داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

شهامت و صداقت

پس از آنکه حجاج بن یوسف در دیرالجماجم در جنگ با عبدالرحمن بن اشعث پیروز شد، عبدالرحمن خود را از بلندی دژی به زمین افکند، و جان داد.
سربازان و همراهانش اسیر شدند و همه را دست بسته به نزد حجاج آوردند. حجاج دستور داد همگی را گردن بزنند.
یکی از آنها گفت: ای امیر! من می خواهم مطلبی را با شما در میان بگذارم. اجازه می دهید؟ حجاج گفت: چیست؟
مرد اسیر گفت: روزی با عبدالرحمن فرمانده خود نشسته بودم، و او شروع کرد به فحش دادن به شما ولی من به دفاع از شما با وی در افتادم، و به او اعتراض کردم، حجاج گفت: چه کسی سخن تو را تأیید می کند؟
مردی از میان برخاست و گواهی داد که او راست می گوید. حجاج گفت: پس او را رها کنید!
سپس به شاهد گفت: تو که حاضر بودی چرا مانند این مرد از من دفاع نکردی؟
شاهد گفت: چون با تو دشمن بودم لذا این انگیزه نگذاشت مانند وی سخن بگویم و از تو دفاع کنم!
حجاج گفت: این را هم به خاطر صداقت و راستگوئی که دارد، رها کنید.
در این اثنا مرد دیگری برخاست و گفت: ای امیر! مادر اشتباهی که نمودیم، بد کردیم، چرا تو در بخشیدن ما خوبی نمی کنی!
حجاج گفت: تف بر این دنیای پست! به خدا اگر کسی در میان شما بود که این طور سخن بگوید، یک نفر از شما کشته نمی شدید!(23)

فروغ جاودانه

هشام بن عبدالملک در زمان خلافت برادرش ولید بن عبدالملک مروان، به حج رفت. سران مردم شام که جزو ارکان دولت بنی امیه به شمار می رفتند نیز با وی بودند.
هنگام طواف کعبه، هر چه هشام سعی کرد حجرالاسود را استلام کند و به اصطلاح دست بر آن بکشد، از کثرت جمعیت میسر نشد.
مأموران منبری در گوشه ای از مسجدالحرام قرار دادند، و هشام از آن بالا رفت و نشست و از آنجا به تماشای انبوه حاجیانی که از سراسر دنیای اسلام به حج بیت اللّه آمده بودند پرداخت.
در آن هنگام حضرت علی بن الحسین (امام چهارم) که رخساری از همه زیباتر، و لباسی از همه تمیزتر و بوئی از همه خوشتر داشت، وارد مسجدالحرام شد و مشغول طواف خانه خدا گردید.
همین که حضرت به نزدیک حجرالاسود رسید، مردم همگی کنار رفتند، و اطراف حجر را خلوت کردند تا وی که با مهابت و جلالت راه می رفت استلام حجر نماید.
هشام از مشاهده این منظره به خشم آمد و متوجه شد که مردم به خاطر علی بن الحسین (ع) ادای احترام کردند و به او راه دادند.
در آن اثنا یکی از همراهان هشام از وی پرسید: این شخص که بود؟ هشام گفت: نمی شناسم! هشام به خوبی علی بن الحسین (ع) را می شناخت، ولی ترسید که اگر او را معرفی کند ممکن است اهل شام به وی متمایل گردند و با او تماس حاصل کنند و سخنانش را بشوند.
فرزدق شاعر چیره دست عرب که حضور داشت و گفتگوی هشام و مرد شامی را شنید، با این که از شعرای دربار بود و از آنها صلات و جوائز دریافت می داشت، ولی با خلوصی که نسبت به اهلبیت داشت تاب نیاورد و گفت: اما من او را می شناسم!
ای مرد شامی از من بپرس! مرد شامی گفت: او کیست؟
- این همان کسی است که سرزمین مکه جایگاه او را می شناسد، - خانه خدا و داخل حرم الهی نیز حسب و نسب او را می داند - این مرد فرزند بهترین تمام بندگان خداست، این مرد پرهیزکار پاک سرشت پاکزاد نامور است - هنگامی که قریش او را می بیند گوینده آنها می گوید: - جود و کرم و بزرگواری در شخصیت بی مانند او به انتها رسیده است. - هنگامی که جلو می آید که حجرالاسود را استلام کند، دیوار خانه خدا از شوق می خواهد کف دست او را ببوسد! - پس اینکه گفتی او را نمی شناسم زیانی به وی نمی رساند، - زیرا عرب و عجم چنانکه باید او را می شناسد...(24)
هشام از شنیدن اشعار آبدار و شورانگیز فرزدق برآشفت و هنگام بازگشت در عسفان واقع در راه مکه به مدینه دستور داد محبوسش کنند. ولی چندی بعد او را آزاد کرد، موقعی که در زندان بود، امام زین العابدین ده هزار درهم برای او فرستاد و فرمود به فرزدق بگوئید: اگر در این اوقات بیش از این مبلغ در اختیار ما بود، به تو می رسانیدیم.
فرزدق وجه ارسالی را پس داد و گفت: به حضرت عرض کنید من آن اشعار را فقط برای خشنودی خداوند گفتم، و نمی خواستم از آن راه مالی به چنگ آورم.
ولی امام علیه السلام پیغام داد ما خاندانی هستیم که وقتی چیزی به کسی دادیم، پس نمی گیریم.(25)

حکمرانی که به عدل عمل نکند

هشام بن عبدالملک در زمان خلافتش به حج رفت. در مکه معظمه دستور داد شخصی را که از صحابه پیغمبر باشد پیدا کنند و نزد وی ببرند. به او گفتند دیگر از صحابه کسی باقی نمانده است و همگی وفات یافته اند.
گفت: اگر کسی از صحابه زنده نیست، یکی از افراد تابعین، شاگردان صحابه را بیاورند.
گماشتگان خلیفه طاووس یمانی فقیه دانشمند معروف مدینه را پیدا کردند و به نزد خلیفه اموی بردند.
وقتی طاووس وارد مجلس شد تا نزدیک فرش جلو آمد و در آنجا نعلین را از پای درآورد، علاوه طبق معمول نگفت: السلام علیک یا امیرالمؤمنین و بدون ذکر کنیه و لقب خلیفه گفت: سلام! سپس در مقابل هشام نشست!
آنگاه گفت: هشام چطوری؟! هشام سخت خشمگین شد و این سخنان میان آنها و بدل گردید.
خلیفه: ای طاووس! چرا چنین کردی؟
طاووس یمانی: مگر چه کردم؟ خشم هشام بیشتر شد.
خلیفه: نعلینت را کنار فرش من درآوردی و مرا به کنیه و لقب یاد نکردی و طبق معمول سلام ننمودی، بعد هم مقابل من نشسته و می گوئی هشام چطوری؟!
طاووس یمانی: ای هشام بیرون آوردن نعلین در کنار فرش تو چه اشکالی دارد؟ من روزی پنج بار آنرا در پیشگاه خداوند بیرون می آورم، و خدا هم به من خشم نمی کند.
علت اینکه به تو امیرالمؤمنین نگفتم اینست که همه مردم از امیرالمؤمنین بودن تو راضی نیستند، من هم نخواستم به تو دروغ بگویم!
و اینکه تو را به کنیه نخواندم (و ابوفلان نگفتم) بدین لحاظ است که خداوند دوستان خود را به نام یاد کرده و فرموده است:
یا داود و یا یحیی، و یا عیسی، ولی دشمنانش را به کنیه یاد نموده و می فرماید: تبّت یدا ابی لهب! و اینکه گفتی چرا در مقابل من نشستی؟
من از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع) شنیدم که می گفت: هرگاه خواستی به مردی از دوزخیان نگاه کنی به مردی نگاه کن که نشسته است و عده ای در اطرافش ایستاده اند!
خلیفه: ای طاووس! مرا موعظه کن!
طاووس یمانی: از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع) شنیدم که می فرمود: مارهائی در جهنم است که به بزرگی تل ها می باشند، و عقرب هائی است به اندازه قاطر.
کار آنها این است که هر حکمرانی را که در میان رعیت با عدالت رفتار نکند می گزند و نیش می زنند. سپس طاووس برخاست و گریخت.(26)