داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

طمع

در یکی از شبها حجاج بن یوسف ثقفی والی عراق، با جمعی از ندیمان و نزدیکان خود شب نشینی داشت. چون پاسی از شب گذشت و کم کم مجلس از رونق افتاد، حجاج به یکی از نزدیکان خود به نام (خالد بن عرطفه) گفت: ای خالد! سری به مسجد بزن و اگر کسی از اهل اطلاع را یافتی که بتواند با نقل وقایع شنیدنی ما را سرگرم کند با خود بیاور!
در آن موقع رسم بود که بعضی از مردم شبها را در مسجد به سر می بردند. خالد وارد مسجد شد و در میان کسانی که در مسجد به سر می بردند، به یک جوانی برخورد نمود که ایستاده بود و نماز می گزارد. خالد نشست تا جوان نمازش را تمام کرد، سپس جلو رفت و گفت. امیر تو را می طلبد! جوان گفت: یعنی امیر تو را فقط برای بردن شخص من فرستاده است؟ گفت آری! جوان هم ناگزیر با خالد آمد تا به در دارالاماره رسیدند.
در آنجا خالد از جوان که او را با منظور حجاج مناسب تشخیص داده بود و مردی مطلع می دانست پرسید: راستی حالا چگونه می خواهی امیر را سرگرم نگاهداری؟ جوان گفت: ناراحت مباش، چنانکه امیر می خواهد هستم، و چون وارد شد حجاج پرسید: قرآن خوانده ای؟ گفت: آری تمام قرآن را از بر دارم!
پرسید: می توانی چیزی از شعر شاعران و ادبا برای ما بازگو کنی؟ گفت: از هر شاعری که امیر بخواهد شعری و قصیده ای با شرح و تفصیل نقل خواهم کرد. پرسید: از انساب و تاریخ عرب چه می دانی گفت: در این باره چیزی کم ندارم.
آنگاه جوان از هر موضوعی که حجاج می خواست سخن گفت تا اینکه وقت به آخر رسید و حجاج برخاست که برود، ولی قبل از رفتن گفت: ای خالد! سفارش کن یک اسب و یک غلام و یک کنیز با چهار هزار درهم به این جوان بدهند.
سپس حجاج عازم رفتن شد، ولی جوان فرصت را غنیمت شمرد و گفت: خداوند سایه امیر را پاینده بدارد، نکته ای لطیفتر و سخنی عجیبتر از آنچه گفتم مانده است که دریغم می آید امیر آنرا نشنود! حجاج برگشت و در جای خود نشست و گفت: خوب آنرا هم نقل کن!
گفت: ای امیر! زمانی که من هنوز بچه بودم، پدرم مرحوم شد. از آنموقع من در سایه تربیت عمویم پرورش یافتم. عمویم دختری است که هم سن من بود و ما نیز باهم بزرگ شدیم. هر چه از سن دختر عمویم می گذشت بر زیبائیش می افزود، به طوری که مردم حسن و جمال او را با دیده اعجاب می نگریستند.
وقتی که هر دو بالغ شدیم، من او را از عمویم خواستگاری نمودم، ولی عمو و زن عمویم به علت اینکه من فقیر بودم و دیگران حاضر بودند مبالغ هنگفتی در راه وصال او صرف کنند، از قبول پیشنهاد من امتناع ورزیدند.
وقتی بی اعتنائی آنها را نسبت به خود دیدم، از کثرت اندوه بیمار شدم و اندکی بعد بستری گردیدم.
بعد از مدتی که به کلی از طرف آنها ناامید شدم نقشه ای کشیدم و آنرا عملی ساختم. نقشه این بود که: خمره بزرگی را پر از شن و قلمه سنگ نمودم، سپس سر آنرا پوشاندم و در زیر بسترم دفن کردم.
چند روز بعد همانطور که در بستر بیماری افتاده بودم، عمویم را خواستم و گفتم: ای عمو! چند وقت پیش به سفری رفتم. در آن سفر گنج عظیمی یافتم، آنرا با خود آوردم و فعلاً در جائی پنهان کرده ام.
چون می بینم بیماری ام طولانی شد و بیم آن دارم که رخت به سرای دیگر کشم، خواستم به شما وصیت کنم که اگر من مردم، آنرا بیرون آورده و با صرف آن، ده نفر بنده زرخرید را در راه خدا آزاد گردان، و کسی را اجیر کن که ده سال برایم حج کند، ده نفر مجاهد را نیز با ساز و برگ استخدام کن که به نیت من به جهاد بروند. هزار دینار آنرا هم در راه خدا صدقه بده. از این همه معارف اندیشه مکن که محتوی گنج خیلی بیش از اینهاست. انشاءاللّه بعد هم جای آنرا نشان خواهم داد!
وقتی عمویم سخن مرا شنید، فوراً رفت و به زنش هم اطلاع داد. چیزی نگذشت که دیدم زن عمویم با کنیزانش وارد اتاق من شد و کنار بسترم نشست و دست روی سرم گذاشت و گفت: عزیزم! به خدا من از بیماری و گرفتاری تو بی خبر بودم، تا اینکه امروز عمویت مرا آگاه ساخت.
سپس برخاست و با ملاطفت مشغول پرستاری و درمان من شد، و از خانه اش غذاهای مطبوع و لذیذ برایم فرستاد. چند روز بعد هم طلاق دخترش را که با دیگری عقد بسته بود گرفت. من هم که چنین دیدم از فرصت استفاده نموده فرستادم دنبال عمویم و چون او آمد گفتم: خداوند مرا شفا داد و از آن بیماری خطرناک نجات یافتم. اکنون از شما تقاضا دارم دختری زیبا که دارای کمال و معرفت باشد از یک خانواده نجیبی برای من خواستگاری کنید و هر چه بهانه گرفتند قبول نمائید که خداوند وسیله آنرا در اختیار من گذاشته است!
وقتی عمویم این مطلب را شنید گفت: برادرزاده عزیز! دختر عمویت را رها کرده و به سراغ دیگری می روی؟ گفتم: عمو جان! دختر عمویم از هر کس دیگری نزد من عزیزتر است، چیزی که هست چون قبلاً از وی خواستگاری نمودم و شما جواب منفی به من دادید، نخواستم دیگر مزاحم شما شوم!
گفت نه! نه! من حرفی نداشتم. آن موقع مادرش حاضر نبود، ولی او هم امروز حتماً راضی به این وصلت با میمنت هست! گفتم: خوب اگر این طور است بسته به نظر شماست!
عمویم فوراً رفت و آنچه میان من و او گذشته بود به اطلاع زنش رسانید. زن عمویم برای این که مبادا فرصت از دست برود، و من پشیمان شوم، با عجله بستگانش را دعوت کرد و بساط عروسی ما را فراهم ساخت و دخترش را برای من عقد بست!
من هم گفتم: هر چه زودتر وسیله عروسی ما را فراهم کنید تا حال که چنین است بدون فوت وقت گنج را یکجا تحویل شما بدهم. زن عمویم دست به کار شد و آنچه لازمه عروسی زنان اعیان بود تهیه دید و چیزی فرو نگذشت. سپس عروس را به خانه من آورد و هر چه مقدورش بود در راه ارضاء خاطر من به عمل آورد، و ذره چیزی فرو گذار نکرد.
از آن طرف عمویم مبلغ ده هزار درهم از یکی از تجار وام گرفت و با آن قسمتی از لوازم خانه خرید و برای من آورد. بعد از عروسی نیز عمو و زن عمو هر روز هدایا و اشیاء و غذاهای لذیذ برای ما می فرستادند....
چند روزی از عروسی ما نگذشته بود که عمویم آمد و گفت: برادرزاده! من قسمتی از لوازم خانه شما را به مبلغ ده هزار درهم از فلان تاجر خریده ام، او هم نمی تواند صبر کند و طلب خود را نزد ما نگاهدارد. گفتم: فعلاً دیگر مانعی نیست. این شما و این هم گنج! سپس جای آنرا نشان دادم!
عمویم فوراً رفت و به اتفاق چند نفر عمله با بیل و کلنگ برگشت، آنگاه زمین را کند و خمره را درآورد و با شتاب به منزل خود برد. وقتی در منزل خمره را می گشاید، برخلاف همه انتظاری که داشت، جز مقداری شن و ماسه و قلمه سنگ چیزی در آن نمی بیند
دیری نپائید که زن عمویم با کنیزانش آمدند و مرا به باد دشنام گرفتند. سپس هر چه در خانه ما بود از اندک تا بسیار همه راجع کردند و بردند. من و زنم ماندیم و زمین خالی.
از آن روز فوق العاده بر من سخت گذشت. چون خیلی از این پیشآمد دلتنگ و شرمنده بودم، دیشب پناه به مسجد آوردم تا لحظه ای در آنجا بیاسایم و گذشته دردناک را فراموش کنم... اینست حال و روزگار من!
وقتی حجاج سرگذشت دردناک جوان را شنید، پیشکار خود خالد را مخاطب ساخت و گفت: ای خالد! یک دست لباس دیبا و یک رأس اسب ارمنی و یک کنیز و یک غلام و ده هزار درهم علاوه بر آنچه قبلاً گفتم به این جوان بده، سپس به جوان گفت: فردا برو نزد خالد و آنچه دستور داده ام از وی بگیر!
آخرهای شب بود که جوان از دارالاماره حجاج خارج شد. همین که به خانه خود رسید، شنید که دختر عمویش گریه و زاری می کند و با صدای بلند می گوید: نمی دانم کسی او را کشته یا درنده ای دریده است؟!
جوان وارد خانه شد و با شور و شوق گفت: دختر عموی عزیز! به تو مژده می دهم! چشمت روشن! سپس داستان یک لحظه پیش خود را با امیر حجاج و جایزه و هدایائی که به او داده است شرح داد و گفت:
فردا می روم و تمام این هدایا را گرفته می آورم، و از این فقر و تنگدستی، به کلی راحت می شویم.
وقتی زن آن حرفهای باور نکردنی را از شوهرش شنید، صورت خود را خراشید و با صدای بلند داد و بیداد راه انداخت. از سر و صدای او پدر و مادر و خواهرانش باخبر شده یکی پس از دیگری با ناراحتی وارد خانه آنها شدند و پرسیدند چه خبر است؟
دختر رو کرد به پدرش و با عصابنیت گفت: خدا از سر تقصیرت نگذرد، کاری بر سر برادرزاده ات آوردی که عقلش را از دست داده و به کلی دیوانه شده است، بشنو چه می گوید!
پدر دختر جلو رفت و پرسید: فرزند برادر! حالت چطور است؟
گفتم: حالم خوبست، طوری نشده ام، جز اینکه امیر مرا خواسته... سپس ماجرای ملاقات خود را با حجاج نقل کرد و گفت فردا هم باید بروم هدایا را از دارالاماره بیآورم.
چون پدر عروس باور نمی کرد، داماد گمنام وی این طور مورد توجه امیر مقتدری چون حجاج واقع شده و آن همه هدایا به وی تعلق گرفته باشد، وقتی جریان را شنید گفت: این حالت که این بیچاره پیدا کرده نتیجه تلخی صفر است که طغیان کرده و حال او را به هم زده است!
آن شب همگی در خانه جوان به سر بردند، و برای اینکه داماد بدبخت، دیوانگی بیشتری پیدا نکند او را به زنجیر کشیدند و خود به مواظبت از او پرداختند. فردا صبح یک نفر جن گیر آوردند تا او را معالجه کند! جن گیر هم بعد از ملاحظه حال جوان و شنیدن سخنان او، برای این که حالش جا بیفتد داروئی تجویز کرد. گاهی دوا در بینیش می چکانید تا به هوش آید، و زمانی مسهل به وی می داد تا اگر پرخوری کرده معده اش خالی شود و بخار آن از کله اش بیرون برود.
جوان بدبخت هر چه فریاد می زد و می گفت واللّه، باللّه، من راست می گویم: دیشب مرا پیش امیر حجاج برده اند و مورد توجه او واقع شده ام، امروز هم باید بروم و هدایای او را بگیرم، از وی نمی شنیدند، بلکه هر بار که نام حجاج به زبان می آورد، بیشتر به وی ظنین می شدند و یقین به جنونش پیدا می کردند!
او هم فهمید هر چه از دیشب تا حالا به سرش آمده، همین اسم شوم حجاج است که هر کس نام او را می شنود فرسنگها میان وی و حجاج فاصله می بیند، از این رو تصمیم گرفت که اصلاً اسمی از حجاج نبرد!
جن گیر نیز هر لحظه که دوائی به او می داد یا او رادی بر وی می خواند؛ برای اینکه بداند تأثیر بخشیده یا نه، می پرسید: با حجاج چطوری؟! جوان بینوا هم قسم می خورد که آنچه می گوید راست است، ولی وقتی دید که سودی ندارد، در آخر گفت: من اصلاً او را ندیده ام و ابداً حجاج را نمی شناسم
تا جن گیر جمله آخر را از وی شنید رو کرد به اهل خانه و گفت: الحمداللّه تا حدی حالش جا آمده و شیطان موذی از او دور شده است! من فعلاً می روم ولی شما عجله نکنید و به این زودی او را رها نسازید و زنجیر از دست و پایش درنیاورید! جوان فلکزده هم تن به قضا داد و همچنان در غل و زنجیر به سر برد که فردا چه بازی کند روزگار!
مدتی از این پیشآمد گذشت، روزی حجاج به یاد او افتاد و از خالد پرسید: راستی با آن چه کردی؟ خالد گفت: از آنشب که از حضور امیر رخصت طلبید دیگر او را ندیده ام. حجاج گفت: عجب! بفرست از او سراغی بگیرند. خالد یکنفر پاسبان فرستاد به خانه عموی جوان تا از او خبری بیاورد.
پاسبان هم آمد و از عموی جوان پرسید: فلانی! برادرزاده ات کجاست و چه می کند؟ امیر او را می خواهد زود او را خبر کن بیاید!
عموی جوان گفت: فرزند برادرم از بس در فکر حجاج است و از امیر یاد می کند عقلش را از دست داده است!
پاسبان که انتظار چنین سخنی نداشت با خشم گفت: مرد ناحسابی چرا مزخرف می گوئی، یالله باید همین حالا بروی و هر کجا هست او را بیاوری! مگر هر کس در فکر امیر باشد، عقلش را از دست می دهد؟! یالله معطل نشو!
عموی جوان وقتی هوا را پس دید رفت به او گفت: برادرزاده! حجاج فرستاده است دنبال تو، حالا با همین وضع تو را ببریم، یا زنجیر از دست و پایت درآوریم؟
جوان گفت نه! نه! با همین وضع ببرید! سپس همانطور که در غل و زنجیر بود، چند نفر او را به دوش گرفته نزد حجاج بردند!
همین که حجاج از دور او را دید گفت به! خوش آمدی و چون نزدیک بردند، دستور داد فوراً زنجیر از دست و پایش درآورند. در این هنگام جوان گفت: خدا سایه امیر را پاینده بدارد، پایان کار من از آغاز آن شنیدنی تر است! آنگاه ماجرا را شرح داد که چگونه زنش و عمو و زن عمو و بستگانش او را به باد مسخره گرفتند و ملاقاتش را با امیر دلیل بر دیوانگی او دانستند، و به قید و زنجیرش کشیدند و جن گیر برایش آوردند...!
حجاج از بد اقبالی او را شگفت ماند و به خالد دستور داد که دو برابر آنچه قبلاً به او وعده داده بود، هر چه زودتر به وی تسلیم کند. جوان هم برای اینکه بلای دیگری به سرش نیاید تأخیر را جایز ندانست و فی المجلس هدایا را گرفت و به خانه برگشت و با آسایش به زندگانی ادامه داد.(22)

شهامت و صداقت

پس از آنکه حجاج بن یوسف در دیرالجماجم در جنگ با عبدالرحمن بن اشعث پیروز شد، عبدالرحمن خود را از بلندی دژی به زمین افکند، و جان داد.
سربازان و همراهانش اسیر شدند و همه را دست بسته به نزد حجاج آوردند. حجاج دستور داد همگی را گردن بزنند.
یکی از آنها گفت: ای امیر! من می خواهم مطلبی را با شما در میان بگذارم. اجازه می دهید؟ حجاج گفت: چیست؟
مرد اسیر گفت: روزی با عبدالرحمن فرمانده خود نشسته بودم، و او شروع کرد به فحش دادن به شما ولی من به دفاع از شما با وی در افتادم، و به او اعتراض کردم، حجاج گفت: چه کسی سخن تو را تأیید می کند؟
مردی از میان برخاست و گواهی داد که او راست می گوید. حجاج گفت: پس او را رها کنید!
سپس به شاهد گفت: تو که حاضر بودی چرا مانند این مرد از من دفاع نکردی؟
شاهد گفت: چون با تو دشمن بودم لذا این انگیزه نگذاشت مانند وی سخن بگویم و از تو دفاع کنم!
حجاج گفت: این را هم به خاطر صداقت و راستگوئی که دارد، رها کنید.
در این اثنا مرد دیگری برخاست و گفت: ای امیر! مادر اشتباهی که نمودیم، بد کردیم، چرا تو در بخشیدن ما خوبی نمی کنی!
حجاج گفت: تف بر این دنیای پست! به خدا اگر کسی در میان شما بود که این طور سخن بگوید، یک نفر از شما کشته نمی شدید!(23)

فروغ جاودانه

هشام بن عبدالملک در زمان خلافت برادرش ولید بن عبدالملک مروان، به حج رفت. سران مردم شام که جزو ارکان دولت بنی امیه به شمار می رفتند نیز با وی بودند.
هنگام طواف کعبه، هر چه هشام سعی کرد حجرالاسود را استلام کند و به اصطلاح دست بر آن بکشد، از کثرت جمعیت میسر نشد.
مأموران منبری در گوشه ای از مسجدالحرام قرار دادند، و هشام از آن بالا رفت و نشست و از آنجا به تماشای انبوه حاجیانی که از سراسر دنیای اسلام به حج بیت اللّه آمده بودند پرداخت.
در آن هنگام حضرت علی بن الحسین (امام چهارم) که رخساری از همه زیباتر، و لباسی از همه تمیزتر و بوئی از همه خوشتر داشت، وارد مسجدالحرام شد و مشغول طواف خانه خدا گردید.
همین که حضرت به نزدیک حجرالاسود رسید، مردم همگی کنار رفتند، و اطراف حجر را خلوت کردند تا وی که با مهابت و جلالت راه می رفت استلام حجر نماید.
هشام از مشاهده این منظره به خشم آمد و متوجه شد که مردم به خاطر علی بن الحسین (ع) ادای احترام کردند و به او راه دادند.
در آن اثنا یکی از همراهان هشام از وی پرسید: این شخص که بود؟ هشام گفت: نمی شناسم! هشام به خوبی علی بن الحسین (ع) را می شناخت، ولی ترسید که اگر او را معرفی کند ممکن است اهل شام به وی متمایل گردند و با او تماس حاصل کنند و سخنانش را بشوند.
فرزدق شاعر چیره دست عرب که حضور داشت و گفتگوی هشام و مرد شامی را شنید، با این که از شعرای دربار بود و از آنها صلات و جوائز دریافت می داشت، ولی با خلوصی که نسبت به اهلبیت داشت تاب نیاورد و گفت: اما من او را می شناسم!
ای مرد شامی از من بپرس! مرد شامی گفت: او کیست؟
- این همان کسی است که سرزمین مکه جایگاه او را می شناسد، - خانه خدا و داخل حرم الهی نیز حسب و نسب او را می داند - این مرد فرزند بهترین تمام بندگان خداست، این مرد پرهیزکار پاک سرشت پاکزاد نامور است - هنگامی که قریش او را می بیند گوینده آنها می گوید: - جود و کرم و بزرگواری در شخصیت بی مانند او به انتها رسیده است. - هنگامی که جلو می آید که حجرالاسود را استلام کند، دیوار خانه خدا از شوق می خواهد کف دست او را ببوسد! - پس اینکه گفتی او را نمی شناسم زیانی به وی نمی رساند، - زیرا عرب و عجم چنانکه باید او را می شناسد...(24)
هشام از شنیدن اشعار آبدار و شورانگیز فرزدق برآشفت و هنگام بازگشت در عسفان واقع در راه مکه به مدینه دستور داد محبوسش کنند. ولی چندی بعد او را آزاد کرد، موقعی که در زندان بود، امام زین العابدین ده هزار درهم برای او فرستاد و فرمود به فرزدق بگوئید: اگر در این اوقات بیش از این مبلغ در اختیار ما بود، به تو می رسانیدیم.
فرزدق وجه ارسالی را پس داد و گفت: به حضرت عرض کنید من آن اشعار را فقط برای خشنودی خداوند گفتم، و نمی خواستم از آن راه مالی به چنگ آورم.
ولی امام علیه السلام پیغام داد ما خاندانی هستیم که وقتی چیزی به کسی دادیم، پس نمی گیریم.(25)