلیفه: پسر عم پیغمبر نباشم اگر چنین سخنی را آن روز از تو شنیده باشم. ای خالد چه می گویی؟
خالد... و افزودم که وقتی چهارتا شد، برای شوهر خطرناک خواهند بود، زود او را پیر می کنند، و دچار بیماری می نمایند، و چیزی نمی گذرد که مرد را به زانو درمی آورند!
خلیفه: ای خالد؟! وای بر تو! من این حرفها را پیش از این نه او تو و نه از دیگری نشنیده ام، یعنی چه؟
خالد: نه! به خدا شنیده ای! همین است که گفتم!
خلیفه: عجب! می خواهی بگویی من دروغ می گویم؟
خالد گفت: یعنی شما هم می خواهید مرا به کشتن بدهید؟!
حالد گفت در این موقع صدای خنده ای از پشت پرده شنیدم، و متوجه شدم که ام السلمه نشسته و سخنان ما را می شنود. به همین جهت گفتم:
یا امیرالمؤمنین بعلاوه به عرض رسانیدم که طائفه بنی مخزوم گل سرسبد قبیله قریش هستند، و یکی از آن گلها هم در کنار شماست با این وصف شما چشم به زنان دیگر و کنیزان دوخته اید
ناگهان صدای ام السلمه از پشت پرده بلند شد و به من گفت: پسر عمو! به خدا راست گفتی. عجب! تو این صحبت ها را کرده ای، ولی امیرالمؤمنین آنرا تغییر داده و از زبان تو چیزهای دیگری به من می گفت.
در این موقع خلیفه به خود آمد و رو کرد به من و گفت: عجب حلقه ای زدی، خدا تو را بکشد و ذلیلت کند با این کاری که کردی!
من اجازه گرفتم و از دربار بیرون آمدم و یقین پیدا کردم که چون خاطر ام السلمه آسوده شده، دیگر خطری متوجه من نخواهد بود.
چیزی نگذشت که فرستادگان ام السلمه سر رسیدند و ده هزار درهم و یک صندوق پر از لباس و اسب و غلامی از طرف وی به من بخشیدند.(44)

آنچه پشت ظالم را می شکند

منصور خلیفه معروف عباسی پیش از آنکه به خلافت برسد از طرف برادرش احمد سفاح به حکومت ارمنستان منصوب شد. در یکی از روزها که منصور برای رسیدگی به شکایات مردم در دیوان مظالم نشسته بود، و ارباب رجوع را می پذیرفت، مردی وارد شد و گفت: ای امیر! من به دادخواهی آمده ام، ولی پیش از آنکه شکایتم را به عرض رسانم، مثلی می زنم و از شما خواهش می کنم به آن گوش دهید.
منصور گفت: بگو!
شاکی گفت: من اینطور یافته ام که خداوند مخلوق خود را به چند طبقه منقسم ساخته است:
مثلاً بچه وقتی به دنیا می آید جز مادرش کسی را نمی شناسد، و جز او کسی را نمی خواهد، هر وقت از چیزی ترسید به او پناه می برد.
وقتی بزرگتر شد متوجه می شود که پدرش مهمتر از مادرش می باشد و از او قوی تر است. بدین لحاظ هر گاه چیزی او را ناراحت کرد به پدرش پناه می برد.
سپس که سنین عمرش بالاتر رفت و به میان اجتماع آمد و در زندگی به اشکالی برخورد نمود، به حاکمی که بر او حکومت می کند پناه می برد تا به دادش برسد.
اگر دید که حاکم گوش به او نداد و در حقش ظلم نمود، به خداوند و خالق خود پناه می برد و از وی یاری می طلبد!
ای امیر! اینک من هم از خداوند یاری خواسته ام و به او پناه برده ام، متوجه خود باش!
منصور از این سخن به هراس افتاد و پرسید: چه شده و اکنون چه حاجتی داری؟
شاکی گفت: پسر نهیک فرماندار تو به من ظلم نموده و ملک مرا از من گرفته است.
منصور گفت سخنان اول را بار دیگر تکرار کن!
شاکی آنچه را گفته بود بازگو کرد.
منصور گریست و دستور داد ملکش را به او پس دهند.
آنگاه ابن نهیک را از حکومت آن ناحیه معزول کرد و دست او را از تصرف در اموال مردم کوتاه نمود.(45)
نباید فراموش کرد که منصور خلیفه جبار عباسی مانند همه جباران و طاغوتیها با خدا سر و کاری نداشته اند. پرونده سیاه آنها به گواهی تاریخ، بیدادگریها و از خدا بی خبریهای آنان را ثبت کرده است.
ولی منصور و منصورها، گاهی هم از این کارها داشته اند، و تکانی خورده اند، ولی هماندم و پس از چندی باز همان آش بوده و همان کاسه!

احتجاج و اعتراف

منصور خلیفه عباسی مردی دانشمند بود، و در فقه و احکام اسلامی دست داشت.
او خود را مردی اصولی می دانست و می خواست تمام کارهایش روی حساب و برنامه باشد.
حتی او هنگام وصول مالیات دولتی و صرف آنها تا دانه آخر را حساب می کرد و صورت ریز آنرا منظور می داشت، به طوری که از یک دانه آن هم صرفنظر نمی کرد.
روزی مردی آمد نزد وی و از شخصی نام برد و توضیح داد که قسمتی از امانت های بنی امیه در نزد اوست.
منصور دستور داد مرد مزبور را احضار کنند. وقتی مرد آمد منصور گفت: امانت های بنی امیه را بیرون بیاور و به ما تسلیم کن.
مرد گفت: ای خلیفه! آیا تو وارث آنها هستی یا وصی و جانشین ایشان؟!
منصور گفت: بنی امیه به مسلمانان خیانت کردند.
چون من امروز زمامدار مسلمین هستم، از این رو باید به نمایندگی ایشان این اموال ربوده شده را مسترد بدارم.
مرد مورد نظر گفت: خلیفه باید شاهد بیاورد که این امانتها از آن اموالی است که آنها مورد دستبرد قرار داده و خائنانه برده اند، وگرنه بهتر می دانید که به صرف ادعا موضوع ثابت نمی شود! چون آنها اموال دیگری هم داشته اند که متعلق به خود آنها بوده است.
منصور مدتی سر به زیر انداخت و به فکر فرو رفت سپس سر برداشت و گفت: رهایش کنید!
وقتی مرد مزبور دید خلیفه در پاسخ وی فرو ماند و مجاب شد گفت: به خدا قسم امانتی از بنی امیه در نزد من نیست، ولی چون دیدم راه احتجاج و مناظره به مقصود نزدیکتر است، لذا از این راه وارد شدم!
این مرد که از من سعادت نموده و گفته است اماناتی از بنی امیه در نزد من هست، برده و زرخرید من است که از نزد من گریخته و خواسته است بدین وسیله مرا گرفتار سازد.
خلیفه مرد ساعی را تهدید کرد که باید حقیقت را بگوید. او هم اقرار نموده که برده است و تعلق به آن مرد دارد. مرد گفت: اکنون که اعتراف نمود، من هم او را آزاد می کنم و دیگر تعلقی به من ندارد!(46)