داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

جوانمردان

در زمان خلافت سلیمان بن عبدالملک مروان (30) مردی ثروتمند و کریم به نام خزیمه بن بشر در جزیره(31) زندگی می کرد.
خزیمه سالها در آغوش نعمت و سعادت به سر می برد و میان خلق به نیکنامی و سخاوت طبع و جوانمردی معروف بود.
دیری نپائید که آن همه مال و ثروت را از کف داد و یکباره دست دهنده اش کوتاه شد و از اوج عزت به خاک ذلت افتاد. آشنایان و دوستانی که زمانی از عطا و احسان او برخوردار بودند، چند روزی به وی کمک نمودند، ولی چیزی نگذشت که از دستگیرش سر باز زدند و دیگر روی خوش به وی نشان ندادند!
خزیمه نیز چون بی وفائی مردم دنیا و نامهربانی دوستان و آشنا را ملاحظه کرد و مزه تلخ برگشت روزگار را چشید، همسر خود را که دختر عمویش بود مخاطب ساخت و گفت: باید تن به مرگ داد و چشم به کمک و مساعدت مردم بی مروت دنیا و یاران بی وفا نداشت. آنگاه در خانه نشست و در به روی خود و خلق بست. مدتی از آنچه داشت استفاده کرد تا آنکه هر چه بود تمام شد و آه در بساطش نماند.
در آن موقع والی جزیره شخصی به نام عکرمه فیاض بود که نظری بلند و همتی عالی داشت. به طوری که اغلب مردم از فیض وجود و خوان جودش بهره مند بودند، و به همین جهت نیز او را فیاض می خواندند.
در یکی از روزها که اعیان شهر در مجلس والی حضور داشتند، فیاض به مناسبتی از خزیمه سخن به میان آورد و سراغ او را گرفت. حاضران مجلس گفتند: مدتی است تهی دست شده و خانه نشین گشته، به همین جهت نیز دیده نمی شود!
فیاض از شنیدن این سخن و اطلاع از پریشانی وضع خزیمه رادمردی که از لحاظ مال و مکنت و جود و سخاوت شهره شهر بود، فوق العاده متأثر گردید و انتظار کشید که هر چه زودتر شب فرا رسد.
همینکه پاسی از شب گذشت دستور داد یکی از غلامانش اسبی را زین کند. سپس چهار هزار دینار زر سرخ از بیت المال برداشت و در کیسه ای ریخت و به دست غلام داد، آنگاه بدون اینکه بگذارد کسی حتی نزدیکترین کسانش مطلع گردند، راه خانه خزیمه را در پیش گرفت.
وقتی نزدیک خانه رسید پیاده شد و کیسه زر را از غلام گرفت، و برای اینکه غلام نیز از این ماجرا اطلاع پیدا نکند دستور داد که از آن محل دور شود و در کناری بایستد. سپس خود آهسته نزدیک رفت و کوبه در را به صدا درآورد.
خزیمه از خواب بیدار شد و شخصاً آمد در را باز کرد. فیاض کیسه زر را به او داد و گفت: این متعلق به شما است! خزیمه پرسید: شما کیستید؟ فیاض گفت: اگر می خواستم مرا بشناسی در این وقت شب نمی آمدم. خزیمه بر اصرار خود افزود و گفت: تا خود را معرفی نکنی عطای تو را نمی پذیرم. فیاض هم از روی ناچاری گفت: من دستگیر جوانمردان زمین خورده ام (32)
خزیمه اصرار کرد توضیح بیشتری بدهد، ولی فیاض بیش از آن سخنی نگفت. سپس کیسه زر را به خزیمه داد و از وی جدا شد. خزیمه نیز در خانه را بست، آنگاه همسرش را بیدار کرد و گفت: برخیز چراغ روشن کن که اگر در این کیسه پولی باشد خداوند نظر مرحمتی به ما نموده است. زن بی نوا گفت: ما وسیله ای نداریم که در این وقت شب چراغ بیفروزیم!
خزیمه در حالیکه به خواب می رفت با دست کیسه را لمس نمود و متوجه شد که محتوی آن مبالغی دینار طلا است. از آنطرف همین که فیاض به خانه برگشت، دید همسرش بیدار شده و با وضعی آشفته و حالی پریشان و قیافه ای برافروخته سراغ او را می گیرد! زن ساده دل دستخوش افکار واهی زنانه شده بود، بطوری که گریبان خود را چاک زده و ناله و فریاد می کرد و از شدت خشم روی خود را می خراشید.
فیاض که همسرش را به آن حالت دید، پرسید: مگر چه شده؟ زن گفت: می خواهی چه شود؟ آیا والی شهر در این موقع شب بی خبر و دور از چشم همسر و دختر عمو و نوکرها و کسانش، جز برای سر زدن به زن دیگرش یا دیدار رفیقه ای که با او وعده ملاقات گذارده است، از خانه بیرون می رود؟!
فیاض گفت: خدا می داند من برای هیچ یک از این دو موضوع که گفتی بیرون نرفته ام. زن قانع نمی شد و همچنان بر اصرار و ناراحتی خود می افزود، و می گفت باید راستش را بگویی که کجا بوده ای و برای چه کاری رفته بودی؟
فیاض ناچار شد حقیقت مطلب را به او بگوید، ولی قبلاً از وی پیمان گرفت که آن راز را فاش نسازد، سپس ماجرا را نقل کرد و گفت: اگر باور نداری حاضرم سوگند یاد کنم. زن گفت: نه! دلم آرام گرفت، و اطمینان پیدا کردم، سوگند لازم نیست!
فردای آن شب خزیمه بعد از مدتها سر و صورتی به وضع زندگی خود داد و نفسی تازه کرد و پس از ترتیب کار، به ملاقات خلیفه سلیمان بن عبدالملک عازم شام شد. در آن موقع خلیفه در فلسطین اقامت داشت.
هنگامیکه خزیمه به دربار رفت، و درباریان ورودش را به اطلاع خلیفه رساندند، خلیفه خزیمه جوانمرد مشهور جزیره را می شناخت و قدر او را به خوبی می دانست و لذا بلادرنگ اجازه داد وارد شود.خزیمه وارد شد و سلام کرد. خلیفه پرسید: ها! خزیمه! رسیدن به خیر! خیلی دیر به سراغ ما آمدی؟ خزیمه گفت: علت آن وضع نامساعدم بود، که مدتها با آن دست به گریبان بودم. سلیمان بن عبدالملک پرسید: چطور؟ چرا در این مدت نزد ما نیامدی تا به تو کمک کنیم؟ گفت: آن هم به واسطه فقر و تنگدستی و نداشتن وسیله بود.
پرسید: اکنون چه کسی وسیله حرکت تو را به اینجا فراهم نمود؟ گفت درست او را نمی شناسم، در یکی از شبها که در نهایت تنگدستی بسر می بردم، مردی ناشناس به در خانه ام آمد و کیسه ای که چهار هزار دینار طلا در آن بود به من داد و رفت. خلیفه گفت: او را شناختی؟ خزیمه گفت: نه! فقط در پاسخ من که پرسیدم تو کیستی؟ گفت: دستگیر جوانمردان زمین خورده ام، هر چه بر اصرار خود به منظور شناختن وی افزودم جز این جواب نشنیدم. خلیفه افسوس فراوان خورد که این شخص نظر بلند را نمی شناسد و گفت: اگر او را می شناختم پاداش جوانمردیش را چنانکه باید می دادم.
خلیفه که از شنیدن وضع گذشته خزیمه ناراحت و منقلب شده بود او را مورد تفقد و عطای جزیل قرار داد و به علاوه فرمان حکومت جزیره را به نام او نوشت و دستور داد که پس از تصدی امر، در بیلان کار فرماندار سابق عکرمه فیاض به دقت رسیدگی کند و جریان را به او گزارش دهد.
بدین گونه ایام تنگدستی خزیمه را جبران کرد و او نیز با در دست داشتن فرمان حکومت جزیره بدان صوب رهسپار گردید. موقعیکه خبر ورود حاکم جدید به فیاض فرماندار معزول رسید با تمام مردم شهر به استقبال شتافت و چون وارد شهر شدند به اتفاق به جانب مقر حکومت رفتند.
خزیمه طبق دستور خلیفه با دقت به حساب فیاض حاکم سابق رسیدگی کرد و در نتیجه فیاض مبالغی کسر آورد. خزیمه او را موظف ساخت که هر چه زودتر آنچه کسر آورده است پرداخت نماید، ولی فیاض گفت: من چیزی نیاندوخته ام و راهی برای پرداخت آن ندارم. خزیمه هم دستور داد او را به زندان ببرند. مأمورین، حاکم معزول را به زندان افکندند و در آنجا نیز کسری بودجه بیت المال را از وی مطالبه نمودند.
فیاض گفت: من کسی نیستم که آبروی خود را به خاطر حفظ مال بریزم، چیزی از بیت المال حیف و میل نکرده ام و اکنون هم چیزی ندارم، به خزیمه بگویید هر کاری می خواهی بکن!
خزیمه که از جانب خلیفه دستور داشت شدت عمل نشان دهد امر کرد او را به زنجیر کشند و تحت شکنجه اش قرار دهند! یکماه بدین گونه گذشت. در تمام این مدت فیاض از سابقه خود با خزیمه سخنی به زبان نباورد. خزیمه نیز هیچ نمی دانست که دستگیر مردان زمین خورده کسی جز فرماندار معزول و زندانی نگون بخت او نیست.
وقتی این خبر به زن فیاض رسید، بسیار ناراحت و اندوهگین شد. سپس کنیز خود را که زنی دانا و با کمال بود طلبید و گفت: همین حالا می روی به خانه حاکم و اجازه ملاقات می خواهی. بعد از کسب اجازه بگو عرضی دارم که باید در خلوت بگویم و چون خلوت کرد، برو نزدیک و بگو: پاداش دستگیر جوانمردان زمین خورده این نبود که او را به زندان ببری و مورد شکنجه قرار دهی و به زنجیرش بکشی!
کنیز پیغام خانم خود را به حاکم رساند. خزیمه از شنیدن این پیام که کاملاً برای او غیر منتظره بود، تکانی سخت خورد و گفت: ای وای! دستگیر جوانمردان زمین خورده همین است که در حبس من می باشد، و عکرمه فیاض حاکم جزیره است؟ کنیز گفت آری!
خزیمه فوراً دستور داد اسبش را زین کرده آماده ساختند. آنگاه سوار شد و با بزرگان و محترمین شهر به زندان رفت و دید که فیاض در گوشه زندان با وضعی رقت بار نشسته و بر اثر شکنجه ای که دیده قیافه اش کاملاً تغییر کرده است. وقتی فیاض، خزیمه و انبوه جمعیت را دید که به طرف او می آیند ناراحت شد، و از شرم سر به زیر انداخت. خزیمه جلو آمد خم شد و سر فیاض را بوسید. فیاض سر برداشت و پرسید: این اظهار تفقد برای چیست؟ گفت: بخاطر کار نیک تو و سوء پاداش خودم است. فیاض گفت: خداوند هر دوی ما را بیامرزد و پاداش نیک دهد. خزیمه دستور داد زنجیرها را از دست و پای فیاض باز کردند و گفت: آن را به دست و پای من بیفکن!
فیاض پرسید: چرا چنین می کنی؟ خزیمه گفت: می خواهم تا حدی مزه آنچه را تو چشیده ای من نیز بچشم. فیاض او را قسم داد که از این کار منصرف شود، خزیمه هم پذیرفت و به اتفاق از زندان بیرون آمدند و با همراهان به خانه خزیمه رفتند.
همینکه به در خانه رسیدند فیاض با او خداحافظی کرد و خواست به خانه خود برود، ولی خزیمه مانع شد و گفت: نمی گذارم با این وضع به منزل برگردی، باید تغییر لباس بدهی و سر و وضعت را درست کنی، زیرا من از همسرت بیش از تو شرمنده هستم. بعد دستور داد حمام را خلوت کنند و سپس دستجمعی به حمام رفتند، و شخصاً کیسه کشی و شستشوی فیاض را به عهده گرفت! آنگاه به وی خلعت پوشانیده و اموال زیادی بخشید و به اتفاق به خانه اش رفت، و اجازه خواست که حضوراً از همسرش نیز معذرت بخواهد.
بعد از چندی خزیمه از فیاض خواست که همراه وی به نزد خلیفه سلیمان بن عبدالملک بروند. فیاض هم پذیرفت. پس از ورود خزیمه از رئیس تشریفات دربار اجازه شرفیابی خواست. خلیفه ناراحت شد و گفت: چه شده که والی جزیره با اینکه تازه به صوب مأموریت رفته بدون اجازه قبلی ما آمده است؟ حتماً کار مهمی روی داده است.
وقتی خزیمه وارد شد و خلیفه سبب پرسید گفت: دستگیر جوانمردان زمین خورده را پیدا کرده و اینک به حضور آورده ام تا خلیفه را خشنود سازم. زیرا آنروز دیدم خلیفه اشتیاق زیادی به دیدار او دارد. خلیفه پرسید: او کیست؟ خزیمه گفت: او عکرمه فیاض است و به دنبال آن چگونگی شناختن او را برای خلیفه شرح داد.
خلیفه هم دستور داد فیاض وارد شود و چون دید این جوانمرد، حاکم سابق او در جزیره است، گفت: ای فیاض! نیکی تو به خزیمه رسید ولی شر او دامنگیر تو شد! آنگاه او را مورد تفقد و احترام فراوان قرار داد و گفت: هر حاجتی داری کتباً از من بخواه تا آنرا برآورم.
فیاض هم خواسته خود را نوشت و خلیفه دستور داد فوراً آنرا عملی سازند. سپس ده هزار دینار طلای ناب به علاوه تحفه های دیگر بوی بخشید و امر کرد فرمان حکومت جزیره و ارمنستان و آذربایجان را به نام او نوشتند آنگاه گفت: اینک خزیمه در اختیار توست، اگر می خواهی او را معزول کن وگرنه به حکومت جزیره باقی گذار! فیاض گفت: نه! خزیمه باید همچنان حاکم جزیره باشد! سپس خود حکومت جای دیگر را پذیرفت و هر دو تا پایان خلافت سلیمان بن عبدالملک با عزت و احترام و سربلندی حکومت کردند.(33)

من هم چاکر علی هستم!

عمر بن عبدالعزیز هشتمین خلیفه بنی امیه و بهترین فرد آنهاست. وی که در سال 99 هجری به خلافت رسید مردی وارسته، عدالت پیشه و به عکس سایر خلفای بنی امیه نسبت به خاندان پیامبر رؤف و مهربان بود.
وی نکوهشی را که خلفای پیش از وی در منابر و مساجد و مجامع عمومی و خصوصی از امیر مؤمنان و اهلبیت عصمت می نمودند بکلی قدغن کرد. ملک فدک را که تعلق به فاطمه زهراء (ع) دختر پیغمبر داشت و حق مسلم فرزندان آن حضرت بود، و از زمان ابوبکر خلیفه اول با زور غصب کرده بودند، به اولاد زهراء (ع) برگردانید.
راه و رسم دینداری و احترام به مردان شایسته اسلام را دوباره زنده کرد و دستور داد حقوق اهلبیت را چنانکه می باید بپردازند و در بزرگداشت آنها سعی بلیغ مبذول دارند.
ابراز علاقه عمر بن عبدالعزیز و اعتقاد راسخ او نسبت به شخص امیر مؤمنان مرهون دو کس بود: نخست پدرش که روزی با زبان گویای خود در منبر مدینه خطبه می خواند ولی تا به نام علی رسید و خواست طبق معمول بنی امیه از آن حضرت نکوهشی کند، زبانش به لکنت افتاد و رنگش دگرگون شد، و چون بعد از منبر پسر از پدر علت پرسید، پدر سوابق درخشان مولای متقیان را برشمرد و گفت چگونه زبان من اجازه می دهد نسبت به چنین بزرگمردی ناسزا بگویم؟ و دیگر معلم وی عبیدالله بن عبدالله بن عتبة بن مسعود صحابی معروف است که او را از نکوهش امیر مؤمنان بر حذر داشت و عمر نیز نصیحت استاد را پذیرفت و مهر علی در لوح دلش نقش بست.
یزید بن مورق گفت: در زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز من در شام بودم. عمر بن عبدالعزیز دستور داده بود به هر غریب نیازمندی دویست درهم عطا کنند.
روزی من رفتم نزد وی دیدم عبائی پشمی پوشیده و تکیه به بالشی داده و با نهایت سادگی که دور از مقام خلافت بود لمیده است.
عمر بن عبدالعزیز از من پرسید:
- تو کیستی؟
- مردی از اهل حجاز هستم.
- از کدام نقطه حجاز؟
- از اهل مدینه می باشم.
- از کدام قبیله مدینه؟
- از قبیله قریش.
- از کدام تیره قریش؟
- از بنی هاشم.
- چه نسبتی با بنی هاشم داری؟
- از چاکران علی هستم.
- کدام علی؟
چون می دانستم بنی امیه میانه ای با علی (ع) ندارند، سکوت کردم.
عمر بن عبدالعزیز پرسید:
- ها؟ کدام علی؟ گفتم: پسر ابوطالب!
با ادای این سخن عمر بن عبدالعزیز تکان خورد و درست نشست و عبا را به دور افکند، سپس دست روی سینه خود گذاشت و گفت: به خدا من هم چاکر علی هستم!
آنگاه گفت: من عده ای از اصحاب رسول خدا را دیدم که گواهی می دادند پیغمبر (ص) فرمود: هر کس می داند که من مولی و آقای او هستم بداند که علی نیز آقا و مولای اوست.
سپس رو کرد به مزاحم غلام مخصوص خود و گفت: به افراد غریب چقدر عطا می کنی؟ گفت: دویست درهم. عمر گفت: به این مرد به خاطر دوستی و ارادتی که به علی (ع) دارد پنجاه دینار طلا بده!
بعد از من پرسید: از ما حقوق داری؟ گفتم! نه. گفت: ای مزاحم نامش را در طومار حقوقداران ثبت کن، آنگاه به من گفت: برگرد به مدینه که مانند دیگران از حقوق مرتب به تو خواهد رسید.(34)

نجابت

محمد بن زید حسنی معروف به داعی از نوادگان امام حسن مجتبی (ع) است که در سال 271 هجری در مازندران به سلطنت رسیده و هفده سال با کمال قدرت حکومت کرد. در پایان کار محمد بن هارون سرخسی از طرف امیر اسماعیل سامانی به جنگ او رفت و با وی پیکار نمود. داعی در آن جنگ شهید شد و سرش را از تن جدا ساختند و با فرزندانش که اسیر شده بود به مرو و بخارا فرستادند و بدنش را در گرگان کنار مرقد محمد دیباج پسر امام جعفر صادق (ع) دفن کردند.
محمد بن زید داعی در علم و فضل توانا و در سماحت و شجاعت، مردی عالیقدر و بزرگ بود، علما و شعرای عصر او را پناهگاه خود می دانستند، و روی به درگاه او می آوردند.
وی در آخر هر سال، بیت المال خود را بازرسی می کرد، و آنچه در خزینه باقی مانده بود، به سلسله مراتب میان مردم قریش و فرزندان انصار یعنی اهل مدینه که به یاری پیغمبر برخاسته بودند، و فقیهان و قاریان قرآن و دیگر مردم تقسیم می کرد، و چیزی باقی نمی گذاشت.
در یکی از سالها نخست از اولاد عبد مناف شروع کرد و چون از بنی هاشم فراغت یافت، طبقه دیگر از اولاد عبد مناف را پیش خواند، در این وقت مردی برخاست تا عطای خود را بگیرد.
محمد بن زید پرسید: از کدام تیره ای؟
- از اولاد عبد مناف.
- از چه شاخه ای؟
- از بنی امیه!
- از کدام سلسله آنها؟.
مرد اموی ساکت شد و جوابی نداد!
- ها! بگو! چرا حرف نمی زنی؟ حتماً از فرزندان یزیدبن معاویه هستی، اینطور نیست؟!
- آری چنین است.
- عجب مرد احمقی هستی که چشم طمع به عطای اولاد ابوطالب دوخته ای، در صورتی که آنها از شما چیزی طلب نمی کنند.
اگر از اعمال جدت (یزید) اطلاع نداری، بسیار نادان و بی عقل هستی و چنانچه از رفتار آنها با ما آگاهی، دانسته خود را به هلاکت افکنده ای.
سادات علوی وقتی این کلمات را از داعی شنیدند، با خشم به مرد اموی نگریستند و قصد جانش کردند.
محمد بن زید بر آنها بانگ زد و گفت: مبادا درباره او اندیشه بد کنید، هر کس او را اذیت کند از من کیفر خواهد دید، گمان می کنید خون امام حسین (ع) را باید از او جست؟ نه! خداوند کسی را به گناه دیگری عذاب نمی کند.
همه گوش کنید تا داستانی برایتان نقل کنم و آنرا به کار بندید!
پدرم (زید) می گفت: در سالی که منصور خلیفه عباسی به مکه معظمه رفته بود، روزی گوهری گرانبها برای فروش نزد وی آوردند. منصور مدتی گوهر را تماشا کرد و گفت:
این گوهر متعلق به هشام بن عبدالملک مروان است که چون خلیفه بوده می باید به من برسد. پسری بنام محمد از هشام باقی مانده و این گوهر را حتماً او در معرض فروش قرار داده است.
آنگاه رو کرد به ربیع حاجب و گفت: فردا بعد از نماز بامداد دستور بده درهای مسجدالحرام را ببندند، سپس یک در را باز کن و بعد به مردم اجازه بده که یک یک از آن در خارج شوند. وقتی محمد را شناختی او را گرفته نزد من بیاور.
صبح روز بعد پس از خاتمه نماز جماعت که پشت سر خلیفه می گزاردند، چون درهای مسجد بسته شد و اعلام کردند مردم یک یک فقط از فلان در خارج شوند، محمد بن هشام دانست که این نقشه برای دستگیری اوست. از این رو وحشت زده و متحیر به هر سو نگران بود و نمی دانست چه کند.
در همین موقع محمد بن زید بن علی بن الحسین (ع) به او بر خورد و آشفتگی وپریشانی او را دید و فهمید که این توطئه به خاطر اوست که سخت خود را باخته است.
محمد بن از وی پرسید: کیستی و چرا چنین پریشان و نگران هستی؟
محمد بن هشام گفت: اگر خود را معرفی کنم تأمین جانی دارم؟ گفت: آری. تعهد می کنم که تو را از خطر نجات بدهم. گفت: من محمد بن هشام بن عبدالملک مروان هستم اکنون شما نیز خودتان را معرفی کنید، گفت: من هم محمد بن زید بن علی بن الحسین (ع) هستم هر چند هشام پدر تو پدرم زید را شهید کرد. ولی ای پسر عم! تو او جان خود ایمن باش، زیرا تو قاتل زید نیستی و کشتن تو خون به ناحق ریخته زید را تلافی نمی کند.
اکنون باید به هر تدبیر شده تو را از این خطر نجات دهم. برای تأمین این منظور نقشه ای به نظرم رسیده است و می خواهم آنرا عملی کنم، به شرط این که تو هم موافقت کنی و ترس به خود راه ندهی، آنگاه برای ایفای نقشه ای که طرح کرده بود دستوری به محمد بن هشام داد و سپس ردای خود را از تن در آورد و بر سر و روی او انداخت. کشان کشان او را با خود می برد و پی در پی به وی سیلی می زد. همین که به در مسجد و نزدیک ربیع حاجب رسید، در حالی که داد و فریاد راه انداخته بود، به وی گفت: این مرد خبیث شتر بانی از اهل کوفه است. شتری به من کرایه داده که رفتن و آمدن در اختیار من باشد، ولی بعد از نزد من گریخت و شتر را به دیگری کرایه داده است!
من دو شاهد عادل برای اثبات این مدعا دارم. اکنون دو تن از ملازمان خود را همراه من بفرست تا او را نزد قاضی ببرم!
ربیع دو نفر مأمور را به محمد بن زید سپرد، محمد به اتفاق مأمورین از مسجد بیرون آمد. در میان راه رو کرد به طرف محمد بن هشام و گفت: ای خبیث! اگر حق مرا می پردازی که دیگر زحمت به نگهبان و قاضی ندهم؟ محمد بن هشام نیز که کاملاً متوجه کار بود گفت: یا بن رسول الله! حاضرم، اطاعت می کنم!
در این موقع محمد بن زید رو کرد به مأمورین ربیع و گفت: چون متعهد شده که حق مرا بپردازد، دیگر شما زحمت نکشید و مراجعت کنید.
وقتی مأمورین برگشتند، محمد بن هشام که به آسانی از خطر جسته بود، سرو روی محمد بن زید را بوسید و گفت: پدر و مادرم فدایت شود، خداوند بهتر می دانست که رسالت خود را در خانواده شما قرار داد. سپس گوهری قیمتی از جیب در آورد و گفت: اکنون با قبول این هدیه ناقابل مرا مفتخر بفرمائید!
محمد بن زید گفت: ای پسر عم! ما خانواده ای هستیم که در ازای کار نیک چیزی نمی گیریم، من که درباره تو از خون پدرم زید چشم پوشیدم، گوهر را برای چه می خواهم؟!
اکنون خود را پنهان کن که منصور سخت در جستجوی تو است!
وقتی محمد بن زید داعی، داستان را به پایان آورد، دستور داد آن مرد اموی را که از فرزندان یزید بود و در حضور وی ایستاده و به سخنان او گوش می داد، مانند یکتن از اولاد عبدمناف عطا دهند، آنگاه چند نفر از مأمورین خود را همراه وی فرستاد تا او را به وطنش ری برسانند و رسید گرفته باز گردند! مرد اموی نیز برخاست و مطابق معمول آن روز که سرپادشاهان و امرا را می بوسیدند، سر محمد بن زید را بوسید و رفت. (35)