داستانهای ما جلد دوم

علی دوانی

بی سعادت

حضرت امام حسین علیه السلام پیشوای سوم ما شیعیان در راهی که از مکه به کوفه می آمد و سرانجام در کربلا به افتخار شهادت نائل گشت، در محلی نزدیک کربلا به نام قصر بنی مقاتل که از آثار باستانی عراق پیش از اسلام بود، خیمه ای بر سر پا دید. پرسید خیمه از کیست؟
گفتند: از عبیدالله بن حر جعفی است. فرمود از وی بخواهید بیاید به نزد ما.
فرستاده امام آمد و به وی گفت: اینک حسین بن علی علیه السلام در اینجا فرود آمده است و تو را می خواند.
با شنیدن این سخن دهان عبیدالله از تعجب باز ماند و مات و مبهوت شد. سپس گفت: پناه به خدا! من از کوفه بیرون نیامدم مگر به این منظور که موقع ورود امام حسین در کوفه نباشم و در جنگ با وی شرکت نکنم.
از این رو نمی خواهم مرا ببیند و خودم نیز میل ندارم او را ببینم این را هم بدانید که امام در کوفه طرفدارانی ندارد که به حمایت از وی قیام کنند. فرستاده برگشت و موضوع را به اطلاع حضرت رسانید.
امام حسین (ع) برخاست و در حالی که لباس فاخری پوشیده بود برای دیدن وی به خیمه اش رفت همینکه دید امام حسین به طرف خیمه او می آید به احترام وی از جا برخاست و حضرت را در صدر مجلس جای داد. حضرت نیز سلام کرد و نشست.
امام حسین (ع) از او خواست که در نهضت وی بر ضد حکومت بنی امیه شرکت جوید، و چون بی میلی او را از قیافه اش خواند فرمود: چرا نمی خواهی در این قیام با من باشی؟
عبیدالله آنچه به فرستاده امام گفته بود بازگو کرد و افزود که اگر من به یاری شما قیام کنم، نخستین کسی خواهم بود که به قتل می رسم.
حضرت فرمود: ای پسر حر! تو در زندگی مرتکب گناه و خطا شده ای، خدا هم در سرای دیگر به همان گونه که امروز هستی از تو بازخاست می کند، مگر اینکه توبه کنی، و از هم اکنون اظهار ندامت نمائی، و به یاری من بشتابی، تا از شفاعت جد بزرگوارم رسول خدا (ص) برخوردار شوی.
عبیدالله گفت: ای پسر پیغمبر! اگر من مانند بسیاری از مردم کوفه به شما نامه نوشته بودم حرفی نداشتم ولی هم اکنون نفرات من آماده اند و راهنمایانی هم در میان آنها است که شما را راهنمایی کنند. اسب رهوارم نیز در اختیار شما است.
به خدا به آن سوار نشده ام مگر اینکه به هر کاری که داشتم رسیدم، و هیچکس مرا دنبال نکرد، جز اینکه توانستم با این اسب از چنگ وی بگریزم.
پس چه بهتر که بر آن سوار شوید و بهر جای امنی که در نظر دارید بروید.
من هم ضمانت می کنم که از زن و فرزندانت نگاهداری نمایم، و تا پای جان، خودم و یارانم، در محافظت آنها بکوشم، و به سلامت به شما تحویل دهیم.
امام حسین (ع) که دید او فردی سست عنصر و بی سعادت است، روی خود را از او برگردانید و فرمود: اینها را از در خیرخواهی به من می گویی؟
عبیدالله گفت: آری به خداوندی که بالاتر از او کسی نیست.
امام فرمود: من نیز هم اکنون به توده نصیحت می کنم. اولاً ما نه به خودت و نه به اسبت احتیاجی نداریم. ثانیاً که حاضر نیستی همراه ما بیائی از خدا بترس و با دشمنان ما هم مباش که به خدا قسم هر کس صدای مظلومیت ما خاندان پیغمبر را بشنود و از یاری سر باز زند، خدا او را به رو در آتش دوزخ می افکند. از اینجا فرار کن و در صف مبارزات با ما قرار مگیر که به هلاکت خواهی رسید.
عبیدالله گفت: به خواست خداوند قول می دهم این یکی را انجام دهم!
سپس امام حسین (ع) برخاست و به میان کاروان خود بازگشت.
بعدها، عبیدالله نقل کرد، و گفت: به خدا من هیچ کس را ندیدم که چشمانی زیباتر و گیراتر از چشمان حسین داشته باشد. محاسنش بسیار سیاه بود. پرسیدم: پسر پیغمبر! رنگ گرفته اید یا سیاهی مو است؟
فرمود: آی پسر حر! اینطور نیست که تو می بینی، پیری زود به سراغ من آمد! وقتی دیدم امام حسین به راه افتاد و کودکانش اطرافش را گرفتند، چنان متأثر شدم که هیچگاه چنان تأثری پیدا نکرده ام.
عبیدالله بن حر از اشراف کوفه به شمار می رفت. بعد از واقعه جانسوز کربلا و شهادت امام حسین (ع) که عبیدالله زیاد حکمران کوفه، بزرگان شهر را طلبید و مورد نوازش قرار داد! در میان آنها عبیدالله بن حر را ندید، ولی او چند روز بعد آمد و به دیدن او رفت.
ابن زیاد پرسید: ای پسر حر! کجا بودی؟ عبیدالله گفت: بیمار بودم. ابن زیاد گفت: دلت بیمار بود یا تنت؟! عبیدالله گفت: دلم هیچگاه بیمار نمی شود، ولی تنم را خداوند بهبودی بخشیده است.
ابن زیاد گفت: تو دروغ می گویی، تو با دشمن ما حسین، بوده ای. عبیدالله گفت: اگر من با حسین می بودم مردم مرا می دیدند. من کسی نیستم که ناشناس باشم.
ابن زیاد لحظه ای از وی غافل ماند، عبیدالله نیز همان لحظه از دارالاماره بیرون آمد و سوار اسبش شد و روانه گردید.
لحظه بعد ابن زیاد پرسید پسر حر کجاست؟ گفتند: همین حالا بیرون رفت. گفت: زود او را نزد من بیاورید.
مأمورین او را یافتند و گفتند امیر تو را می خواهد. عبیدالله که افسری جنگجو بود. گفت: به امیر بگوئید به خدا من دیگر به عنوان یک فرد مطیع به نزد او نخواهم بود.
سپس اسبش را به جولان درآورد و روی به فرار نهاد، تا اینکه به خانه احمر طائی یکی از رؤسای قبیله طی رسید.
در آنجا یارانش به وی ملحق شدند، و به اتفاق آنها روی به کربلا نهاد. لحظه ای چند بر تربت پاک شهیدان اشک حسرت ریخت و به درگاه خدا نالید، سپس آهنگ مدائن نمود، و در آنجا زیست.
عبیدالله پس از حادثه کربلا و شهادت امام حسین (ع)، از اینکه دعوت امام را نپذیرفت و در یاری وی سستی نشان داد، چنان متأثر بود که پیوسته دستها را به هم می کوفت و می گفت: چه بر سر خودم آوردم؟!
او خاطره تلخ خود را از برخورد با ابن زیاد و تأسف از یاری نکردن و سرور شهیدان اسلام، در اشعاری چنین بازگو می کند:(8)
- امیر نیرنگ بازی که خود پسر نیرنگ باز دیگری است به من می گوید چرا به جنگ حسین شهید پسر فاطمه نرفتی؟!
- ای وای چه قدر پشیمانم که به یاری حسین نشتافتم!
ولی اکنون؟ دیگر دیر شده و پشیمانی سودی ندارد!
- من از اینکه جزو مدافعان او به شمار نمی روم،
چنان پشیمانم که هیچگاه فراموش نمی کنم.
- خداوند، ارواح کسانی را که از وی پشتیبانی نمودند،
پیوسته از باران رحمت حق سیرآب کند.
- من به کربلا رفتم لحظه ای بر تربت ایشان توقف کردم،
در آن حال دلم از جا کنده می شد و چشمانم اشکبار بود
- آفرین بر آنها که شیر بیشه شجاعت بودند،
و به دفاع از حسین به میدان جنگ شتافتند.
- هیچ بیننده ای بهتر از ایشان را ندیده است،
که شرافتمندانه و با افتخار به استقبال مرگ بشتابند.
ای پسر زیاد! تو آنها را ظالمانه می کشی،
و از ما انتظار دوستی داری؟
- از این پس خواهی دید که انتقام خون آنها را از شما بگیرم.
عبیدالله چنان از گذشته نادم و از عدم توفیق خود در جانفشانی در رکاب سیدالشهدا شرمنده بود که کارش به سر حد جنون کشید. او که بعلاوه جنبه اشرافیت و شخصیت نظامیش، شاعری زبردست هم بود، در این خصوص اشعاری دارد که به اوزان مختلف گفته و از وی مانده است. از جمله اینهاست:
- آن روز صبح که در قصر به من گفت،
آیا ما را رها می کنی؟
- اگر من جانم را در راه او می دادم،
افتخار روز تلاقی انسانها را می بردم
- من در کنار پسر پیغمبر بودم که جانم به قربانش،
ولی با او نرفتم، تا از من روی برتافت!
- اگر بنا باشد غم و اندوه قلب کسی بشکافد،
آن قلب من است که باید شکافته شود
- آنها که حسین را یاری نمودند سرفراز شدند،
ولی کسانیکه دوروئی نشان دادند رسوا گشتند(9)

نابینای شجاع

واقعه جان سوز کربلا که طی آن امام حسین علیه السلام سالار شهیدان کربلا و برادران و جوانان و یاران فداکارش با جان بازی خارق العاده خود صفحه درخشانی بر تاریخ انسانیت افزودند، به پایان رسید.
قوای اهریمنی یزید به فرمان حکمران عراق عبیداللّه زیاد و فرماندهی ابن سعد با نهایت قساوت و بی رحمی فرزندان پیغمبر را در کنار نهر فرات با لب تشنه سر بریدند، تا راه برای خود کامگی جنایت کاران که خود بودند، هموار گردد.
سرهای بریده را به نیزه ها زدند و همراه دختران رسول خدا به کوفه آوردند، تا پس از ارائه آنها به ابن زیاد برای تماشای یزید به شام ببرند!
با اینکه اسیران و سرهای بریده را چند روز در کوفه نگاه داشتند، و خاص و عام و زن و مرد و بزرگ و کوچک آنها را می دیدند، صدای اعتراضی از کسی برنخاست.
چنان رعب و هیبت ابن زیاد در دلهای کوفیان سست عنصر جا گرفته بود، که همه چیز را خاتمه یافته تلقی می کردند و هر گونه عکس العملی را بی نتیجه می دانستند.
پس از آنکه ابن زیاد نقش خود را به خوبی ایفا کرد، در مسجد کوفه که از جمعیت موج می زد به منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی در خلال سخنانش از جمله گفت:
خدا را شکر می کنم که حق و اهل آنرا آشکار ساخت و امیرالمؤمنین یزید و پیروان او را پیروز گردانید و دروغگو پسر دروغگو را کشت!
درست در همین جا عبیدالله بن عفیف ازدی که از مفاخر شیعه و پارسایان این طایفه بود، و یک چشم خود را در جنگ جمل و چشم دیگر را در جنگ صفین از دست داده بود، و پیوسته در مسجد کوفه به عبادت خدا اشتغال داشت از جای برخواست و گفت:
ای پسر مرجانه! ای دشمن خدا!(10) دروغگو و پسر دروغگو، تو و پدرت هستید و کسی است که تو را به حکمت رسانده و پدر اوست.
اولاد پیغمبران را به قتل می رسانید، و روی منبرهای مردم با ایمان سخنان زشتی می گوئید؟!
ابن زیاد که سخت در خشم فرو رفته بود گفت: این گوینده کی بود؟
عبیدالله عفیف گفت: گوینده من بودم! ای دشمن خدا، دودمان پاک سرشتی که خداوند هر گونه پلیدی را از ایشان برطرف ساخته است می کشی و خیال می کنی که هنوز بر دین اسلام باقی هستی؟
ای وای! فرزندان مهاجر و انصار کجا هستند، و چرا دست روی دست گذاشته اند و قیام نمی کنند و از ارباب سرکش تو که پیغمبر خدا، او و پدرش را لعنت نمود، انتقام نمی گیرند؟
ابن زیاد چنان خشمگین شد که رگهای گردنش باد کرد. سپس گفت: او را نزد من بیاورید!
مأمورین از هر طرف هجوم آوردند که مرد نابینا را دستگیر سازند.
در آن گیر و دار بزرگان قبیله ازد که عموزادگان وی بودند برخاستند، و به هر نحو بود او را از دست مأمورین نجات دادند، سپس از در مسجد بیرون بردند، و به خانه اش رساندند.
چون خبر به ابن زیاد رسید به مأمورین گفت: بروید به سراغ این کور! کور قبیله ازد، که امید است خدا دلش را نیز مانند چشمش کور کند، و او را گرفته نزد من بیاورید.
مأمورین همه به راه افتادند. همین که این خبر به افراد قبیله ازد رسید، برای نجات عبداللّه عفیف گرد آمدند.
عده دیگری هم از سایر قبایل یمن به آنها پیوستند تا از بردن وی جلوگیری به عمل آورند.
وقتی این خبر به ابن زیاد رسید، قبایل مضر را به نفرات محمد بن اشعث افزود و برای مقابله با حامیان عبدالله عفیف و دستگیری او گسیل داشت.
دو دسته به جان هم افتادند، و زد و خورد سختی در گرفت و طی آن گروهی از عرب به قتل رسیدند.
اصحاب ابن زیاد پس از شکست مخالفان به خانه عبدالله عفیف رسیدند. در خانه را شکستند و به طرف او هجوم بردند.
دخترش فریاد می زد: و می گفت: پدر آمدند! آمدند
عبدالله که گفتیم از هر دو چشم نابینا بود می گفت: دخترم نترس! شمشیرم را بده به دست من.
دختر شمشیر را آورد و داد به دست پدر. عبدالله شمشیر را به اطراف می گردانید و در حالیکه حماسه رزمی می خواند از خود دفاع می کرد.
دختر فریادکنان می گفت: ای پدر! کاش می توانستم به تو کمک کنم، و با این تبهکاران و قاتلان عترت پاکسرشت پیغمبر جنگ کنم.
مهاجمان عبدالله را در میان گرفته بودند و از هر طرف به وی حمله می نمودند، ولی آن نابینای شجاع از خود دفاع می کرد و کسی نتوانست او را دستگیر سازد. همینکه از یک گوشه به وی حمله ور می شدند، دختر می گفت پدر! فلان سمت آمدند.
تا اینکه حلقه محاصره را تنگتر کردند و عبدالله را مانند نگین در میان گرفتند.
در این هنگام دختر شیون کنان می گفت: ای وای پدر! وای بر بی کسی! پدرم را احاطه می کنند، و یاوری ندارد که به یاری او بشتابد
با این وصف عبدالله عفیف شمشیرش را به دور خود می گردانید و می گفت به خدا قسم اگر چشم داشتم یکنفر شما را باقی نمی گذاشتم.
سرانجام او را گرفتند و دست بسته به نزد ابن زیاد بردند.
همین که ابن زیاد او را دید گفت: خدا را شکر که تو را رسوا کرد!.
عبدالله گفت: ای دشمن خدا! برای چه خدا مرا رسوا کرد؟
به خدا اگر بینائی خود را به دست می آوردم، به تو نشان می دادم که رسوا کیست؟
ابن زیاد: ای دشمن خدا! درباره عثمان بن عفان چه عقیده داری؟
عبدالله عفیف: ای پسر برده جلف! پسر مرجانه... تو چه کار به عثمان داری که خوب بود یا بد و مصلح بود یا مفسد؟
خداوند خود اختیار دار بندگانش هست و با حق و عدالت میان عثمان و مخالفان وی حکم خواهد کرد.
اگر تو راست می گوئی از خودت و پدرت و یزید و پدرش حرف بزن!
ابن زیاد: به خدا چیزی از تو نمی پرسم، تا دق کنی و بمیری.
عبدالله عفیف: خدا را شکر! که مرا به مرگ تهدید می کنی!.
ای پسر زیاد! این را بدان که من پیش از آنکه مادرت تو را بزاید از خداوند تمنای شهادت در راه او را می کردم، و از او می خواستم که مرگ مرا به دست ملعون ترین خلق خود و دشمن تر از همه نسبت به خداوند قرار دهد.
وقتی چشمهایم نابینا شد از شهادت مأیوس شدم، ولی مثل اینکه خداوند می خواهد مرا مأیوس نکند و دعای همیشگی مرا اجابت نماید و شهادت در راه خودش را به من روزی گرداند.
ابن زیاد که فوق العاده از شهادت و بی باکی آن نابینای شجاع به ستوه آمده بود، عنان اختیار از کف داد و امر کرد آن مرد روشن ضمیر را گردن بزنند.
جلادان او را گردن زدند و بدنش را بیرون شهر کوفه به دار آویختند!(11).

مکافات روزگار

امام حسین علیه السلام پیشوای جانباز اسلام در سال 61 هجری بر ضد حکومت خودخواه یزید بن معاویه که تعالیم اسلام و فضائل انسانی را لگدکوب می کرد و با استبداد و بلهوسی بر دنیای اسلام حکمرانی می نمود قیام کرد، سرانجام آن قیام مردانه این بود که در دشت سوزان کربلا با یکدنیا افتخار خود و پیروان فداکار و از جان گذشته اش، شربت شهادت نوشیدند.
بعد از شهید شدن امام حسین علیه السلام تنها رقیبی که یزید بن معاویه در برابر خود می دید، عبدالله زبیر بود که از ترس عمال یزید پناه به خانه خدا برده و در مسجدالحرام بست نشسته بود.
دیری نپائید که بساط حکومت ظالمانه یزید با همه مظالم خود برچیده شد. به این معنی که دو سال بعد از واقعه کربلا به دیار عدم شتافت، و پرونده ننگینی از دوران سیاه سلطنت خود بر جای گذاشت.
بعد از یزید دو ماه فرزند خردسالش معاویه کوچک به خلافت رسید و پس از او مروان حکم شش ماه حکومت کرد و چون او مرد و خرقه تهی کرد، پسرش عبدالملک که مردی با تدبیر و سیاستمدار بود، زمام امور به دست گرفت.
در این هنگام مختار ثقفی به عنوان خونخواهی امام حسین و در باطن برای تصاحب حکومت عراق قیام کرد و کلیه شیعیان عراق هم از وی حمایت نمودند و او توانست لشکر عبیدالله زیاد استاندار کوفه که مردم را برای کشتن امام حسین علیه السلام به کربلا فرستاد، شکست بدهد.
لشکریان مختار به سر کردگی ابراهیم پسر دلاور مالک اشتر سردار معروف امیر مؤمنان در نواحی موصل، سپاه انبوه ابن زیاد را که از شام آمده بودند در هم شکستند و خود او را کشتند و سرش را برای مختار به کوفه فرستادند، و از آن موقع مختار بر سراسر عراق تسلط یافت.
بدین گونه کشورهای اسلامی در قبضه قدرت سه تن در آمد. حجاز و یمن را عبدالله زبیر قبضه کرده بود، عراق را مختار به چنگ آورد، سوریه و مصر و سایر قلمرو اسلامی هم تحت فرمان عبدالملک مروان قرار داشت.
در سال 67 هجری عبدالله زبیر برادرش مصعب را مأمور فتح عراق و جنگ با مختار نمود. میان دو لشکر در خارج کوفه جنگ سختی در گرفت. سپاه مختار فرار کردند، و مختار کشته شد و عراق به تصرف مصعب بن زبیر در آمد.
مصعب بعد از شکست مختار و فتح عراق تجدید قوا کرد و به عزم فتح شام و جنگ با عبدالملک مروان از کوفه خارج شد.
عبدالملک نیز با سپاه انبوهی از شامات گذشت و در کنار نهر دجیل نزدیک شهر سامره به لشکر برخورد و اندکی بعد کارزار سختی واقع شد و به شکست کامل مصعب انجامید. این واقعه در سال 72 هجری روی داد.
عبدالملک پیروزمندانه وارد کوفه مرکز عراق شد و در دارالاماره آنجا جلوس کرد و دستور داد سر مصعب را که بریده و با خود آورده بود در طشتی نهادند و مقابل او به زمین گذاردند.
عبدالملک با سرور و شادمانی خاصی ناشی از باده پیروزی به سر بریده رقیب خود مصعب بن زبیر می نگریست. در این موقع عبدالملک بن عمیر که از رجال نامی بود و در مجلس حضور داشت، تکان سختی خورد، و رنگ چهره اش دگرگون شد.
عبدالملک پرسید: ها، چه شد، چرا منقلب شدی؟
گفت: سر امیر سلامت باد، داستان عجیبی را به یاد آوردم. من از این دارالاماره خاطرات تلخی دارم.
عبدالملک پرسید چه خاطراتی؟
گفت: روزی من در همین دارالاماره نشسته بودم، عبیدالله زیاد حکمران کوفه هم در جای شما زیر همین قبه جلوس کرده بود. دیدم سر بریده امام حسین علیه السلام را آوردند و در نزد او نهادند.
مدتی بعد که مختار کوفه را اشغال کرد و عبیدالله زیاد را شکست داد، آمد در همین جا نشست و من هم بودم. مختار سر بریده عبیدالله را پیش روی خود گذارده بود و به آن می نگریست.
روزی دیگر با مصعب بن زبیر در همین جایگاه نشسته بودم که دیدم سر برید مختار را آوردند مقابل مصعب نهادند، و اینک امروز هم در همین مکان خدمت امیر هستم و می بینم که سر بریده مصعب در حضور شما قرار دارد! لذا لرزه بر اندامم افتاد و از شومی این مجلس پناه به خدا بردم.
با شنیدن این واقعه شگفت انگیز عبدالملک به هراس افتاد و تکان سختی خورد. سپس دستور داد، دارالاماره را که یادگار این همه حوادث و خاطرات تلخ و ناراحت کننده است ویران کنند. جالب اینجاست که همه این وقایع بزرگ فقط در مدت یازده سال اتفاق افتاده بود!(12)
اشعار زیر در همین زمینه گفته شده است:
یک سره مردی ز عرب هوشمند - گفت به عبدالملک از روی پند
روی همین مسند و این تکیه گاه - زیر همین قبه و این بارگاه
بودم و دیدم بر ابن زیاد - آه چه دیدم که دو چشمت مباد
تازه سری چون سپر آسمان - طلعت خورشید ز رویش عیان
بعد ز چندی سر آن خیره سر - بد بر مختار به روی سپر
بعد که مصعب سر و سردار شد - دستخوش او سر مختار شد
وین سر مصعب به تقاضای کار
تا چه کند با تو دگر روزگار!