داستانهای ما جلد دوم

نویسنده : علی دوانی

پیشگفتار

داستانهای ما، چیزی نیست که اختصاص به صنف خاص و افراد مخصوصی داشته باشد. هر چند ما آنرا از منابع و مآخذ اسلامی ترجمه یا تلخیص و انتخاب نموده ایم، ولی شما خوانندگان از هر طبقه و صنفی که هستید، نمی توانید از آن بی نیاز باشید، و اگر باور ندارید برای یکبار هم که شده یک جلد آن را با حجم کمی دارد مطالعه کنید و بعد ببینید ما راست گفته ایم یا نه؟
داستان نویسی به سبک امروز مغرب زمین که از یکی دو قرن گذشته آغاز شده، و بعدها به شرق هم سرایت کرده است، به طوری که آنرا تقلیدی از غرب می دانند، امروز یکی از ارکان ادبیات جهان به شمار می رود.
ولی خوانندگان تصور نکنند که داستان نویسی ارمغان غرب است که به شرق آورده اند، بلکه درست بعکس می باشد.
به نظر بسیاری، نویسندگان نامی فرانسه، سهم زیر بنای ادبیات جهان و از جمله داستان نویسی را به خود اختصاص داده اند و نوشته های ولتر شاعر و داستانسرای معروف فرانسه را شاهد می آورند، ولی باید دانست که قضیه درست بعکس است!
زیرا مثلاً رنو مورخ و خاورشناس مشهور فرانسوی که در نیمه اول سده نوزدهم میلادی می زیسته در اثر معروف خود حمله مسلمانان به فرانسه و سوئیس در قرن هشتم و نهم و دهم میلادی به روایت اروپائیان و مسلمانان در بخش تأثیر ادبیات و روحیات مسلمانان در مردم فرانسه می نویسد:
شکی نیست که بسیاری از کلمات عربی وارد زبان فرانسه شده است. اختلاط این لغات با لغات مخصوص زمان اقامت مسلمانان در فرانسه نیست، بلکه اکثر آن بعد از مهاجرت آنها، در زبان فرانسه راه یافته است، حتی کار به جائی رسیده است که مردم فرانسه هر کاری را که بزرگ و با عظمت می بینند به سارازین یعنی مسلمانان نسبت می دهند(1).
جنگهایی که سرداری آن را مسلمانان به عهده داشتند، چه در اسپانیا و چه در آفریقا و چه هنگامی که در آسیا مقابل سپاهیان صلیبی قرار گرفتند، باعث گردید که پرتو جدیدی زائد بر شعاع فروزان پیشین بر نام خود بیفزایند.
تمام این افتخارات برای بیان مقام با عظمت مسلمانان که در سینه ها نهفته است، اگر داستانهای قهرمانی سرداران فرانسه نبود که طی قرنها، اهالی فرانسه و نقاط مجاور آن، بدان ترنم می کردند، کافی نمی باشد.
اهمیت این داستانهای قهرمانی فرانسویان به جائی رسیده است که تنها افسانه های عمومی ملت به شمار می رود. از شنیدن این داستانها و شرح سرگذشت این قهرمانان، تنها کسانی دچار شگفتی می شوند که نظری بلند و احساسی نجیبانه داشته باشند.
این افسانه ها کلیه وقایع تاریخی دیگر را به یکسو زده و سایر ادبیات را بی ارزش نموده است. بیشتر این سرگذشتها در اطراف جنگهای مسلمانان و رشادتهای سران فرانسه در جلوگیری از حملات آنها دور می زند...
به طور خلاصه، مسلمانان در آن عصر، نمونه های کامل و مقیاس های برجسته شجاعت و شهامت و عزت نفس و مکارم اخلاق و گذشت به هنگام اقتدار و میهمان نوازی بودند(2).
فرانسیسکو کابریلی تحت عنوان تمایلات ادبی در کتاب وحدت و تنوع در تمدن اسلامی می نویسد: تقریباً یکصد سال بعد از رحلت پیغمبر اسلام، زبان عربی، زبان رسمی دولتی و زبان ادبی شد، و از سواحل تاگوسن (رودی است در اسپانیا و پرتقال) تا جاکارتا (مرکز کشور کنونی اندونزی) رواج داشت.
استیلای زبان عربی به طوری عمیق بود که ملل غیرعرب، اشعاری به عربی با وزن و قافیه و سبک اشعار اعراب بادیه نشین عربستان می سرودند.
فرهنگهائی که در کشورهای، جدیدالاسلام رواج داشت به سرعت در مقابل فرهنگ جدید اسلام از بین رفتند. فرهنگ جدید از زمان پیدایش و بسط خود بر کلیه فرهنگهای موجود تفوق یافته، آنها را در خود مستهلک نمود.
زبانهای لاتین، یونانی، قبطی، سریانی، ارمنی، و پهلوی، به تدریج رو به ضعف نهاد و کم کم از بین رفت. در حالی که قبلاً زبانهای مزبور، از السنه آن زمان به شمار می رفت.(3)
ارماندابل در کتاب نامبرده به نقل از دوزی اسلام شناس معروف اسپانیائی می نویسد: در اسپانیا به هنگام شورش اولوگیدس (کشیش مشهور و متعصبی که رساله ای در رد اسلام نوشت و در سال 859 میلادی به قتل رسید)، دوست وی الوارو که شرح حال او را نوشته است، درباره علاقه مردم اسپانیا به فرا گرفتن ادبیات عرب با لحن تأثرآوری چنین می نویسد: همکیشان من (مسیحیان قرطبه از شهرهای مهم اسپانیا - کردوبای امروز) به شعر و افسانه های عرب علاقه دارند. آنها نوشته های روحانیون مسلمان و فلاسفه را برای عقاید اسلامی نمی خوانند، بلکه مطالعات آنها به منظور فرا گرفتن انشاء صحیح و فصیح عربی است. کلیه جوانان مسیحی که ذوق و قریحه سرشاری دارند، فقط زبان و ادبیات عربی می دانند!
همین شخص یعنی الوارو می نویسد: اینان (مسیحیان) مخارج هنگفتی متحمل می شوند، و کتابخانه های بزرگی تهیه می کنند، و اصرار دارند که ادبیات مزبور (عربی) بسیار نفیس است(4).
به گفته برنارد شاو نویسنده معروف انگلیسی: باید کارلایل و گوته و گیبون نوابغ قرون گذشته را از نظر دور نداشت که ارزش واقعی اسلام را کاملاً دریافته بودند.
همین ادراک آنها بود که انقلاب و تحولی عظیم - نسبت به محمد و اسلام - در عقول و افکار ملت ها به وجود آورد که در نتیجه نظر مساعد اروپا به سوی اسلام معطوف گردید، و آثار فراوان درخشانی از آن راه در تاریخ تمدن اروپا به ظهور رسید(5).
و به این قسمت بنگرید: در دوران توحش و نادانی (اروپا) پس از سقوط امپراتوری روم، مسیحیان همه چیز را از قبیل هیئت، شیمی، طب، ریاضیات و غیره از مسلمانان آموختند، و از همان قرون اولیه هجری ناگزیر شدند که برای فرا گرفتن علوم متداوله آن روز به سوی آنان روی آورند(6)
و این قسمت: با این که ولتر قسمت اعظم آثارش را وقف قوم یهود و دین آنها می کند، ولی در پاسخ بسوئه در تاریخ جهانی که همه چیز را به خاطر قوم یهود آفریده می داند، پس از تحقیقات مفصل نتیجه می گیرد که: در هیچ زمانی، هیچ هنر تکامل یافته ای نزد قوم یهود به وجود نیامد. در صورتی که مسلمانان از همان قرون اولیه اسلامی، در تمام علوم و فنون آن، مربی اروپائیان گردیدند(7)
به طور خلاصه، در قرون وسطی و بخصوص در گرما گرم جنگهای صلیبی و دوران پس از آن بود که اروپائیان در اروپا و آسیا با اسلام و علوم و فنون اسلامی آشنا شدند، و آن را و کلیه معارف بشری را که توسط مسلمین احیاء شده و بسط پیدا کرده بود، از آنها اخذ کردند، که از جمله توجه به ارزش داستان و تأثیر آن در نفوس افراد گوناگون بود.
ولی چنانکه در مقدمه جلد یکم گفتیم با این تفاوت که داستانهای ما واقعی و مستند می باشد، و به همین جهت خوانندگان پس از مطالعه اطمینان به صحت محتوای آنها پیدا می کنند، و همین نیز وجه امتیاز داستانهای ما و آنهاست.
تهران: علی دوانی
14 آذر ماه 1363 شمسی
11 ربیع الاول 1405 قمری

بی سعادت

حضرت امام حسین علیه السلام پیشوای سوم ما شیعیان در راهی که از مکه به کوفه می آمد و سرانجام در کربلا به افتخار شهادت نائل گشت، در محلی نزدیک کربلا به نام قصر بنی مقاتل که از آثار باستانی عراق پیش از اسلام بود، خیمه ای بر سر پا دید. پرسید خیمه از کیست؟
گفتند: از عبیدالله بن حر جعفی است. فرمود از وی بخواهید بیاید به نزد ما.
فرستاده امام آمد و به وی گفت: اینک حسین بن علی علیه السلام در اینجا فرود آمده است و تو را می خواند.
با شنیدن این سخن دهان عبیدالله از تعجب باز ماند و مات و مبهوت شد. سپس گفت: پناه به خدا! من از کوفه بیرون نیامدم مگر به این منظور که موقع ورود امام حسین در کوفه نباشم و در جنگ با وی شرکت نکنم.
از این رو نمی خواهم مرا ببیند و خودم نیز میل ندارم او را ببینم این را هم بدانید که امام در کوفه طرفدارانی ندارد که به حمایت از وی قیام کنند. فرستاده برگشت و موضوع را به اطلاع حضرت رسانید.
امام حسین (ع) برخاست و در حالی که لباس فاخری پوشیده بود برای دیدن وی به خیمه اش رفت همینکه دید امام حسین به طرف خیمه او می آید به احترام وی از جا برخاست و حضرت را در صدر مجلس جای داد. حضرت نیز سلام کرد و نشست.
امام حسین (ع) از او خواست که در نهضت وی بر ضد حکومت بنی امیه شرکت جوید، و چون بی میلی او را از قیافه اش خواند فرمود: چرا نمی خواهی در این قیام با من باشی؟
عبیدالله آنچه به فرستاده امام گفته بود بازگو کرد و افزود که اگر من به یاری شما قیام کنم، نخستین کسی خواهم بود که به قتل می رسم.
حضرت فرمود: ای پسر حر! تو در زندگی مرتکب گناه و خطا شده ای، خدا هم در سرای دیگر به همان گونه که امروز هستی از تو بازخاست می کند، مگر اینکه توبه کنی، و از هم اکنون اظهار ندامت نمائی، و به یاری من بشتابی، تا از شفاعت جد بزرگوارم رسول خدا (ص) برخوردار شوی.
عبیدالله گفت: ای پسر پیغمبر! اگر من مانند بسیاری از مردم کوفه به شما نامه نوشته بودم حرفی نداشتم ولی هم اکنون نفرات من آماده اند و راهنمایانی هم در میان آنها است که شما را راهنمایی کنند. اسب رهوارم نیز در اختیار شما است.
به خدا به آن سوار نشده ام مگر اینکه به هر کاری که داشتم رسیدم، و هیچکس مرا دنبال نکرد، جز اینکه توانستم با این اسب از چنگ وی بگریزم.
پس چه بهتر که بر آن سوار شوید و بهر جای امنی که در نظر دارید بروید.
من هم ضمانت می کنم که از زن و فرزندانت نگاهداری نمایم، و تا پای جان، خودم و یارانم، در محافظت آنها بکوشم، و به سلامت به شما تحویل دهیم.
امام حسین (ع) که دید او فردی سست عنصر و بی سعادت است، روی خود را از او برگردانید و فرمود: اینها را از در خیرخواهی به من می گویی؟
عبیدالله گفت: آری به خداوندی که بالاتر از او کسی نیست.
امام فرمود: من نیز هم اکنون به توده نصیحت می کنم. اولاً ما نه به خودت و نه به اسبت احتیاجی نداریم. ثانیاً که حاضر نیستی همراه ما بیائی از خدا بترس و با دشمنان ما هم مباش که به خدا قسم هر کس صدای مظلومیت ما خاندان پیغمبر را بشنود و از یاری سر باز زند، خدا او را به رو در آتش دوزخ می افکند. از اینجا فرار کن و در صف مبارزات با ما قرار مگیر که به هلاکت خواهی رسید.
عبیدالله گفت: به خواست خداوند قول می دهم این یکی را انجام دهم!
سپس امام حسین (ع) برخاست و به میان کاروان خود بازگشت.
بعدها، عبیدالله نقل کرد، و گفت: به خدا من هیچ کس را ندیدم که چشمانی زیباتر و گیراتر از چشمان حسین داشته باشد. محاسنش بسیار سیاه بود. پرسیدم: پسر پیغمبر! رنگ گرفته اید یا سیاهی مو است؟
فرمود: آی پسر حر! اینطور نیست که تو می بینی، پیری زود به سراغ من آمد! وقتی دیدم امام حسین به راه افتاد و کودکانش اطرافش را گرفتند، چنان متأثر شدم که هیچگاه چنان تأثری پیدا نکرده ام.
عبیدالله بن حر از اشراف کوفه به شمار می رفت. بعد از واقعه جانسوز کربلا و شهادت امام حسین (ع) که عبیدالله زیاد حکمران کوفه، بزرگان شهر را طلبید و مورد نوازش قرار داد! در میان آنها عبیدالله بن حر را ندید، ولی او چند روز بعد آمد و به دیدن او رفت.
ابن زیاد پرسید: ای پسر حر! کجا بودی؟ عبیدالله گفت: بیمار بودم. ابن زیاد گفت: دلت بیمار بود یا تنت؟! عبیدالله گفت: دلم هیچگاه بیمار نمی شود، ولی تنم را خداوند بهبودی بخشیده است.
ابن زیاد گفت: تو دروغ می گویی، تو با دشمن ما حسین، بوده ای. عبیدالله گفت: اگر من با حسین می بودم مردم مرا می دیدند. من کسی نیستم که ناشناس باشم.
ابن زیاد لحظه ای از وی غافل ماند، عبیدالله نیز همان لحظه از دارالاماره بیرون آمد و سوار اسبش شد و روانه گردید.
لحظه بعد ابن زیاد پرسید پسر حر کجاست؟ گفتند: همین حالا بیرون رفت. گفت: زود او را نزد من بیاورید.
مأمورین او را یافتند و گفتند امیر تو را می خواهد. عبیدالله که افسری جنگجو بود. گفت: به امیر بگوئید به خدا من دیگر به عنوان یک فرد مطیع به نزد او نخواهم بود.
سپس اسبش را به جولان درآورد و روی به فرار نهاد، تا اینکه به خانه احمر طائی یکی از رؤسای قبیله طی رسید.
در آنجا یارانش به وی ملحق شدند، و به اتفاق آنها روی به کربلا نهاد. لحظه ای چند بر تربت پاک شهیدان اشک حسرت ریخت و به درگاه خدا نالید، سپس آهنگ مدائن نمود، و در آنجا زیست.
عبیدالله پس از حادثه کربلا و شهادت امام حسین (ع)، از اینکه دعوت امام را نپذیرفت و در یاری وی سستی نشان داد، چنان متأثر بود که پیوسته دستها را به هم می کوفت و می گفت: چه بر سر خودم آوردم؟!
او خاطره تلخ خود را از برخورد با ابن زیاد و تأسف از یاری نکردن و سرور شهیدان اسلام، در اشعاری چنین بازگو می کند:(8)
- امیر نیرنگ بازی که خود پسر نیرنگ باز دیگری است به من می گوید چرا به جنگ حسین شهید پسر فاطمه نرفتی؟!
- ای وای چه قدر پشیمانم که به یاری حسین نشتافتم!
ولی اکنون؟ دیگر دیر شده و پشیمانی سودی ندارد!
- من از اینکه جزو مدافعان او به شمار نمی روم،
چنان پشیمانم که هیچگاه فراموش نمی کنم.
- خداوند، ارواح کسانی را که از وی پشتیبانی نمودند،
پیوسته از باران رحمت حق سیرآب کند.
- من به کربلا رفتم لحظه ای بر تربت ایشان توقف کردم،
در آن حال دلم از جا کنده می شد و چشمانم اشکبار بود
- آفرین بر آنها که شیر بیشه شجاعت بودند،
و به دفاع از حسین به میدان جنگ شتافتند.
- هیچ بیننده ای بهتر از ایشان را ندیده است،
که شرافتمندانه و با افتخار به استقبال مرگ بشتابند.
ای پسر زیاد! تو آنها را ظالمانه می کشی،
و از ما انتظار دوستی داری؟
- از این پس خواهی دید که انتقام خون آنها را از شما بگیرم.
عبیدالله چنان از گذشته نادم و از عدم توفیق خود در جانفشانی در رکاب سیدالشهدا شرمنده بود که کارش به سر حد جنون کشید. او که بعلاوه جنبه اشرافیت و شخصیت نظامیش، شاعری زبردست هم بود، در این خصوص اشعاری دارد که به اوزان مختلف گفته و از وی مانده است. از جمله اینهاست:
- آن روز صبح که در قصر به من گفت،
آیا ما را رها می کنی؟
- اگر من جانم را در راه او می دادم،
افتخار روز تلاقی انسانها را می بردم
- من در کنار پسر پیغمبر بودم که جانم به قربانش،
ولی با او نرفتم، تا از من روی برتافت!
- اگر بنا باشد غم و اندوه قلب کسی بشکافد،
آن قلب من است که باید شکافته شود
- آنها که حسین را یاری نمودند سرفراز شدند،
ولی کسانیکه دوروئی نشان دادند رسوا گشتند(9)

نابینای شجاع

واقعه جان سوز کربلا که طی آن امام حسین علیه السلام سالار شهیدان کربلا و برادران و جوانان و یاران فداکارش با جان بازی خارق العاده خود صفحه درخشانی بر تاریخ انسانیت افزودند، به پایان رسید.
قوای اهریمنی یزید به فرمان حکمران عراق عبیداللّه زیاد و فرماندهی ابن سعد با نهایت قساوت و بی رحمی فرزندان پیغمبر را در کنار نهر فرات با لب تشنه سر بریدند، تا راه برای خود کامگی جنایت کاران که خود بودند، هموار گردد.
سرهای بریده را به نیزه ها زدند و همراه دختران رسول خدا به کوفه آوردند، تا پس از ارائه آنها به ابن زیاد برای تماشای یزید به شام ببرند!
با اینکه اسیران و سرهای بریده را چند روز در کوفه نگاه داشتند، و خاص و عام و زن و مرد و بزرگ و کوچک آنها را می دیدند، صدای اعتراضی از کسی برنخاست.
چنان رعب و هیبت ابن زیاد در دلهای کوفیان سست عنصر جا گرفته بود، که همه چیز را خاتمه یافته تلقی می کردند و هر گونه عکس العملی را بی نتیجه می دانستند.
پس از آنکه ابن زیاد نقش خود را به خوبی ایفا کرد، در مسجد کوفه که از جمعیت موج می زد به منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی در خلال سخنانش از جمله گفت:
خدا را شکر می کنم که حق و اهل آنرا آشکار ساخت و امیرالمؤمنین یزید و پیروان او را پیروز گردانید و دروغگو پسر دروغگو را کشت!
درست در همین جا عبیدالله بن عفیف ازدی که از مفاخر شیعه و پارسایان این طایفه بود، و یک چشم خود را در جنگ جمل و چشم دیگر را در جنگ صفین از دست داده بود، و پیوسته در مسجد کوفه به عبادت خدا اشتغال داشت از جای برخواست و گفت:
ای پسر مرجانه! ای دشمن خدا!(10) دروغگو و پسر دروغگو، تو و پدرت هستید و کسی است که تو را به حکمت رسانده و پدر اوست.
اولاد پیغمبران را به قتل می رسانید، و روی منبرهای مردم با ایمان سخنان زشتی می گوئید؟!
ابن زیاد که سخت در خشم فرو رفته بود گفت: این گوینده کی بود؟
عبیدالله عفیف گفت: گوینده من بودم! ای دشمن خدا، دودمان پاک سرشتی که خداوند هر گونه پلیدی را از ایشان برطرف ساخته است می کشی و خیال می کنی که هنوز بر دین اسلام باقی هستی؟
ای وای! فرزندان مهاجر و انصار کجا هستند، و چرا دست روی دست گذاشته اند و قیام نمی کنند و از ارباب سرکش تو که پیغمبر خدا، او و پدرش را لعنت نمود، انتقام نمی گیرند؟
ابن زیاد چنان خشمگین شد که رگهای گردنش باد کرد. سپس گفت: او را نزد من بیاورید!
مأمورین از هر طرف هجوم آوردند که مرد نابینا را دستگیر سازند.
در آن گیر و دار بزرگان قبیله ازد که عموزادگان وی بودند برخاستند، و به هر نحو بود او را از دست مأمورین نجات دادند، سپس از در مسجد بیرون بردند، و به خانه اش رساندند.
چون خبر به ابن زیاد رسید به مأمورین گفت: بروید به سراغ این کور! کور قبیله ازد، که امید است خدا دلش را نیز مانند چشمش کور کند، و او را گرفته نزد من بیاورید.
مأمورین همه به راه افتادند. همین که این خبر به افراد قبیله ازد رسید، برای نجات عبداللّه عفیف گرد آمدند.
عده دیگری هم از سایر قبایل یمن به آنها پیوستند تا از بردن وی جلوگیری به عمل آورند.
وقتی این خبر به ابن زیاد رسید، قبایل مضر را به نفرات محمد بن اشعث افزود و برای مقابله با حامیان عبدالله عفیف و دستگیری او گسیل داشت.
دو دسته به جان هم افتادند، و زد و خورد سختی در گرفت و طی آن گروهی از عرب به قتل رسیدند.
اصحاب ابن زیاد پس از شکست مخالفان به خانه عبدالله عفیف رسیدند. در خانه را شکستند و به طرف او هجوم بردند.
دخترش فریاد می زد: و می گفت: پدر آمدند! آمدند
عبدالله که گفتیم از هر دو چشم نابینا بود می گفت: دخترم نترس! شمشیرم را بده به دست من.
دختر شمشیر را آورد و داد به دست پدر. عبدالله شمشیر را به اطراف می گردانید و در حالیکه حماسه رزمی می خواند از خود دفاع می کرد.
دختر فریادکنان می گفت: ای پدر! کاش می توانستم به تو کمک کنم، و با این تبهکاران و قاتلان عترت پاکسرشت پیغمبر جنگ کنم.
مهاجمان عبدالله را در میان گرفته بودند و از هر طرف به وی حمله می نمودند، ولی آن نابینای شجاع از خود دفاع می کرد و کسی نتوانست او را دستگیر سازد. همینکه از یک گوشه به وی حمله ور می شدند، دختر می گفت پدر! فلان سمت آمدند.
تا اینکه حلقه محاصره را تنگتر کردند و عبدالله را مانند نگین در میان گرفتند.
در این هنگام دختر شیون کنان می گفت: ای وای پدر! وای بر بی کسی! پدرم را احاطه می کنند، و یاوری ندارد که به یاری او بشتابد
با این وصف عبدالله عفیف شمشیرش را به دور خود می گردانید و می گفت به خدا قسم اگر چشم داشتم یکنفر شما را باقی نمی گذاشتم.
سرانجام او را گرفتند و دست بسته به نزد ابن زیاد بردند.
همین که ابن زیاد او را دید گفت: خدا را شکر که تو را رسوا کرد!.
عبدالله گفت: ای دشمن خدا! برای چه خدا مرا رسوا کرد؟
به خدا اگر بینائی خود را به دست می آوردم، به تو نشان می دادم که رسوا کیست؟
ابن زیاد: ای دشمن خدا! درباره عثمان بن عفان چه عقیده داری؟
عبدالله عفیف: ای پسر برده جلف! پسر مرجانه... تو چه کار به عثمان داری که خوب بود یا بد و مصلح بود یا مفسد؟
خداوند خود اختیار دار بندگانش هست و با حق و عدالت میان عثمان و مخالفان وی حکم خواهد کرد.
اگر تو راست می گوئی از خودت و پدرت و یزید و پدرش حرف بزن!
ابن زیاد: به خدا چیزی از تو نمی پرسم، تا دق کنی و بمیری.
عبدالله عفیف: خدا را شکر! که مرا به مرگ تهدید می کنی!.
ای پسر زیاد! این را بدان که من پیش از آنکه مادرت تو را بزاید از خداوند تمنای شهادت در راه او را می کردم، و از او می خواستم که مرگ مرا به دست ملعون ترین خلق خود و دشمن تر از همه نسبت به خداوند قرار دهد.
وقتی چشمهایم نابینا شد از شهادت مأیوس شدم، ولی مثل اینکه خداوند می خواهد مرا مأیوس نکند و دعای همیشگی مرا اجابت نماید و شهادت در راه خودش را به من روزی گرداند.
ابن زیاد که فوق العاده از شهادت و بی باکی آن نابینای شجاع به ستوه آمده بود، عنان اختیار از کف داد و امر کرد آن مرد روشن ضمیر را گردن بزنند.
جلادان او را گردن زدند و بدنش را بیرون شهر کوفه به دار آویختند!(11).