داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

مکافات روزگار

امام حسین علیه السلام پیشوای جانباز اسلام در سال 61 هجری بر ضد حکومت خودخواه یزید بن معاویه که تعالیم اسلام و فضائل انسانی را لگدکوب می کرد و با استبداد و بلهوسی بر دنیای اسلام حکمرانی می نمود قیام کرد، سرانجام آن قیام مردانه این بود که در دشت سوزان کربلا با یکدنیا افتخار خود و پیروان فداکار و از جان گذشته اش، شربت شهادت نوشیدند.
بعد از شهید شدن امام حسین علیه السلام تنها رقیبی که یزید بن معاویه در برابر خود می دید، عبدالله زبیر بود که از ترس عمال یزید پناه به خانه خدا برده و در مسجدالحرام بست نشسته بود.
دیری نپائید که بساط حکومت ظالمانه یزید با همه مظالم خود برچیده شد. به این معنی که دو سال بعد از واقعه کربلا به دیار عدم شتافت، و پرونده ننگینی از دوران سیاه سلطنت خود بر جای گذاشت.
بعد از یزید دو ماه فرزند خردسالش معاویه کوچک به خلافت رسید و پس از او مروان حکم شش ماه حکومت کرد و چون او مرد و خرقه تهی کرد، پسرش عبدالملک که مردی با تدبیر و سیاستمدار بود، زمام امور به دست گرفت.
در این هنگام مختار ثقفی به عنوان خونخواهی امام حسین و در باطن برای تصاحب حکومت عراق قیام کرد و کلیه شیعیان عراق هم از وی حمایت نمودند و او توانست لشکر عبیدالله زیاد استاندار کوفه که مردم را برای کشتن امام حسین علیه السلام به کربلا فرستاد، شکست بدهد.
لشکریان مختار به سر کردگی ابراهیم پسر دلاور مالک اشتر سردار معروف امیر مؤمنان در نواحی موصل، سپاه انبوه ابن زیاد را که از شام آمده بودند در هم شکستند و خود او را کشتند و سرش را برای مختار به کوفه فرستادند، و از آن موقع مختار بر سراسر عراق تسلط یافت.
بدین گونه کشورهای اسلامی در قبضه قدرت سه تن در آمد. حجاز و یمن را عبدالله زبیر قبضه کرده بود، عراق را مختار به چنگ آورد، سوریه و مصر و سایر قلمرو اسلامی هم تحت فرمان عبدالملک مروان قرار داشت.
در سال 67 هجری عبدالله زبیر برادرش مصعب را مأمور فتح عراق و جنگ با مختار نمود. میان دو لشکر در خارج کوفه جنگ سختی در گرفت. سپاه مختار فرار کردند، و مختار کشته شد و عراق به تصرف مصعب بن زبیر در آمد.
مصعب بعد از شکست مختار و فتح عراق تجدید قوا کرد و به عزم فتح شام و جنگ با عبدالملک مروان از کوفه خارج شد.
عبدالملک نیز با سپاه انبوهی از شامات گذشت و در کنار نهر دجیل نزدیک شهر سامره به لشکر برخورد و اندکی بعد کارزار سختی واقع شد و به شکست کامل مصعب انجامید. این واقعه در سال 72 هجری روی داد.
عبدالملک پیروزمندانه وارد کوفه مرکز عراق شد و در دارالاماره آنجا جلوس کرد و دستور داد سر مصعب را که بریده و با خود آورده بود در طشتی نهادند و مقابل او به زمین گذاردند.
عبدالملک با سرور و شادمانی خاصی ناشی از باده پیروزی به سر بریده رقیب خود مصعب بن زبیر می نگریست. در این موقع عبدالملک بن عمیر که از رجال نامی بود و در مجلس حضور داشت، تکان سختی خورد، و رنگ چهره اش دگرگون شد.
عبدالملک پرسید: ها، چه شد، چرا منقلب شدی؟
گفت: سر امیر سلامت باد، داستان عجیبی را به یاد آوردم. من از این دارالاماره خاطرات تلخی دارم.
عبدالملک پرسید چه خاطراتی؟
گفت: روزی من در همین دارالاماره نشسته بودم، عبیدالله زیاد حکمران کوفه هم در جای شما زیر همین قبه جلوس کرده بود. دیدم سر بریده امام حسین علیه السلام را آوردند و در نزد او نهادند.
مدتی بعد که مختار کوفه را اشغال کرد و عبیدالله زیاد را شکست داد، آمد در همین جا نشست و من هم بودم. مختار سر بریده عبیدالله را پیش روی خود گذارده بود و به آن می نگریست.
روزی دیگر با مصعب بن زبیر در همین جایگاه نشسته بودم که دیدم سر برید مختار را آوردند مقابل مصعب نهادند، و اینک امروز هم در همین مکان خدمت امیر هستم و می بینم که سر بریده مصعب در حضور شما قرار دارد! لذا لرزه بر اندامم افتاد و از شومی این مجلس پناه به خدا بردم.
با شنیدن این واقعه شگفت انگیز عبدالملک به هراس افتاد و تکان سختی خورد. سپس دستور داد، دارالاماره را که یادگار این همه حوادث و خاطرات تلخ و ناراحت کننده است ویران کنند. جالب اینجاست که همه این وقایع بزرگ فقط در مدت یازده سال اتفاق افتاده بود!(12)
اشعار زیر در همین زمینه گفته شده است:
یک سره مردی ز عرب هوشمند - گفت به عبدالملک از روی پند
روی همین مسند و این تکیه گاه - زیر همین قبه و این بارگاه
بودم و دیدم بر ابن زیاد - آه چه دیدم که دو چشمت مباد
تازه سری چون سپر آسمان - طلعت خورشید ز رویش عیان
بعد ز چندی سر آن خیره سر - بد بر مختار به روی سپر
بعد که مصعب سر و سردار شد - دستخوش او سر مختار شد
وین سر مصعب به تقاضای کار
تا چه کند با تو دگر روزگار!

کار فرو مایه

مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن! بیطار از آنچه در چشم چارپایان می کشند، در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند، گفت: برو هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی!
مقصود از این سخن آنست تا بدانی که هر آنکه ناآزموده را کار بزرگ فرماید، با آنکه ندامت برد، به نزدیک خردمندان به خفت رأی منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن رأی - به فرومایه کارهای خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است - نبرندش به کارگاه حریر(13)

اولین سکه اسلامی

کسائی دانشمند نحوی معروف می گوید: روزی به دیدن هارون الرشید رفتم، دیدم مبالغ بسیاری درهم و دینار جلوش نهاده اند و او آنها را میان پیشخدمتهای دربار تقسیم می کند.
هارون در آخر درهمی برداشت و مدتی با دقت به نقش سکه آن نگریست و سپس از من پرسید: آیا می دانی نخستین کسی که در اسلام این نقش و عبارت را بر روی پولهای نقره نگاشت که بود؟ من گفتم: او عبدالملک مروان بود. پرسید علت آنرا می دانی؟ گفتم: نه! درست اطلاع ندارم. اینقدر می دانم که او نخستین کسی است که دستور داد این جمله ها را به روی درهم و دینار بنگارند.
هارون گفت: من کاملاً اطلاع دارم. جریان این بود که پیش از عبدالملک خلیفه مقتدر اموی، قرطاسها اختصاص به روم داشت (قرطاس پارچه ای بوده که از مصر می آوردند و روی آنرا با خطوط رنگارنگ یا علامتها و نقشها گلدوزی می کردند و این گلدوزی را طراز می گفتند).
چون در آن موقع غالب مردم هنوز به دین عیسی باقی مانده بودند، لذا طرازها به خط رومی و با این عبارت اب و ابن و روح القدس که شعار مسیحیت است، دوخته می شد و همینطور نیز ادامه داشت.
روزی یکی از آن پارچه ای طرازدار را به مجلس عبدالملک آوردند. عبدالملک نگاهی به آن طراز و علامت کرد سپس دستور داد آنرا به عربی ترجمه کنند. وقتی معنی آنرا فهمید سخت بر آشفت و گفت: چقدر برای ما ننگ آور است که شعار مسیحیت، طراز و علامت پارچه ها و پرده ها و ظروفی باشد که به دست مسیحیان مصری ساخته می شود، و از آنجا به اطراف بلاد اسلامی آورده، و در دسترس مسلمانان می گذارند، ما هم بدون توجه آنها را مورد استفاده قرار می دهیم
سپس عبدالملک بدون فوت وقت، نامه ای به برادرش عبدالعزیز بن مروان فرمانروای مصر نوشت که به سازندگان قرطاس ها و البسه ای که علامت تثلیت دارد و دستور دهد، طراز آنها را تغییر داده و به جای آن آیه قرآنی شهد اللّه انه لا اله الا هو را که دلیل بر توحید و یکتائی خداوند و شعار مسلمانان است بنویسند!
با رسیدن نامه، عبدالعزیز دستور داد فرمان خلیفه را اجراء کنند، و پارچه های و چیزهائی از این قبیل را طراز توحید و شعار اسلامی مطرز ساخته، و به تمامی نقاطی که در قلمرو و حکومت عبدالملک بود صادر نمایند.
آنگاه عبدالملک به همه والیان خود در سراسر دنیای اسلام دستور داد که طراز پارچه های رومی را در قلمر و خود تغییر دهند، و به جای آن از پارچه های و پرده های جدید که مزین به طراز اسلامی است استفاده نمایند و هر کس تخلف کند، و پارچه ها و پرده های رومی نزد وی یافت شود، با تازیانه های دردناک و زندانهای طولانی مجازات گردد.
پارچه های جدید که با طراز اسلامی مزین شده بود، در همه جا به کار افتاد و از جمله به روم هم بردند. چون خبر به امپراتور روم رسید، دستور داد طراز آنرا برای او ترجمه کنند. همین که از معنی آن، که توحید و یگانگی خدا بود، اطلاع حاصل کرد بی اندازه ناراحت شد و در خشم فرو رفت.
سپس هدایای شایسته ای برای عبدالملک فرستاد و طی نامه ای که به او نوشت تذکر داد که: پارچه بافی و پرده سازی مصر و سایر شهرها تاکنون تعلق به ما داشته و همیشه با طراز رومی بوده است.
خلفای پیش از تو هم این را می دیدند و اعتراضی نداشتند، اگر آنها خطا نکردند، معلوم می شود تو خطا کرده ای، و اگر خطا نکرده ای باید آنها خطاکار باشند.
اکنون اختیار هر یک از این دو صورت با توست، هر کدام را می خواهی انتخاب کن. من هدیه ای که شایسته مقام توست فرستادم و انتظار دارم که ضمن قبول آن دستور دهی پارچه ها را به همان طراز نخست برگردانند، تا موجب تشکر بیشتر من گردد.
وقتی عبدالملک نامه امپراتور روم را خواند، فرستاده او با هدایا برگردانید و به وی گفت: نامه جواب ندارد! فرستاده برگشت و ماجرا را به اطلاع امپراتور رسانید. امپراتور مجدداً نامه ای بدین مضمون به عبدالملک نوشت:
من گمان می کنم هدیه مرا ناچیز شمردی لذا آنرا نپذیرفتی و جواب نامه ام را ندادی! به همین جهت هدایا را بیشتر نموده و فرستادم و انتظار دارم طراز پارچه ها را به حال سابق برگردانی!
بار دوم نیز عبدالملک نامه امپراتور را جواب نداد و هدایای او را پس فرستاد.
سرانجام امپراتور برای سومین بار نامه زیر را به عبدالملک نوشت: فرستاده من می گوید: تو هدیه مرا ناچیز دانستی و به خواهش من ترتیب اثر ندادی. من هم به گمان این که تو آنرا کوچک شمرده ای، بر آن افزودم و مجدداً می فرستم، ولی به عیسی سوگند یاد می کنم که اگر دستور ندهی طرازها را به شکل نخست برگردانند، من هم دستور می دهم سکه هائی ضرب کنند که مشتمل بر ناسزای به پیغمبر اسلام باشد، زیرا می دانی که پول رایج مملکت شما را جز در کشور من سکه نمی زنند!
با این وصف دوستانه از تو می خواهم که هدیه مرا بپذیری و طراز پارچه ها را به همان طرزی که بوده است برگردانی، و این خود هدیه ایست که به من می دهی! و ما هم با همان دوستی سابق که داشتیم باقی می مانیم!
عبدالملک بعد از خواندن این نامه به هراس افتاد و جهان را بر خود تنگ دید، تا جائی که رو کرد به حضار و گفت: فکر می کنم اگر چنین پیشآمدی بکند من بدترین فرزندان اسلام باشم. زیرا من با این کار تا ابد خیانتی به پیغمبر اسلام نموده ام. چون جمع کردن درهم و دیناری که کلیه معاملات و مبادلات به وسیله آن انجام می گیرد کار آسانی نیست!
عبدالملک بعد از خواندن این نامه به هراس افتاد و جهان را بر خود تنگ دید، تا جائی که رو کرد به حضار و گفت: فکر می کنم اگر چنین پیشآمدی بکند من بدترین فرزندان اسلام باشم. زیرا من با این کار تا ابد خیانتی به پیغمبر اسلام نموده ام. چون جمع کردن درهم و دیناری که کلیه معاملات و مبادلات به وسیله آن انجام می گیرد کار آسانی نیست!
سپس عبدالملک بزرگان دربار و مشاورین خود را گرد آورد و با آنها به مشورت پرداخت و از آنان در این خصوص چاره خواست. هیچکدام نتوانستند نظریه ای بدهند که خاطر عبدالملک را آسوده گرداند. در آن میان روح بن زنباء به عبدالملک گفت: یک نفر هست که کاملاً از عهده حل این مشکل برمی آید، اما افسوس که تو عمداً او را از دست می دهی! عبدالملک گفت: یعنی چه، این چه حرفی است، او کیست گفت: او علی بن الحسین از خاندان پیغمبر است.
عبدالملک گفت: راست گفتی! آری تنها کسی که می تواند از عهده این کار برآید اوست، ولی دعوت او و استمداد از وی برای من بسیار دشوار است
با این وصف چون چاره نبود عبدالملک نامه ای به این مضموم به حکمران خود در مدینه نوشت که: علی بن الحسین علیه السلام را با کمال احترام به سوی شام روانه کن. صد هزار درهم برای هزینه سفر و سیصد هزار درهم برای سایر مخارج او بپرداز، و بدین گونه وسیله مسافرت و آسایش و او و همسفرانش را فراهم ساز.
آنگاه فرستاده امپراتور روم را تا آمدن علی بن الحسین نگاهداشت وقتی علی بن الحسین علیه السلام وارد شد، عبدالملک جریان را به اطلاع او رسانید و با کمال بی صبری از وی چاره خواست.
علی بن الحسین علیه السلام گفت: این را کار بزرگی به حساب نیاور، زیرا از دو نظر مهم نیست: یکی اینکه خداوند به این شخص کافر چندان مهلت نمی دهد که نقشه و تهدیدش درباره پیغمبر اسلام عملی شود، و دیگر این که این کار چاره دارد.
عبدالملک پرسید: چاره آن چیست؟ علی بن الحسین علیه السلام گفت: هم اکنون صنعت گران را بخواه و به آنها دستور بده که سکه های جدیدی برای درهم و دینار تهیه نمایند. بدین شرح که یک روی آن کلمه توحید و شهدالله، انه لا اله الا هو و در روی دیگر محمد رسول الله باشد، و در اطراف آن نام شهر و تاریخ آن سال را ضرب کنند.
سپس برای این که سکه مخصوصی برای مسلمانان به وزن هفت درهم مثقال مطابق کسر صحیح بسازند تا از مشخصات سکه اسلامی باشد، به عبدالملک فرمود: دستور بده ده سکه که مجموع وزن آن ده مثقال است، با ده سکه دیگر که مجموع وزن آن شش مثقال باشد، به ضمینه ده سکه که وزن آن مجموعاً پنج مثقال است (در آن موقع فقط این سه نوع سکه رایج بوده) که جمعاً وزن سی عدد سکه مزبور، بیست و یک مثقال می شود بهم مخلوط کرده ذوب نمایند، آنگاه آنرا به سی قسمت تقسیم کنند که وزن هر یک هفت دهم مثقال می شود.
سپس دستور بده قالبهائی از شیشه برای آنها بسازند تا بدون کوچکترین کم و کاستی، سکه ها را یکنواخت ضرب کنند. درهم را با این وزن و دینار با به وزن یک مثقال بسازند. آنگاه علی بن الحسین علیه السلام به عبدالملک سفارش کرد که دستور بدهد این سکه را در سایر شهرهای مختلف اسلامی نیز با قید تاریخ محل ضرب کنند تا همه مردم با آن داد و ستد نمایند و کسانی را که با غیر درهم و دینار اسلامی معامله نمایند، تنبیه و مجازات کنند تا بدین وسیله به مرور ایام پول اسلامی جای پول بیگانه را بگیرد!
عبدالملک تمام دستورات علی بن الحسین علیه السلام را عملی ساخت، آنگاه فرستاده امپراتور روم را برگردانید و در جواب امپراطور نوشت: خداوند تو را از نیل به مقصودی که داشتی باز داشت، عنقریب پول جدید و اختصاصی ما به بازار می آید. به تمام فرمانروایان خود دستور اکید داده ام که پارچه ها و درهم و دینار رومی را از دسترس مسلمانان خارج سازند و به جای آن، پارچه ها و پرده های مطرز به طراز توحید و سکه های اسلامی را ترویج کنند تا در سراسر قلمرو حکومت ما رایج گردد.
وقتی امپراطور نامه عبدالملک را خواند، با مشاورین خود، به مشورت پرداخت. مشاورین گفتند امپراتور باید فکر خود را عملی سازد و به این تهدیدها اعتنا نکند، ولی امپراطور گفت: نه! دیگر گذشته است! پیش از این واقعه اقدام من مؤثر بود، ولی حالا دیگر گذشته است. زیرا مسلمانان امروز از خود سکه مخصوص دارند، و مسلماً به سکه هایی که من در آن به پیغمبرشان ناسزا بنوسم معامله نخواهد کرد، به همین جهت اقدام من بیهوده خواهد ماند!
امپراتور از اندیشه بد خویش منصرف شد و پیش بینی علی بن الحسین علیه السلام در خنثی کردن نقشه خطرناک امپراتور روم، کاملاً مؤثر به آن می نگریست به طرف یکی از پیشخدمتها پرتاب کرد و گفت آنرا بردار!(14)