داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

اولین سکه اسلامی

کسائی دانشمند نحوی معروف می گوید: روزی به دیدن هارون الرشید رفتم، دیدم مبالغ بسیاری درهم و دینار جلوش نهاده اند و او آنها را میان پیشخدمتهای دربار تقسیم می کند.
هارون در آخر درهمی برداشت و مدتی با دقت به نقش سکه آن نگریست و سپس از من پرسید: آیا می دانی نخستین کسی که در اسلام این نقش و عبارت را بر روی پولهای نقره نگاشت که بود؟ من گفتم: او عبدالملک مروان بود. پرسید علت آنرا می دانی؟ گفتم: نه! درست اطلاع ندارم. اینقدر می دانم که او نخستین کسی است که دستور داد این جمله ها را به روی درهم و دینار بنگارند.
هارون گفت: من کاملاً اطلاع دارم. جریان این بود که پیش از عبدالملک خلیفه مقتدر اموی، قرطاسها اختصاص به روم داشت (قرطاس پارچه ای بوده که از مصر می آوردند و روی آنرا با خطوط رنگارنگ یا علامتها و نقشها گلدوزی می کردند و این گلدوزی را طراز می گفتند).
چون در آن موقع غالب مردم هنوز به دین عیسی باقی مانده بودند، لذا طرازها به خط رومی و با این عبارت اب و ابن و روح القدس که شعار مسیحیت است، دوخته می شد و همینطور نیز ادامه داشت.
روزی یکی از آن پارچه ای طرازدار را به مجلس عبدالملک آوردند. عبدالملک نگاهی به آن طراز و علامت کرد سپس دستور داد آنرا به عربی ترجمه کنند. وقتی معنی آنرا فهمید سخت بر آشفت و گفت: چقدر برای ما ننگ آور است که شعار مسیحیت، طراز و علامت پارچه ها و پرده ها و ظروفی باشد که به دست مسیحیان مصری ساخته می شود، و از آنجا به اطراف بلاد اسلامی آورده، و در دسترس مسلمانان می گذارند، ما هم بدون توجه آنها را مورد استفاده قرار می دهیم
سپس عبدالملک بدون فوت وقت، نامه ای به برادرش عبدالعزیز بن مروان فرمانروای مصر نوشت که به سازندگان قرطاس ها و البسه ای که علامت تثلیت دارد و دستور دهد، طراز آنها را تغییر داده و به جای آن آیه قرآنی شهد اللّه انه لا اله الا هو را که دلیل بر توحید و یکتائی خداوند و شعار مسلمانان است بنویسند!
با رسیدن نامه، عبدالعزیز دستور داد فرمان خلیفه را اجراء کنند، و پارچه های و چیزهائی از این قبیل را طراز توحید و شعار اسلامی مطرز ساخته، و به تمامی نقاطی که در قلمرو و حکومت عبدالملک بود صادر نمایند.
آنگاه عبدالملک به همه والیان خود در سراسر دنیای اسلام دستور داد که طراز پارچه های رومی را در قلمر و خود تغییر دهند، و به جای آن از پارچه های و پرده های جدید که مزین به طراز اسلامی است استفاده نمایند و هر کس تخلف کند، و پارچه ها و پرده های رومی نزد وی یافت شود، با تازیانه های دردناک و زندانهای طولانی مجازات گردد.
پارچه های جدید که با طراز اسلامی مزین شده بود، در همه جا به کار افتاد و از جمله به روم هم بردند. چون خبر به امپراتور روم رسید، دستور داد طراز آنرا برای او ترجمه کنند. همین که از معنی آن، که توحید و یگانگی خدا بود، اطلاع حاصل کرد بی اندازه ناراحت شد و در خشم فرو رفت.
سپس هدایای شایسته ای برای عبدالملک فرستاد و طی نامه ای که به او نوشت تذکر داد که: پارچه بافی و پرده سازی مصر و سایر شهرها تاکنون تعلق به ما داشته و همیشه با طراز رومی بوده است.
خلفای پیش از تو هم این را می دیدند و اعتراضی نداشتند، اگر آنها خطا نکردند، معلوم می شود تو خطا کرده ای، و اگر خطا نکرده ای باید آنها خطاکار باشند.
اکنون اختیار هر یک از این دو صورت با توست، هر کدام را می خواهی انتخاب کن. من هدیه ای که شایسته مقام توست فرستادم و انتظار دارم که ضمن قبول آن دستور دهی پارچه ها را به همان طراز نخست برگردانند، تا موجب تشکر بیشتر من گردد.
وقتی عبدالملک نامه امپراتور روم را خواند، فرستاده او با هدایا برگردانید و به وی گفت: نامه جواب ندارد! فرستاده برگشت و ماجرا را به اطلاع امپراتور رسانید. امپراتور مجدداً نامه ای بدین مضمون به عبدالملک نوشت:
من گمان می کنم هدیه مرا ناچیز شمردی لذا آنرا نپذیرفتی و جواب نامه ام را ندادی! به همین جهت هدایا را بیشتر نموده و فرستادم و انتظار دارم طراز پارچه ها را به حال سابق برگردانی!
بار دوم نیز عبدالملک نامه امپراتور را جواب نداد و هدایای او را پس فرستاد.
سرانجام امپراتور برای سومین بار نامه زیر را به عبدالملک نوشت: فرستاده من می گوید: تو هدیه مرا ناچیز دانستی و به خواهش من ترتیب اثر ندادی. من هم به گمان این که تو آنرا کوچک شمرده ای، بر آن افزودم و مجدداً می فرستم، ولی به عیسی سوگند یاد می کنم که اگر دستور ندهی طرازها را به شکل نخست برگردانند، من هم دستور می دهم سکه هائی ضرب کنند که مشتمل بر ناسزای به پیغمبر اسلام باشد، زیرا می دانی که پول رایج مملکت شما را جز در کشور من سکه نمی زنند!
با این وصف دوستانه از تو می خواهم که هدیه مرا بپذیری و طراز پارچه ها را به همان طرزی که بوده است برگردانی، و این خود هدیه ایست که به من می دهی! و ما هم با همان دوستی سابق که داشتیم باقی می مانیم!
عبدالملک بعد از خواندن این نامه به هراس افتاد و جهان را بر خود تنگ دید، تا جائی که رو کرد به حضار و گفت: فکر می کنم اگر چنین پیشآمدی بکند من بدترین فرزندان اسلام باشم. زیرا من با این کار تا ابد خیانتی به پیغمبر اسلام نموده ام. چون جمع کردن درهم و دیناری که کلیه معاملات و مبادلات به وسیله آن انجام می گیرد کار آسانی نیست!
عبدالملک بعد از خواندن این نامه به هراس افتاد و جهان را بر خود تنگ دید، تا جائی که رو کرد به حضار و گفت: فکر می کنم اگر چنین پیشآمدی بکند من بدترین فرزندان اسلام باشم. زیرا من با این کار تا ابد خیانتی به پیغمبر اسلام نموده ام. چون جمع کردن درهم و دیناری که کلیه معاملات و مبادلات به وسیله آن انجام می گیرد کار آسانی نیست!
سپس عبدالملک بزرگان دربار و مشاورین خود را گرد آورد و با آنها به مشورت پرداخت و از آنان در این خصوص چاره خواست. هیچکدام نتوانستند نظریه ای بدهند که خاطر عبدالملک را آسوده گرداند. در آن میان روح بن زنباء به عبدالملک گفت: یک نفر هست که کاملاً از عهده حل این مشکل برمی آید، اما افسوس که تو عمداً او را از دست می دهی! عبدالملک گفت: یعنی چه، این چه حرفی است، او کیست گفت: او علی بن الحسین از خاندان پیغمبر است.
عبدالملک گفت: راست گفتی! آری تنها کسی که می تواند از عهده این کار برآید اوست، ولی دعوت او و استمداد از وی برای من بسیار دشوار است
با این وصف چون چاره نبود عبدالملک نامه ای به این مضموم به حکمران خود در مدینه نوشت که: علی بن الحسین علیه السلام را با کمال احترام به سوی شام روانه کن. صد هزار درهم برای هزینه سفر و سیصد هزار درهم برای سایر مخارج او بپرداز، و بدین گونه وسیله مسافرت و آسایش و او و همسفرانش را فراهم ساز.
آنگاه فرستاده امپراتور روم را تا آمدن علی بن الحسین نگاهداشت وقتی علی بن الحسین علیه السلام وارد شد، عبدالملک جریان را به اطلاع او رسانید و با کمال بی صبری از وی چاره خواست.
علی بن الحسین علیه السلام گفت: این را کار بزرگی به حساب نیاور، زیرا از دو نظر مهم نیست: یکی اینکه خداوند به این شخص کافر چندان مهلت نمی دهد که نقشه و تهدیدش درباره پیغمبر اسلام عملی شود، و دیگر این که این کار چاره دارد.
عبدالملک پرسید: چاره آن چیست؟ علی بن الحسین علیه السلام گفت: هم اکنون صنعت گران را بخواه و به آنها دستور بده که سکه های جدیدی برای درهم و دینار تهیه نمایند. بدین شرح که یک روی آن کلمه توحید و شهدالله، انه لا اله الا هو و در روی دیگر محمد رسول الله باشد، و در اطراف آن نام شهر و تاریخ آن سال را ضرب کنند.
سپس برای این که سکه مخصوصی برای مسلمانان به وزن هفت درهم مثقال مطابق کسر صحیح بسازند تا از مشخصات سکه اسلامی باشد، به عبدالملک فرمود: دستور بده ده سکه که مجموع وزن آن ده مثقال است، با ده سکه دیگر که مجموع وزن آن شش مثقال باشد، به ضمینه ده سکه که وزن آن مجموعاً پنج مثقال است (در آن موقع فقط این سه نوع سکه رایج بوده) که جمعاً وزن سی عدد سکه مزبور، بیست و یک مثقال می شود بهم مخلوط کرده ذوب نمایند، آنگاه آنرا به سی قسمت تقسیم کنند که وزن هر یک هفت دهم مثقال می شود.
سپس دستور بده قالبهائی از شیشه برای آنها بسازند تا بدون کوچکترین کم و کاستی، سکه ها را یکنواخت ضرب کنند. درهم را با این وزن و دینار با به وزن یک مثقال بسازند. آنگاه علی بن الحسین علیه السلام به عبدالملک سفارش کرد که دستور بدهد این سکه را در سایر شهرهای مختلف اسلامی نیز با قید تاریخ محل ضرب کنند تا همه مردم با آن داد و ستد نمایند و کسانی را که با غیر درهم و دینار اسلامی معامله نمایند، تنبیه و مجازات کنند تا بدین وسیله به مرور ایام پول اسلامی جای پول بیگانه را بگیرد!
عبدالملک تمام دستورات علی بن الحسین علیه السلام را عملی ساخت، آنگاه فرستاده امپراتور روم را برگردانید و در جواب امپراطور نوشت: خداوند تو را از نیل به مقصودی که داشتی باز داشت، عنقریب پول جدید و اختصاصی ما به بازار می آید. به تمام فرمانروایان خود دستور اکید داده ام که پارچه ها و درهم و دینار رومی را از دسترس مسلمانان خارج سازند و به جای آن، پارچه ها و پرده های مطرز به طراز توحید و سکه های اسلامی را ترویج کنند تا در سراسر قلمرو حکومت ما رایج گردد.
وقتی امپراطور نامه عبدالملک را خواند، با مشاورین خود، به مشورت پرداخت. مشاورین گفتند امپراتور باید فکر خود را عملی سازد و به این تهدیدها اعتنا نکند، ولی امپراطور گفت: نه! دیگر گذشته است! پیش از این واقعه اقدام من مؤثر بود، ولی حالا دیگر گذشته است. زیرا مسلمانان امروز از خود سکه مخصوص دارند، و مسلماً به سکه هایی که من در آن به پیغمبرشان ناسزا بنوسم معامله نخواهد کرد، به همین جهت اقدام من بیهوده خواهد ماند!
امپراتور از اندیشه بد خویش منصرف شد و پیش بینی علی بن الحسین علیه السلام در خنثی کردن نقشه خطرناک امپراتور روم، کاملاً مؤثر به آن می نگریست به طرف یکی از پیشخدمتها پرتاب کرد و گفت آنرا بردار!(14)

اعتماد به حق

حجاج بن یوسف ثقفی حکمران عراق و ایران که یک ایالت امپراتوری عبدالملک مروان را تشکیل می داد از لحاظ قساوت و سنگدلی نظیر نداشت.
از هنگامی که حجاج از طرف خلیفه اموی به حکومت عراقین رسید و در کوفه مرکز فرمانروائی خود اقامت گزید سیل شورشها در نقاط مختلف قلمرو او، بر ضد وی پدید آمد.
در یکی از این شورشها که طبق معمول، حجاج بر آنها غلبه یافت، گروهی از سران انقلاب را آوردند و از نظر وی گذراندند. حجاج دستور داد همه را گردن زدند، و فقط یکنفر باقی ماند.
چون شب وقت نماز فرا رسید (جالب است که بدانید پیشنماز هم خود حجاج حکمران مسلمین بود!) ناگزیر حجاج به یکی از فرماندهانش به نام قتیبة بن مسلم گفت: این مرد باید نزد تو باشد و فردا صبح او را به نزد من بیاور.
قتیبه می گوید: پس از ادای نماز من و آن مرد با هم به راه افتادیم. در میان راه مرد گفت: ممکن است خواهشی از تو بکنم؟
گفتم: آن چیست؟ گفت: اماناتی از مردم نزد من هست، و من می دانم که ارباب تو مرا خواهد کشت.
آیا می توانی مرا رها کنی که بروم خانواده ام را ببینم و امانتهای مردم را به صاحبانش مسترد دارم و وصیت کنم و برگردم؟
من خدا را گواه می گیرم که صبح فردا برگشته و خودم را در اختیار تو بگذارم.
من از گفته او در شگفت ماندم و خنده ام گرفت. ولی او بار دیگر سخن خود را تکرار کرد و گفت: خدا را گواه می گیرم که به نزد تو باز گردم. چندان اصرار ورزید و خدا را واسطه قرار داد که من هم تحت تأثیر قرار گرفتم و گفتم: برو!
همین که از نظرم ناپدید شد، یکباره به خودم آمدم و گفتم: وای که چه بر سر خود آوردم؟
سپس به نزد خانواده ام آمدم، و آنها نیز که از ماجرا آگاه شدند، از سرنوشت من به هراس افتادند، و سخت ترین شبهای خود را به صبح آوردند.
بامداد فردا که سر از خواب برداشتم، دیدم کسی در می زند. رفتم در را گشودم دیدم همان مرد است! گفتم: برگشتی؟ گفت: من خدا را گواه گرفتم، می توانستم برنگردم؟!
با وی برای ملاقات حجاج به راه افتادم. همین که حجاج مرا دید گفت: اسیر دیروز کجاست؟ گفتم: بیرون در است. رفتم او را آوردم و ماجرای شب گذشته را برای حجاج نقل کردم.
حجاج مدتی او را ورانداز کرد و خیره خیره در او نگریست. آنگاه گفت حال که چنین است، من او را به تو بخشیدم. من هم با وی بیرون آمدم. وقتی از خانه خارج شدیم، گفتم:
اکنون تو آزادی هر جا می خواهی برو! مرد سر به سوی آسمان برداشت و گفت: خدا را شکر!
ولی به من نگفت خوب کردی یا بد. سپس به راه افتاد و رفت! راه افتاد و رفت!
من پیش خودم گفتم: بخدا این مرد دیوانه بود. از روز بعد به نزد من آمد، گفت: فلانی! خدا به تو بهترین پاداشها را بدهد.
بخدا دیروز تو را فراموش نکردم، و خدمتی را که به من نمودی، از نظر دور نداشتم، ولی نخواستم هیچکس را در شکر و سپاس خداوند متعال شریک گردانم!
اینک آمده ام که جداگانه از تو سپاسگزاری نمایم.(15)

ایمان و شهامت

حجاج بن یوسف یکی از ستمگران خونخوار روزگار است حجاج مدت بیست سال از طرف خلفای بنی امیه با کمال استبداد، در شهر کوفه، بر عراق و ایران حکومت می کرد. این مرد سنگدل تشنه خون مخالفین خود بود، به طوری که از ریختن خون مردم بی گناه خودداری نمی کرد.
بهترین اوقات او لحظه ای بود که محکومی را جلو چشمش به فجیع ترین وضعی به قتل رسانند و او از مشاهده جان دادن و پا زدن آن بیچاره لذت ببرد!
حجاج گذشته از مردم بسیاری که در جنگها کشته بود، صد و بیست هزار نفر را در مواقع عادی به قتل رسانید. بعد از مرگش پنجاه هزار نفر مرد و سی هزار زن را در زندان او یافتند که شانزده هزار نفر آنها برهنه و عریان بودند!
زندان او محوطه وسیع و بی ثقفی بود که اطراف آن را دیوار کشیده بودند. هر گاه یکی از زندانیان می خواست از گرمای کشنده به سایه دیوار پناه ببرد، نگهبانان سنگدل با سنگ و آجر او را از آنجا می راندند، تا همچنان در آفتاب سوزان به سر برد و زجر بکشد.
غذای این زندانیان تیره بخت، نانی بود که از آرد جو و نمک و کمی خاکستر پخته بودند، و این خود یک نوع شکنجه بود. وضع عمومی زندان به قدری طاقت فرسا بود که در اندک زمانی چهره زندانی را دگرگون می ساخت!
شعبی دانشمند معروف اهل تسنن می گوید: اگر تمام امتها، افراد فرومایه و فاسق خود را در روز رستخیر بیرون آورند و ما هم حجاج را مقابل آنها قرار دهیم، در رذالت و پستی بر همه آنها برتری خواهد یافت!
حجاج از دشمنان سرسخت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و شیعیان آن حضرت بود. به همین جهت گروه بی شماری از شیعیان را به قتل رسانید. و مخصوصاً هر جا به یکی از رجال بزرگ و رؤسای نامی شیعه دست می یافت، با وضعی دردناک شهید می کرد.
از جمله کمیل بن زیاد نخعی، و قنبر غلام امیر مؤمنان، و سعید بن جبیر را می توان نام برد که هر سه از مردان بزرگ اسلام و شیعه بودند.
سعید بن جبیر از بزرگان تابعین یعنی طبقه بعد از اصحاب پیغمبر (ص) و شاگرد عالیقدر عبدالله عباس صحابی معروف بود.
سعید در فقه و تفسیر قرآن و سایر فنون دینی مهارت تمام داشت، و از خواص امام چهارم حضرت علی بن الحسین به شمار می رفت، و یکی از پنج نفری بود که در آن روزگار تاریک، در ارادت به آن حضرت ثابت ماندند.
ایمان قوی و روح بزرگ و استقامت او در دوستی خاندان پیغمبر و شخص امیر مؤمنان علیه السلام ضرب المثل بود. امام ششم فرمود: علت شهادت سعید بن جبیر این بود که به امام چهارم ارادت می ورزید.
چون حجاج از راز عقیده وی آگاه گشت، به جاسوسان خود دستور داد او را تعقیب کنند و دستگیر نموده نزد وی ببرند. سعید هم به اصفهان رفت و در آنجا پنهان شد.
حجاج که از وجود سعید در اصفهان اطلاع یافته بود، به حکمران اصفهان نوشت: سعید را گرفته و نزد وی بفرستد. حکمران اصفهان پاس احترام سعید را نگاهداشت و به وی پیغام داد هر چه زودتر اصفهان را ترک گوید، و در جای امنی پنهان گردد.
سعید از اصفهان به حوالی قم و سپس به آذربایجان رفت و مدتی در آن نواحی می زیست، ولی چون توقف طولانی در آن محیط دور افتاده، او را اندوهگین ساخت، ناگزیر به عراق آمد و در لشکر عبدالرحمان بن محمد بن اشعث که بر ضد حجاج قیام کرده بود، شرکت جست.
چون عبدالرحمان شکست خورد، سعید به مکه معظمه شتافت و با جمعی که مانند او از بیم حجاج متواری شده بودند، به طور ناشناس در جوار خانه خدا اقامت گزیدند.
در آن ایام خالد بن عبدالله قصری که مردی بی رحم و بداندیش بود، از طرف خلیفه ولید بن عبدالملک مروان به حکومت مکه منصوب گشت. بعد از آنکه خالد در مکه استقرار یافت، ولید به وی نوشت: مردان نامی عراق را که در مکه پنهان شده اند، دستگیری کن و نزد حجاج بفرست.
حاکم مکه سعید را گرفت و به زنجیر کشید و به کوفه فرستاد. سعید را با همان هیئت وارد کوفه نمودند و به درخواست او به خانه اش بردند.
با ورود وی تمام قاریان قرآن و دانشمندان کوفه به ملاقاتش شتافتند. سعید هم از فرصت استفاده نمود، و در حالیکه تبسم بر لب داشت، شروع به نقل حدیث پیغمبر (ص) کرد.
آنگاه او را به شهر واسط واقع در نزدیکی بغداد که آن موقع همه جا در جستجوی وی بودند، سخت برآشفت و پرسید:
ها! نامت چیست؟
سعید گفت: نامم سعید بن جبیر است.
حجاج: نه! تو شقی بن کسیری(16)
سعید: مادرم بهتر می دانست که مرا سعید نامید!
حجاج: تو و مادرت هر دو شقی هستید.
سعید: تنها ذات پاک خداوند عالم به غیب است.
حجاج: من تو را در همین دنیا به آتش دوزخ می افکنم.
سعید: اگر می دانستم این کار به دست تو است، تو را خدا می دانستم!
حجاج: عقیده تو درباره محمد چیست؟
سعید: محمد (ص) پیغمبر رحمت است.
حجاج: علی را چگونه مردی می دانی؟ آیا در بهشت است یا دوزخ؟!
سعید: اگر می توانستم به بهشت یا دوزخ بروم قادر بودم بدانم چه کسی در بهشت و کی در جهنم است.
حجاج: درباره ابوبکر و عمر و عثمان چه می گویی؟
سعید: به آنها چه کار داری؟ مگر تو وکیل آنها هستی؟
حجاج: کدام یک نزد خداوند پسندیده ترند، علی یا آنها؟
سعید: این را کسی می داند که از مافی الضمیر آنها آگاه است.
حجاج: نمی خواهی راستش را به من بگویی؟.
سعید: نمی خواهم به تو دروغ بگویم.
حجاج: چرا نمی خندی؟
سعید: کسی که از خاک آفریده شده و می داند خاک هم در آتش می سوزد، چرا بخندد!
حجاج: پس چرا ما می خندیم؟
سعید: برای این است که دلهای شما باهم صاف نیست.
حجاج: این را بدان که در هر حال من تو را خواهم کشت.
سعید: در این صورت من سعادتمند خواهم بود، چنانکه مادرم نیز مرا سعید نامیده است!
حجاج: می خواهی تو را چگونه به قتل رسانم؟
سعید: ای بدبخت! تو خود باید طرز آن را انتخاب کنی، به خدا هر طور امروز مرا بکشی فردای قیامت به همان گونه کیفر می بینی!
حجاج: می خواهی تو را عفو کنم؟
سعید: اگر این عفو و بخشودگی از جانب خداست، می خواهم، ولی از تو نمی خواهم!
حجاج جلاد را خواست و دستور داد که طبق معمول سعید را نیز در جلویش سر ببرند!
جلاد دستهای سعید را از پشت بست و چون خواست او را گردن بزند، سعید این آیه قرآن را تلاوت نمود: انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفاً و ما انا من المشرکین (17) من روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را آفرید، من به او ایمان دارم و از مشرکان نیستم.
حجاج گفت: روی او را از سمت قبله به جانب دیگر بگردانید، وقتی برگردانیدند، سعید گفت: اینما تولوا فثم وجه الله (18) هر جا روی بگردانید باز به سوی خداست!
حجاج گفت: او را به رو بخوابانید، همینکه سعید را به رو خوابانیدند گفت: منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تارة اخری (19) شما را از خاک آفریدیم و به خاک باز می گردانیم و بار دیگر از خاک بیرون می آوریم.
حجاج گفت: معطل نشوید، زودتر او را بکشید. سعید که دم واپسین خود را احساس کرد گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً عبده و رسوله. سپس گفت: خداوندا! به حجاج مهلت مده که بعد از من کسی را به قتل رساند. با این سخن سر آن مرد بزرگ و باایمان را از تن جدا کردند.
سعید در آن موقع 49 سال داشت. بعد از شهادت سعید، حال حجاج دگرگون شد و دچار اختلال حواس گردید. پانزده شب بیشتر زنده نبود و در این مدت فرصت نیافت کسی را بکشد.
چون به خواب می رفت، می دید سعید با حالی خشمگین به وی حمله می کند و می گوید: ای دشمن خدا! گناه من چه بود؟ چرا مرا کشتی؟
حجاج هنگام مرگ به سختی جان داد. گاهی بی هوش می شد و زمانی به هوش می آمد، و پی در پی می گفت: مرا با سعید بن جبیر چه کار بود؟!(20)