داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

اعتماد به حق

حجاج بن یوسف ثقفی حکمران عراق و ایران که یک ایالت امپراتوری عبدالملک مروان را تشکیل می داد از لحاظ قساوت و سنگدلی نظیر نداشت.
از هنگامی که حجاج از طرف خلیفه اموی به حکومت عراقین رسید و در کوفه مرکز فرمانروائی خود اقامت گزید سیل شورشها در نقاط مختلف قلمرو او، بر ضد وی پدید آمد.
در یکی از این شورشها که طبق معمول، حجاج بر آنها غلبه یافت، گروهی از سران انقلاب را آوردند و از نظر وی گذراندند. حجاج دستور داد همه را گردن زدند، و فقط یکنفر باقی ماند.
چون شب وقت نماز فرا رسید (جالب است که بدانید پیشنماز هم خود حجاج حکمران مسلمین بود!) ناگزیر حجاج به یکی از فرماندهانش به نام قتیبة بن مسلم گفت: این مرد باید نزد تو باشد و فردا صبح او را به نزد من بیاور.
قتیبه می گوید: پس از ادای نماز من و آن مرد با هم به راه افتادیم. در میان راه مرد گفت: ممکن است خواهشی از تو بکنم؟
گفتم: آن چیست؟ گفت: اماناتی از مردم نزد من هست، و من می دانم که ارباب تو مرا خواهد کشت.
آیا می توانی مرا رها کنی که بروم خانواده ام را ببینم و امانتهای مردم را به صاحبانش مسترد دارم و وصیت کنم و برگردم؟
من خدا را گواه می گیرم که صبح فردا برگشته و خودم را در اختیار تو بگذارم.
من از گفته او در شگفت ماندم و خنده ام گرفت. ولی او بار دیگر سخن خود را تکرار کرد و گفت: خدا را گواه می گیرم که به نزد تو باز گردم. چندان اصرار ورزید و خدا را واسطه قرار داد که من هم تحت تأثیر قرار گرفتم و گفتم: برو!
همین که از نظرم ناپدید شد، یکباره به خودم آمدم و گفتم: وای که چه بر سر خود آوردم؟
سپس به نزد خانواده ام آمدم، و آنها نیز که از ماجرا آگاه شدند، از سرنوشت من به هراس افتادند، و سخت ترین شبهای خود را به صبح آوردند.
بامداد فردا که سر از خواب برداشتم، دیدم کسی در می زند. رفتم در را گشودم دیدم همان مرد است! گفتم: برگشتی؟ گفت: من خدا را گواه گرفتم، می توانستم برنگردم؟!
با وی برای ملاقات حجاج به راه افتادم. همین که حجاج مرا دید گفت: اسیر دیروز کجاست؟ گفتم: بیرون در است. رفتم او را آوردم و ماجرای شب گذشته را برای حجاج نقل کردم.
حجاج مدتی او را ورانداز کرد و خیره خیره در او نگریست. آنگاه گفت حال که چنین است، من او را به تو بخشیدم. من هم با وی بیرون آمدم. وقتی از خانه خارج شدیم، گفتم:
اکنون تو آزادی هر جا می خواهی برو! مرد سر به سوی آسمان برداشت و گفت: خدا را شکر!
ولی به من نگفت خوب کردی یا بد. سپس به راه افتاد و رفت! راه افتاد و رفت!
من پیش خودم گفتم: بخدا این مرد دیوانه بود. از روز بعد به نزد من آمد، گفت: فلانی! خدا به تو بهترین پاداشها را بدهد.
بخدا دیروز تو را فراموش نکردم، و خدمتی را که به من نمودی، از نظر دور نداشتم، ولی نخواستم هیچکس را در شکر و سپاس خداوند متعال شریک گردانم!
اینک آمده ام که جداگانه از تو سپاسگزاری نمایم.(15)

ایمان و شهامت

حجاج بن یوسف یکی از ستمگران خونخوار روزگار است حجاج مدت بیست سال از طرف خلفای بنی امیه با کمال استبداد، در شهر کوفه، بر عراق و ایران حکومت می کرد. این مرد سنگدل تشنه خون مخالفین خود بود، به طوری که از ریختن خون مردم بی گناه خودداری نمی کرد.
بهترین اوقات او لحظه ای بود که محکومی را جلو چشمش به فجیع ترین وضعی به قتل رسانند و او از مشاهده جان دادن و پا زدن آن بیچاره لذت ببرد!
حجاج گذشته از مردم بسیاری که در جنگها کشته بود، صد و بیست هزار نفر را در مواقع عادی به قتل رسانید. بعد از مرگش پنجاه هزار نفر مرد و سی هزار زن را در زندان او یافتند که شانزده هزار نفر آنها برهنه و عریان بودند!
زندان او محوطه وسیع و بی ثقفی بود که اطراف آن را دیوار کشیده بودند. هر گاه یکی از زندانیان می خواست از گرمای کشنده به سایه دیوار پناه ببرد، نگهبانان سنگدل با سنگ و آجر او را از آنجا می راندند، تا همچنان در آفتاب سوزان به سر برد و زجر بکشد.
غذای این زندانیان تیره بخت، نانی بود که از آرد جو و نمک و کمی خاکستر پخته بودند، و این خود یک نوع شکنجه بود. وضع عمومی زندان به قدری طاقت فرسا بود که در اندک زمانی چهره زندانی را دگرگون می ساخت!
شعبی دانشمند معروف اهل تسنن می گوید: اگر تمام امتها، افراد فرومایه و فاسق خود را در روز رستخیر بیرون آورند و ما هم حجاج را مقابل آنها قرار دهیم، در رذالت و پستی بر همه آنها برتری خواهد یافت!
حجاج از دشمنان سرسخت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و شیعیان آن حضرت بود. به همین جهت گروه بی شماری از شیعیان را به قتل رسانید. و مخصوصاً هر جا به یکی از رجال بزرگ و رؤسای نامی شیعه دست می یافت، با وضعی دردناک شهید می کرد.
از جمله کمیل بن زیاد نخعی، و قنبر غلام امیر مؤمنان، و سعید بن جبیر را می توان نام برد که هر سه از مردان بزرگ اسلام و شیعه بودند.
سعید بن جبیر از بزرگان تابعین یعنی طبقه بعد از اصحاب پیغمبر (ص) و شاگرد عالیقدر عبدالله عباس صحابی معروف بود.
سعید در فقه و تفسیر قرآن و سایر فنون دینی مهارت تمام داشت، و از خواص امام چهارم حضرت علی بن الحسین به شمار می رفت، و یکی از پنج نفری بود که در آن روزگار تاریک، در ارادت به آن حضرت ثابت ماندند.
ایمان قوی و روح بزرگ و استقامت او در دوستی خاندان پیغمبر و شخص امیر مؤمنان علیه السلام ضرب المثل بود. امام ششم فرمود: علت شهادت سعید بن جبیر این بود که به امام چهارم ارادت می ورزید.
چون حجاج از راز عقیده وی آگاه گشت، به جاسوسان خود دستور داد او را تعقیب کنند و دستگیر نموده نزد وی ببرند. سعید هم به اصفهان رفت و در آنجا پنهان شد.
حجاج که از وجود سعید در اصفهان اطلاع یافته بود، به حکمران اصفهان نوشت: سعید را گرفته و نزد وی بفرستد. حکمران اصفهان پاس احترام سعید را نگاهداشت و به وی پیغام داد هر چه زودتر اصفهان را ترک گوید، و در جای امنی پنهان گردد.
سعید از اصفهان به حوالی قم و سپس به آذربایجان رفت و مدتی در آن نواحی می زیست، ولی چون توقف طولانی در آن محیط دور افتاده، او را اندوهگین ساخت، ناگزیر به عراق آمد و در لشکر عبدالرحمان بن محمد بن اشعث که بر ضد حجاج قیام کرده بود، شرکت جست.
چون عبدالرحمان شکست خورد، سعید به مکه معظمه شتافت و با جمعی که مانند او از بیم حجاج متواری شده بودند، به طور ناشناس در جوار خانه خدا اقامت گزیدند.
در آن ایام خالد بن عبدالله قصری که مردی بی رحم و بداندیش بود، از طرف خلیفه ولید بن عبدالملک مروان به حکومت مکه منصوب گشت. بعد از آنکه خالد در مکه استقرار یافت، ولید به وی نوشت: مردان نامی عراق را که در مکه پنهان شده اند، دستگیری کن و نزد حجاج بفرست.
حاکم مکه سعید را گرفت و به زنجیر کشید و به کوفه فرستاد. سعید را با همان هیئت وارد کوفه نمودند و به درخواست او به خانه اش بردند.
با ورود وی تمام قاریان قرآن و دانشمندان کوفه به ملاقاتش شتافتند. سعید هم از فرصت استفاده نمود، و در حالیکه تبسم بر لب داشت، شروع به نقل حدیث پیغمبر (ص) کرد.
آنگاه او را به شهر واسط واقع در نزدیکی بغداد که آن موقع همه جا در جستجوی وی بودند، سخت برآشفت و پرسید:
ها! نامت چیست؟
سعید گفت: نامم سعید بن جبیر است.
حجاج: نه! تو شقی بن کسیری(16)
سعید: مادرم بهتر می دانست که مرا سعید نامید!
حجاج: تو و مادرت هر دو شقی هستید.
سعید: تنها ذات پاک خداوند عالم به غیب است.
حجاج: من تو را در همین دنیا به آتش دوزخ می افکنم.
سعید: اگر می دانستم این کار به دست تو است، تو را خدا می دانستم!
حجاج: عقیده تو درباره محمد چیست؟
سعید: محمد (ص) پیغمبر رحمت است.
حجاج: علی را چگونه مردی می دانی؟ آیا در بهشت است یا دوزخ؟!
سعید: اگر می توانستم به بهشت یا دوزخ بروم قادر بودم بدانم چه کسی در بهشت و کی در جهنم است.
حجاج: درباره ابوبکر و عمر و عثمان چه می گویی؟
سعید: به آنها چه کار داری؟ مگر تو وکیل آنها هستی؟
حجاج: کدام یک نزد خداوند پسندیده ترند، علی یا آنها؟
سعید: این را کسی می داند که از مافی الضمیر آنها آگاه است.
حجاج: نمی خواهی راستش را به من بگویی؟.
سعید: نمی خواهم به تو دروغ بگویم.
حجاج: چرا نمی خندی؟
سعید: کسی که از خاک آفریده شده و می داند خاک هم در آتش می سوزد، چرا بخندد!
حجاج: پس چرا ما می خندیم؟
سعید: برای این است که دلهای شما باهم صاف نیست.
حجاج: این را بدان که در هر حال من تو را خواهم کشت.
سعید: در این صورت من سعادتمند خواهم بود، چنانکه مادرم نیز مرا سعید نامیده است!
حجاج: می خواهی تو را چگونه به قتل رسانم؟
سعید: ای بدبخت! تو خود باید طرز آن را انتخاب کنی، به خدا هر طور امروز مرا بکشی فردای قیامت به همان گونه کیفر می بینی!
حجاج: می خواهی تو را عفو کنم؟
سعید: اگر این عفو و بخشودگی از جانب خداست، می خواهم، ولی از تو نمی خواهم!
حجاج جلاد را خواست و دستور داد که طبق معمول سعید را نیز در جلویش سر ببرند!
جلاد دستهای سعید را از پشت بست و چون خواست او را گردن بزند، سعید این آیه قرآن را تلاوت نمود: انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفاً و ما انا من المشرکین (17) من روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را آفرید، من به او ایمان دارم و از مشرکان نیستم.
حجاج گفت: روی او را از سمت قبله به جانب دیگر بگردانید، وقتی برگردانیدند، سعید گفت: اینما تولوا فثم وجه الله (18) هر جا روی بگردانید باز به سوی خداست!
حجاج گفت: او را به رو بخوابانید، همینکه سعید را به رو خوابانیدند گفت: منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تارة اخری (19) شما را از خاک آفریدیم و به خاک باز می گردانیم و بار دیگر از خاک بیرون می آوریم.
حجاج گفت: معطل نشوید، زودتر او را بکشید. سعید که دم واپسین خود را احساس کرد گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً عبده و رسوله. سپس گفت: خداوندا! به حجاج مهلت مده که بعد از من کسی را به قتل رساند. با این سخن سر آن مرد بزرگ و باایمان را از تن جدا کردند.
سعید در آن موقع 49 سال داشت. بعد از شهادت سعید، حال حجاج دگرگون شد و دچار اختلال حواس گردید. پانزده شب بیشتر زنده نبود و در این مدت فرصت نیافت کسی را بکشد.
چون به خواب می رفت، می دید سعید با حالی خشمگین به وی حمله می کند و می گوید: ای دشمن خدا! گناه من چه بود؟ چرا مرا کشتی؟
حجاج هنگام مرگ به سختی جان داد. گاهی بی هوش می شد و زمانی به هوش می آمد، و پی در پی می گفت: مرا با سعید بن جبیر چه کار بود؟!(20)

انتقام

هند دختر نعمان یکی از زیباترین زنان عرب بود. وقتی اوصاف زیبائی او به اطلاع حجاج بن یوسف رسید، از وی خواستگاری نمود، و با صرف اموال بسیاری او را به همسری خود درآورد.
هنگام عقد، حجاج تعهد نمود که علاوه بر مهریه، دویست هزار درهم نیز به وی بدهد.
هند بعد از ازدواج، به اتفاق حجاج به معره شهر پدرش واقع در سوریه رفت و مدتی طولانی در آنجا به بردند. هنگامی که حجاج از طرف عبدالملک مروان به حکومت عراقین یعنی عراق و ایران آن روز که جمعاً یک ایالت امپراطوری او را تشکیل می داد، منصوب شد، هند نیز با حجاج به عراق رفت و در آنجا زندگی خود ادامه دادند.
هند از این وصلت ناراضی بود و از زندگی با حجاج رنج می برد ولی آن را پنهان می داشت و سخنی بر لب نمی آورد.
روزی حجاج غفلتاً وارد خانه شد و دید که هند خود را در آئینه تماشا می کند. حجاج در گوشه ای ایستاد، و به طوری که هند او را نبیند حرکتش را زیر نظر گرفت، و گوش داد ببیند چه می گوید.
هند در حالیکه رخسار زیبا و اندام دلربای خود را در آئینه می نگریست، اشعاری بدین مضمون زیر لب زمزمه می کرد:
- هند یک زن شایسته عرب و از دودمان دلاورانست، ولی افسوس که با قاطری جفت شده است.
- پس اگر انسانی بزاید، آفرین بر او!
و چنانچه قاطری زائید، آنرا از قاطر آورده است، و جای تعجب هم نیست
حجاج از شنیدن سخنان نیشدار هند سخت برآشفت و دانست که وی از همسری با او چقدر رنج می برد و از زندگی خود در سرای او ناراضی است.
از اینرو بدون اینکه هند ملتفت شود، از همانجا برگشت و از آن روز دیگر با وی سخنی نگفت و همبستر نشد.
مدتی بعد به فکر افتاد هند را طلاق دهد. برای انجام این کار شخصی به نام عبدالله طاهر از نزدیکان خود را با وکالت نزد هند فرستاد، و دویست هزار درهم به او داد و گفت: ای پسر طاهر! بدون مقدمه و تشریفات، هند را با دو کلمه طلاق بده، سپس این مبلغ را که تعهد کرده بودم علاوه بر مهریه به وی بدهم، به او تسلیم کن و برگرد.
عبدالله هند را ملاقات کرد و گفت: حجاج می گوید: مدتی نزد ما ماندی، و زیاد هم ماندی! تو به خیر و ما به سلامت، این هم دویست هزار درهمی که از ما می خواستی!
هند بلادرنگ گفت: ای پسر طاهر! گوش کن! به خدا قسم، آن روز که من نزد حجاج بودم، از همسری با وی خدا را شکر نکردم، و امروز هم که از او جدا می شوم پشیمان نیستم!
این دویست هزار درهم را نیز به شکرانه مژده ای که به من دادی، که از سگ خاندان ثقیف خلاص شده ام، یکجا به تو بخشیدم. برگرد و جریان را به او اطلاع بده!
بعد از چندی ماجرای طلاق هند دختر نعمان به گوش عبدالملک مروان رسید، و از زیبائی او داستانها شنید. عبدالملک دستور داد، هند را برایش خواستگاری کنند.
هند در جواب خلیفه نامه ای نوشت که بعد از عنوان چنین بود:
امیرالمؤمنین! بداند که: سگ در این ظرف زبان زده است! وقتی عبدالملک نامه هند را خواند شیفته فهم و کمالش شد و از آن مضمون که برای حجاج گفته بود خندید. سپس نامه ای به وی بدین گونه نوشت:
هرگاه سگ در ظرفی پوز کرد، باید هفت مرتبه طبق دستور شرع، آن را شست، که یک بار آن با خاک است، و بعد از تطهیر ظرف، استعمال آن حلال است و با این کنایه به هند خاطرنشان ساخت که بعد از انقضای عده طلاق، زن هر کس بوده، ازدواج او با دیگران بلامانع و گوارا است.
هند بعد از خواندن نامه خلیفه نتوانست پاسخ منفی بدهد، ناگزیر نامه دیگری به این شرح به وی نوشت:... من از اینکه به همسری خلیفه درآیم حرفی ندارم، ولی قبل از عقد شرطی می کنم. اگر خلیفه سؤال کند که آن شرط چیست؟ می گویم: باید حجاج مهار شترم با به دوش بگیرد و مانند روزگاری که گمنام بود، پیاده از معره تا شام نزد خلیفه بیاورد!
عبدالملک نامه را گشود و خواند و مدتی از ظرافت طبع و ذوق لطیف هند خندید، آنگاه نامه ای برای حجاج به عراق نوشت و طی آن نامه آن او را مأمور ساخت که طبق درخواست هند نامزدی وی! پیاده و پا برهنه، مهار شترش را گرفته و از معره به شام بیاورد
حجاج بعد از اطلاع از ماجرا با همه سنگینی آن مأموریت جانکاه، چاره ای جز اطاعت امر خلیفه ندید. ناگزیر به هند پیغام داد که حسب الامر خلیفه خود را آماده سفر شام کند.
سپس با هیئتی مرکب از شخصیتهای بانفوذ عراق به معره رفت، و آمادگی خود را برای بردن هند اعلام داشت.
هند هم بار سفر بست و مهیای حرکت شد. آنگاه در کجاوه مخصوص نشست، و در حالی که کنیزان و نوکرانش در کجاوه های دیگر نشسته و اطراف شترش را گرفته بودند، معره را به قصد شام ترک گفت.
حجاج نگون بخت نیز مهار شتر هند زن زیبا و شیرین زبان سابق خود را به دست گرفته و با پای برهنه آنرا می کشید. هند که از این تصادف و موفقیت از شادی در پوست نمی گنجید، گاهی از میان کجاوه سر بیرون می آورد و با هیفاء دایه خود حجاج را ریشخند می کردند، و به سیه روزی وی می خندیدند!
هوا گرم و هند در کجاوه ناراحت شده بود. از اینرو به هیفاء گفت: پرده کجاوه را به یک سو بزن تا بتوانم از نسیم ملایمی که می وزد استنشاق کنم. دایه نیز پرده را به یک سو زد. در این موقع نگاه هند به صورت حجاج افتاد و بی اختیار خنده اش گرفت!...
حجاج که از این خنده معنی دار سخت ناراحت شده بود فی الحال این شعر را خواند:
- ای هند! هر چند امروز به من می خندی، ولی آن شبهائی را از یاد مبر، که مانند لباس چاک چاکی تو را از خویش دور می کردم!
هند نیز با دو شعر به مضمون زیر به وی پاسخ داد:
- وقتی که روح ما سالم باشد، از فقدان مال و ثروت چه باک داریم؟
مال به دست می آید و عزت گذشته برمی گردد،
اما در صورتی که خداوند انسان را از مهلکه نجات دهد!
هند در میان راه پیوسته می گفت و می خندید و حجاج را به مسخره می گرفت: حجاج هم چاره ای جز سکوت و سوختن و ساختن نداشت! همین که به نزدیک شام رسیدند، هند سر از کجاوه بیرون آورد و یک سکه طلا به زمین افکند، سپس حجاج را مخاطب ساخت و گفت: ای ساربان! یک درهم نقره از دست من به زمین افتاد آنرا بردار و به من بده!
حجاج نگاهی به زمین کرد و به جای درهم نقره یک سکه طلا دید، از این رو به هند گفت آنچه به زمین افتاده است یک سکه طلا است.
هند: نه، یک درهم نقره بود.
حجاج: نه، خیر یک سکه طلا است!
هند که منتظر فرصت بود، و می خواست این سخن را از زبان حجاج بشنود گفت: خدا را شکر می کنم که اگر من یک درهم نقره از دست دادم، در عوض یک سکه طلا به من داد! و با این سخن اشاره به طلاق خود از حجاج و ازدواج با خلیفه عبدالملک مروان نمود، سپس وارد شام شد و به همسری خلیفه درآمد.(21)