سیاحت غرب

نویسنده : سید محمد حسن آقا نجفی قوچانی


مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین مالک یوم الدنیا و الدین.
درود بی پایان بر پیغمبر اسلام و اولاد او باد که پزشکان تن و روان مرد مانند و از گفته اوست، دوستی دنیا بیماری بزرگی است که همه بیماریهای آدم از شاخ و برگ اوست و یادآوری از مرگ داروی آن بیماری است. و بعد، این بنده خدا می گوید که پیش از اینکه سال یکهزار و سیصد و هفت شمسی بود گزارشات خود را از آغاز آموزگاری تا به انجام نوشتم و نام آن را سیاحت شرق نهادم و در این هنگام که سال یکهزار و سیصد و دوازده شمسی بود، گزارشات برزخی خود را نوشتم و نام این نامه را سیاحت غرب نهادم که از من یادگار و ملت اسلام را پند باشد. پر روشن است که بدن عنصری و مادی جهان طبیعت حجابی است ضخیم و پرده ایست سخت به روی دیده انسان از جهان دیگر و به مردن و بیرون شدن از این جهان مادی و بر طرف شدن این پرده می بیند و می رسد به چیزهایی که پیش از این نمی دید و نمی رسید.
لقد کنت فی غفله من هذا فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید (1)

متن کتاب

و من مردم گویا(2) گویا مرا نمی بینند و صدای مرا نمی شنوند (3) و دانستم که آنها از من دورند و من نظر آشنایی و دوستی به آن جنازه دارم خصوص بشره پهلوی چپ او را که برهنه بود و چشمهای خود را به آنجا دوخته بودم. جنازه را بعد از غسل و دیگر کارها به طرف قبرستان بردند من هم جزء مشایعین رفتم و در میان آنها بعضی از جانوران وحشی و درندگان از هر قبیل می دیدم که از آنها وحشت داشتم ولی دیگران وحشت نداشتند و آنها نیز اذیتی نداشتند.
گویا اهلی و به آنها مأنوس بودند و جنازه را سرازیر گور نمودند و من در گور ایستاده تماشا می کردم و در آن حال مرا ترس و وحشت گرفته بود بویژه هنگامی که دیدم در گور جانورهایی پیدا شدند و به جنازه حمله ور گردیدند و آن مردی که در گور جنازه را خوابانید متعرض آن جانورها نشد. گویا آنها را نمی دید و از گور بیرون شد و من از جهت علاقمندی به آن جنازه داخل گور شدم برای بیرون نمودن آن جانوران ولی آنها زیاد بودند و بر من غلبه داشتند و دیگر آنکه مرا چنان ترس گرفته بود که تمام اعضاء بدن می لرزید و از مردم دادرسی خواستم کسی به دادم نرسید و مشغول کار خود بودند گویا هنگامه میان گور را نمی دیدند.
ناگهان اشخاص دیگری در گور پیدا شدند که آنها کمک نموده آن جانوران فرار نمودند خواستم از آنها بپرسم که آنها کیانند گفتند ان الحسنات یذهبن السیئات(4) و ناپدید شدند.
پس از فراغت از این هنگامه ملتفت شدم که مردم سرگور را پوشانیده اند و من را در میان گور تنگ و تاریک ترک کرده اند.(5) و می بینم آنها را که رو به خانه هایشان می روند، حتی خویشان و دوستان و زن و بچه خودم که شب و روز در صدد آسایش آنها بودم، از بیوفایی آنان بسی اندوهناک شدم و از خوف و وحشت گور و تنهایی نزدیک بود دلم بترکد.(6)
با حال غربت و وحشت فوق العاده و یأس از غیر خدا در بالا سر جنازه نشستم کم کم دیدم قبر می لرزد و از دیوارها و سقف لحد خاک می ریزد و خصوص از پایین پای قبر که بسیار تلاطم دارد
کانه جانوری آنجا را می خواهد بشکافد و داخل قبر شود و بالاخره آنجا شکافته شد، دیدم دو نفر با رویهای موحش و هیکل مهیب داخل قبر شدند.(7)
مثل دیوهای قوی هیکل و از دهان و دو سوراخ بینی هایشان دود و شعله آتش بیرون می رود و گرزهای آهنین که با آتش سرخ شده بود که برفهای آتش از آنها جستن می کرد در دست داشتند و به صدای رعد آسا که گویا زمین و زمان را به لرزه درآورد از جنازه پرسش نمودند که من ربک و من از ترس و وحشت، نه دل داشتم و نه زبان و فکر کردم که جنازه بی روح جواب اینها را نخواهد داد و یقین است که با این گرزها خواهند زد که قبر پر از آتش شود و با آن وحشت مالاکلام(8) این آتش سوزان هم سربار خواهد شد پس بهتر این است که من جواب گویم.
توجه نمودم به سوی حق و چاره ساز بیچارگان و کارساز درماندگان و در دل متوسل شدم به علی ابن ابیطالب(9) چون او را به خوبی می شناختم و دادرس درماندگان فهمیده بودم و دوست داشتم او را و قدرت و توانایی او را در همه عوالم و منازل نافذ می دانستم و این یکی از نعمت و چاره سازی های خداوند بود که در همچو موقع وحشت و خطرناکی که آدمی از هوش بیگانه می شود و تری الناس سکاری و ما هم بسکاری (10) آن وسیله بزرگ را به یاد آدمی می آورد و به مجرد این خطور و الهام، قلبم قوت گرفت و زبانم باز شد و چون سکوت و لا جوابی من به طول انجامیده بود آن دو سائل به غیظ به شدت مالاکلام دوباره سؤال نمودند که خدا و معبود تو کیست، به صوت و هیبتی که صد درجه از اولی سخت تر و شدیدتر بود و از شدت غیظ صورتشان سیاه و از چشمهایشان برق آتش شعله می زد و گرزها بالا رفت و مهیای زدن شدند.
مثل اول نترسیدم (11) و به صدای ضعیف جواب گفتم که معبود من خدای یگانه بی همتاست.
هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهاده هو الحمن الرحیم، هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما.(12)
این آیه شریفه را که در دنیا در تعقیب نماز صبح مداومت داشتم محض اظهار فضل برای آنها خواندم که خیال نکنند بنی آدم فضلی و کمالی ندارد چنانکه روز اول بر خلقت بنی آدم اعتراض نمودند که غیر از فساد و خونریزی چیزی در آنها نیست. و بالجمله پس از تلاوت آیه شریفه در جواب آنها، دیدم غضب آنها شکست و گرفتگی صورتشان فرو نشست حتی یکی به دیگری گفت معلوم می شود که این از علماء اسلام است که بعد از این به طور نزاکت از او سؤال شود.
ولی آن دیگری گفت چون مناط رفتار ما با این شخص جواب سؤال آخری است و آن هنوز معلوم نیست ما باید به مأموریت خود عمل نموده وظایف خود را انجام دهیم و این هر که باشد عناوین و اعتبارات در نظر ما اعتباری ندارد پس سؤال نمودند:
من نبیک؟ (یعنی پیغمبر تو کیست؟)
و در این هنگام طپش قلب من کمتر و زبانم بازتر و صدایم کلفت تر گردیده بود جواب دادم:
نبی رسول الله الی الناس کافه محمد بن عبدالله خاتم النبیین و سید المرسلین صلی الله علیه و آله. در این هنگام غیظ و غضبشان بالکلیه رفت و صورتشان روشن گردید و از من هم آن ترس و وحشت نیز رفت.
پس سؤال نمودند که از کتاب و قبله و امام و خلیفه رسول الله. جواب دادم کتابی قرآن کریم و قد نزل من رب رحیم علی نبی حکیم و قبلتی کعبه والمسجدالحرام و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره المسجد الحرام ظاهراً و باطناً الحق المتعال و جهت وجهی للذی فطر السموات و الارض (13) حنیفاً و ما انا من المشرکین و ائمتی و خلفاء نبی اثنی عشر اماماً اولهم علی ابن ابی طالب و آخر هم حجه ابن الحسن صاحب العصر و الزمان مفترضو الطاعه و معصومون من الخطاء و الزلل، شهداء دارالفناء و شفعاء دارالبقاء.(14)
و یک یک اسامی و نسب و حسب آن بزرگواران را برای آنها شرح دادم. گفتند این همه طول و تفصیل لازم نبود جواب هر کلمه یک کلمه است. گفتم برای شما از این مفصل تر لازم است زیرا که درباره ما از اول بدگمان بودید و بر خلقت ما اعتراض نمودید با اینکه بر فعل حکیم نمی بایست اعتراض نمود و از آن روزی که اعتراض شما را فهمیدم از شما دق دلی پیدا کردم حتی آنکه متعهد شدم که اگر مجالی بیابم از شما سؤالاتی بنمایم و چون و چرایی در اندازم ولی حیف که با این گرفتاری و مضیقه مجالی برایم نمانده.
با لب دمساز خودگر جفتمی - همچو نی من گفتنی ها گفتمی
و سکوت نمودم و منتظر بودم که چه سؤالی بعد از این می کنند دیدم سؤالی نکردند فقط پرسیدند این جوابها را از کجا می گویی و از که آموختی و از این سؤال به فکر فرو رفتم که ادله و براهینی که دردار غفلت و جهالت و خطا و سهو مرتب نموده بودم از کجا سهو و خطایی در ماده و یا در صورت و یا در شرایط انتاج و یا در شرایط انتاج آن روی نداده باشد و از کجا که عقیم را منتج خیال نکرده باشیم(15) و از کجا که آنها به موازین منطقه درست در بیاید و از کجا که آن موازین، موازین واقعیه باشد و خود ارسطو که مقنن آن موازین است به خطا نرفته باشد(16) و چه بسا که در همان عالم ملتفت به بعضی لغزشها شویم. علاوه بر این، بر فرض صحت و درستی، آن براهین فقط و فقط در آن عالم که خانه کوری و نادانی است محل حاجت هستند چه آنها حکم عصا را دارند و شخص کور در مواضع تاریک و ظلمتکده ها محتاج به این عصا است ولی در این عالم که واقعیات به درجه ای روشن و چشمها تیزتر، جای عصا نخواهد بود، پس اینها چه از من می خواهند؟ خدایا من تازه مولود این جهانم و اصطلاح اهل آن نیاموخته ام به حق علی بن ابیطالب مددی کن! من در این فکر و مناجات بودم که ناگهان نعره آنها همچون صاعقه بلند شد که بگو آنچه گفتی از کجا گفتی؟ نظر کردم که چشمی نبیند، چنان صورت خشمگین، چشمها برگشته و سرخ شده همچون شعله آتش، و صورت سیاه شده و دهان باز همچون دهان شتر و دندانهای بلند زرد، گرزها را بلند نموده مهیای زدن هستند و من از شدت وحشت و اضطراب از هوش بیگانه شدم و در آن حال کانه ملهم شدم و به صورت ضعیفی جواب دادم در حالی که از ترس چشمم را خوابانده بودم ذلک امر هدانی الله الیه (17) و از آنها شنیدم که گفتند نم نومه العروس (18) و رفتند و من با همان حال گویا به خواب رفتم و یا بیهوش بودم ولی حس کردم که از آن اضطراب راحت شدم. پس از برهه ای که به حال آمدم و چشم باز نمودم خود را در حجره مفروش دیدم و جوان خوش رو و خوش مو و خوشبویی را که سر مرا به زانو نهاده و منتظر به حال آمدن من است و من برای تأدب و تواضع برخاستم به آن سلام نمودم او هم تبسمی نموده برخاسته و جواب سلام داده و با من معانقه و مهربانی نموده و گفت بنشین که من نه پیغمبرم و نه امام و نه ملک بلکه حبیب و رفیق تو هستم. پرسیدم شما که هستید و اسم تو چیست و حسب و نسب خود را به من بگو و زهی توفیق که تو رفیق من باشی و من همیشه با تو باشم. گفت اسمم هادی است یعنی راهنما و یک کنیه ام ابوالوفا و دیگری ابوتراب است و من بودم که آن جواب آخری را به دل تو انداختم و تو گفتی و خلاصی یافتی و اگر آن جواب را نگفته بودی با آن عود می زدند که جای تو پر آتش می شد.
گفتم از مراحم حضرت عالی ممنونم که حقیقتاً آزاد کرده شما هستم ولی آن سؤال آخر آنها به نظر من بی فایده و بهانه گیری بود زیرا که عقاید اسلامیه را به درستی جواب دادم و امور واقعیه را که شخص اظهار می کند چون و چرایی ندارد. مثلاً اگر آتش به دست آدم بگذارند و اظهار کند که دستم سوخت نباید پرسید که چرا اظهار می کنی دستم سوخت و اگر کسی هم جاهلانه بپرسد جوابش اینست که مگر کوری نمی بینی آتش روی دستم هست و این سؤال آخری از این قبیل است. گفت نه چنین است زیرا که مجرد مطابقه کلام با واقع مفید به حال انسان نیست بلکه انصاف و عقیده قبلی لازم است که او را محرک شود به سوی عمل چنانکه گفته شده لا تقولوا آمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم.(19)
مگر در روز اول در جواب الست بربکم همه بلی نگفتند و اقرار به ربوبیت و معبودیت حق، کما اهو الواقع نکردند، گفتم چرا، گفت در جهان مادی که امتحان شدند به تکالیف چون آن اقرار روز اول زبانی صرف بود از بعضی از این تکالیف سر بر تافتند و از بوته امتحان خالص عیار بیرون نیامدند حالا در منزل اول این جهان نیز همه از مؤمن و منافق سوالات اینها را به درستی و موافق با واقع جواب می دهند(20) و این پرسش آخری امتحان است که اگر عقیده قلبی باشد همان جواب داده می شود و خلاصی حاصل است و الا جواب خواهد داد که به تقلید مردم گفتم کان الناس یقولون فقلت (21) و تقلید در گفتار بدون عقد قلب مفید فایده نخواهد بود چنانچه تو خود می دانی که در اخبار معصومین همین تفضیل وارد شده است. گفتم حالا یادم آمد که همین تفصیل را در اخبار وارد است ولی دحشت و وحشت هنگام سؤال، آن را از یادم برده بود و تو به یادم آوردی خدا مرا بی تو نگذارد حالا بگو تو از کجا با من آشنا شدی و حال آنکه من با تو سابقه ای ندارم و با این همه عشق مفرطی که به تو دارم فراق تو را مساوی با هلاک خود می دانم. گفت من از اول با تو بوده ام و مهربانی داشته ام و لیکن محسوس تو نبوده ام چون دیده تو در جهان مادی چندان بینایی نداشته. من همان رشته محبت و ارتباط تو به علی بن ابیطالب و اهل بیت پیغمبر و سوره هدی (22) هستم از او در تو به قدر قابلیت تو و از این رو اسم من هادی است ولی نسبت به تو، و او هادی همه پرهیزگاران است. ذلک الکتاب فیه هدی للمتقین (23) و من همان تمسک و وابستگی تو هستم به آن عروة الوثقی فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی لا انفصام لها(24) و از تو هیچ جدایی ندارم مگر اینکه تو خود را به هوسهایی از من دور داری و وجه اینکه کنیه من ابوالوفا و ابوتراب شده است رفتار تست بر طبق اقوال و وعده ها غالباً و حتی الامکان و تواضع تست برای مؤمنین.
و سخن کوتاه، من متولد از علی هستم در گهواره دل تو به اندازه قوه و استعداد تو و سازگاری و ناسازگاری بود و نبود من با تو به دست و اختیار تو بوده، در صورت معصیت از تو گریخته ام و پس از توبه با تو همنشین بوده ام از این جهت گفتم در مسافرت این جهان از تو جدایی ندارم مگر هنگام تقصیر و یا قصوری که از ناحیه خودت بوده، فان الله لیس بظلام للعبید و لکن کانوا انفسهم یظلمون.(25)
و من الان می روم و تو باید فی الجمله استراحت کنی و من همان امانت الهیه ام که به تو سپرده شده است، قرآن پر است از قصه های من.
هر حدیثی که بوی درد کند - شرح احوال تو بتوی من است
ولی افسوس که این همه قرآن خواندید و با من اظهار ناشناسایی می نمایید، خداحافظ!
تنها که ماندم به فکر احوال خود و بیانات هادی فرو رفتم، دیدم حقیقتاً حالات و رفتارهای آدمی در جهان مادی خوابی است که دیده شده و حالا که بیدار و هوشیار شده ایم تعبیر آن خواب است که ظاهر و مرئی می شود و کلام ذوالقرنین در ظلمات که هر که از این ریگ بردارد به روشنایی که رسید پشیمان است و هر کس که برنداشت نیز پشیمان خواهد بود کنایه از همین دو حال انسان خواهد بود در دنیا و آخرت که هر کس به اندازه ای افسوس دارد. یا حسرتا علی ما فرطت فغی جنب الله (26) و لکن پشیمانی حالا سودی ندارد. در توبه بسته شده و در این اندیشه و غم و اندوه خمار خواب مرا گرفت.
چیزی نگذشت که احساس نمودم دو نفر یکی خوش صورت و دیگری کریه المنظر در یمین و یسار سر من نشسته اند اعضای مرا از پا تا به سر، هر یک جداگانه بو می کشند و چیزهایی در طوماری که در دست دارند می نویسند و نیز قوطی هایی کوچک و بزرگ آورده اند و در آنها هم چیزهایی داخل می کنند و سر آنها را لاک می کنند و مهر می زنند و بعضی از اعضا را از قبیل دل و قوه خیال و واهمه و چشم و زبان و گوش را مکرر بو می کشند و با هم نجوی می کنند و به دقت و با تأمل دوباره و سه باره بو می کشند پس از آن می نویسند و در آن قوطی ها مضبوط می سازند و من حرکتی به خود نمی دادم که نفهمند من بیدارم ولی در نهایت وحشت بودم از جدیت آنها در تفتیش و کنجکاوی رد صادرات (27) و واردات (28) من اجمالاً فهمیدم که زشتیها و زیباییها مرا ثبت و ضبط می نمایند و آن خوش صورت، خیرخواه من بود چون در آن نجوی و گفتگویی که با هم می داشتند معلوم بود که آن خوش صورت نمی گذاشت بعضی از زشتیها ثبت شود به عذر آنکه توبه نموده و یا آنکه فلان عمل نیک، آن را از بین برده و یا آن زشت را زیبا و نیکو کرده همچون اکسیر که مس را طلا نماید و من از این جهت او را دوست داشتم. پس از تمامی کارهای خود دیدم آن طومار نوشته شده را لوله کرده و طوق گردنم ساختند و آن قوطی های سربسته را در میان توبره پشتی نمودند و به روی سرم گذارند و پس از آن قفسه آهنینی که گویا از هفت جوش بود آوردند که به اندازه بدن من بود و مرا میان آن جا دادند و پیچ و مهره و فنری که داشت پیچیدند. کم کم آن قفسه تنگ می شد و به حدی مرا در فشار انداخت که نفسم قطع شد و نتوانستم دادی بزنم و آنها به عجله تمام پیچ و مهره ها را می پیچیدند تا آن قفسه که گنجایش بدن مرا از اول داشت به قدر تنوره سماور کوچکی، باریک شد و استخوانهایم همگی خرد شد و در هم شکست و روغن من که به صورت نفت سیاه بود از من گرفته شد و هوش از من رفت و نفهمیدم.
پس از هنگامی به هوش آمدم دیدم سر مرا هادی به زانو گرفته، گفتم هادی ببخش حالی ندارم که برخیزم و در این بی ادبی معذورم تمام اعضایم شکسته و هنوز نفسم به روانی بیرون نمی شود و سخنم بریده بریده بیرون می شود و صورتم ضعیف شده و اشکم نیز جاری بود کانه از جدایی هادی گله مند بودم که در نبود او اولین فشار را دیدم.
هادی برای دلداری و تسلیت من گفت این خطرات از لوازم منزل اول این عالم است و همه کس را گردن گیر است و اختصاص به تو ندارد و گفته اند البیة اذا عمت طابت (29) و هر چه بود گذاشت و امید است که بعد از این چنین پیش آمدی ترا نباشد. دیگر آنکه خطرات این عالم از ناحیه خود شماست (30) چون این قفس که خیال کردی از هفت جوشن است ترکیب او از اخلاق ذمیمه انسان است که با نیش غضب به یکدیگر جوش خورده که روح انسان را در جهان مادی فرا گرفته و در این جهان به صورت قفس صورت گرفته و ممکن است که هزار جوش باشد چه اصول خویهای زشت سه تاست آز(31)، منائی(32) و رشک(33) بردن، که اولی آدم را از بهشت بیرون نمود و دومی شیطان را مردود ساخت و سوم قابیل را به جهنم برد ولی این سه تا هزاران شاخ و برگ پیدا می کند و در زیادی و کمی نسبت به اشخاص تفاوت کلی دارد، و هادی در بین این گفتار شیرین خود دست به پشت و پهلو و اعضای من می کشید که خرد شده ها درست و دردها دفع می شد و از مهربانیهای او قوت و حیات تازه ای در من ساری گردید.
صورت و اعضایم از کثافات و کدورت طهارت یافته بود و شفافیت و درخشندگی داشت و فهمیدم آن فشار نوعی تطهیر است برای شخصی که موارد کثافت و کدورات و شرور به آن فشار گرفته می شود چنان که به صورت نفت سیاه دیده شد وگر چه در تعبیر ائمه به این طور است که شیر مادر از دماغ بیرون می شود ولی چون اصل آن شیر، خون حیص است، و او سیاه و از جنس نجاسات است پس منافات ندارد که به رنگ سیاه و کثیف دیده شود.
هادی گفت این توبره پشتی بار تست باز کن ببینم چه دارد. تمام قوطیهای سربسته را دیدم روی بعضی نوشته بود زاد فلان منزل و روی بعضی، خطرات و عقبات فلان منزل و بعضی پاکت ها نیز بود متعلق به بعضی منازل که در آنجا باید باز شود و معلوم گردد.
پرسیدم این قوطی چیست؟ گفت اینها ساعت لیل و نهار عمر توست که در آنها عمل های زشت و زیبا از تو سرزده و پس از گذشت آن وقت بر تو، دهانش مثل صدف به هم آمده و آن عمل را همچون دانه در میان خود نگاهداشته و حالا به صورت قوطی سربسته در آمده.
گفتم این علاقه گردنم چیست؟ گفت نامه عمل توست که در آخر کار و روز حساب خرج و دخل تو تصفیه شود و او در این عالم محل حاجت نیست، و کل انسان الزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیمة کتاباً یلقاه منشوراً.(34)
و گفت من توشه سفر تراکم می بینم باید چند جمعه اینجا معطل باشی بلکه از دارالغرور چیزی برایت از دوستان برسد که پیغمبر فرموده است که در سفر هر چه زاد و توشه بیشتر باشد بهتر است و من باید بروم برای تو تذکره و جواز عبور از سلطان دنیا و دین بگیرم و چنانچه در بین هفته خبری نرسید در شب جمعه برو به نزد اهل بیت خود شاید به طلب رحمت و مغفرت یادی از تو بنمایند.
هادی رفت و من به انتظار نشستم ولی جایم خوب بود، حجره ای بود مفروش به فرش های الوان و منقش به نقش های زیبا تا شب جمعه رسید و خبری نیامد، حسب الوصیه هادی رفتم به صورت طیری در منزلم به روی شاخه درختی نشستم (35) و به کردار و گفتارهای زن و اولاد و خویشان و آشنایان که جمع شده بودند و به قول خودشان برای من خیرات می کردند و آش و پلو ساخته و روضه خوانی داشتند و فاتحه می خواندند، نظر داشتم. دیدم کارهایشان مفید به حال من نیست چه روح اعمال و مقصد اصلی شان آبرومندی خودشان است و از این جهت یک فقیر گرسنه را به طعام خود دعوت نکرده بودند، مدعوین هم مقصدشان فقط خوردن غذا و دیگر کارهای شخصی بود نه استرحامی برای من و نه گریه ای برای حسین بن علی و اگر نقصی در خدمات آنها پیدا می شد بد می گفتند به مرده و زنده و اگر اهل بیت و خویشان هم گریه ای داشتند و اندوهگین بودند فقط برای خودشان بود چرا که بی پرستار مانده اند و بعد از این برای آنها چه کسی تهیه معاش و زندگی می کند و چنان به شخصیت دنیایی خود غرقند که نه یادی از من و نه یادی از مردن و آخرت خود می کنند کانه این کاسه به سر من تنها شکسته و برای آنها نیست و کانه در مردان من خدا بر آنها العیاذ بالله ظلمی نموده که این همه چون و چرا می کنند و من با حال یأس و سرشکستگی به قبرستان و منزل خود مراجعت نمودم، نزدیک بود که بر اهل و اولاد خود نفرین کنم ولی حقیقت علم مانع شد که همین یک قوز برای آنها بس است و قوز بالای قوز نباشد. از سوراخ قبر وارد شدم دیدم هادی آمده و دیدم یک قاب پر از سیب در وسط حجره گذاشته شده است پرسیدم این از کجاست؟ هادی گفت از رعایان بیرون کسی از اینجا عبوراً می گذشت آمد به روی قبر و فاتحه ای خواند این خاصیت نقدی اوست خدا رحمت کند او را که به موقع آورد و خود هادی مشغول زینت حجره شد و میز و صندلی های طلا و نقره می چید و قندیلی هم از سقف حجره آویخته که مثل خورشید می درخشید.
گفتم مگر چه خبر است که این قدر در زینت این حجره دقت داری و حال آن که ما مسافریم؟
گفت شنیدم امام زادگانی که به زیارت قبور آنها و قبور پدران آنها رفته و علمایی که در نماز شب اسم آنها را برده، به روی گور آنها رفته و فاتحه خوانده ای شیندند که سفر آخرت پیش رفته ای محض اداء حق تو می خواهند به دیدند بیایند. گفتم زهی توفیق و سعادت و هر چه از طرف اهل و خویشان اندوه و تیرگی رخ داده بود هزاران دلخوشی و فرحناکی از این خبر به من عاید گردید. (36) من و این قابلیت، و این سعادت!
گفتم هادی حجره کوچک است، گفت بر تست که کوچک است به آمدن بزرگان بزرگ می شود. ناگهان وارد شدند با چه صورتهای نورانی و چه جلال و بزرگواری و هر یک در مرتبه خود نشستند و مقدم بر همه اباالفضل علیه السلام و علی اکبر علیه السلام بودند و هر دو بر روی یک تخت بزرگی نشستند ولی هر دو نفر با لباس جنگ بودند و من تعجب داشتم از این لباس در این عالمی که ذره ای تزاحم و تعاندی در او نیست.
من و هادی و بعضی از همراهان آنان سرپا ایستاده و محو جمال و جلال آنان بودیم و نظرمان را انحصار داده بودیم به صدرنشینان بارگاه جلال.
ابوالفضل علیه السلام از هادی رسید که تذکره عبور از پدرم گرفته ای؟
عرض نمود بلی و این آیه شریفه را تلاوت فرمودند:
یا مشعر الجن و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار الموات و الارض فانذون الا بسلطان.(37) و التفاتی به من فرمودند و فرمودند سلطان ولایت پدرم و همین تذکره، نجات تست ابشرک بالفلاح (38) و من امتناناً زمین را بوسیدم و ایستادم و از شوق حصول ملاقات و خوشحالی اشکهایم جاری بود و حبیب بن مظاهر که پهلوی من ایستاده بود به طور نجوی می گفت تو از خطرات این راه که در پیش داری از رستگاری خود مأیوس نشو زیرا که این بزرگواران و پدران معصومینشان تو را فراموش نخواهند نمود و آمدن اینها نیز به اشاره پدرانشان بوده و دادرسی آنها از شیعیان و محبین، فقط در آن آخر کار است و این دیدن محض اطمینان و دلگرمی تو بود و حضرت زینب علیه السلام نیز به تو سلام می رساند و فرمودند که ما فراموش نمی کنیم پیاده روی های تو را در راه زیارت برادرم و آن صدمات و گرسنگی و تشنگی و گریه های تو را در بین راه ها. گفتم علیک و علیها السلام منی و من الله و رحمة الله و برکاته.
پرسیدم چرا از میان این جمع، آن دو آقازاده لباس جنگ پوشیده اند و حال آنکه در اینجا جنگی نیست؟ دیدم رنگ حبیب تغییر یافت و چشمها پر اشک گردید و گفت آن عزم و اراده ای که این دو نفر در کربلا داشتند که به تنهایی آن دریای لشگر را تار و مار و به دارالبوار رهسپار نماید اسباب و تقادیر الهیه طوری پیش آمد نمود که نشد آن اراده آهنین خود را به منصه ظهور برسانند و همان در سینه هایشان گره شده و عقده کرده و تا به حال ثابت مانده و انتظار زمان رجعت را دارند که عقده دلهایشان گشوده شود و همان عقده است که به صورت لباس جنگ در آمده و محسوس تو شده است.
دیدم که رفتند و من و هادی تنها ماندیم و حجره مثل اول کوچک و بی دستگاه سلطنتی شد. به هادی گفتم من دوباره به نزد اولاد و اهل بیت خود نمی روم زیرا که از خیر خواهی آنها مأیوسم و اگر چه به اسم کارهایی می کنند ولی فقط همان اسم است و روح عملیاتشان برای دنیای خودشان است و غیر از آنکه بر غصه و اندوه من بیفزاید حاصلی ندارد و به آنچه خود دارم قناعت می کنم و به هر خطری که برسم پس به امیدواری مراحم این بزرگواران صبر می کنم و بر خود سهل و آسان می گیرم.
هادی گفت حال تو احتیاج به چیزی نداری این سه منزل اول که گزارشات سه سال اول تکلیف را خواهی خطراتی ندارد چون از سنه پانزده که اول تکلیف است تا سنه هیجده که زمان رشد و استحکام قوه عقلیه است در مخالفت واجبات و محرمات عقوبت متنابهی ندارد و به واسطه ضعف عقل و قوه شهرت و هوسهای او و حضرت حق در اول ایجاد عقل فرمود: لک اعاقب و بک اثیب که ثواب و عقاب را دائر مدار عقل گرفته و به این واسطه این سه منزل اول مسافرت این جهان مطابق مسامحه در اوایل تکلیف در اراضی مسامحه خواهد بود که خطراتی چندان ندارد و اگر هم باشد به زودی خلاص می شوی پس احتیاج به همراهی من نداری و من قبلاً باید به منزل چهارم برم و در آنجا به انتظار تو خواهم بود و تو فردا توبره پشتی خود را به پشت می بندی و به این شاهراه که رو به طرف قبله است حرکت می کنی تا به من برسی.
گفتم ای هادی تو خود می دانی که مفارقت تو بر من سخت است و هزار که این شاهراه، راست و وسیع باشد و خطری هم چندان نباشد خود تنهایی و نابلدی راه دردیست بی درمان بی درمان و پیغمبر فرمود: الرفیق ثم الطریق .
گفت از تنها بودن تو در این سه منزل چاره ای نیست چون در دنیا هم من در آن سه سال با تو نبوده ام و بعد از آن در تو متولد شده ام و وجود گرفته ام چو طینت من از علیین است صرف رشد و هدایت است و این قصور از ناحیه خود تو است فلم نفسک و لا تلمنی (39) و او از نزد من پرید و من تنها ماندم و فکر نمودم در سخنان او، دیدم که همه بر جا و حکیمانه بوده و در سه سال اول بلوغ آنچه فعلیت پیدا نموده عقل حیوانیست و عقل آدمی به اندازه شعاعی است و به قول حکما می توان گفت که عقل هیولایی و بذر عقل است و البته بی هادی بوده ام پس با قول و عهود خود بی اعتنا بوده ام پس بیوفا بوده ام و نخوت و خیلا در من مستحکم بود و به خصوص که طلبه و داخل شبر اول از علم شده بودم و گفته شده است که: العلم ثلاثة اشبار الشبر الاول یوجب التکبر (40) پس نه هادی بوده و نه ابوالوقار ابوتراب پس تنها بوده ام و تنها باید بروم، سنة الله التی لن تجد لسنة الله تبدیلاً. (41)
عوالم همه رو نوشت یکدیگرند یکی را فهمیدی دیگری هم چنین است و چون و چرا دلیل نافهمی است.
برخاستم و توبره پشتی را به پشت بستم و مجدانه به راه افتادم. راه صاف و بدون سنگلاخ بود و هوا چون هوای بهار و من هم با قوت و تازه کار و با شوق بسیار به دیدار محبوب گلعذار، هادی وفادار تا نصف روز به سرعت می رفتم. کم کم خسته و هوا گرم و تشنه شدم. راه باریک و پرخار و خاشاک از دامنه کوهی بالا می رفت و از تنهایی خود نیز در وحشت بودم، به عقب سر نگاه کردم دیدم کسی به طرف من می آید خوشحال شدم که الحمدالله تنها نمانده ام تا آنکه به من رسید.
دیدم شخص سیاه و دراز بالایی، لبها کلفت، دندانها بزرگ و نمایان و بینی پهن و مهیب و متعفن، سلامی به من داد ولی حرف لام را اظهار نکرد و گفت سام علیک و من به شک افتادم که اظهار عداوت نمود چنانچه قیافه نحسش نیز شهادت می داد و یا آنکه زبانش در اداء لام سستی نموده است و من در جواب، محض احتیاط به همان علیک تنها اکتفا نمودم.
پرسیدم: کجا قصد داری؟
گفت با تو هستم.
و من هیچ راضی نبودم که با من باشد چون از او در خوف و وحشت بودم.
پرسیدم: اسمت چیست؟
گفت همزاد تو و اسمم جهالت، لقب کجرو، کنیه ابوالهول و شغلم افساد و تفنین و هر یک از این عناوین موحشه باعث وحشت من شد.(42)
با خود گفتم عجب رفیقی پیدا شد صد رحمت به آن تنهایی.
پرسیدم: اگر به دو راهی رسیدیم راه منزل را می دانی؟ گفت: نمی دانم. گفتم من تشنه شده ام در این نزدیکی ها آب هست؟ گفت نمی دانم. گفتم منزل دور است یا نزدیک؟ گفت نمی دانم. گفتم هستی با دانایی یکی است(43) پس چرا نمی دانی؟ گفت همین قدر می دانم که همچون سایه تو از اول عمر ملازم تو بوده ام و از تو جدایی ندارم مگر آنکه به توفیق خدا تو از من جدا شوی.
با خود گفتم گویی این همان شیطان است که به وسوسه های او در دنیا گاهی به خطا افتاده ام، به عجب دشمنی گرفتار شده ام خدایا رحمی! من جلو افتادم و او به فاصله ده قدمی از دنبال می آمد و راه کتل و سر بالایی بود.
رسیدم به سر کوه، جهت رفع خستگی نشستم و آقای جهالت به من رسید، گفت معلوم می شود خسته شده ای، الساعه پنج فرسخ راه را برای تو یک فرسخ می کنم که زودتر به منزل برسی. گفتم معلوم می شود معجزه هم داری با این نادانی!
گفت بیا تماشا کن به سفیدی راه که چطور قوسی و کمانه شده است که به قدر پنج فرسخ طول دارد. و ترا این قوس را که به منزله زه کمان است ملاحظه کن که چقدر مختصر و کوتاه است و در علم هندسه روشن است که قوس هر چه از نصف دایره بزرگتر باشد وتر او کوتاهتر گردد و ما اگر بیراهه را از خط وتر این قوس برویم تا داخل شاهراه به قدر یک فرسخ بیش نیست ولکن خود شاهراه قریب پنج فرسخ است و عاقل، راه دراز را بر کوتاه اختیار نمی کند. گفتم شاهراه با کثرت ماره (44) شاهراه می شود، پس آن همه دیوانه بوده اند که راه دراز را اختیار کرده اند و حال آنکه عقلاً گفته اند ره چنان رو که رهروان رفتند. گفت عجب بیشعور بوده ای تو، شاعر یاوه گو را از عقلاً پنداشته و خود را بر تبعیت او گماشته و حال آنکه بالحسن و العیان خلاف او را می بینی و کثرت ماره که از آن را رفته البته مال داشته، قبل و منقل (45) داشته، بار داشته، زن و بچه داشته، ماشین داشته و و و... و این دره که در اول این وتر است مانع بوده که از این خط بروند و اما مثل من و تو، دو پیاده آسمان جل را چه مانع می شود که این راه مختصر و مفید را ترک کنیم.
من احمق شده او را خیر خواه دانسته از آن دره سرازیر شدیم و از طرف دیگر بالا آمدیم. چیزی در همواری نرفته بودیم که دره دیگری عمیق تر پیدا شد و هکذا و هلم جرا.(46) از آن دره به آن دره همه پر از خار و سنگلاخ و درنده و خزنده، هوا به شدت گرم و زبان خشکیده و از خستگی از دهان آویخته، پاها همه مجروح و دل از وحشت لرزان و شماتت دشمن، چون آقای جهالت با استهزاء به حال من می خندید.
پس از جان کندن ها خود را پس از زمان طویلی به شاهراه رساندیم که ده فرسخ راه رفتیم و در هر قدمی به هزاران بلا گرفتار بودیم. نشستم خستگی گرفتم و تنفر تمامی از آقای جهالت پیدا نمودم و گفتم یا لیت بینی و بینه بعد المشرقین (47) و او هم از من دور ایستاد. بر خاستم و به راه افتادم، تشنه شدم و جهالت هم از عقب دورادور می آمد. در کنار راه سبزه زاری دیدم ربع فرسخ از راه دور بود و در این هنگام که چنگال حیله جهالت به ما بند می شد دیدم دوان دوان خود را به من رسانید و گفت در آن محل آب موجود است اگر تشنه ای برویم آب بخوریم. خواستم گوش به حرفش ندهم ولی چون زیاد تشنه و خسته بودم و چمن سبز هم البته بی آب نمی روید رفتیم به نزدیک سبزه ها ولی ابداً آب وجود نداشت و زمین هم سنگلاخی بود که راه رفتن در آن هم صعوبت داشت و مارهای زیادی در آن سنگلاخ می لولیدند و آن سبزیها از درختان جنگلی بود که در همه فصول سبز است. مأیوسانه رو به راه مراجعت نمودم، به زمین همواری رسیدیم پر از هندوانه، جهالت یکی را کند و مشغول خوردن شد و به من گفت بخور از این هندوانه ها و عطش خود را رفع کن. گفتم البته مال کسی است و خوردن مال غیر بدون رضا روا نیست. او همان طوری که مشغول خوردن بود آب آن به روی ریش و سینه اش و از گوشه های لبش جاری بود سری تکان داده گفت:
بوالعجب وردی بدست آورده ای - لیک سوراخ دعا گم کرده ای
مقدس! اولاً احتمال می رود قویاً که خودرو باشد و ملک کسی نباشد و بر فرض که مال کسی باشد حق ماره حقی است که مالک حقیقی و شارع مقدس،
قرار داده و ثانیاً از تشنگی حال تو به هلاکت و اضطرار رسیده فمن اضطر غیر باع ولاعاد فلا اثم علیه ان الله غفور رحیم (48) و ثالثاً اینجا که دار تکلیف نیست که مقدسین کاسه از آش داغتر شده حکم غیر ما انزل الله می دهند.
کم کم من هم احمق شده یکی را کندم خواستم بخورم که دیدم مثل زهر هلاهل تلخ و کامم مجروح شد. او را انداختم گفتم اینها که هندوانه ابوجهل است گفت نخیر شاید همان یکی این طور بوده یکی دیگر را چشیدم که همه تلخ مثل زهرمار بود. او همان طور مشغول خوردن بود و می گفت که خیلی شیرین است رفتم از او یک حب گرفتم به دهان نزدیک کردم از همه تلخ تر بود گفت خانه ات بسوزد چطور می خوری و می گویی شیرین است و حال آنکه از زهر مار بدتر است؟ گفت راست می گویم به مذاق من که خیلی شیرین است چون اسم من جهالت است و این هم هندوانه ابوجهل است و با من مناسب است.
ناگهان سگی به ما حمله نمود و شخصی چوبی به دست گرفته با دهان پر فحش از دنبال سگ می آمد که ما را بزند. سیاهک که یک جستن خود را به راه رسانید ولی من چندی که گریختم سگ رسیده و من از وحشت خوردم به زمین تا آنکه صاحبش رسید، مفصلاً مرا چوبکاری نمود هر چه داد زدم که من هندوانه نخوردم می گفت چه فرق می کند بعد از دراز نمودن دست تعدی به مال غیر بین خوردن یا به میدان ریختن. به هزار جان کندن و چوب خوردن از دست او خلاص شدم، خود را به میان راه کشیدم و از جراحت دهان و خرد شدن اعضاء خستگی، تشنگی و از فراق هادی ناله و گریه می کردم.
سیاهک که کار خود را نموده و به آمال خود رسیده دور از من نشسته و به من لبخند می زد و می گفت آن هادی تو چه از دستش بر می آید بعد از اینکه تخم اذیت ها را در دنیا به اعانت من کاشته ای و ان الدنیا مزرعة الاخرة و الاخرة یوم الحصاد. (49)
مگر تو قرآن نخوانده ای که فمن یعمل مثقال ذرة شراً یره و عقلاً گفته اند که:
هر چه کنی به خود کنی - گر همه نیک و بد کنی
مگر هادی بر خلاف این حجج قویه و آیات کریمه قرآنیه کاری از دستش می آید، انشاءالله در آن منازلی که هادی با تو باشد من هستم خواهی دید که چه بلایی به سرت می آید که هادی نمی تواند نفس بکشد مگر خودش نگفت که هر وقت معصیت کرده ای من از تو گریخته ام و چون توبه نمودی همنشین تو بوده ام چنانکه پیغمبر فرمود لایزنی و هو مؤمن (50) همراهی هادی بگو چه فایده دارد؟ دیدم این ملعون پناه عجب بلا و با اطلاع بوده است و از هادی گفتن هم ساکت شدم، سیبی از توبره پشتی بیرون آوردم و خوردم، زخم های دستم خوب شد و قوتی گرفتم، بر خاستم و به راه افتادم .
به سر دو راهی رسیدم، راه دست راست چون به شهر معموری می رفت از آن راه رفتم و دیگری به ده خرابه ای می رسید و به کسی که در آنجا موکل راه بود گفتم اگر ممکن است سیاهی که از عقب من می آید نگذار بیاید که امروز مرا بسیار اذیت نموده. گفت او مثل سایه از تو جدایی ندارد ولی امشب با تو نیست و آنها در آن ده خرابه دست چپ منزل می کنند و بعدها ممکن است کمتر اذیت کنند.
داخل شهر شدیم، در آنجا بود عمارات عالیه و انها جاریه و سبزه های رائقه و اشجار مثمره و خدمه ملیحه و سخن گویان فصیحه و نغمات رحیمه و اطعمه طیبه و اشربه هنیئه و من که در آن بیابانهای قفر نا امن از اذیت های آن سیاهک تباهک به مضیقه اندر بودم الحال این مقام امن چون بهشت عنبر سرشت، نمایش داشت که لولا جذبه محبت هادی، از اینجا بیرون نمی شدم.
مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق - گرت مدام میسر شود زهی توفیق
در اینجا چند نفر از طلاب علوم دینیه که سابقه آشنایی با آنان داشتم ملاقات شد، شب استراحت نموده صبح قدم زنان در خارج این شهر که هوای او از شکوفه نارنج معطر شده بود با هم بودیم و سرگذشت روز خود را برای هم نقل می نمودیم، چه مسافرین این راه فقط در همان منازل جویای حال یکدیگر می شوند و الا در حال حرکت کمتر اتفاق می افتد که به حال یکدیگر برسند لکل امرء یؤمئذ شأن یغنیه (51) و از خلاصی از دست سیاهان شکر گزار بودیم و آخر دعویهم ان الحمد الله رب العالمین. (52)
سخن کوتاه، تمام مدرکات ما در این شهر به لذائذ خود رسیدند، ذائقه به اطمعه لذیذة، شامه به روایح طیبه، باصره به شمایل حسنه و سامعه به نغمات رائقه و اصوات رحیمه و خیال ایمن از صور فبیحه و قلب پر از فرح و لامسه به کواعب ناعمه و هکذا و هلم جرا و لمثل هذا فلیعمل العاملون. (53)



زنگ حرکت زده شد به مضمون حی علی خیرالعمل، توبره پشتی ها به پشت بستیم و رفتیم تا رسیدیم به جمع الطرقین (54) که راه آن ده کوره به این متصل می شد و سیاهان چون دود سیاه از دور نمایان شدند، از موکل آنجا پرسیدم ممکن است این سپاهیان با ما نباشند؟
گفت اینها صور نفوس حیوانیه شماست که دارای دو قوه شهوت و غضب هستند و ممکن نیست از شما جدا شوند ولی اینها صاحب تلون هستند که سیاه خالص، سفید و سیاه، و سفید خالص می باشند و اسم هاشان نیز مختلف می شود، اماره، لوامه، و مطمئنه(55) که اگر سفید و مطمئنه شدند برای شما بسیار مفید است و درجات عالیه را ادراک می کنید، بلکه گاهی سرور ملائکه می شوید و این حقیقت نعمتی است که حق متعال به شما داده ولی شما کفران نموده او را به صورت نقمت درآورید، هر کاری که کرده اید در جهان مادی کرده اید و هر تخمی که کاشته اید در آنجا کاشته اید و روییدن درین فصل بهار به اختیار شما نیست، گندم از گندم... و انتم تزرعونه ام نحن الزارعون؟(56)
و هر که می نالد از خود می نالد نه از غیر، عرب می گوید فی الصیف ضیعت البن.(57)
سیاهان به ما رسیدند و هر کدام با سیاه خود به راه افتادیم و از هم متفرق شدیم یکی دو نفر با سیاهان خود عقب ماندند و یکی دو نفر جلو افتادند و من با سیاه خود می رفتم. به دامنه کوهی رسیدیم، راه باریک و پر سنگلاخ بود و در پایین کوه دره عمیقی بود ولی ته دره هموار بود و من دلم می خواست از بالای کوه بروم از جهت آنکه هوای ته دره حبس است، سیاه به من رسید و خیال مرا تأیید کرد که علاوه بر حبسی، ته دره درنده و خزنده نیز هست و در بلندی، تماشای اطراف نیز می شود و چون در اوایل طلبگی در جهان مادی طالب بلند آوازگی و تفوق بودیم، رو به بالای کوه رفتیم، به قله کوه راه نبود، از بغل کوه راه می رفتیم ولی آنجا هم راه درستی نبود.
دو سه مرتبه ریگ ها از زیر پاها خزیده افتادیم و دو سه ذرعی رو به پایین غلطیدیم و نزدیک بود به ته دره بیفتیم ولی به خارها و سنگ ها چنگ می زدیم و خود را نگاه می داشتیم، دست و پا و پهلو همه مجروح گردید و بینی به سنگی خورد و شکست. (58)
به سیاهک گفتم عجب تماشا و سیاحتی نمودیم در بلندی و کاش از ته دره رفته بودیم و سیاه به من می خندید و می گفت من استکبر وضعه الله و من استعلا ارغم الله انفه (59)، اینها را خواندید و عمل نکردید، ذق انک انت العزیز الکریم (60) و من به هر ستمی که بود خود را از آن دامنه و بیراهه خلاص نمودم با بدنی مجروح و دل پر درد ولی بیچاره یی که در جلو ما می رفت ناله اش بلند بود و سیاهش پهلویش نشسته بر او می خندید و او می خندید و او همانجا ماند.
و سخن کوتاه بعد از مشقات و سختی های زیاد به همواری رسیدیم و سختی و مشقتی دیگر روی نداد مگر خستگی و تشنگی و سوزش همان جراحت ها و سیاهک چند مرتبه خواست مرا به مرجحاتی از راه بیرون کند گوش نکردم ولو دلم می خواست و چون دید اطاعت او نکردم عقب ماند.
رسیدیم به باغی که راهم از میان آن باغ بود دیدم چند نفری در کنار حوض نشسته میوه های گوارا در جلوشان می باشد، تا مرا دیدند احترام نمودند و خواهش نشستن و میوه خوردن کردند و گفتند ما روزه دار از دارالغرور(61) بیرون شدیم و این افطاری است که به ما دادند و چنان می پنداریم که تو هم از اینها حق داری و البته تو روزه داری را افطار داده ای. نشستم و از آنها خوردم تشنگی و هر درد و المی داشتم رفع شد.
پرسیدند در این راه بر تو چه گذشت؟ گفتم الحمد الله بدی هایی که گذشت، گذشت و به دیدن شما رفع گردید و لیکن چند نفر عقب ماندند که سیاهان، آنها را نگه داشتند سیاه من مرا هم وسوسه نمود ولی گوش به حرفهایش ندادم و او عقب ماند؛ امید که به من نرسد.
گفتند نه چنین است، آنها از ما دست بردار نیستند و در این اراضی مسامحه به زبان مکر و دروغ، ما را در اذیت دارند ولی بعدها مثل قطاع الطریق شاید با ما بجنگند. گفتم پس ما بدون اسلحه با آنها چه می کنیم؟ گفتند اگر در دارالغرور اسلحه ای تهیه نموده ایم در آن منازل بعدی به ما خواهد رسید چنانکه حق فرموده: و اعدواللهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون به عدوالله و عدوکم.(62)
گفتم من از این آیه شریفه فقط تهیه اسباب های دنیوی را می فهمیدم. گفتند قرآن و آیات آن دستورات تمام عوالم و منازل است و جامع همه آنهاست و مجموعه تمام مراتب وجودیه است و اگر نه چنین بود ناقص بود و حال آنکه خاتم الکتب و آورنده او خاتم الانبیاء است، در پس پرده هر چه بود آمد و لیس وراء العبادان قریه.(63)
همه برخاستیم و رفتیم، راه از زیر درختان پر میوه، نهرهای جاری و نسیم فضا با روح و ریحان، قلوب مملو از فرح و خوشی کانه جمال خداوندی تجلی نموده بود.
رسیدیم به منزلگاه، هر کدام در حجره ای از قصور عالیه که از خشت های طلا و نقره ساخته بودند منزل نمودیم اثاثیه هر منزلی از هر حیث مکمل بود و نظافت و نقوش و ظرافت آنها چشمها را خیره عقلها را حیران می ساخت و خدمه ای که داشت بسیار خوش صورت و خوش اندام و خوش لباس و در اطراف برای خدمتگزاری در گردش و طواف بودند.
و یطوف علیهم ولدان مخلدون اذا رأیتهم حسبتهم لؤلؤاً منثورا و اذا رأیت نعیماً و ملکاً کبیراً.(64)
و من خجالت داشتم از آنها که خدمت مرا می کنند، نظرم به آیینه بزرگی افتاد خود را به مراتب اجمل و ابهی و اجل از آنها دیدم، در آن هنگام سکینه و وقار و بزرگواری مرا فرا گرفت و به جلال خود متکی شدم.
گویا شب شد چراغ برق های هزار شمعی از سرشاخه های درختان روشن شد و از میان برگهای درختها چراغ برق به قدری روشن گردید که حد و حصر نداشت و تمام باغات و قصور عالیه را از روز روشنتر کرده بود.
از روی تعجب با خود گفتم خدایا این چه کارخانه ایست که این همه چراغ روشن نموده است که شنیدم کسی تلاوت نمود:
مثل نوره کمشکوة فیها مصباح المصباح فی زجاجة الزجاجة کانها کوکب دری یوقد من شجرة مبارکة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة یکاد زیتها یضیئی و لو لم تمسسه نار نور علی نور.(65)
فهمیدم که این انوار از شجره آل محمد است و این شهر و منزلگاه مسافرین را شهر محبت می گفتند و محبین اهل بیت آنهایی که محبتشان به سرحد عشق رسیده اینجا منزل می کنند و سکنه و مسافرین در این شهر و قصور عالیه ضاحکة مستبشرة و به ذکر حمد و حق و درود و مدح ولی مطلق اشتغال داشتند و اصوات آنها بسیار جاذب و دلربا بود و ما به حال امنیت و کمال مسرت بودیم و بر سر در این شهر به خط جلی نوشته بودند: حب علی حسنة لا یضر معه سیئه.(66)
صبح حرکت نموده رفتیم، شاهراه واضح بود و در دو طرف راه همه سبزه و گل و ریاحین و آبهای جاری بود و هوا چنان معطر و مفرح بود که به وصف نمی آمد، تمام راه به همین اوصاف بود تا از حدود حومه شهر خارج شدیم کانه خوبیهای ما را تا آنجا مشایعت نموده بودند.
پس از آن، راه باریک، پر سنگلاخ و از میان دره می گذشت و آن دره به طرف یمین و یسار پیچ می خورد و اگر از مسافرین در جلو ما نمی بودند راه را گم می کردیم زیرا که راههایی به طرف دست چپ از این راه جدا می شد. در یکی از این پیچهای دره رو به طرف یسار، سیاهان وارد راه ما شدند.
چشم من که به سیاه افتاد بس که دیدارش شوم بود پایم به سنگی خورد و مجروح شد و من با لنگش پا، به سختی راه می رفتم، مسافرینی که در راه بودند جلو افتادند و دور شدند و من عقب ماندم و سیاه در طرف یسار راه حرکت می کرد تا رسیدیم به سر دوراهی که یک راه به دست چپ جدا می شد و من متحیر ماندم که از کدام راه بروم که سیاهک خود را به من رسانید و گفت چرا ایستاده ای و به دست چپ اشاره کرد و گفت راه این است و خودش چند قدمی به آن راه رفت، به من گفت بیا و من نرفتم بلکه از آن راه دیگر رفتم و خواندم فان الرشد فی خلافهم و سیاه هر چه اصرار نمود با او نرفتم زیرا که تجربه ها کرده بودم، من جرب المجرب حلت به الندامه ، (67) چیزی نگذشت که آن دره تمام شد و زمین مسطح و چمن زار بود و سیاهی باغات و منزل سوم پیدا شد.
وعده وصل چون شو نزدیک - آتش شوق شعله ور گردد
حسب الوعده، هادی باید در اینجا به انتظار من باشد، در رفتن سرعت نمودم و آقای جهالت هم از من مأیوس شده به من نرسید.
چیزی نگذشت که رسیدم به در دروازه شهر، هادی را که فی الحقیقت روح من بود در آنجا ملاقات نمودم، سلام کردم و مصافحه و معانقه نمودیم حیات تازه ای به من روی داد، داخل شدیم به قصری که برای من مهیا شده بود و در آن تمام اسباب تجملات جمع بود پس از استراحت واکل و شرب، هادی پرسید که در این سه منزل چطور بر تو گذشت.
گفتم الحمدالله علی کل حال، خطراتی که بود از طرف جهالت بود آن هم بالاخره از ناحیه خودم بود که بی تو بودم و اگر تو بودی با من، او هم این طورها گردن کلفتی نمی کرد و هر چه بود بالاخره به سلامتی گذشت و ترا که دیدم همه دردها دوا شد و همه غمها زایل گردید.
گفت تا به حال چون من با تو نبودم او به مکر و دروغ ترا از راه بیرون می کرد ولی بعد از این که من راه مکر و حیله او را به تو وانمود می کنم او به اسباب و آلات قویه دیگری ترا از راه بیرون خواهد نمود و در بیرون راه، بعد از این عذابهای شدیدی خواهد بود که غالباً به هلاکت می کشد چه به واسطه وجود من حجت بر تو تمام است و معذور نخواهی بود و اسباب دفاعیه تو در این منزل فقط عصایی و سپری است و این کم است و امشب که جمعه است برو نزد اهل بیت خود شاید که به یاد تو خیراتی از آنها صادر شود و اسباب امنیت تو در این مسافرت بیشتر گردد.
گفتم من از آنها مأیوسم چون اندیشه آنها از شخصیات خودشان تجاوز نکند علی الخصوص که زنده ها از مرده های خود به زودی فراموش می کنند و دل سرد می شوند، آن هفته اول که فراموش نکرده بودند و به اسم من کارهایی می کردند در واقع همان اسم بود و روح عملشان برای خودشان بود حالا همان اسم هم از یادشان رفته و من هیچ امیدی به آنها ندارم.
گفت علی ایحال تو الساعه برخیز و برو چون پیغمبر به آنها گفته است اذکروا امواتکم بالخیر،(68) و به رفتن تو یادآوری غالباً از تو می شود و امید است که خداوند همین رفتن ترا سبب قرار دهد برای یاد از تو و اگر از آنها مأیوسی از خدا نباید مأیوس شد.
گفت: پیغمبر که چون کوبی دری - عاقبت زان در برون آید سری
(و من لج و لج) و لا تقنطوا من رحمة الله ان رحمة الله قریب من المحسنین.(69)
رفتم، دیدم از آن عزتی که در زمان من داشته فرود آمده اند. در خانه بسته شده کسی به یاد آنها نیست و امور معاششان مختل شده بچه ها ژولیده و پژمرده شده اند دلم به حالشان سوخت و دعا کردم که خدایا بر اینها و بر من رحم کن، عیالم نیز یادی از زمان آسودگی خود نموده بر من رحمت فرستاد. برگشتم به نزد هادی دیدم اسبی با زین مرصع و لجام طلا در قصر بسته شده، از هادی پرسیدم این اسب از کیست؟
هادی تبسم نموده گفت: عیالت برای تو فرستاده و این رحمت حق است که به صورت اسب درآمده و بهتر از اسب سواری در این منازل که پیاده رفتن صعوبت دارد نیست، به خصوص منزل اول و دعای تو نیز درباره آنها مستجاب شده است و آنها بعد از این در رفاه و آسایش خواهند بود، ببین یک رفتن تو چطور سبب خیرات شد برای جمعی و در جهان غفلت غالباً غافلند از خواص مروده با آن تأکیدات پیغمبر در این موضوع که اگر سه روز بگذرد و از حال یکدیگر نپرسند رشته اخوت ایمانی در بین آنها پاره گردد. وارد حجره شدیم حوریه ای به روی تخت نشسته بود که نور صورتش حجره را روشن و چشم را خیره می ساخت.
هادی گفت این معقوده (70) تست و از وادی السلام برای تو امشب آمده است این را گفت و از حجره بیرون شد.
من رفتم به نزد او و او احتراماً به پا ایستاد و دست مرا بوسید و در پهلوی یکدیگر نشستیم؛ گفتم حسب و نسب خود و سبب اینکه مال من شده ای بیان کن.
گفت به خاطر داری که در فلان مدرسه در بحبوحه جوانی شب جمعه ای بود زنی را متعه نمودی؟ گفتم بلی، گفت خلقت من از آن قطرات آب غسل تست،
بلکه من عکس و کپیه ای در مرتبه سوم از آنها هستم. گفتم توضیح بدهید مراد خود را که تازه آشنایم به اصلاحات شما و دیگر آنکه از سخن گویی و شیرین زبانی شما لذت می برم.
از طنازی سری پایین انداخت و تبسمی نمود که از بریق (71) دندانهایش تمام قصور روشن شد.
گفت نه من مخلوق از آن قطرات آب غسلم بلکه آنان در بهشت خلد هستند و زیاد هم هستند و به قدری با جمال و کمال هستند که دیده شما فعلاً تاب دیدن آنها را ندارد مگر بعد از این که به آنجا برسید و از اشعه آنها در وادی السلام که نیز پرتویست از انوار جنت خلد حوریه هایی انعکاس یافته که فعلاً جنابعالی تاب دیدن جمال آنان را ندارید و من فعلاً در خدمت شما هستم عکس جمال آنها و مرتبه نازله وجود آنها می باشم.
گفتم هیچ می دانی که از چه جهت عمل متعه این همه خواص بر او مترتب و محبوب عندالله شده است؟
گفت علاوه بر آن مصالح ذاتیه ای که داشت از اینکه همه مردم قادر بر اداء حقوق ازدواج دائمی نبودند و در صورت عدم تشریع این حکم بسیاری مرتکب زنا می شدند و مفاسد زیادی داشت چنانکه علی فرمود: لولا منعها عمر لمازنی الا الاشقی.(72) و مع ذالک در این کار دو رکن از ایمان مندرج است یکی تولا و دیگری تبری که بدون ولایت علی و اولاد او برائت از دشمنانشان احدی روی رستگاری نخواهد دید و لو عبادت ثقلین را داشته باشد و در تمام عمر دنیا قائم اللیل و صائم النهار باشد چنانکه به همین مضمون در احادیث قدسیه حضرت حق خود فرموده است و تو بهتر از من می دانی.
گفتم شما در کدام مدرسه و کدام کلاس درس خوانده اید که این همه قند و شکر از سخنت می ریزد؟
گفت به اصطلاح شماها که در دنیا بوده اید و پابند الفاظ و اسامی می باشید، ما همه که مولود عوالم آخرت هستیم مدرسه و کلاسی نداریم بلکه همه امی هستیم یعنی دانا ای مادرزادی چنانکه حافظ در وصف امثال ما گفته است:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت - به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
و لکن معلم امثال من آموزگاران وادی السلام هستند و معلمین آنها آموزگاران جنت الخلد می باشند و معلمین آنها اهالی فردوس اعلا و معلمین آنها بل الکل، هو الحق المتعال الذی لا اله الا هو.
هادی آمد که باید حرکت نموده، برخاستم اسب را سوار شدم و عصا را به دست گرفتم و سپر را به پشت، علاقه نمودم(73) و هادی تذکره و جواز راه به من داد و حرکت نمودیم و از حدود شهر که خارج شدیم در اراضی گل و باتلاق واقع شدیم و در دو طرف راه تا چشم کار می کرد جانورانی بودند به شکل بوزینه ولی همه آدم بودند که بدنشان مو نداشت و دم نداشتند و مستوی القامه بودند ولی به شکل بوزینه و از فرجهاشان چرک و خون جوشیده بیرون می شد.
از هادی پرسیدم این زمین چه زمینی است و این جانوران کیانند که از دیدن آنها تعفن و کثافتشان دل آدم به شورش می آید و نفس قطع می شود. گفت: این زمین، زمین شهوات است و اینها زناکارانند و از راه بیرون نشوی که گرفتار می شوی.
مرا وحشت گرفت، لجام اسب را محکم گرفتم که مبادا از جاده مستقیم بیرون رود و اگر چه مستقیم و هموار بود راه ولی پرگل و لجن بود که گاهی اسب تا ساق فرو می ریخت.
با خود می گفت چه خوب شد که اسب در این منزل به من داده شد و خدا رحمت کند عیالم را که او برایم فرستاد. صدق الله من تزویج فقد احرز نصف دینه.(74) و خدا فرموده است هن لباس لکم و انتم لباس لهن.(75) و می دیدم که بعضی از جانوران ازدار به کله آویخته شده اند و مذاکیر(76) آنها با میخ های آهنین به دار کوبیده شده است و بعضی ها را علاوه بر این با شلاق های سیمی می زنند و آنها صدای سگ می کنند و آن زننده ها می گویند اخسئوافیها و لا تکلمون.(77) ولوتری اذالمجرمون ناکسوارئو سهم عندربهم ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحاً انا موقنون.(78)
دیدیم که سیاهان رسیدند و بعضی حمله می کردند که از راه بیرون روند و بعضی مرکوبش را رم می دادند و بعضی وانمود می کردند خشکی زمین کنار راه را و من می دیده ام سواره سیاهان که از کناره راه می رفتند. زمین به طوری خشک بود که جای سم اسبهاشان پیدا نمی شد، حتی انسان میل می کرد که از کثرت لجن میان راه از کنار راه برود و معذالک ملتزم بودیم به همان کلام هادی و لجام اسبها را محکم داشتیم که مبادا از راه بیرون رود.
و می دیدم بعضی از مسافرین که به وسیله سیاهان از راه بیرون رفتند پس از چند قدمی به لجن ها و باتلاقها تا گردن فرو می رفتند به طوری که مشکل بود بیرون شدنشان و اگر کسی هم به زحمت بیرون می شد بدنش آلوده به لجن های سیاه بود. پس از دقیقه ای لجن ها، گوشت بدنشان را آب می کرد و از داغی و حرارت به زمین می ریخت و معلوم می شد که این نه لجن است بلکه همچون قلیاب و قیر و یا قطران است و از وحشت در گرفتن لجام اسب احتیاط می کردم و می گفتم الحمد الله الذی لم یجعلنی من السواد المخرم و می شنیدم که مسافرین به آواز بلند تشکر می کنند.
به هادی گفتم که گفته پیغمبر است که اگر مبتلا را دیدی، آهسته شکر حق گوی که او نشنود و دلش نسوزد. هادی گفت آن حکم دنیا بود که اهل لا اله الا الله در ظاهر محترم بودند ولی در اینجا که روز جزا و سزاست باید بلند تشکر نمود که افسوس و غصه مبتلا، بیشتر شود و کلیه آنچه در غیب و مستور بوده تدریجاً ظاهر و روشن گردد، گویا از تاریکی به روشنایی و از کوری به بینایی و از خواب به بیداری می رویم، دنیا ظلمتکده و پژمرده است، و ان الدار الاخرة لهی الحیوان (79) و ان الله جاعل الظلمات و النور. و دیدم از ابتلاآت زیاده شد زمین به شدت می لرزد و هوا طوفانی و تاریک گردیده و از آسمان مثل تگرگ سنگ می بارد و در دو طرف راه محشر کبرایی رخ داده، گرفتاران به هیاکل موحشی و تلاش و غرق آن لجن های داغ هستند و اگر پس از زحمت ها خود را از لجن بیرون می کشند سنگی از آسمان به سر آنها خورده دوباره مثل میخی به زمین فرو می روند. و من از این صورت واویلا در وحشت فوق العاده ای افتادم و بدنم می لرزید.
از هادی پرسیدم این چه زمینی است و این مبتلایان کیانند که عذابشان سخت دردناک است و به طوری باریدن سنگ از آسمان شدت کرده بود که هادی در بالای سر من در پرواز بود و از خوف رنگش پریده بود و قوای او سستی گرفته و جواب داد که این زمین همان زمین شهوت است و گرفتاران، از اهل لواطند و تو سرعت کن تا مگر از میان اینها به زودی خارج شویم که الراضی بفعل قوم اوالداخل فیهم و لم یخرج فهو منهم.(80)
گفتم این لجن های میان راه که حقیقة شهوت آدمی است و به این صورت درآمده به وسطه چسبندگی که دارد اسب را سر نمی دهد که سرعت کند. هادی گفت چاره نیست سپر به روی سر بگیر که سنگی به تو نخورد و چند تازیانه ای هم به اسب آشنا کن بلکه به توفیق و مدد الهی از این بلا خلاص گردی الم تکن ارض الله واسعة فتها جروا فیها (81) و دو فرسخ بیش نمانده که از این زمین خلاص شویم.
من خود را جمع نموده چند شلاقی به عقب اسب نواختم و با رکاب به پهلوی او زدم، اسب دم را حرکت داد، خود را گرد کرد و باد به پرده بینی انداخت و چون باد صرصر پریدن گرفت.
هادی که همیشه در بالای سر من همچو شاهباز در پرواز بود عقب افتاد و من هم سرگرم و سابقوا الی مغفرة من ربکم و جنة عرضها کعرض السماء و الارض (82) بودم که ناگهان سیاه ملعون خود را همچون دیو زرد به من رسانید اسب از هیکل او رم خورده مرا به زمین زد که اعضایم همه در هم خرد گردید و دو دست اسب هم از راه بیرون شد به باتلاق فرو رفت و حیوان به زحمت دستهای خود را بیرون نمود.
هادی رسید سر و دست و پای شکسته مرا بست و مرا به روی اسب محکم بست و خود لجام اسب را می کشید، چند قدمی رفتیم از آن زمین پربلا بیرون شدیم.
گفتم هادی تو هر وقت از من دور شده ای این سیاه نزدیک آمده و مرا صدمه زده است. گفت او هر وقت نزدیک می شود من دور می شوم و نزدیک شدن او نیز از جانب خودتان می شود. داخل اراضی دیگری از اراضی شهوت شدیم که در او اهالی شکم پرستان و تن پروران بودند و آنهایی که در دست راست بودند به صورت خر و گاو و اغنام بودند که شکم پرستیشان از مال حلال خودشان بود چندان عذابی نداشتند و آنهایی که در دست چپ بودند به صورت خوک و خرس بودند که در شکم پرستی و تن پروری خود بی باک بوده و فرقی میان حلال و حرام و مال خود و مال غیر نمی گذاشتند و شکمهاشان بسیار بزرگ (83) و سائر اعضا و لاغر و باریک بود و طائفه دست چپ علاوه بر تغییر شکل در اذیت و آزار نیز بودند اولئک کالانععام بل هم اضل سبیلاً.(84)
رسیدیم به منزلگاه مسافرینی که در بیابان قفری واقع بود و چیزی در این منزل پیدا نمی شد فقط مسافرین زاد و توشه خود که در میان توبره پشتی خود داشتند اعاشه نمودند و چون اعضای من به واسطه زمین خوردن از اسب دردمندی داشت، هادی از میان قوطی که در توبره پشتی بود دوایی بیرون کرد و به بدن من مالید؛ دردها رفع شد و تندرست شدم.
از هادی پرسیدم که این چه دوایی بود گفت باطن حمدی بود که در دنیا در مقابل نعمت های الهی به جا آورده بودی و چنانکه قرائت حمد در دنیا دوای هر درد بود، در آخرت نیز باطن حمد که نعمت ها را از جانب منعم حقیقی دانستن و اتز او امتنانن داشتن است، دوای هر درد اخروی است. قال الله تعالی حمدنی عبدنی و علم ان النعم التی که من عندی و ان البلایا التی اندفعت عنه فبتطولی اشهدکم فانی اضیف له الی نعم الدنیا نعم الاخره و الدفع عنه بلایا الاخره کما دفعت عنه بلایا الدنیا.(85)
صبح حرکت نمودیم. هادی گفت آخر روز امروز از زمین شهوت خارج می شویم و لیکن شهوات امروزی متعلق به زبان است و بلیات و وحشت امروز کمتر از روز اول که شهوات متعلق به فروج بود نیست و این اراضی بی آب است و باید با اسب آب حمل کنیم و خودت حتی الامکان باید پیاده بروی و سپر بردار که امروز اهمیت دارد.
پرسیدم این سپر چیست؟ گفت از روزه گرفتن و گرسنه بودن تو می باشد که از شهوت فرجی ترا محفوظ داشت، فان الصوم جنة من النار. (86)
حرکت نموده رفتیم دیدم آقای جهالت نیز پیدا شد، گفتم ملعون از من دورشو گفت تو از من دور شو و من چند قدمی از او دور شدم و با وی می رفتم و آقای جهالت از طرف دست چپ راه می آمد و در دو طرف راه، جانوران مختلفی به صورت سگ و گرگ و روباه و میمون به رنگ های زرد و کبود و بعضی به صورت عقرب و زنبور و مار و موش بودند که غالباً هم در جنگ بوده و یکدیگر را می دریده و می گزیدند و از دهان و گوش بعضی از آنها آتش خارج می شد و زبان بعضی دیگر از تشنگی از دهانشان آویخته بود و در بعضی نفاط، سراب، نمایش آب می کرد و همگی می دویدند به آن سو ولی مأیوسانه مراجعت می کردند. بعضی مشغول خوردن مردار بودند و بعضی در چاههای عمیق افتاده که از آن چاهها دود کبریت و شعله های آتش بیرون می شد.
از هادی پرسیدم که این چاهها جای چه اشخاصی است؟ گفت کسانی که به مؤمنین تمسخر می کردند ولب و دهن کج می نمودند و چشم و ابرو بالا می زدند، ویل لکل همزة لمزه.(87) و کسانی که مردار می خوردند غیبت کنندگانند و کسانی که از گوشهاشان آتش بیرون می شود مستمعین غیبت هستند و کسانی که یکدیگر را مثل سگ و گربه و گرگ می جوند به یکدیگر فحاشی و ناسزا گفته و تهمت زده اند و کسانی که زرد چهره و دو زبان دارند نمام و سخن چینان و دروغ گویانند.
هوای آن زمین به غایت گرم و عطش آور بود و ساعتی یک مرتبه از هادی آب طلب می کردم، او هم گاهی کم و گاهی اصلاً نمی داد و می گفت چون راه بی آب در جلو زیاد داریم و آب کم حمل شده است. گفتم چرا آب کم حمل کرده ای؟ گفت ظرفیت و استعداد تو بیش از این نبود. گفتم چرا ظرفیت من باید کوچک باشد؟ گفت خود کوچک نگهداشتی و آب تقوی به او کمتر رساندی و او را خشک نمودی و رستگاری مطلق حاصل نشد و حق فرموده قد افلح المؤمنون الذین هم فی صلوتهم خاشعون والذین هم عن اللغو معرضون(88) و تو از لغویات اعراض و پرهیز چندان هم نداشتی و در نماز خاشع نبودی، فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره...(89) در این جهان ذره ای حیف و میل نیست.
گفت نظر کن به جلو راه که چه می بینی. نظر کردم که در نزدیکی افق دود سیاهی مخلوط با شعله های آتش رو به آسمان می رود، دیدم بوستانهایی که پر از اشجار میوه است آتش گرفته، به هادی گفتم آن چیست؟ گفت آن بوستنها از اذکار تسبیح و تهلیل مؤمنی ساخته شده و حالا از زبان آن مؤمن دروغ و تهمتی و لغویاتی سرزده و آن به صورت آتشی درآمده و حسنات و باغهای او را دارد معدوم می کند (90) و صاحب آن اشجار اگر ایمان مستقری داشت البته آنها را اهمیت می داد و چنین آتشی نمی فرستاد و وقتی که به اینجا برسد می فهمد و دود حسرت از نهادش بیرون می آید ولی سودی نخواهد داشت و از این جهت ایمان به نتایج و ملکوت اعمال که انبیاء به ما خبر دادند و از نظرها در جهان مادی غائب است حضرت حق اهمیت داده و در اول کتابهایش تقوی را به ایمان به غیب تفسیر می کند. هدی للمتقین الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلوة(91)
وقتی که رسیدیم به آن باغهای آتش خورده و خاکستر شده دیدیم باد تندی وزیدن گرفت و خاکسترها را بلند نمود و پراکنده و نابود ساخت هادی قرئت نمود: اعمالهم کرماداشتدت به الریح فی یوم عاصف.(92)
و پس از این باغهای سوخته باغهای سبز و خرم پیدا شد که پر از میوه و گل و ریاحین و آبهای جاری و بلبلان خوشنوا بود، با خود گفتم البته آن باغهای سوخته هم مثل اینها بوده و اگر صاحبش به این قصه آگاه بود از غصه و حسرت می مرد. هادی گفت اینجا اول سرزمین وادی السلام است که امنیت و سلامتی، سراسر او را فرا گرفته، عصا و سپر را به اسب علاقه کن و اسب را در چمنها رها کن تا وقت حرکت در این منزل چرا کند.
پس از این کارها رفتیم، به در قصری رسیدیم که در خارج دروازه قصر، حوضی که از یک پارچه بلور پر از آب بود دیدم که از صفای آب و لطافت حوض کانه آبی بود بی ظرف و حوضی بی آب.
رق الزجاج و رقت الخمر فتشابها فتشاکل الامر فکانما خمر و لا قدح و کانما قدح و لاخمر.(93)
در اطراف حوض میز و صندلی های مرغوب نهاده با لنگ و حوله های حریر. لخت شده و در آن حوض غوطه خوردیم و ظاهر و باطن خود را از کدورات و غل و غش صفا دادیم، یعنی موهای ظاهر بشره حتی ریش و سبیل و سایر عیب و نقص هاس دیگر رفع شد فقط موی سر و مژگان، چشم و ابرو مشکین که مزید بر حسن است باقی مانده و محاسن بشره یک برده افزوده شده و همچنین کدورت و رذایل باطن نیز پاک گردید و نزعنا ما فی صدورهم من غل و اخواناً علی سرر متقابلین (94) پرسیدم اسم این چشمه چیست؟ هادی گفت: ص والقرآن الحکیم.
پس از صفای بدن، لباس فاخری که در آنجا بود پوشیدیم. لباسهای من از حریر سبز بود و هادی از سفید، به آیینه نظر کردم، به قدری خود را با بهاء و جلال و کمال دیدم که به خود عاشق شدم و من با این همه خوبی به هادی که نظر کردم در حسن و بهای او فرو ماندم و غبطه می خوردم.
برخاستم، هادی حلقه را گرفته دق الباب نمود، جوان خوشرویی در را گشود و گفت تذکره عبور خود را بدهید. تذکره را دادم امضاء آن را بوسیده با تبسم گفتم: ادخلوها بسلام آمنین تلکم الجنة التی اورثتموها بما کنتم تعلمون.(95)
ما داخل شدیم و در آن هنگام به زبان جاری نمودیم: الحمدالله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لو لا ان هذانا الله لقد جائت رسل ربنا بالحق.
هادی جلو و من از عقب داخل غرفه ای شدیم که از یک پارچه بلور بود، تخت های طلا در او گذارده و تشکهای مخمل قرمز بر روی آنها انداخته بودند و پشتی ها و متکاهای ظریف و نظیف روی آن چیده بودند و عکس ما در سقف و دیوار غرفه افتاد، با آن حسن و جمالی که داشتیم از دیدن خود لذت می بردیم و در وسط غرفه میز غذاخوری نهاده بودند که در روی آن اغذیه و اشربه چیده شده بود و دختران و پسرانی برای خدمت به صف ایستاده بودند و ما به روی تخت ها نشستیم، علی سرر موضونه متکین علیها متقابلین یطوف علیهم ولدان مخلدون باکواب و اباریق و کأس من معین لا یصدعون عنها و لا ینزفون و فاکهة مما یتخیرون و لحم طیر مما یشتهون و حور عین کامثال اللؤلؤ المکنون جزاء بما کانوا یعملون لا یسمعون فیها لغواً و لا تأثیما الا قلیلاً سلاماً سلاما.(96)
بعد از صرف غذا و شراب های طاهره و میوه، به روی تخت ها لمیدیم. ساعتی نگذشت که صداهای زیر و بم سازها بلند شد و صورت های خوش با الحان و مقامات موسیقی که انسان را از هوش بیگانه و از جاذبه های روحی دیوانه می ساخت به گوش می رسید که ناگهان صوتی به لحن حجاز ممزوج به کرشمه و ناز که تلاوت سوره هل اتی می نمود بلند شد که بسیار دلربا بود و دیگران احتراماً خاموش شدند و من همانطور که لمیده بودم چشم روی هم گذارده بودم که هادی خیال کند خوابم و حرف نزد و نیز مرثیات مبادا مرا از استماع غافل کند و لکن دو گوش داشتم و چهار گوش دیگر قرض نموده شش دانگ حواسم مشغول استماع تلاوت آن سوره مبارکه بود تا که سوره تمام شد و آن صوت نیز خاموش گردید.
من نشستم و هادی نیز نشست پرسیدم که این شهر را چه نام است گفت یکی از دهات دارالسرور است، گفتم قربان مملکتی که ده او این است پس شهر عاصمه و پایتخت او چگونه خواهد بود.
پرسیدم صاحب آن صوت و قاری آن سوره مبارکه کیست که دلم را از جا کنده بود، چون این سوره را در جهان مادی بسیار دوست داشتم به ویژه که در این عالم روحانی و به این لحن دلنواز مرا حیات تازه و شوری در سر انداخت و این قاری را باید بشناسم و ببینم.
گفت نمی دانم ولی بزرگ این مملکت گاهی برای سرکشی از مسافرین می آید و ما لازم است که به خدمت او برسیم برای امضاء تذکره و گویا صاحب این صوت با او آمده باشد و شاید هم او را در آنجا ببینیم. گفتم هادی ممکن است تذکره را امضا نکند و اگر نکند بر ما چه خواهد گذشت؟ گفت امکان عقلی که دارد و در صورت امضاء نکردن معلوم است که کار، زار خواهد بود ولی بعید است که امضاء نکند و تو این سؤال را از باطن خود بکن؛ ان الانسان علی نفسه بصیره. (97)
پشتم از حرف هادی به لرزه درآمد و وجود خود را که مطالعه نمودم دیدم که در بین بیم و امید مترددم، و لا حول و لا قوة الا بالله. گفتم هادی عجب اینجا دارالسرور است، تو که بیت الاحزان کردی برخیز برویم که اضطراب من دقیقه به دقیقه افزوده می شود. عاقل از خطر امری که ترسان است باید زودتر اقدام کند، اما شاکراً و اما کفوراً.
رفتیم؛ یک میدان به عمارت و قصر سلطنتی مانده بود، دیدیم از دو طرف خیابان جوانهای خوش صورت به یک سن و سال در دو طرف صف کشیده و شمشیرهای برهنه به روی دوش نهاده ساکت و بی حرکت ایستاده اند. هادی از بزرگ آنها اجازه خواسته از میان آنها عبور نمودیم. بسیار بر خود خائف بودیم که آیا تذکره به امضاء این پادشاه خواهد رسید یا خیر.
به در قصر که رسیدیم چند سواری مسلح و عبوس از قصر بیرون آمدند و صدای با هیبتی به العجل العجل از قصر بلند بود و این سواران به تاخت رفتند و و از آن صدام اندام همه می لرزید.
از کسی که از قصر بیرون آمد پرسیدیم چه خبر است گفت ابوالفضل علیه السلام بر یکی از علماء سوء که می بایست در زمین شهوت محبوس بماند و به اشتباه کاری، داخل زمین وادی السلام شده غضب نموده سواره فرستادند که او را برگردانند. (98)
و ما خائفاً یترقب وارد قصر شدیم، دیدیم حضرت با صورت برافروخته و رگهای گردن از غضب پر شده و چشم های چون کاسه خون گردیده می گفت علاوه بر اینکه عذاب اینها دو مقابل باید باشد معذالک آزادانه وارد این سرزمین طیب و طاهر شده و کسی هم جلوگیر آنها نشده، چه فرق است بین اینها و شریح قاضی کوفه که فتوی قتل برادرم را داد.
از هیبت آن بزرگوار نفس ها در سینه گره شد، مردم مانند مجسمه های بی روح ایستاده و ما هم در گوشه ای خزیده مثل بید می لرزیدیم تا آنکه سواران برگشتند و عرض نمودند که آن عالم را به چاه ویل محبوس کردیم و موکلین را نیز تنبیه نمودیم.
کم کم آن بزرگوار تسکین یافته من و هادی جلو رفته تعظیم و سلام نمودیم هادی تذکره داد و امضای علی علیه السلام را بوسیده رد نمود. من از خوشحالی سر از پا نشناخته خود را به قدمهای مبارکش انداختم و زمین را بوسیده و اشک شوق و خوشحالی جاری بود. فرمود چطور بر شما گذشت؟ عرض کردم، الحمد الله علی کل حال، امید ماها به شما در همه عوالم بوده و خواهد بود. انتم السبیل الاعظم و الصراط الاقوم و الوسیلة الکبری.
مجدداً خود را به قدمهای ایشان انداختم، بوسه دادم و ایستادم.
فرمودند اگر چه دستوری جاری نشده است که توسط و شفاعت از شماها در همه عوالم برزخی بشود، بلکه به زاد و توشه خود این مسافرت را طی نمایید مگر در آخر کار و سفر جهنم، الا آنکه مددهای باطن ما با شماست و فتوت من مقتضی است که امثال شما مساکین که بارها تشنه در راه زیارت برادرم بوده و رفته اید و اقامه عزای او را داشته اید دستگیری و نگاهداری نماییم. در این میان می دیدم جوانی کم سن در پهلوی ابوالفضل نشسته و مثل خورشید می درخشد که طاقت دیدار نورانیت او را نداریم و بسیار جلالت و بزرگواری از او تراوش می نماید و ابوالفضل نسبت به او با تأدب و فروتنی گاهی سخن می گوید معلوم بود که در نظر بزرگوارش مهم است.
از هادی پرسیدم گفت نمی دانم ولی آن صاحب صوت خوش که تلاوت سوره هل اتی می نمود گویا همین باشد. از دیگری که از ما مقدم بود پرسیدم گفت گویا علی اصغر حجت کبرای حسینی است، به دلیل این که خط سرخی مثل طوق در زیر گلوی انورش دیده می شود و آن گلوی مبارک را زینت دیگری داده. گفتم خیلی سزاوار و حتم است رجعت ما برای انتقام، ای کاش که ما را رجعت دهند.
ابوالفضل علیه السلام ملتفت مساره (99) ما شده فرمود انشاءالله به زودی خواهد شد، و اخری تحبونها نصر من الله و فتح قریب. (100)
من یقین نمودم که جوان، علی بن الحسین است و در جلال و جمال او مبهوت بودم و مرا قدری مجذوب نمود که توانایی در من نماند که از او نظر بردارم و تند نظر نمودن به بزرگان لعل خلاف ادب باشد و به آنکه جلال و بزرگواری او دورباش و کورباش می نمود، جلال و بزرگواری او دورباش و کورباش می نمود، جلالش می راند و جمالش می خواند. در این دو محظور متضاد واقع شدم بدنم به شدت می لرزید که خودداری نمی توانستم نمود.
توجه به من فرمود گویا حال مرا دریافت، خلعتی فرستاد به دوش من انداختند و من که این مرحمت را دیدم که عشق و علاقه مرا نسبت به خودش توجه نموده لذا زمین را بوسیدم قلبم از آن اضطراب تسکین یافت که محبت، طرفینی است و بی دردسر شد.
هادی گفت بیا برویم به منزل خود استراحتی بنماییم و یا اینکه در میان این باغات سیاحتی کرده باشیم، تذکره که امضا شده خلعت هم که گرفتی.
با خود گفتم این بیچاره از سببی که طور او وراء عقل است خبر ندارد و نمی داند که من چنان علاقمند به این مجلس و اهل آن هستم که توانایی جدایی ندارم.
گفتم هادی در این مجلس من زبان سخن ندارم بپرس این خلعت را چرا به من داد و حال آنکه من خود را قابل نمی دانم که نظری به من کند تا چه رسد به این موهبت عظمی.
هادی این عرض حال را به وکالت از من اظهار داشت، فرمودند وقتی در منبر پس از عنوان آیه یا ایها المدثر قم فانذر (101) و بیان شأن نزول او را تطبیق نمود بر من، در حالی که پدرم تنها در میدان کربلا صدای هل من ناصرش بلند بود و من در میان خیمه گریان شدم و از این تطبیق مرا خشنود نمود بلکه پیغمبر خدا نیز خوشش آمد من برای این آن را دادم و این ولو در خور او نیست ولی در خور این عالم هست چه آنچه در این عالم است از حسن و بها و زیبایی و رقیقه آن حقیقت و سایه آن شاخه گل است. و از این جهت برزخ است و چنانچه به موطن اصلی و آن حقایق صرف رسید به او خواهد رسید.
مالا عین و لا اذن سمعت و لما خطر علی قلب بشر. (102)
ناگهان برخاستند و بر اسبهای خود سوار شدند و اسب ها پرواز نموده از این شهر بیرون رفته و به مقام شامخ خود رهسپار شدند.
من دست هادی را گرفته با حسرت تمام رو به منزل آمدیم در هر چه نظر کردیم آن نمایشی که اول داشتند دیگر نداشتند و آن دلبستگی به آنها از هم گسیخته گردید. گفتم خوب است فردا حرکت کنیم، گفت ممکن است تا ده روز اینجا استراحت کنیم. گفتم ده دقیقه هم مشکل است من هیچ راحتی ندارم مگر اینکه به او برسم و یا نزدیک او باشم.
گفت چه پر طمعی تو، مگر ممکن است در این عالم تعدی از حدود خود، اینجا دار دنیای جهالت آمیز نیست که حیف و میلی رخ دهد و میزان عدلش سر مویی خطا کند، بلی تفضلاتی که دارند گاهی عطف توجهی به دوستان کنند و اما جریان یافتن هوسناکی بی ملاک فحاشا و کلا، آنها در اوج عزت و تو در حضیض تراب مذلت و ماللتراب و رب الارباب. و اگر چه لوعه (103)دل فرو ننشست ولی چاره ای نداشتم جز سکوت، چه شرح حال من به قیاسات منطقی قالب منی خورد و هادی هم به غیر آن منطق منطقی نداشت، پس لب فروبستم تا خدا چه خواهد.
هادی گفت بیا قدری در میان این باغات تفرج کنیم، رفتیم همی (کذا) برای من حاصل نمی شد، از هر چه می رود سخن دوست خوشتر است.
گفتم او چرا در تلاوت خود اختیار سوره هل اتی را نموده بود؟ هادی گفت ما چه می دانیم در این چه حکمت بوده و لازم هم نیست که بدانیم، آنچه لازم است که بدانیم آنچه می کنند و می گویند بر وفق حکمت و صواب و صلاح است، اما گفتن اینکه حکمت آن این است نه آن علاوه بر این که یک نوع فضولی و تصرف در معقولات است کار با خطری هم هست، چه احتمال کذب و تکذیب می رود، بلی ما به اندازه فهم خودمان می توانیم بگوییم، چون این سوره مبارکه در فضایل علی و اهل بیت علی است و اینها هم علی را دوست دارند و در این سوره هم نشر فضایل علی است، پس آن را هم دوست دارند چنانکه تو هم گفتی که من هم دوست دارم و یا آنکه در ویطمعون علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا اشاره ای داشته است به مصیبت خودش و پدرش هنگامی که برای او آب مطالبه کرد و ندادند با آن که آب بی بهاتر از طعام بود و معذالک اگر دم نزنیم از حکمت کار آنها بهتر و مأمون تریم.
گفتم اگر این وجه آخری غرض او باشد معلوم می شود خون اینها هنوز در جوشش است. گفت البته در جوشش است و بقاء آن خط قرمز در زیر گلویش نیز مؤید بلکه اقوی دلیل است و اینها بیش از مؤمنین انتظار فرج دارند تا انتقام نکشند و خونشان از جوشش نایستاد تا هفتاد هزار یا هفتصد هزار از بنی اسراییل کشته نشد.
گفتم هادی او گفت این خلعت در خور این عالم است و تمام خوبی های این عالم سایه آن عالم است. گفت چنین است، چنانکه دنیا نیز سایه این عالم است، صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. تمام محاسن و کمالات، مال وجود است و به هر درجه وجود تنزل می شود، ضعیف می شود و وجود کمالات و آثار او نیز ضعیف می شود.
هادی دید که من از فکر و ذکر او به چیز دیگری نمی پردازم و این گردش در باغات فایده ای ندارد برگشتیم به منزل. پس از آن گفت ما ده روز در اینجا مهلت داریم برای تهیه قوه و استعداد بیش از پیش که دزدان راه خیلی قوی و وحشت بعد از این زیاد است و قوه تو کم است باید در این جمعه نیز به منزل دنیوی بروی بلکه شاید به مقتضای اذکروا امواتکم بالخیر از تو یادی بنمایند که اسباب قوه تو فراهم آید.
گفتم مگر تو نگفتی در اراضی وادی السلام هستیم و مأمون از همه چیزیم اما وادی السلام دزد دارد، این هم حرف شد؟ فقط غرض تو معطلی من است، رفیق باوفا بیوفا شده ای! گریه مرا گرفت...وادی السلام یعنی اول بدبختی من. گفت عزیز من باوفای من مقتضی دوراندیشی توست و تو نمی دانی که راه تو چگونه است. راه باریکی است از کنار اراضی وادی السلام که وصل به اراضی برهوت پر از آتش و عذاب است و سیاه تو در این چند منزل مجدانه درصدد لغزش تست و به اندک لغزشی در اراضی برهوت خواهی افتاد و من هم به آن اراضی داخل نمی شوم و می ترسم که عوض اینکه ده روز نمی خواهی معطل باشی، در آن اراضی پر عذاب ده ماه محبوس بمانی.
گفتم می خواهی بگویی که پل صراط روز قیامت به استقبال ما آمده و چنین چیزی هرگز نمی شود. گفت بلی قبلاً هم گفتم ولی حواست پرت است. مگر نگفتم، صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی، بلی بلی راه این چند منزل، رفیقه و سایه همان صراط است و جز اینکه می گویم چاره ای نیست، علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد.
خواهی نخواهی در شب جمعه رفتم به سر منزل اهل بیت خود، دیدم عیالم شوهری اختیار نموده و مشغول شئونات اوست، اولادم نیز متفرق شده اند. مدتی به شاخه درختی نشستم، مأیوس شده بر خاستم، روی دیوار کوچه نشستم و نظر به حال مترددین می نمودم آنها هم قصه شئونات و معاملات خود را می گفتند، دلم به درد آمد و با خود می گفتم که چه خوب بود آدم در حال حیات به فکر عاقبت و چنین روزی که در پیش دارد می بود و همه اوقات خود را صرف هوسها و خواهشهای زن و بچه نمی کرد، عجب دنیادار غفلت و جهالت است، چقدر ننگ آور است احتیاج مردم به زن و بچه خود که همیشه چشم طمع به سوی مرد باز داشته و چقدر بیوفایی است که مثل چنین روزی که دستم از زمین و آسمان کنده شده به یاد من نمی افتند، پیغمبر خوب آدم را بیدار و هوشیار ساخت که فرمود هلام الرجل فی آخر الزمان بید زوجته و ان لم تکن له زوجة فبید اقربائه و اولاده،(104) ولی چه فایده، بیدار و هوشیار نشدیم و به فکر عاقبت خود نیفتادیم.
ناگهان دیدم در بالاخانه روبرو، پسر و دختری تازه داماد از نبیره های من نشسته و میوه می خورند و صحبت می کنند، تا آنکه یکی گفت همین میوه ها را حاج آقا کاشت و الآن او در زیر خاکها متلاشی شده است و ما آن را می خوریم.
دیگری گفت بدبخت، او الآن در بهشت بهتر از این انگورها می خورد خدا رحمتش کند در بچگی چقدر با ما شوخی می کرد.
دیگری می گفت راستی راستی ما را دوست داشت، گاهی پول می داد و ما را خوشحال می کرد، خدا خوشحالش کند.
دیگری گفت ما هر وقت کتاب و کاغذ و قلم می خواستیم برای ما می خرید، پدر و مادرتان که اعتنایی نداشتند.
دیگری گفت ما را در واقع او ملا کرد، چون خودش ملا بود. از ملایی خوشش می آمد. حالا شب جمعه است خوب است هر کدام یک سوره قرآن برایش بخوانیم من هل اتی می خوانم تو هم سوره دخان بخوان.
من در همانجا ایستادم تا سوره را تمام نمودند و چقدر مسرور شدم و برایشان دعای برکت نمودم و پرواز کردم آمدم دیم هادی اسب را آورده و خورجینی نیز روی اسب بسته و مهیای حرکت است.
گفتم این خورجین از کجاست؟ گفت ملکی آورد و گفت در یک پله او هدیه ایست از حضرت زهرا علیه السلام که در اثر تلاوت سوره دخان که منسوب به اوست فرستاده است و در پله دیگر هدیه ایست از علی بن ابیطالب علیه السلام که در اثر سوره هل اتی که منسوب به اوست فرستاده است و سفارش کرده اند که از راه دورتر از برهوت حرکت کنیم که سموم آن ما را نگیرد.
گفتم هادی ما نباید سر خورجین را باز کنیم ببینیم چه چیز است هدیه آنها؟ گفت اجمالاً از ما یحتاج راه است و هر وقت احتیاج افتاد باز خواهد شد، اگر می خواهی حرکت کنیم. گفتم زهی سعادت و سوار اسب شدم رفتیم. به ارضی حرص رسیدیم، قومی دیدیم به شکل سگهای متعفن بدشکل که بعضی چاق و بعضی لاغر و گرگین و صحرا پر از لاشه مرده بود که بوی گندش بلند بود و هر دسته از سگها در سر یک لاش مرده در جنگ و جدال بودند و یکدیگر را می دریدند که مجال خوردن برای هیچکدام میسر نبود، تا آنکه همه از خستگی می افتادند و آن جیفه همانطور می ماند و دسته هایی بودند پر زور و سگهای ضعیف را دور می ساختند و خود مشغول خوردن می شدند، تا چیزی هنوز نخورده که دیگران باز هجوم می آوردند، و برای آن لاش مرده یکدیگر را می دریدند و چون هر کدام به فکر خود بودند دو نفر با هم خوب نبودند و آن صحرا پر از سگ بود و جنگ هفت لشگر بر پا، انما الدنیا جیفته و طالبها کلاب (105) و بعضی از آنها که این لاشه ها را می خوردند از دماغشان دود بیرون می شد و از دبرشان آتش و در خوردن تنها بودند زیرا به حالی گرفتار بودند که سگهای دیگر به نزدیک آنها نمی رفتند.
هادی گفت اینها مال یتیم و رشوه خوارانند، ان الذین یاکلون اموال الیتامی یاکلون فی بطونهم ناراً. (106) گفتم هادی سفارش شده بود که ما دورتر از صحرای برهوت حرکت کنیم گویا راه را غلط نموده ایم؟ گفت غلط نکرده ایم،
اینکه می بینی آب زیر برهوت است و سموم مهلک او به ما نمی رسد.
از این حرص خارج، یعنی از کنار او گذشتیم رسیدیم به کنار اراضی حسد که در آن صحرا مکینه های زیادی بود دور از راه که همه به کار افتاده و دود آنها افق را تاریک نموده بود و بس که چرخ و پر آنها بزرگ و سنگین بود و به تندی و سرعت در حرکت بودند آن صحرا به لرزه در آمده بود و صدای چرخیدن آن چرخهای بزرگ، فضا را پر و گوشها را کر می ساخت. و لوله و زلزله غریبی داده بود علمه جات آنها تمام سیاه بودند، و این مکینه ها که چرخ و پر آنها از آهنهای سنگین بود مثال موتورهای قوی در این صحرای وسیع در حرکت بودند و یکی از آنها به نزدیکی راه رسید و آقای جهالت نیز مثل دود سیاه حاضر گردید. نگاه کردم به عقب سر، دیدم هادی خیلی عقب افتاده، از نزدیک شدن سیاه و دور افتادن هادی به وحشت افتادم.
سیاه گفت به این مکینه ای که نزدیک شده است تماشا کن که چنین مکینه ای در دنیا دیده نشده و اگرچه دلم خیلی می خواست که بایستم و تماشا کنم ولی به واسطه آنکه سیاه به جز شر چیزی به من نرسانیده بود گوش به حرفش نداده اسب را راندم و خواندم قل اعوذ برب الفلق من شر ما خلق تا به آخر.
سیاه گفت بیچاره! در دنیا می خواستی قل اعوذ بخوانی و عمل کنی، نکردی حالا چه فایده دارد.
چونکه عمرت برد دیو فاضحه - بی نمک باشد اعوذ فاتحه
بیشتر ترس مرا فرا گرفت، سیاه جلو افتاد و به پشت تپه ای پنهان شد و من خیال کردم از طرف او آسوده شده و در فکر اینکه چرا هادی دور شده است و به من نمی رسد، سیاه از کمین در آمد به شکل جانوری مهیب و اسب رم خورده، از راه بیرون شد و در نزدیکی آن مکینه به زمین خورد. من هم افتادم به طوری که اعضایم از حس رفته و نمی توانستم حرکت نمایم و آن مکینه های دور دست به من نزدیک شده گویا می خواستند مثل اژدها مرا به دم در کشند و شعله های آتش از دهنه آنها به سوی من پرتاب می شد (مثل تلمبه های آتش فشان که در جنگها معمول بود) و آن سیاه خبیث استهزا می کرد و به من می خندید و می رقصید و می خواند و من شر حاسد اذا حسد و ای بدبخت چه کسی از حسد نجات یافته از علماء و در این چند منزل که از دست من خلاص شدی خون به جگر می کردی خیال کردی که تیر و ترکش من نمانده، حالا بچش انشاالله خلاصی نخواهی یافت.
من از تمسخرات او با حال ضعفی که داشتم خون در عروقم به خوش آمد و با صدای بلند گفتم یا علی! که مکینه های آتش فشان که اطراف مرا گرفته بودند و نزدیک بود کارم را تمام کنند رو به فرار گذاردند و در فرار از یکدیگر سبقت می گرفتند و چندی به یکدیگر تصادم نموده خرد، شدند و سیاهک هم که خواست فرار کند به زیر چرخ یک مکینه گیر کرده استخوانهایش درهم شکست. و لا یحیق المکر السیئی الا باهله. (107) گفتم عجب شده مرا مسخره می کنی فانا نسخر منکم کما تسخرون. (108)
از گرمی فضا و تعفن دود کبریت عطش بر من نموده بود، در آنجا دیدم که هادی به طرف من می دود و به زودی رسید و خورجینی که هدیه علی علیه السلام در او بود باز نمود تنگ بلوری را بیرون کرد که از برق او صحرا روشن شد در آن آب سرد و خوشگواری بود به من داد خوردم تشنگی رفع و دردمندی از اعضاء مرتفع گردید و رنگم افروخته و باطنم صفا پیدا نمود، ان الابرار یشربون من کاس مزاجها کافوراً.
آمدیم دیدیم که اسب سقط شده، توبره پشتی را به پشت بستم خورجین را هادی برداشت و پیاده به راه افتادیم و آن صحرا با آنکه مانند صحرای کبیر آفریقا بود از کثرت دود مکینه ها آدمهای آتشین بیرون می ریزد مانند سیگار که از لوله کارخانه سیگار خارج می شود.
هادی گفت حسودانی که حسد خود را به زبان و دست نسبت به مؤمنین اظهار نموده اند در این مکینه ها سخت فشار می خورند که آتش باطن شان ظاهر بشره اشان را نیز فرا می گیرد که حسد به منزله آتش است الحسد یاکل الایمان کما تأکل النار الحطب. (109)
و چون راه را نیز تاریکی فرا گرفته بود هادی جلو می رفت و من به تقلید او می رفتم او می رفتم، گفتم گویا راه را گم کرده ایم، چون با آن سفارشاتی که درباره ما شده بود نمی بایست صدمه ای بخوریم. گفت راه غلط نشده و کمتر کسی است که حسد باطنی کم یا زیاد اظهار نکرده باشد و اگر تفضیلات اولیاء امور و خشنودی حضرت زهرا علیه السلام درباره شما نبود، حال شما شاید کمتر از این گرفتاران نبود، بسیاری از این گرفتاران دیر یا زود خلاص خواهند شد و اهل رحمت خواهند بود. و چون هوا گرم و متعفن و توبره پشتی هم سنگینی می نمود به سرعت حرکت نمودیم که از این زمین پر بلا زودتر خلاص شویم و از رسیدن سیاه اگر هلاک نشده باشد نیز وحشت داشتم. کف عرق بویناک از زیر لباس ها به ظاهر لباس بیرون شده بود و ساق های پا از خستگی درد می کرد تا آنکه به هزار مشقت از آن سرزمین خلاص شدیم.
نسیم خنک گرفت، هوا لطیف گردید چمن و چشمه سارها پیدا شد، اشجار کوهی در میان دره و سر کوه های سبز و خرم نمایان بود، ساعتی به روی چشمه ای نشسته خستگی خود را گرفتیم.
از هادی پرسیدم که گویا سیاهک در زیر چرخ موتورها هلاک شد، گفت او فانی نمی شود، ولی در این سرزمین چرخ موتورها رسید زیرا که از اراضی برهوت بسیار دور شده ایم و چون تکبر و منایی نداشته ای آن صحرا و گرفتاران آن را نخواهیم دید چیزی از راه نمانده است که به حومه عاصمه وادی السلام برسیم.
و هر چه می رفتیم آثار خوشی و خرمی و چمن و گل و ریاحین و درختان میوه دار بیشتر می شد تا آنکه کوههای سبز باغات زیاد و آبشارهای صاف و نظیف زیادی پیدا شد و در دامنه کوهها و قله آنها، خیام زیادی از حریر سفید نمایان گردید.
هادی گفت اینجا حومه شهر است و اهالی در این خیام سکنی دارند ولی ستونها و میخهای این خیام از طلا بود و طنابها از نقره خام. مقداری که از خیمه ها گذشتیم هادی گفت صبر کن تا من خیمه ترا تعیین کنم.
گفتم اسم این سرزمین چیست که بسیار خوش آب و هوا و با روح است من دلم می خواهد چند روزی در اینجا بمانم. گفت این زمین وادی ایمنی و ارض مقدسه است و لابد باید چند روزی در اینجا بمانی. پاکتی از خورجین که در او هدیه حضرت زهرا علیه السلام بود بیرون نمود و رو به طرف خیمه ای که در قله کوتاهی دیده می شد رفت.
من نگاه می کردم، وقتی هادی به آن خیمه رسید و کاغذ خوانده شد دیدم که پسران و دختران از خیمه بیرون شدند و به طرف من دویدند و هادی نیز از عقب رسید. پاکتی دیگر از آن پله خورجین آورد و گفت تو با اینها برو به خیمه و چندی استراحت کن تا من از عاصمه برگردم و من می روم که منزلی برای تو تهیه کنم.
گفتم هادی کجا غریب و بی مونس ترک می کنی؟ گفت برای مصالح تو تعقیب دارم و اینجا وطن تست و در آن خیمه، تو مونس خواهی داشت، حور مقصورات فی الخیام لم یطمثن انس و لاجان. (110)
هادی این را گفت و پرواز نمود و من با آن خدم و حشم آمدم به خیمه، حوریه ای در آنجا به روی تخت نشسته بود، برخاسته مرا استقبال نمود، غلامی همچون خورشید درخشان با ابریق و لگنی از نقره خادم وارد شد، سر و صورت مرا شستشو داد و از آن آب بوی مشک و گلاب ساطع بود. پس از آن صورت خود را در آینه دیدم که در جمال و جلال دو چندان آن حوریه بودم که در دفتر الهی مقعوده من بود، سروری و بزرگواری من بر او محقق شد که الرجال قوامون علی النساء. (111)
هر دو بر روی آن تخت نشسته و آن خیمه پنج ستون داشت که ستون وسطی از طلا و جواهرنشان بود و بزرگتر از دیگر ستونها بود. برای امتحان ذکاوت آن حوریه پرسیدم که چرا این خیمه ستون دارد؟ گفت تمام این خیام که در این قلل جبال دیده می شود پنج ستون دارند، زیرا که بنی الاسلام علی خمس، الصلوه و الصوم و الزکوة و الحج و الولایه و لم یناد بشیئی کما نودی بالولایه. (112) و این ستون وسطی ستون ولایت است که از همه بزرگتر است و خیمه بر او قائم است.
گفتم من چنین می پنداشتم که هر یک به اسم یکی از آل پیغمبر است. گفت آنها اصول هستند و آنچه در اینجاست فروع و سایه های این انوارند. تمام عوالم وجود و آنچه در آنها است همه مطابق یکدیگر و یک فرم و کپیه یکدیگرند و تفاوتشان به شدت و ضعف و اصل و فرع و نور و شعاع است و انسان نیز در همه عوالم راه دارد و می تواند که به همه مراتب برسد و سر سلسله همه عوالم گردد و متن مختصر این مشروحات گردد و وجود جامع و مظهر اسم الله و خلیفه الله باشد.
هر چه در عالم کبیر بود - شرح احوال توبه توی من است
جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت - عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
و چون آدم به حسب فطرت اولی این قوه و توانایی در او بود و خود نشناخته گفته شد الانسان للفی خسر (113) و چون دیگران او را نشناختند، کان ظلوماً جهولا، ای مظلوماً و مجهول القدر.
گفتم شما در کدام مدرسه، معارف آموخته اید که این همه سخنوری دارید؟ گفت تعلیمات من در مدینه شریفه بوده است، و این کوههای سبز و خرم و با روح و ریحان از ییلاقات پست آنجاست.
قال رسول الله صلی الله علیه و آله (ابوفاطمه) انا مدینة العلم و علی بابها. من مربای دست فاطمه دختر پیغمبرم که او نیز همچون پدرش مدینةالحکمة و العصمة و علی بابها و او است لیله مبارکه و لیلة القدر و او است بهتر از هزار شهر و اوست که علوم قرآن بر او نازل شده و او است که فیها یفرق کل امر حکیم (114) و اوست شجره زیتونه... لا شرقیه و لاغربیه یکاد زیتها یضیئی ولو لم تمسسه نار نور علی نور... و اوست که تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر و این نوشته زهرا علیه السلام است که هادی به من رسانید به این مضمون که یکی از اولاد من تو وارد می شود از او پذیرایی کن که او صاحب تست، معلوم می شود که من کشت و کار توام ولو حق رویانیده و به کمال رسانیده افرأیتم ماتحرثون ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون. (115) و من حمد می کنم خدا را که همه حمدها از اوست و راجع به اوست و آخر دعویهم ان الحمدالله رب العالمین.
پرسیدم آن شعری که خواندید از غزلیات خواجه حافظ بود و تو از کجا فرا گرفتی؟ گفت وقتی که خواجه به این مقام رسید، اهالی اینجا خواهش نمودند که بیش از آنکه می بایست اینجا بماند اقامت کند که غزل های مرغوب او فرا گیرند و همینطور هم شد و از آن وقت در تمام این خیام در سروردهای خود غزل های او را می خوانند بویژه آنهایی که مبنی بر وصال است و چون و چرایی که به او نمودند افشاء بعضی اسرار بود در بین عامه که جا نداشت، پس از اظهار کمالات صوری و معنوی که مرا مست لایشعر ساخته بود سرود آغاز نمود:
رهرو منزل عشقیم و ز حد عدم - تا به اقلیم وجود این همه را آمده ایم
سبزه خط تو دیدیم ز بستان بهشت - به طلبکاری این سبزه گیاه آمده ایم
با چنین گنج که شد خازن او، روح امین - به گدایی به در خانه شاه آمده ایم
پس از آن اطعمه و اشربه به اقسامها حاضر گردید، خوردیم و نوشیدیم و به متکاها تکیه زدیم، گفتم چنین معلوم می شود که تو در اینجا متوطن نیستی، گفت بلی من به استقبال تو آمده ام که در اینجا برهه ای استراحت کنید و این خیمه و اثاثیه را من آورده ام بلکه این همه خیام که در بالا و دامنه این کوهها دیده می شود همه از مستقبلین است که به استقبال واردین خود آمده اند و این محل با باغها و روح و ریحان و خوشی و خرمی ها همه وقف بر واردین است و مهمانخانه خداوندیست و شما که از اینجا بروید من هم به محل خود عودت می کنم.
گفتم من می خواهم در میان باغها و خیام و پست و بلندیها و کنار رودخانه ها گردش کنم و از کم و کیف اینجا با خبر باشم و شاید آشنایی از بنی نوع خود در اینجا ببینم، گفت در اینجا آزادی، آنچه دلت بخواهد حاضر است، ولی در دخول خیمه، استیذان و سلام لازم است و هنگامی که من وارد اینجا شدم خیمه دختر بزرگ شما را دیدم و به لحاظ آشنایی با شما بر او وارد شدم و او را دوست گرفتم و اگر می خواهید به آنجا بروید من هم همراه شما خواهم آمد. گفتم البته می روم و برخاستم با او رفتم.
در نزدیکی خیمه سلام کردم، او صدای مرا شناخت با خدمه خود بیرون دویدند پس از زیارت یکدیگر و حمد خدا از نعمت و رحمت های بی پایان او وارد خیمه شدیم به روی تخت های جواهر آگین نشستیم، او و رفقایش در یک صف و من و همراهانم در یک صف متکین میقابلین روبرو بودن به از پهلو بود.
پرسیدم در این سفر بر تو چه گذشت؟ گفت در منزل اول و در اراضی حسد، مقداری از فشارها و سختی ها دیدم و گویا بر غالب مسافرین این طور سختیها بلکه بدتر از آن وارد می شود و در بعضی جاها فهمیدم که خلاصی من از ناحیه شما بود و از این جهت شما را دعای رحمت نمودم، حتی هنگامی که خواهرم مسافر این عالم گردید و شما هم نزدیک شد سفرتان، از خدا شفای شما را خواستار شدم که والده و خواهران دیگرم خوار و بی پرستار نمانند.
پرسیدم از آن خواهرت که مسافر این عالم گردید چه خبرداری گفت خواهرم را در اینجا دیدم از من در جلالت و بزرگواری بالاتر بود و از او حال و گزارشات بین راه را پوسیدم آن صدمات و پیاده رویها را ندیده بود فقط اراضی مسامحه را دیده بود، آن هم به خوشی و بقیه را گویا طی الارض آمده بود.
گفتم رمزکار او اینست که قریب هیجده سال که از سنین عمرش گذشت مسافر این عالم شد و مثل ما بحال نیافت که بار خود را سنگین و کار خود را سخت نماید.
در اندیشه فرو رختم که چه ناتمامی در وجود من و حالات و کار و حواشی کار با من است که چنین شدم از صدمات مترقبه که حالا خلاصم و از بازماندگان در دنیا نیز قطع علاقه شده است فلا انساب بینکم الیوم و اولادی که مسافرین این عالم شده اند نیز در رفاه و خوشی هستند، پس چرا...
نه تو دارم نه جایم می کره درد - همی دونم که دل اندوه داره
پس از بازرسی کامل و کنجکاوی از زوایای دل، یافتم تخم این گیاه را و دانستم که از کجا رسته و به کجا پیوسته و صفیه هم به خود می پیچید که به چه نحود عقده دلم را بگشاید و گاهی تعجب می کرد که در دارالسرور جای اندوه و ملال نیست.
گفت زحمت به خود راه مده که گشودن این عقده کار تو نیست.
دل عاشقان هزاران درد دارد - چه داند آنکه اشتر می چراند
در بارگاه قدس که جای ملال نیست - سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
و راز دلم را با او نگفتم، چون نمی فهمید و فایده ای نداشت زیرا که اهل علم بالا همه چیز را ادراک می کنند، اما عشق تخم این گیاه در خاک نهفته شده است، همان خاکی است که طالب و عاشق عشق است و به زاری می گوید:
الهی سینه ای ده آتش افروز - در آن سینه دلی، وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست - دل افسرده خود جز آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان سینه پر دود - زبانم کن به گفتن آتش آلود
سخن در کیمیای جسم و جانست - اگر خود کیمیایی هست آنست
نهیب عشق گر باشد به دنبال - زند زالی دو صد چون رستم زال
ز بحر عشق بسیار است بسیار - جهان را عشق در کار است در کار
کمال اینجاست دیگر جا چه جویی - زهی ناقص تو دیگر جا چه جویی
به صفیه گفتم من می خواهم بروم میان آن باغهای دور و با خود خلوت کنم تا مگر عقده دلم بگشاید. گفت به هر جا بروی تنها نیستی کوه و در و دشت و باغ و راغ، هر ذره ذره شاعر و حساس است، گفتم آنها در افق من نیستند، گفت اگر ما نامحرمیم، خوب است که ما را مرخص نمایید. اگر عطیه زهرا نبودی حلا مرخص بودی.
بر خاستم و رفتم، به زیر هر درختی می رسیدم، شاخه خم می شد و صدا می زد که ای مؤمن از میوه با بچین و بخور و صداهای آنها ولو.
دلپذیر بود ولی در گوش من همچون قارقار کلاغ بود و من در جواب آنها خواندم:
دلم ز بس که گرفته است میل باغ ندارم - به قدر آنکه گلی بو کنم دماغ ندارم
دیدم درختی شاخه خود را بالا برد و با خود گفت اگر میل نداشتی چرا آمدی؟ شنیدم دیگری می گفت یقین ملک است که اهل خوراک نیست، دیگری گفت یا حیوانی است که میوه خور نیست، دیگری می گفت بلکه دیوانه است ولی اینجا جای دیوانگان نیست، یقین ناز می کند، یکی گفت بابا تازه از قحطی به وفور نعمت رسیده از ذوق دهانش کلید شده است...
دیدم از هر سری صدایی و از هر شاخه ای لطیفه ای بار نمودند. گفتم باز رحمت به خیمه، مراجعت نمودم، دیدم هادی به در خیمه ایستاده و منتظر من است و هادی نیز مرا دید به طرف من آمد، گفتم مگر عقده دلم را این محرم راز بگشاید.
به همدیگر رسیدیم، پس از سلام گفت به کجا می گردی مهیای حرکت شو که به شهر برویم و علماء و مؤمنین در انتظار تو هستند. گفتم برای چه به شهر برویم؟ گفت ای وای، پس برای چه تا اینجا آمدی؟ گفتم نمی دانم برای چه مرا اینجا آوردند. گفت کفران نعمت مکن، ترا از آن ظلمتکده به این عالم درخشان آورده اند که از نعمت های حق بهرمند و دایم السرور باشی. گفتم کدام نعمت و کو گوارایی آن و کو سرور دل، با تذکر مصائب معشوق های من، مگر تو ندیدی مسلح بودن ابولافضل و علی اکبر را در شب اول و یا نفهمیدی معنی آن را و مگر ندیدی خط قرمز زیر گلوی علی اصغر را و یا آنکه نفهمیدی؟
و اگر فی الجمله کسی محبت و شناسایی با آنان داشته باشد باید از غصه بمیرد تا چه رسد به اکل و شرب و شادی و سرور و اشتغال به حور و قصور، این قدر شکم خواره و خودخواه نیستم که تو خیال کرده ای.
گفت پس این همه علماء و مؤمنین که در آنجا با حور و قصور شاد و مسرورند از دوستان اهل بیت نیستند و یا حس انتقام در آنها نیست؟ و دیگر آنکه ظالمان حالا به انتقام الهی گرفتارند. گفتم هر کس به حال خود بیناتر است و من تا انتقام نکشم دارالسرور من بیت الاخزان است و نعمت ها بر من نقمت است و اما دیگران چرا مسرور و شادند و و و؛ باید از خود آنها پرسید نه از من، و اما گرفتاری آنها به انتقام الهی که بزرگتر و شدیدتر است از انتقال ما، شکی نیست ولی تصدیق می فرمایید که تا کسان مظلوم به دست خود قصاص نکنند و انتقام نکشند دلشان خنک نمی شود و از این جهت حق قصاص برای ورثه ثابت شده است، و لوکس دیگری بر ظلم شدیدتر صدمه وارد کند.
سخن کوتاه، خدا فرموده است و اخری تحبونها نصر من الله و فتح قریب (116) و انتقام، محبوب ماست و تا به این محبوب نرسیم دارالسرور نداریم نه آنکه هست و من نمی آیم.
دلگشا بی یار زندان بلاست - هر کجا یار است آنجا دلگشاست
خوشتر از هر دو جهان آنجا بود - که مرا با تو سر و سودا بود
سخن کوتاه حقیقت بهشت و دارالسرور و امثال این اسامی انبساط نفس و به مراد دل رسیدن است و باقی زیادی است؛ والسلام.
هادی مدتی سر به زیر انداخته خاموش ماند، پس از آن گفت در اینجا می مانی؟ گفتم نه. گفت به کجا می روی؟ گفتم نمی دانم و مستقری برای خود نمی دانم همین قدر می دانم که در هر کجا باشم در عذابم، سر به بیابان می گذارم و خاکسترنشین می شوم.
غم عشقش بیابان پرورم کرد - هوای بخت بی بال و پرم کرد
به مو گفتی صبوری کن صبوری - صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
هادی چاره ای ندید، به شهر مراجعت کرد و به صفیه گفتم تو هم اگر میل داری به وطن خود برگرد که مرا با تو سر و کاری نیست و اگر به صدیقه طاهره علیه السلام رسیدی سلامی از من ابلاغ کن و چگونگی حال مرا عوض کن.
او هم خیمه و خرگاه را کند و رفت و من هم گوشه خلوتی را جستم به گریه و زاری و راز و نیاز نشستم.
تن محنت کشی دیرم خدایا - دل حسرت کشی دیرم خدایا
ز شوق دلبر و داد فراقش - به سینه آتشی دیرم خدایا
بود درد من و درمانم از دوست - بود وصل من و هجرانم از دوست
اگر قصابم از تن و اگره پوست - جدا هرگز نکرده جانم از دوست
تو دوری از برم در برم نیست - هوای دیگری اندر سرم نیست
به جان دلبرم کز هر دو عالم - تمنای دگر جز دلبرم نیست
مرا نه سر نه سامون آفریدند - پریشونم پریشون آفریدند
اگر دردم یکی بودی چه بودی - اگر غم اندکی بودی چه بودی
به بالینم حبییی یا طبیبی - از این دو گر یکی بودی چه بودی
یک نفر دوان دوان آمد و گفت حبیب ابن مظاهر ترا به وسیله تلفن خواسته است. گفتم او در کجاست، گفت در شهر است؛ گفتم یقین هادی در رفتن من به شهر متوسل به او شده است. آمدم به پای تلفن، پس از اعلام و سلام، گویا راز و نیاز مرا شنیده بودند، فرمودند:
چرا آزرده حالی ای پسر جان - مدام اندر خیالی ای پسر جان
بیا خوش باش و صد شکر خدا کن - که آخر کامیابی ای پسر جان
جوابش دادم:
پدر گلشن چو زندانه به چشمم - گلستان آذرستانه به چشمم
بدون کام دل آن زندگانی - همه خواب پریشانه به چشمم
جواب داد:
بوره سوته دلان گرد هم آییم - سخن با هم گریم غم وا نماییم
ترازو آوریم غمها غمها بسنجیم - هر آن سوته تریم سنگین تر آییم
جواب دادم:
غم درد دل مو بی حسابه - خدا دونه که مرغ دل کبابه
حبیبا چون فدا گشتی در آن روز - نداری غم ترازومان کتابه
یعنی کتاب ناطق الهی چنانچه حضرت حجت علیه السلام فرمود است که چون در وقت استنصار و استغاثه آن معشوق دو عالم نبودم که یاریش نمایم و خود را در حضورش فدا سازم که منتهی آمال عشاق است از این رو همیشه در سوز و گدازم.
لاندین علیک و مساء و لابکین علیک بدل الدموع دما. (117)
و در مذهب عشق ثابت و محقق است که عشاقی که در حضور معشوق فدای او شوند به منتها آرزوی خود رسیده، افسوس و حسرت و غم و غصه ای نخواهد داشت و تو ای حبیب از این قبیلی.
و اما قبیل اول آنها امام زمان علیه السلام است که نرسیده اند تا خدمت و یاری بنمایند و یا معشوق را از چنگ ظالم خلاص کنند و یا آنکه خود را فدا کنند، چنین بیچاره ای همیشه در سوز و گداز و آتش حسرت و در دل او شعله پور باشد و هیچ شربتی، آبی بر او گوارا نشود و در عوض شراب و طعام، خون جگر خورد و ما از آن قبیلیم.
یا حبیب پس از کجا شما با ما هم ترازو می شوید و از کجا که بر ما و شما یکسان خوش بگذرد. همان کاری که شما در کربلا کردید که از شدت شوق برهنه به میدان می رفتید.
لبسوالقلوب علی الدروع و انما یتهافتون علی ذهاب الانفس.(118)
همان، عیش شما را گوارا نموده و شراب شما را چاشنی داده و لکن ما او را نداشته ایم و حسرت او را بر گور بردیم. یا حبیب! و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون. (119) و مشمول این آیه تویی نه من. یا حبیب! و تو حیات تازه گرفتی و من مرده هستم. یا حبیب! تو خوشبخت بوده ای و ما بدبخت شده ایم. یا حبیب! مگر تو از سوز و گداز امام دوازدهم در آن زوایا و خرابه های دنیا خبر نداری که چه شب و روزی بر او می گذرد و اگر تو هم به مثل ما حسرت به گور شده بودی به حال او خون گریه می کردی که قدر سوته دل دل سوته دونه.
اگر کشته گان را دل داوریست - نه بر کشته بر زنده باید گریست
و چون تلفن از آن نمره تلفنهایی بود که در موقع مکالمه عکس و صورت یکدیگر را می دیدند، دیدم حبیب حالش منقلب و سر افکنده اشک ریزان است با خود مترنم شدم:
منم آن آزرین مرغی که فی الحال - بسوزم عالمی را گر زنم بال
مصور گر کشد نقشم به دیوار - بسوزم عالم از تأثیر تمثال .
از پای تلفن بر خاست و رفت... و هکذا من، و دیگر صحبت قطع شد. اهالی آنجا که قبلاً مرا دیوانه پنداشته و متعجبانه نظر می کردند پس از گفتگوی با حبیب بیدار شده، دور مرا گفتند و گفتند که معلوم شد تو دیوانه نیستی، چرا چنینی؟
گفتم شما لابد از محبین اهل بیت پیغمبرید و الا در اینجا راه و جا نداشتید و البته امام زمان و مهدی موعود را در دنیا می شناختید که چشم روشنی پیغمبر و اهل بیت و همه مؤمنین است. گفتند ما از رعایا و عشاق و خاکساران درگاه اوییم. گفتم شنیده اید که آوازه بیابانها در صبح و شام، گریان و نالان و در سوز و گداز است که هم نه یک سال و نه ده سال بلکه متجاوز از هزار سال؟ گفتند بلی، ولی کاری از دستمان بر نمی آید. گفتم از دستتان بر نمی آید که ترک این عیش و عشرت و خورد و مسرت نمایید؟ مرده باد عاشقی که به رنگ معشوق خود نباشد، او آن طور گرفتار و در فشار طول انتظار و شما این طور به چهار بالش عیش و عشرت و راحت و مسرت متکی و سوار، معذالک دعوی محبت نمایید و این نه اثر محبت است احسن المقال ما صدقه الفعال. (120) آن جمعی که هزارها بودند حالشان منقلب شده و رفتند.
دیدم خیمه ها بر چیده و دستگاهها بر هم خورده، همه لباس کهنه پوشیده با سر و پای برهنه آمدند. گفتم هی بنازم غیرتتان را حال رو به بیت المعمور ایستاده بخوانید امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء، به صورت بلند که بدنها گرم شود و مراد از این مضطر خود امام زمان است.
کم کم از طرف حبیب ابن مظاهر و هادی این قضیه در خود وادی السلام منتشر و شورش و به هم خوردگی پیدا شد و در مجامع اهالی حومه در موضوع غریبی و بی ناصر و شدت اضطرار و طول انتظار امام زمان و حسن انتقام پیدا شدن در روحیات آنان نطق های آتشین می نمودم و همچنین در خود وادی السلام و مجامع، خطابه تشکیل، خطبا به کرسی خطابه رفتند و نطق های بلیغ در آن ادا می نمودند.
کم کم به توسط خبرهای و صیفه ها که از اینجا رفتند و این جوش و خروش اهالی و به هم خوردگی حالشان که در مناظر مبادی عالیه و ارواح مکرمه به منزله رژه و پرده سینما مشهود بود، مطلع شدیم که علی بن ابیطالب علیه السلام و حضرت زهرا ام الائمه علیه السلام با ده نفر از اولادهای معصومین شان صلوات الله علیهم اجمعین در روائی حاجب، لب به شفاعت گشوده اند ولی پیغمبر متعذر شده بود که هنوز مؤمن از کافر ممتاز نشده، لو تزیلوا لعذبنا الذین کفروا منهم عذاباً علیما (121) و همین آیه است که موجب این همه طول انتظار شده است و نعره های ما در آن حال به دعا بلند می شد:
اللهم فرج فرجاً عاجلا کملح البصر او هو اقرب من ذالک یا محمد یا علی یا علی یا محمد انصرانی فانکما ناصران اکفیانی فانکما کافیان.
بس که یا محمد و یا علی، یا علی و یا محمد گفتیم که این دو رییس را منقلب نمودیم و حضرت زهرا نیز این آتش را دامن می زد مبادی عالیه نیز در دست به دعا بلند نمودیم که اللهم عجل فرجنا بظهور قائمنا و انتم من اعدائنا بنصرة قائونا و اظهر فیک الخالص حتی یعبدونک فی البلاء و لا یشرکون بک شیئاً.(122)
و در نزد ما لوحی بود که آنچه در ملاء اعلی گفته و شنیده می شد در آن کپیه می شد و ما مطلع می شدیم.
از حضرت حق خطاب رسید که یا محمد قد اجبت دعوتک و سأفی بذالک من قریب. (123) پیغمبر عرض نمود که ما راضی بوده ایم به رضای تو، هر چه آن خسرو کند شیرین بود، ولی بنده ای از بندگان تو وارد مهمانخانه تو شده و با سایر مهمانان بر سر سفره مهمانی نشسته و دست دراز نمی کند تا این که حاجتشان رواگردد و حاجتشان ظهور مهدی موعود است، و چنین می گویند که امام زمان و محبوب ما به واسطه مصایب وارده و طول انتظار، عیش و نوش بر او گوارا نیست پس چطور بر ما گوارا شود و او در گریه و ناله باشد، چطور می شود که ما در خنده و سرور باشیم، مرده باد عاشقی که به رنگ معشوق نباشد و چون در دنیا به این عادت آموخته شده اند که حوایج و خواهشهای بزرگی که از کریمان داشتند در سر سفره آن کریم اگر دست دراز نمی کردند تا آن حاجت روا نمی شد آن میزبان کریم آن حاجت را بلا تأمل برمی آورد ولو هر چه بر او سخت و مشکل بود و معتقدند که انت اکرم الاکرمین و انک علی کل شیئی قدیر و موضع حاجات الطالبین غیاث المضطرین لاراد لحکمک و لا مانع من امرک. (124)
و ما همچون شتران تشنه که بر آب ورود کنیم در اطراف آن لوح که کلمات پیغمبر کپیه می شد ازدحام نموده از نکات و اشارات آن کلمات فهمیدیم که میل دل پیغمبر به طرف ما می دود و به بعضی ملاحظات وسط ریسمان را گرفته و امیدواری کلی حاصل نمودیم که شاهد مقصود را به زودی در آغوش خواهیم درآورد و همان طور در روی آن لوح به صورت ازدحام و پهلو زدن و فشار یکدیگر با صورت های برافروخته از خوشحالی و منتظر جواب حق هستیم که جواب پیغمبرش را چه خواهد داد و مطمئن هستیم که به نجاح مقصود جواب خواهد داد، چه میل پیغمبر به این طرف، مشهود حق بود، و آن بیان پیغمبر که قدرت و کرم حق را به جوش می آورد به جز روا کردن حاجت، جوابی برای حق نگذاشت و مقداری حق متعال در جواب پیغمبر تأمل و سکوت نمود گویا تردید دارد در جواب، کتردده فی قبض روح عبده المؤمن (125) که جواب حبیبش را به لا بدهد و هو یکره مسائته (126) و یا به نعم بدهد و شاید سلسله تقادیر به این زودی مقتضی نشده است.
ناگهان جواب حق این طور صورت گرفت که انتقام ما از اعداء در برهوت باشد، ما یتصور مکشوف است در نزد ولی ما حجة بن الحسن و او چندان از تأخیر انتقام دنیوی نگرانی ندارد، با وجود آن مصالحی که در تأخیر است و رضای او منوط به رضای ماست و ما یشاؤون الا ان یشاءالله .(127) و اما این گروه کم استعداد که حوصله شان تنگ شده و مجالسی تشکیل داده و ختم گرفته اند، اگر چه به درجه ای هم حق دارند که دریای رحمت و غیرت مرا به جوش آورده اند به من لازم شده است که جبران درد دل آنها را بنمایم که مهمان منند، لذا فوجی از ملائکه فرستادم که آنها را ببرند به سرحد برهوت و ببینند که چه بر دشمنان می گذرد از سختی عذاب که دلهایشان خنک شود. پس از تمامی آن کلمات به واسطه اختلاف در مشارب و مذاق و آب گیری فهم ها، قاله، قاله و مباحثه در میانشان در افتاد.
یکی می گفت ما نمی رویم به سرحد برهوت مگر ما نمی دانیم اجمالاً که آنها معذبند و خدا معذالک به ما حق داده است که به دست خودمان قصاص و احقاق حقمان را بنماییم. دیگری می گفت باید برویم به سرحد برهوت تماشا و سیاحتی نماییم و البته تشتفی قلبمان به مقداری حاصل خواهد شد و اگر بلکلیه شفا نیافتیم بیش از این نباید تعقیب کنیم که مبادا لج کند و آن سرش بالا بیاید، چنانچه در دنیا از سست عنصری شیعه لج کرده و این قضیه را به تأخیر انداخته.
دیگری می گفت خیر باید پس از دیدن برهوت از مطلب تعقیب نماییم هر چه می شود بشود، ما بیش از این صبر و حوصله نداریم.
و فی الجمله چنان قال و قیلی رخ نمود که صد درجه از حمام زنانه بدتر که غالباً حرفها مفهوم نمی شد و آنچه امر به سکوت و آرامی می نمودیم مفید نبود. تا اینکه فوج آقایان ملائکه وارد شدند به یک جبروت و طمطراقی که دیده ها خیره می شد، خصوص وقتی که ما را به لباسهای کهنه و سر و پای برهنه و ژولیده و گرد آلود و ذلیل ملاحظه نمودند، و خصوص مرا که این آتشها همه از گور من بیرون شده بود از همه خرابتر دیدند، کبریایی و منائشان نسبت به ما اوج گرفت و به نظر حقارت به ما نگریستند، همان نظری که در اول خلقت به ما داشتند و به آمدن اینها ثوره جماعت فرونشست، من هم برای رفع اختلاف آراء و وانمود کردن به آقایان ملائکه که بر ما افضلی ندارند بلکه ما افضل از آنهاییم بدون اعتنا به آقایان ملائکه به منبر رفتیم و شروع به خطبه نمودم و آنها تعجب نمودند که من در حضور آنها چه می توانم بگویم و از روی بی اعتنایی در مجلس نشستند و من هم خواندم:
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة الرحمن الرحیم الملک القدوس السلام المؤمن المهین الغزیز الجبار المتکبر رب العالمین مجیب دعوة المضطرین کاشف المکروبین راحم المساکین امان الخائفین و غیاث المستغیثین و واضع المستکبرین ، در اینجا آقایان ملائکه به زانو درآمده و نشستند برای آنکه کلمه آخری شاید درباره آنها بود؛ و السلام و الصلوة علی اول العدد و ظل الواحد الاحد فاتحة کتاب الموجود، بسلمة نور الوجود، البیت المعمور و الکتاب المسطور و آله العز المیالمین و سلالة النبیین و صفوة المرسلین و خیرة رب العالمین سیما ابن عمه و صهره و وزیره و خلیفه صاحب العجائب و مظهر الغرائب و مفرق الکتائب و اللیث الغالب علی بن ابیطالب و بعد و قد قال عز من قائل و جل من متکلم بسم الله الرحمن الرحیم و نریدان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین.(128)
یا اخوان الصفا و فرسان الهیجا و دوستداران امامان و هادیان امت، اهل بیت پیغمبر ما با آنکه ضعیف نبودند مستضعف شدند و در دنیای جهالت پرور به دست جهال ظالم، مظلوم بودند و درب خانه اشان را بستند. اللهم بلی ان عتل زنیم (129) در خانه دختر پیغمبرتان را باز نمودند و او را بین در و دیوار فشار دادند حتی ثبت المسماربین ثدییها(130) و ریسمان به گردن حبل الله المتین انداختند و کشیدند به قهر و غلبه و صدای هل من ناصر بلند نمود کسی جوابش را نداد و همچنین حسین بن علی رحمت واسعه الهی، یکه تاز میدان عشق نامتناهی صدا به هل من ناصر بلند نمود کسی جوابش نداد و حالا صدایش به ما رسیده و البته ما باید لبیک گویان آنچه از دستمان برآید دریغ نکنیم و در این استدعایی که از حق داریم دنیا و آخرتی منظور نیست، در دنیا آنچه انتظار کشیدیم چشم انتظار کور و حسرت روز موعود را به گور بردیم حالا هم غیر آن مقصود، مقصود دیگری نداریم و غیر آن روش، روش دیگری نپوییم، کوته نظرانی که گفتند زیاد از مقصود تعقب ننماییم و اصرار نکنیم، مبادا آن سرش بالا بیاید، خیال نموده اند این اصرار و الحاح در طلب از یک نفر مخلوق فرومایه است نه از رب کریم. آنان بدانند که کار پاکان را نباید قیاس به ناپاکان نمود، فانه ارحم الراحمین و لا یبرمه الحاح المحلین.(131) و همچنین گفتار کسانی که نباید به تماشای عذاب آنان برویم چون به تشفی کامل حاصل نمی شود، زیرا در این هم یک نحوه تمرد و لجاجت است با حضرت باریتعالی عزاسمه بلکه باید رفت و آن هم با قوه و استعداد جنگی که اگر اجازه جنگ حاصل شد باید جنگ نمود چون بنای ما بر این است که در آن سر حد بنمانیم و دست از مطالبه مقصود برنداریم تا شاهد مقصود را به کف آریم ولو هزاران سال طول بکشد و هر کس از شما چنین عزم ثابت و اراده آهنین و همت عالی دارد همراه شود والا از اینجا نباید حرکت کند او در عوض نفع بر ضرر ما خواهد بود.
دوازده هزار مرد نامی حرکت نموده که همه ما حاضریم و به اینجا برنمی گردیم تا کار به انجام نرسد و من هم از منبر پایین آمدم. درب جبه خانه باز شد، یک هزار نفر مسلح شده سوار شدند پرچمی به رییسشان داده و سفارش نمودم که در هر پستی و بلندی، حال صعود و هبوط، صدا به لبیک و سعد یک بلند نمایید که گویا هل من ناصر آن دو امام غریب و بی کس را می شنوند که خونها در جوش باشد و به رییس ملائکه گفتم که باید صد نفر از ملائکه به همراهی این فوج روانه کنی، آن بیچاره هم غیر از موافقت چاره ای نداشت و به ناگواری و غرغر با خود که معلوم بود بر این رفتارهای ما اعتراض دارد و مخالف رضای حق می داند بلکه این کار را دیوانگی و از حیز عقل خارج می پنداشت.
همین طور فوجی از پس فوج دیگر با یک صد نفر ملائکه حرکت نمودند تا آنکه شش فوج به فاصله چندی روانه شدند و فوج هفتم که مرکب از شش هزار نفر بود با بقیه ملائکه حرکت نمودیم و خودم علم نصر من الله و فتح قریب را به دست گرفتم شاکی السلاح با شمشیرهای برهنه، و در صعود و هبوطی از نعره های لبیک گفتم و شیهه اسبها و تاخت و تاز سوارکاران کانه زمین و زمان برخود می لرزید.
من و رییس ملائکه که در جلو این سپاه پرجوش و خروش دوش به دوش حرکت می کردیم و می دیدیم که آقای رییس ساکت و عبوس سر پایین انداخته، در اندیشه و حیرت است و گاهی می خواهد حرفی بگوید باز حرف را می خورد و اظهار نمی کند و اگر چه من سر سودای قلب او را حس نموده بودم ولی پرسیدم که شما را چه می شود؟ گفت من از این رفتار وحشیانه شما که تا به حال چنین حادثه ای در این عالم امنیت توأمان روی نداده ترسانم که آتش غضب رب بر شما نازل و ما هم در میان شما و به آتش شما بسوزیم. گفتم شما چرا به آتش ما بسوزید؟ گفت جهت آنکه شما را در این کارهای قبیح نهی نکردیم. گفتم چرا اگر کار ما قبیح است نهی نمی کنید؟ گفت چون مأمور شده ایم شما را ببریم به سرحد برهوت. گفتم ما هم که با شما می آییم، پس چه چیزمان قبیح است؟ گفت این هیئت لشگرکشی تان و فتنه انگیزی تان. گفتم مگر خدا امر کرده که ما را به غیر این هیئت ببرید؟ گفت نه، همان قدر فرموده آنها را ببرید. گفتم مطلق بردن، همه بردن هاست، چه پیاده چه سواره، چه با سلاح چه بی سلاح و هکذا الی آخر اقسام بردنها به هر هیئتی و کیفیتی که باشد و همه اینها مأموریت شماست و قبیح نخواهد بود، چه خدا، امر به قبیح نمی کند، پس اگر جنابعالی ما را از این مأمور به حق نهی می کردید حکم بر خلاف ما انزل الله کرده بودید و مغضوب درگاه الهی می شدید و از این جهت،
امر به معروف و نهی از منکر واجب است بر کسی که بشناسد معروف و منکر را و امتیاز بدهد بین این دو را و تو که هنوز خوب و بد را نشناخته و تمیز نداده ای، چطور می توانستی ما را از کاری نهی و به کاری امر کنی؟
دیدم از آن بزرگواری خود قدری فروتن و کوچک گردید و گفت لله الحمد که زبان به منع نگشودم. گفتم مرا غیرت نوعی وامی دارد که شما را از این کوچکتر سازم، گفتار تو که چنین حادثه ای تا به حال در این عالم رخ نداده است، این خود قیاس است که همیشه آینده مثل گذشته باید باشد و هیچ تازه ای رخ ندهد که در گذشته روی نداده اول من قاس ابلیس (132) که هر چه ماده آتشی دارد مثل آتش نورانی است و هر چه ماده خاکی دارد مثل گل تیره و ظلمانی است و قیاس او را تو خود فهمیدی که باطل بود و به همین استبدادش رانده درگاه اله شد یا آنکه در قبال این قیاس باطل تو، صریح قول حق است که کل یوم هو فی شأن.(133)
دیدم آقای ملائکه کوچکتر شد و گفت یک جهت ترس من این است که پیغمبر صریحاً در جواب علی فرمود هنوز خبیث از طیب ممتاز نشده و تقدیر ظهور پس از امتیاز و جدایی خوبان از بدان است چنان که در قصه نوح بود و شما مصرید که بر خلاف تقدیرات الهی که آنچه تقدیر بر تأخیر او رفته به تعجیل مبدل سازید. به عبارت اخری آنچه مقدر شده است که فردا ظهور یابد تو می خواهی که امروز او را به ظهور آری و این خود واقعاً دعوی خدایی کردن است.
گفتم هر مقداری با سلسله اسباب و عللش تقدیر می شود در این عوالم، یا بدون اسباب؟ گفت با سلسله اسبابش چون بدون این طفره و محال است. گفتم خدا پدرت را رحمت کند، پس همین رفتارهای ما و دعاهای ما و اصرار و جدیت در طلب که از حوادث عجیبه شده است لعل از اسباب و مقدرات الهی باشد چه خطورات و میولات نفسانی از تحت اختیار غالباً خارج است. گر خدا خواهد که غفاری کند - میل بنده جانب زاری کند(134)
بالجمله الحاح در دعا و طلب از خداوند از جمله اسباب بعضی از مقدرات است که دور را نزدیک و نزدیک را به ظهور رساند و مانع را بردارد و شرایط وجود را حاصل سازد و خود الحاح در دعا نیز از مستحبات است که اگر تأثیری در آن مطلوب نکند موجب ثوابی لااقل خواهد بود. آقای ملائکه قدری از زمختی بازتر و از ترشی شیرین تر و از تیرگی روشن تر گردیده و رفیق شد خواهی نخواهی.
گفت لیکن الهامات و خطورات رحمانی به بندگان به توسط ملائکه باشد و بدون این صورت نگیرد، چون طفره محال است (135) و ما از این اخطار و حادثه بی خبریم.
گفتم علاوه بر این که آیات آخر سوره بدون توسط جبرییلیان بود آیا شما مافوق دارید یا نه؟ گفت بلی زیاد، که درجات آنان بر ما معلوم نیست. گفتم این خطورات ماها لعل به وسیله مافوق شما باشد و علاوه بر اینها ما از دوستان اهل بیت پیغمبریم و الا در این مقام قرب، راه و جا نداشتیم و از لوازم دوستی، یاری کردن عاشق است معشوق خود را به هر چه ممکن باشد ولو به زبان دعا پس چه ایرادی به ما دارید. می گویید چرا آنها را دوست نداریم و یا این که چرا به لوازم دوستی عمل می نماییم و در این هنگام که لا جواب ماندند؛ (136) گفتم موجب این بلند پروازی های شما همان تجرد شماست، چنان که ما هم اگر به آن تجرد اول باقی بودیم و به مواد ترابی تعلق نمی گرفتیم چنین بودیم، بلکه مدعی الوهیت هم می شدیم، چنانچه صادق آل محمد صلی الله علیه و آله می فرماید، ولی به طور یقین بفرمایید که نه هر مجردی دانا و بالاتر از مادی باشد.(137)
نه هر که کله کج نهاد و تند نشست - کلاه داری و آیین قیصری داند
هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست - نه هر که سر بتراشد قلندری داند
و همین طور با ابهت و جلال و بزرگواری حتی بر این فوج از ملائکه و لبیک گویان می رفتیم تا رسیدیم به پای کوه مرتفعی که اسم آن، جیل رحمت و کوه عرفات و گویا رقیقه آن (سوری) بود که فرموده است:
فضرب بینهم بسور له باب باطنه فیه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب.(138)
که افواج سابقی ما در پای کوه خیمه و خرگاه خود را زده اند و به انتظار نشسته اند. پس از ملاقات، نعره های لبیک از همه، آن کوه به تزلزل درآورده و خیمه را نیز برپا نمودند و رؤسای افواج سابقه با ملائکه که دوازده نفر بودند با من و رییس ملائکه که رییس فوج آخری بودیم، این چهارده نفر در آن خیمه گاه وارد شدیم. پرسیدیم که چرا در پای این کوه ایستادید و صعود نکردید؟ گفتند اشخاصی ظاهر شدند و ما را مانع شدند که بر این کوه صعود نکنید مگر معدودی و علی الاعراف رجال یعرفون کلا بسیماهم.(139)
در این هنگام رییس ملائکه چاقویش دسته یافته فرمودند و لو شما به ادله مقنعه ما را ساکت نمودید چون اهل استدلال نیستیم ولی رضای حق را به این رفتار شما کشف نکرده ایم و دور نیست که توقیف شما در اینجا متعقب به شکنجه و عذاب گردد که ما هم در میان شما در اینجا گرفتار گردیم و این کلمات را با رنگ پریده و بدن لرزان ادا می نمود که باقی اهل مجلس را نیز وحشت و اضطراب انداخت و من ترسیدم که این راز اگر از پرده بیرون افتد شاید شیرازه لشگر از هم بپاشد و رو به رؤسای افواج نمودم که این کمسیون سریست گفتگوها بیرون نرود.
پس از آن رو به رییس ملائکه، تبسمی نموده گفتم شما چقدر ساده لوح و سبک وزن هستید که این اوهام بر شما چیره شده، برخیزید تا در اطراف و کنار و گوشه اردوگاه بگردیم که تفرجی کرده باشیم و از حالات افراد فوج اطلاع یابیم و جغرافیای دامنه کوه را نیز بدانیم و هم مگر علت توقیف ما در اینجا مشکوف گردد. تا مگر آقای رییس از وحشت در آید و به گمانهای خود که اسم آنها را کشف گزارده اتکال نفرماید و باعث اضطراب دیگران نگردد و قدم زنان به خیمه ای نزدیک شدیم که مشغول اصلاح اسلحه خود بود و زمزمه داشت می خواند:
منتظران را به لب آمد نفس - ای به تو فریاد به فریاد رس
و از خیمه دیگر زمزمه شنیدم:
ما همه موریم سلیمان تو باش - ما همه جسمیم بیا جان تو باش
تا رسیدیم به پشت دو خیمه که از رفقای نجف من بودند و زمزمه اشان به اشعار من بود یکی می گفت:
الیس اللیل لانتظار طلوع بدر - و هل ینقضی لیلی لطالعة الفجر(140)
و گویا دیگری جواب می داد:
بلی صبحها فجر عسی ان تنفسا - ببارقه غراء صاحبة العصر(141)
و من از کلمه های گرم آنان مشعوف و بشاش می شدم و نگاه های افتخارآمیزی بر آقایان ملائکه می نمودم تا آنکه رسیدیم در گردش خود به روی تلی که صد قدمی دور از اردوگاه بود واز روی آن تل نظر کردیم، دیدیم در افق مشرف سراسر افق را ابر سیاه متراکمی فراگرفته است و از آن ابر برق تیر شهابها به اشکال مختلفه و حرکات متشتته چنان ریزش دارد که گویا افق یکپارچه آتش شده است و غرش ها سختی از آن ابر به گوش ما می رسید. آقای ملائکه که نظرش به آن مأموریت واویلا افتاد گفت لا حول ولا قوة الا بالله.
گفتم در آنجا چه خبر است؟ گفت آن هوای برهوت است و آن ریزش تیر شهابها که به صورت نیزه و شمشیر و خنجر و عمود است، بر دشمنان آل محمد ریزش دارد و آنها صورت لعن هایی است که مؤمنین بر آنها می کنند و الا اصل عذاب و انتقام الهی در زمین آنجا است که مانند کوره حدادان سرخ و در تابش است با آن گزنده و درندگان آتشینی که در آنجا موجود است و نهرهایی که از مس گداخته در آنجا در جریان است.
و ما می دیدیم که آن تیر شهابها به هر یک از آنها که اصابت می کرد از ابدان آنها می گذشت و به دیگران اصابت می نمود و هکذا و هلم و جرا و اگر احیاناً به زمین می خورد دوباره بلند شده به چند نفر دیگر اصابت می کرد و اگر کسی از مقابل آنها فرار می کرد آن شهاب او را تعاقب می نمود کانه هدف خود را می شناخت و شعور داشت، کما و ان الدار الاخره لهی الحیوان. (142)
و آن آدم ها دیده می شدند که بی اختیار بلند می شوند و به زمین می خورند مانند دانه های اسپند در تاوه داغ که به یک جا قرار و آرام نداشتند و ناله و فریاد آنها مانند صدای سگ به گوش ما می رسید و این منظره بسی موجب مسرت و چشم روشنی من شده بود. اعلان دادیم که خیمه مرا در روی همین تل بزنند و تمام اردو نیز خیمه های خود را در اطراف این تل بزنند و تماشای این منظره خوشایند را بنمایند که خوب مسرت آور است.
همگی آمدند و خوشحال می شدند و اظهار شادمانی می نمودند و کف می زدند و هلهله می کردند فرحین بما اتیهم الله من فضله (143) و چون آقای ملائکه فرمودند که این تیر شهابهایی که بر دشمنان ریزش دارد اثر لعن های مؤمنین است به لشگر امر نمودیم که لعن نمایید دشمنان اهل بیت را و خود مخلص برای تذکار و تعلیم جلو افتاده و گفتیم:
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک. اللهم العن العصابة التی جاهدت الحسین علیه السلام و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعاً.
و نیز خواندم اللهم خص اول ظالم باللعن منی و ابدأ به اولا ثم الثانی ثم الثالث ثم الرابع؛ اللهم العن یزید بن معاویه خامسا و العن مروان الی یوم القیمه. و تمام لشگر در صف ایستاده به این طور لعن مشغول شدند و صداها را به لعن بلند می نمودند و دیده می شد در ساحت برهوت به آن تیر شهابها میلیون میلیون افزوده شد و دود و غبار، فضا و عرصه آنجا را تیره و تار نمود و چنان شدت نمود که اگر شهابی به یکی اصابت می نمود، از اصابت یکی به طرف مشرق و دیگری به طرف مغرب و از سوم به شمال و از چهارم به جنوب و گاه به فوق و گاهی به تحت همچون گویی در بین چوگانهای مختلف حیران و سرگردان و در میان فضا می بود تا پس از مدتی به زمین می رسید و از شدت شوق، لشگر بر او راد و لعن می افزود تا به حدی که دهانها خشک و زبانها کند می گردید و بدنهای آنها کباب می شد و همچون پنجره سوراخ سوراخ شده و با این همه لوعه دلشان ساکن نمی شد و قریر العین نمی شدند چه آخر درجه حصول انتقام و آرامی و خنک شدن دل مظلوم به مردن ظالم بیرون شدن ازدار هستی بود چنان که در دنیا خنک شدن دل مظلوم به بیرون کردن ظالم بود از صفحه دنیا و مردن، و نیست شدن از عالم آخرت شاید ممکن نباشد چه حیات آنجا ذاتی است ولو بدن آنها کباب و سوراخ سوراخ گردد، چنانچه فرموده است و ان الدار الاخره لهی الحیوان، و کلما نضجت جلودهم بدلنا جلوداً غیرها. و با رؤسای افواج که هفت نفر بودیم با هفت نفر از رؤسای ملائکه در خیمه من جمع شدیم و بناء مشورت نهادیم که چه کنیم که انتقام کلی حاصل شود و دلها از جوش و خروش ساکن و آرام گیرد و با این محاربه معنویه که پیش گرفته ایم دلها خنک شود و علاوه بر این دل امام زمان که قلب عالم امکان است در جوش و خروش است و پر از اندوه و حزن می باشد و شیعیان که پروانه آن شمع و شاخ و برگ آن درختند نیز از غصه و حزن بیرون نروند که شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا و عجنوا بماء و لا یتنایفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا.(144)
بعضی گفتند خوب است وارد برهوت شده با اسلحه سرد آنها را قطعه قطعه کنیم و لو نمیرند، چون به دست خود زده ایم شاید دلمان خنک شود.
آقای ملائکه گفت به یقین معلوم است که آن غذایی که دارند اشد از کشتار کردن شما علاوه بر این اجازه دخول در برهوت برای شما نیامده است.
دیگری گفت علاوه بر این به دخول ما در برهوت، عذاب از آنها برداشته می شود، زیرا چنانچه مؤمن از آتش جهنم ترسان است، آتش بیش از او از مؤمن ترسان است؛ پس دخول ما در برهوت برای تعذیب آنان باعث رفع عذاب از آنها و این نقض غرض است.
من گفتم سبب و باعث جوش و جگر خونی ما جوش و خروش و اندوهگینی امام زمان است، تا دل او خنک و خالی نگردد محال است که از ما خنک شود چون دل شیعه پابند دل اوست، باید فکری نمود که او را از انتظار بیرون نمود و این به غیر از دعا و التماس از خدا که اذن خروج به او بدهد چاره ای ندارد. ما با جدیت تمام از چاره ساز بیچارگان بخواهیم که درد ما چاره کند و همه این رأی را پسندیدند بجز ملائکه که سکوت نمودند و در این هنگام جمعی از لشگر آمدند که دلهایمان خنک نمی شود بدون استعمال سیف و سنان، گفتم بروید همه را اعلام که در صف شوند به طرف بیت المعمور که باید از خدا بخواهیم تعجیل ظهور را که دردهای ما به ظهور دوا شود و رأی اهل حل و عقد بر این قرار گرفته است و دعای فرج در آخر الزمان از افضل دعاها است. خودمان هم برخاستیم رفتیم به جلو صفوف ایستاده و دستهای گدایی را بلند نموده خواندیم:
اللهم عظم البلاء و برح الخفاء و انکشف الغطاء و ضاقت الارض و منعت السماء؛ و از ارااضی، دلهای مؤمنین اراده کردیم و از سماء، درگاه حضرت الله را قصد نمودیم نسبت به مقصودی که داشتیم. چون در آن عالمی که ما بودیم غیر از این نمی شد، و الیک یا رب االمشتکی و علیک المعول فی الشدة و الرخاء صل علی محمد و آل محمد اولی الامر الذین فرضت علینا طاعتهم و عرفتنا بذلک منزلتهم ففرج عنا و عنهم عرجاً عاجلا کلمح البصر او هو اقرب من ذلک یا محمد یا علی یا علی یا محمد انصرنی فانکما ناصران اکفیانی فانکما کافیان یا مولای یا صاحب الزمان الغوث الغوث الغوث العجل العجل (الوفاء الوفاء الوفاء) (145) و(146)
و ضمیمه نمودیم: اللهم اخرجنی من قبری مؤتزراً کنفی، شاهراً سیفی، مجرداً قناتی، ملبیاً دعوة الداعی فی الحاضر و البادی.(147)
صفوف را به حال دعا ترک نمودیم چند نفری به تلفونخانه که در لوح آنجا بود رفتیم تا ببینیم و بشنویم صور گفتگوی ملاء اعلی را و بدانیم که پیغمبر و علی و اولادش در چه حالند.
دیدیم که پیغمبر و علی و اهل بیتشان نیز در صف شده اند و دست ها به دعای فرج بلند است و در عقب سر آنها صفوف انبیاء و مرسلین و کروبین و ملائکه مقربین همه به دعا ایستاده اند که حد و حصر ندارد و فهمیدیم کمیسیون و شور ما و بالاخره اتحاد آلام ما بر دعای فرج نیز به اشاره باطنی ملاء اعلی بوده که جنبش این سایه از آن شاخ گل است.
گفتم البته در صفحه دنیا نیز تأثیر نموده چون نظر نمودیم دیدیم حضرت حجت نیز با خواص اصحابش در سر کوهی دست به دعا بلند نموده اند و در شهرها و بلاد اسلام در مساجد و غیرها مجامع مؤمنین کم یا زیاد منعقد شده مشغول دعا و ختم امن یجیب المضطراند و در صحراها جوخه جوخه از حیوانات درنده و چرنده و پرنده اجتماعاتی دارند و هر یک به زبان خود از طول انتظار فرج ناله می کنند و پس از دیدن این مناظر امیدواری کلی حاصل شد به نیل مقصود و حصول فرج. به تلفنچی سفارش شد چنانچه بشارتی رسید اطلاع دهد.
برگشتیم به نزد صفوف دعا دیدیم حال انقلابی بر این بیچاره ها رخ داده بعضب به حال گریه با لبهای خشکیده دست به دعا برداشته و حیرت زده ایستاده بعضی جامه بر تن چاک زده و بی خود افتاده، گفتم برخیزید و هوشیار شوید که امیدواری حاصل شد، سپس ما را به تلفنخانه خواستند رفتیم گوشی را گرفته که از طرف دنیا و خانه کعبه صدای جانفزا و دلخراش امام زمان بلند است:
الا یا اهل العالم انا الامام المنتظر الاوان جدی الحسین قتل عطشانا.
برگشتیم به اردوگاه که هر کس دوست دارد در رکاب فرزندم انتقام از دشمنان بکشد برگردد به دنیا با همان شمشیرهای برهنه که در دست دارند و سر از قبور خود برآرند. فقد جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا.
به گوش هوش ز هاتف نگر چه مژده رسید - شب فراق گذشت و نسیم وصل دمید
به بوتراب خبر آمد ای غبارآلود - ظهور جان جهان شد جهان همی آسود
و قد مضت جولة الباطل و طلعت دولة الحق.(148)

...................) Anotates (.................
1) آیه 22 از سوره ق: در دنیا از اوضاع امروز بی خبر بودی پس ما پرده غفلت را از پیش چشم نو بر داشتیم تا حوادث و وقایع عالم پس از مرگ را ببینی، پس دیده تو امروز به سبب رفع حجاب (برای مشاهده احوال پس از مرگ) روشن است.

2) مؤلف، کلمه مردم فعل ماضی ساده را بدون هیچگونه مقدمه ای به کار برده است چه آنکه حالت مرگ هر چند با مقدمات طولانی پدید آید باز هم ناگهانی و ساده است تا چه رسد به مرگهای مفاجات که در عصر ما بخصوص فراوان است. در دیوان منسوب به امیرالمؤمنین علیه السلام آمده است:
یا من بدنیاه اشتغل - قد غره طول الامل
الموت یاتی یغته - و القبر صندوق العمل
و لم تزل فی غفله - حتی دنی منک الاجل
ای کسی که سرگرم دنیای خویشتنی، آرمانهای زیاد تو را فریفته است، مرگ ناگهان می رسد و خانه قبر جایگاه کردار نیک و بد است. تو پیوسته در حالت غفلت و خود سری هستی، تا آنگاه که هیولای مرگ چهره خود را از نزدیک بر تو بنمایاند

3) درباره حالت احتضار و لحظات آخر زندگی و مشاهدات و حالات ارواح در آن لحظه اضطراب شایسته است هر شخص آگاه و بیداری فرصت را غنیمت شمرده و از هم اکنون ادامه در پاورقی صفحه بعد ادامه پاورقی صفحه قبل: علاج واقعه را قبل از وقوع نماید.
در باره تحصیل آمادگی و اوضاع و احوال انسان هنگام مرگ کتابهای مفیدی نوشته شده که مطالعه آنها بسیار لازم وآموزنده است که نام بعضی از آنها نوشته می شود: 1 - کتاب منازل الاخرة، تألیف مرحوم محدث قمی 2 - کتاب حق الیقین، تألیف مرحوم مجلسی 3 - کتاب کیمیای سعادت، تألیف محمد غزالی (حجة الاسلام) 4 - کتابهای لومن و پس از مرگ، تألیف لئون دونی. (این هر دو از دانشمندان بزرگ غربی الهی و صاحب نظر و دارای تألیفات زیادند.).
4) به درستی که کارهای نیک گناهان را محو می کند.
5) مناسب این مقام فقرانی از دعای ابو حمزه ثمالی ذیلاً نقل و ترجمه میشود:
فمن یکون اسوء حالاً منی ان انا نقلت علی مثا حالی الی قبری...
نرجمه: پس کیست که از من بدحالتر باشد اگر من بر این حال به قبرم منتقل شوم زیرا که آنرا برای خوابیدنم آماده نکرده و با عمل صالح برای آرامیدنم مفروش نساخته ام، چرا گریه نکنم در صورتی که نمی دانم به چه سرنوشتی دچار می گردم، و من نفسم را چنان بینم که به من نیرنگ زده و روزگار مرابفریبد در حالی که مرگ بالهای خود را روی سرم گسترده پس چرا گریه نکنم! گریه می کنم برای جان دادنم، گریه می کنم برای تاریکی قبرم برای تنگی لحدم، گریه می کنم برای پرستش نکیر و منکر از من، گریه می کنم برای برهنه و خوار بیرون آمدنم از قبر...
6) زن و فرزند و مال و صولت و زور همه هستند همره تا لب گور
چه خوش داریست دار پر فسانه - اگر مردن نبودی در میانه
عجب باغی است باغ زندگانی - گر ایمن بودی از باد خزانی
این کاخ دل آویز - که چون جای گرم کردی گویدت خیز
نظامی گنجوی
7) ماجرای سؤال نکیر و منکر و عذاب قبر و مار و عقرب که در بعضی از روایات آمده است محققین در کتابهای اعتقادی مانند مرحوم صدوق و مجلسی و غیره توضیحاتی داده اند که در خور گنجایش این رساله مختصر نیست. طالبین به کتابهای اعتقادات صدوق و بحار مجلسی و حق الیقین مراجعه فرموده و به صرف اینکه با درک و فهم آنها سازش ندارد (مانند خیلی از امور که با حواس انسانی درک نمی شود ولی وجود دارد مانند روح و قوه جاذبه و غیره) نباید کسی منکر آن شود و اشکال کند که قبر مرده را شکافته اند و آثاری دیده نشده در این قبیل موارد به جای انکار باید به دانشمندان محقق و بصیر دینی مراجعه و توضیح بخواهند.
8) بی حرف، بدون گفتگو
9) بطوریکه از روایات معتبر استنباط می شود نور ولایت ائمه هدی علیهم السلام در مهالک و خطرات عوالم پس از مرگ، محبان و شیعیان را یاری می نمایند، چنانچه در دیوان امیرالمؤمنین است که خطاب به حارث همدانی می فرماید:
یا حار همدان من یمت یرنی - من مؤمن او منافق قبلا
10) آیه 2 سوره حج: (از وحشت و هول قیامت) مردم را مست مشاهده می کنی ولی مست نیستند بلکه عذاب خدا سخت است.
11) این حالت آمادگی و حاضر جوابی که مرحوم مألف، مجسم و ترسیم نموده وضع حال اشخاصی مانند خود آن مرحوم است که عمری را در دنیا به کسب معرفت و خدمت به خلق و اعمال نیک و فضایل اخلاقی و انسانی گذرانده و مراقب بودند ولی اشخاص بی خبر و دنیا پرست بی رحم و جاهل حالتی سخت و تباه خواهند داشت.
12) آیه 22 و 23 سوره حشر: اوست خدایی که نیست خدایی به جز او، دانای آشکار و نهان است، هم اوست بخشنده و مهربان، اوست خدایی که خدایی جز او نیست، سلطان مقتدر پاک از هر نقص و آلایش و منزه از هر عیب ناشایست، ایمنی بخش، نگهبان جهان، غالب و قاهر و با جبروت، بزرگوار و برتر؛ زهی منزه و پاک خدایی که از هر چه بر او شریک پندارند.
13) اگر کلمه ظاهراً پس از قبلتی نوشته می شد و عبارت به این ترتیب و قبلتی ظاهرا الکعبه و المسجد الحرام و حیثما کنت فول وجهک شطر المسجد الحرام و باطناً الحق المتعال می بود کلام از تقید و ایهام می بود کلام از تقید و ابهام خارج و سلیس می شد، یعنی و قبله من به ظاهر کعبه و مسجد الحرام است و هر کجا که باشی پس روی خود را به جانب مسجد الحرام برگردان و در باطن، ذات مقدس حق جل شانه می باشد روی خود را به جانب خدایی متوجه می کنم که زمین و آسمان را آفریده است
14) یعنی کتاب من قرآن کریم است که از ناحیه پروردگار مهربان بر پیامبر دانا و بزرگوار نازل شده و قبله من مسجد الحرام است که خداوند فرموده هر جا هستی موقع عبادت روی خود را به سوی مسجد الحرام بگردان که حضرت ابراهیم فرموده: روی خود را به سوی خدایی می کنم که زمین و آسمان به فرمان او می چرخند در حالی که دین دارند و از شرک بیزارند و امامان من که جانشینان پیغمبرند دوازده نفرند که اول آنها علی بن ابیطالب و آخرینشان حضرت بقیه الله است که همگی واجب اطاعة و از گناه و خطاء پاک و منزه می باشند و آنها در دنیا گواه اعمال ما و در آخرت مغفرت و بخشایش پروردگارند.
15) باید توجه داشت که مسایل اعتقادی را باید به قلب دریافت به نحوی که ایمان به آنها در دل نشیند چنانکه حضرت سجاد علیه السلام در پایان دعای ابوحمزه می گوید: اللهم انی اسئلک ایماناً تباشربه قلبی... و چنین اعتقاد و ایمانی با قیاسات منطقی و استدلال فلسفی تامین نشود، چه در حدیث نبوی آمده است الایمان سر من اسرارالله و اشارالی صدره و اینکه بزرگان دین گاهی با دانشمندان مادی و علمای طبیعی به مناظره و استدلال می پرداختند فقط برای مجاب کردن و قانع ساختن آنان به لسان خودشان بوده است.
16) منظور مؤلف این است که اصلاحات حکما و علمای بشری و الفاظ و یافته های آنها در دنیا شاید از نظر منطق عالم آخرت بکلی باطل و خیالی و بی اعتبار باشد و درباره آنچه خودشان بدون توجه به گفته های اهل بیت عصمت گفته و یافته اند حق همین است که خیالات فلسفی خود آنها است و به درد عالم آخرت نمی خورد.
17) یعنی این مطلبی است که خدا مرا به آن رهبری نمود.
18) یعنی بخواب، مانند عروس در حجله زفاف.
19) یعنی نگویید ایمان آوردم و ایمان به قلبهای شما وارد نشده. ایمان یک امر قلبی است و به معنای گواهی و باور است و این باور هنگامی حاصل می شود که مبانی دین از روی منطق فطری و استدلال صحیح عقلی درک و پذیرفته شود و چنین گواهی و باوری از طریق پیروی و تقلید از پدر و مادر و یا بقیه مسلمین حاصل نمی شود و اگر زبان به آن گواهی دهد به قلب نمی رسد و چنین ایمان زبانی با اندک شبهه و مغلطه ای از بین می رود و اگر هم تا آخر عمر باقی باشد به درد عالم برزخ و آخرت نمی خورد و این وظیفه هر پدر و مادری است که فرزندان خود را در صراط اخذ دین با استدلال قرار دهند و اگر آنها به این وظیفه عمل نکنند برخود انسان فرض عقلی است که پس از تکلیف، اصول عقاید را تحقیقاً فرا گیرد تا به اندک سبهه و مغلطه ای منحرف نشود و آثار چنین ایمانی در تمام اعضاء و جوارح ظاهر می شود و با قلب و چشم و گوش درک می کند و می بیند و می شنود و با اخلاص عمل می کنند و طعم ایمان را ذائقه روح می چشد.
20) قلبی است و به معنای گواهی و باور است و این باور هنگامی حاصل می شود که مبانی دین از روی منطق فطری و استدلال صحیح عقلی درک و پذیرفته شود و چنین گواهی و باوری از طریق پیروی و تقلید از پدر و مادر و یا بقیه مسلمین حاصل نمی شود و اگر زبان به آن گواهی دهد به قلب نمی رسد و چنین ایمان زبانی با اندک شبهه و مغلطه ای از بین می رود و اگر هم تا آخر عمر باقی باشد به درد عالم برزخ و آخرت نمی خورد و این وظیفه هر پدر و مادری است که فرزندان خود را در صراط اخذ دین با استدلال قرار دهند و اگر آنها به این وظیفه عمل نکنند بر خود فرض عقلی است که پس از تکلیف، اصول عقاید را تحقیقاً فرا گیرد تا به اندک شبهه و مغلطه ای منحرف نشود و آثار چنین ایمانی در تمام اعضاء و جوارح ظاهر می شود و با قلب و چشم و گوش درک می کند و می بیند و می شنود و با اخلاص عمل می کنند و طعم ایمان را ذائقه روح می چشد.
21) چون مردم می گفتند من هم می گفتم.
22) سوره هدا یعنی جنبش و هیجان و شور هدایت و ولایت علی علیه السلام و اهل بیت عصمت علیهم السلام.
23) این قرآن شکی در او نیست و رهبر پرهیزگاران است.
24) هر کسی با طاغوت کافر باشد و به خدا ایمان آورد به ریسمانی چنگ انداخته که پارگی ندارد.
25) آیه 178 سوره آل عمران: خداوند به بندگانش ظلم نمی کند و این بندگانند که به خود ظلم می نمایند.
26) آیه 57، سوره زمر: افسوس که در جوار خدا خرابکاری و تقصیر کردم.
27) صادرات: آثار و اعمال نیک یا بدی که از انسان در دنیا بروز کرده است.
28) واردات: آنچه خورده و آشامیده و یا دیده و شنیده و یا آموخته و تحصیل کرده است.
29) آنگاه که یک گرفتاری همه مردم را فرا گیرد گوارا و خوش آیند گردد.
30) فشار قبر و بعضی عذابهای برزخ آثار وضعی گناهان دنیوی است و روابطی به کیفر و ایمان ندارد و ممکن است شیعه خالص و مؤمن نسبتاً کاملی هم باشد و در این حال چون معصوم نبوده گناهانی مرتکب شده که باید کیفر آنها را بچشد چنانچه به روایت مرحوم مجلسی در حیات قلوب ابن بابویه از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که سعد ابن معاذ که از بزرگان اصحاب بوده و به حکمیت او یهودیهای خیبر را گردن زدند چون از دنیا رفت و خبر مرگ او به پیغمبر رسید با اصحاب به منزل او تشریف آورده و دستور فرمودند او را غسل دهند و حنوط و کفن کردند. موقع حمل جنازه، آن حضرت بدون کفش و عبا جنازه او راتشیع فرمود و به اطراف جنازه او گردش می کردند. موقع دفن او حضرت فوراً داخل قبر شد و او را در لحد خوابانیده و قبر او را با خشت چیدند و بین خشتها را پر می کردند که خاک بر بدن سعد نریزد و می فرمود من می دانم که بدن سعد می پوسد ولی خدا دوست دارد که هر کس کاری می کند نیکو و محکم انجام دهد از آن حضرت پرسیدند به چه علت بدون کفش و عبا جنازه سعد را تشییع نمودید؟ فرمودند دیدم ملائکه بدون کفش و ردا در تشییع سعد حاضر شده خواستم به آنها تأسی کنم، در سمت راست من جبرییل بود و دست او در دست من بود. خلاصه با همه این مقامات و درجات پس از دفن سعد مادرش از کناری صدا زد ای سعد گوارا باد بر تو بهشت (زیرا به دست پیغمبر دفن شدی و آن حضرت بر تو نماز خواند) حضرت فرمود: ای مادر سعد ساکت باش و برای خدا تکلیف معین مکن به درستی که سعد را در قبر فشاری سخت رسید زیرا با خانواده خود کج خلق بود.
31) حرص
32) خودبینی و خود پسندی
33) خودبینی و خود پسندی
34) آیه 14 سوره اسرا: هر انسانی را آویختیم نامه اش را در گردنش و روز قیامت آن نامه را بیرون خواهیم آورد و آن نوشته را خواهید دید که پیش رویش گشوده است .
35) به روایت مرحوم مجلسی درکتاب حق الیقین ارواح مردگان در هر هفته یا ماه یا سالی یکبار(به تناسب درجه و منزلت آنها) به زیارت اهل خود می آیند و به صورت مرغ لطیف بر سر دیوار خانه ایشان می نشینند و مشرف می شوند بر آنها و اگر آنها را در خیر و خوبی مشاهده کنند خوشحال والا غمگین می شوند. و به روایت دیگر هر هفته موقع غروب آفتاب به صورت گنجشک یا کوچکتر به زیارت اهل بیت خود می آیند و اگر مومن باشد خداوند ملکی را با او می فرستد که اگر اهل او در سختی باشند از او می پوشاند تا موجب اندوه او نشوند.
36) در کتاب کافی به سند معتبر از امام محمد باقر علیه السلام روایت شده که در مغرب این دنیا بوستان است که از فرات مشروب می شود و ارواح مؤمنین در هر صبح و شام در آن بوستان از نعمتهای خدا متنعم می باشند، با یکدیگر ملاقات و به زیارت یکدیگر می روند و یکدیگر را می شناسند و چون صبح شود از آن بوستان بیرون می آیند و در هوا پرواز می کنند و می روند و می آیند و چون آفتاب طالع شود از قبرهای خود سرکشی می کنند وئ برای ارواح کفار و تبه کاران و ناصیان در مشرق آتشی است که آنها در آن آتش مسکن دارند و از طعامی تلخ می خورند و آب داغ عفن می آشامند.

37) ای گروه جن و انس اگر قادرید که به خارج از حدود آسمان و زمین نفوذ نمایید نفوذ کنید و جز نیرویی که خدا عطا کند نفوذ شما به خارج از آسمان و زمین میسر نیست. (سوره الرحمن)
38) بشارت باد ترا به رستگاری
39) پس نفس خود را ملامت کن نه مرا.
40) برای هر علم سه مرحله است که مرحله اول آن تکبر می آورد.

41) قانون الهی قانون است که هرگز برای قانون خداوندی دگرگونی و تغییری نخواهی یافت.
42) مقتضای بعضی از روایات این است که ابلیس پس از طرد از درگاه الهی، چندین تقاضا نمود که از آن جمله طبق تقاضای او قرار شد در مقابل هر فرزندی که از اولاد آدم متولد می شود به همراه او یک بچه شیطان هم متولد شود که همواره ملازم او باشد، لذا هر انسانی یک همزاد از شیطان دارد که پس از مرگ هم در عالم برزخ با او خواهد بود و اگر در دنیا همزاد شیطان او مغلوب شده باشد در برزخ از شر او راحت است و الا در آنجا نیز گرفتار مزاحمت و اغفال او خواهد بود. پیغمبر اکرم فرمود: ان شیطان اسلم بیدی شیطان و همزاد من به دست من اسلام آورد و مغلوب من شد.

43) اشاره به این معنی که وجود مطلق و هستی محض، متحد است با علم مطلق.
44) راهگذار
45) اصطلاً کنایه از زاد و توشه است.
46) و همچنین یکی پس از دیگری.
47) کاش بین من و او فاصله مغرب و مشرق می بود.
48) آیه 173 سوره بقره. در مورد جواز اکل میته و خون و گوشت خوک نازل شده و مفادش این است که خوردن اینها برای شخص مضطری که در معرض هلاک است به شرطی که بیش از حد نخورد و از روی یاغیگری و سرکشی هم نباشد مجاز است و گناهی ندارد.

49) دنیا مزرعه آخرت است و آخرت روز درو و برداشت محصول است.
50) مؤمن در حالی که مؤمن است زنا نمی کند) از مفاد این حدیث و اخبار دیگر چنین استفاده می شود که روح ایمان در اشخاص ثابت نیست یعنی موقع غفلت و معصیت روح ایمان از انسان سلب و خارج می شود و موقعی که مشغول معصیت است مؤمن نیست و پس از توبه و استغفار روح ایمان که نیرویی است ملکوتی و الهی به قلب انسان مراجعت می کند. یا با بیان معنای دیگر روایاتی که فرموده اند مؤمن زنا نمی کند و مؤمن دروغ نمی گوید روشن می شود یعنی موقع زنا، دروغ و غیره نور ایمان با انسان نیست لهذا به تاریکی جهل و معصیت گرفتار می شود.
51) آیه 37 سوره عبس: آن روز هر کسی مشغله ای از خود دارد که به دیگری نمی رسد. این آیات در باره قیامت و اهل بهشت و عوالم پس از برزخ است.
52) آیه 10 سوره یونس: گفتار آنان حمد و سپاس پروردگار است که این همه نعمت جاوید را در مقابل مدتی قلیل عبادت و بندگی در دنیا به آنان عطا فرموده است.
53) آیه 61 سوره صافات: برای مانند چنین روزی باید کوشش نمود (تا آن روز گرفتار حسرت و ندامت نشد).
54) به سر دو راهی
55) نفس اماره چنانچه در قرآن مجید سوره یوسف آیه 52 آمده است ما ابری، نفسی ان النفس لامارة بالسوء الامارحم ربی نفس لوامه در آیه 2 سوره قیامت و لا اقسم بالنفس اللوامه نفس مطمئنه که اعلی درجه نفس است چنانچه در سوره فجر آیه 26- 27- 29 می فرماید یا ایها النفس المطوئنه ارجعی الا ربک راضیة مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی.
56) آیه 64 سوره واقعه: آیا شما تخم زراعت را می رویانید یا ما.
57) ضرب المثل عربی است یعنی در تابستان شیر خود را فاسد کرده ای، کنایه از اینکه هر کس در فصل و فرصت مناسب مراقب و بیدار نباشد عاقبت کارش به فساد و خامت می گراید.
58) کنایه از اینکه بینی بلند پروازی و برتری جویی انسان، آن روز به سنگ می خورد و دماغ کبر و منیت به خاک ساییده می شود.
59) هر کس در دنیا کبر نماید خداوند پستش می کند و هر کس برتری و بلندی جوید دماغش را به خاک می مالد.
60) آیه 45 سوره دخان: بچش سزای خود را زیرا تو در دنیا عزت طلب و کرامت خواه بودی (کنایه از خودخواهی و تکبر است). در تفسیر علی ابن ابراهیم است که ابوجهل همیشه می گفت انا العزیز الکریم در قیامت هم به او و امثال او به طور سرزنش خطاب می رسد بچش از عزیز کریم.
61) دنیا
62) آیه 60 سوره انفال: مهیا کنید برای آنها (دشمن) آنچه در امکان و قدرت دارید از نیرو و قدرت و از اسبان سواری تا بترسانید به وسیله آنها دشمن خدا و دشمن خودتان را.
63) ضرب المثل عربی است یعنی بعد از قریه عابدان قریه دیگری نیست در اینجا کنایه از آن است که حقایق و ادیان و معارف و کتاب های آسمانی به قرآن ختم شده و بعد از آن کتاب و شریعتی نیست.
64) آیه 17 سوره واقعه(در بیان اوصاف اهل بهشت و لذائذ و نعمت های الهی که به آنها عطا شده): اطراف آنها پسرانی می گردند که برای همیشه خدمتگزار اهل بهشتند و لطافت و زیبایی آنها طوری است که هر زمان آنها را ببینی گمان می کنی گوهرانی پراکنده اند و هنگام مشاهده نعمت های بهشتی نعمت بسیار و سلطنت بزرگی مشاهده خواهی کرد.
65) آیه 36 سوره نور: خداوند روشنگر آسمان ها و زمین است. روشنگری او مانند چراغدانی است که در آن فتیله و کانون روشنایی باشد و آن کانون روشنایی در قندیلی از آبگینه و بلور باشد در این هنگام آن چراغ بلورین از غایت نور و فروغ مانند ستاره ای درخشان است و آن چراغ از روغن درخت(پربرکت) زیتون می افروزد آن درختی که نه شرقی و نه غربی است (معتدل است) که خودش بنفسه روشنایی دهد اگر چه به آن آتش نرسیده باشد این چنین چراغ روشنایی در روشنایی است. (در آیه به پیغمبر، علی و فاطمه و اهل بیت و عترت طاهره و علم و فضایل آنها تفسیر شده، به تفاسیر شیعه مراجعه شود).
66) دوستی علی ثوابی است که هیچ گناهی با بودن آن ثواب، ضرر نمی رساند.(توضیح آنکه این حدیث از طریق شیعه و سنی روایت شده و در معنی آن محققین بیانات و توجیهاتی نموده اند که یک توجیه آن به این شرح است: حب علی مانند سپر و حرزی گناهان را دفع می کند و محب واقعی علی پیرامون گناه نمی گردد.)
67) هر کی آزموده شده را دوباره بیازماید پشیمان شود.
68) مشهور چنین است و اذکروا موتیکم بالخیر یعنی یادآوری نمایید مردگان خود را به نیکی و خیرات. محدث قمی در مفاتیح الجنان صفحه 569 از جامع الاخبار از حضرت رسول روایت نموده که فرموده هدیه بفرستید برای مردگان خود، پرسیدند که چیست هدیه مردگان؟ فرمود صدقه و دعا. آنگاه فرمود ارواح مؤمنین می آیند هر شب جمعه به آسمان دنیا مقابل خانه های خود فریاد می کنند هر یک از ایشان متصل با حزن و گریه می گویند که ای اهل من و اولاد من، ای پدر من و مادر من و خویشان من، مهربانی کنید بر ما به آنچه بود در دست ما و عذاب و حساب او بر ماست و هر یک فریاد کنان خویشان خود را مهربانی کنید ما را به درهمی یا به قرص نانی یا به جامه ای که خداوند بپوشاند شما را از جامه بهشت. پس رسول خدا گریست و اصحاب نیز گریستند و از زیادی گریستن قدرت بر سخن گفتن نداشت پس فرمود اینها برادران دینی شمایند که بعد از سرور و نعمت به این روز افتاده اند پس ندا می کنند به عذاب و هلاک بر جانهای خود و می گویند وای بر ما اگر انفاق می کردیم آنچه را که در دست ما بود. در اطاعت و رضای خدا، محتاج نبودیم به سوی شما، پس برمی گردند با حسرت و پشیمانی و فریاد می کنند زود بفرستید صدقه مردگان را.
69) و کسی که در کوبیدن دری پافشاری کند آن در به روی او باز خواهد شد. ترجمه آیه: از رحمت خدا نامید نباشید که رحمت خداوندی به نیکوکاران بسی نزدیک است.
70) عقد شده
71) برق زدن
72) یعنی اگر عقد متعه را عمر منع نمی کرد کسی مرتکب زنا نمی شد مگر کسی که واقعاً شقی باشد. به اعتراف و نوشته خود علمای اهل سنت در کتابهای خودشان عمر در جمع مسلمین صراحتاً گفت (دو متعه در زمان رسول خدا حلال بود و من آنها را حرام می کنم یکی حج تمتع و یکی متعه زنان) شرح این داستان و مدارک این مطلب را در کتابهای الغدیر و شبهای پیشاور مطالعه فرمایید.
73) آویختم
74) این حدیث در کافی و فقیه از کلیب اسدی از امام جعفر صادق علیه السلام روایت شده است که هر کس ازدواج کند نصف دین خود را حفظ نموده و درباره نصف دیگر آن باید از خدا بترسد. این جمله، سخن معصوم است و بدان جهت منتسب به خداوند نموده و به صدق الله تعبیر کرده است که سخن معصوم مأخذ از وحی است و این حدیث در باب اجتناب از عذوبت و جلوگیری از زنا و تشویق به ازدواج است.
75) آیه 187 سوره بقره:زنان شما به منزله لباسند برای شما و شما نیز به منزله لباسید برای آنها یعنی همانطور که لباس انسان را از کثافت و سرما و گرما و غیره حفظ می کند زن و شوهر نیز حافظ و مدافع یکدیگرند.
76) آلات رجولیت
77) آیه 108 سوره مومنین: دور شوید و سخن نگویید، کلمه اخسئو در عربی برای راندن سگها به کار می رود.
78) آیه 2 سوره سجده: اگر ببینی آن هنگام که گنهکاران به زیر افکنده اند سرهاشان را نزد پروردگارشان (می گویند)؛ پروردگارا ما دیدیم و شنیدیم پس برگردان ما را تا کارهای شایسته کنیم (زیرا اکنون به اوضاع بعد از مرگ) یقین کرده ایم.
79) آیه 64 سوره عنکبوت: حقاً و مسلماً خانه آخرت جای زندگی است، اول آیه این است که این دنیا جز مسخره و بازیچه ای بیش نیست.
80) کسی که به فعل قومی راضی باشد یا داخل آنها باشد و از میان آنها خارج نشود جزو آنها محسوب خواهد شد.
81) آیه 98 سوره نساء: مگر زمین خدا وسعت نداشت که (برای آزادگی در بندگی خدا) به جای دیگر مهاجرت نمایید. اول آیه این است: ملائکه مأمور مرگ تبهکاران به آنها می گویند شما در دنیا در چه وضعی بودید آنها در جواب می گویند ما از ضعفا و تحت امر دیگران بودیم - و از خودمان اراده نداشتیم - ملائکه به آنها می گویند مگر زمین خدا وسعت نداشت که از تحت امر دیگران خارج شده و با آزادگی، بندگی خدا کنید؟
82) آیه 21 سوره حدید: جلو بیفتید به سوی آمرزش پروردگارتان و پیشی گیرید به سوی بهشتی که وسعت آن وسعت آسمان و زمین است (و به عقیده علمای هیئت وسعت آسمان از قدرت فکر و تصور بشر خارج است.)
83) درباره رباخواران مضمون حدیثی است که شکم هاشان بزرگ و پر از آتش است و در آیه 276 سوره بقره نیز درباره رباخوران خداوند فرموده رباخوران در قیامت برنخیزند مگر مانند کسی که شیطان آنها را سست نموده (و قادر به تعادل خود نیستند).
84) آیه 179 سوره اعراف: درباره کسانی که قلب و چشم و گوش خود را در راه خواسته های خدا مصرف نمی کنند می فرماید آنان مانند چارپایان بلکه گمراه ترند زیرا آنها از عاقبت کار بی خبرند.
85) حدیث قدسی، یعنی بنده من مرا سپاس و ستایش کرد و دانست که نعمت های او از نزد من است و نیز دانست که بلاهایی که از او رفع می شود به لطف و کرم من است، ای فرشتگان، من شما را شاهد می گیرم که اضافه خواهم کرد برای او علاوه بر نعمت های دنیا، نعمت های آخرت را و دفع می کنم از او بلاهای آخرت را چنانچه بلاهای دنیا را از او دفع کردم.
86) البته روزه سپری از آتش دوزخ است.
87) آیه اول سوره همزه: وای بر عیب گوی طعن زننده!
88) آیه اول سوره مؤمنون: رستگار شدند مؤمنان، آنها کسانی هستند که در نمازشان خشوع و توجه دارند و از لغو و بیهودگی اعراض می کنند.
89) آیه 7 و 8 سوره زلزال: هر کس به اندازه ذره ای (کمترین مقداری که به چشم آید) نیکی کند نتیجه آن را خواهد دید، و نیز هر کس به مقدار ذره ای بدی کند آن را خواهد دید.
90) در حدیثی از پیغمبر اکرم روایت شده که فرمود هر کس خدا را بالجمله لا اله الا الله تهلیل گوید هر مرتبه یک درخت برای او در بهشت کاشته می شود. یکی از صحابه عرض کرد بنابراین ما در بهشت درختانی زیاد داریم حضرت فرمودند در صورتی که پس از گفتن این ذکر و کشت درخت، آتشی از گناه نفرستی که آن رابسوزاند.
91) آیه اول سوره بقره: این قرآن، پارسایان و پرهیزگاران را هدایت خواهد کرد، آنها کسانی هستند که به غیب و اموری که از حواس آنها پنهان است خدا و عالم آخرت ایمان آورند.
92) آیه 21 سوره ابراهیم: اعمال کافرین و تبه کاران مانند خاکستری است که به شدت بدان بادی بوزد در روز طوفانی.
93) یعنی شفاف بود ظرف بلورین و شراب نیز شفاف بود پس این دو به هم مشتبه شدند و کار تشخیص آنها هم مشتبه و مشکل شد مثل این بود که شرابی بدون قدح ظرف است و یا قدحی بدون شراب.
94) آیه 41 سوره اعراف: بیرون کشیدیم کینه را از سینه های اهل بهشت. (یکی از تألمات روحی و عقده های درونی در دنیا کینه است که در بهشت وجود ندارد) اهل بهشت برادران یکدیگرند که بر سریر عزت مقابل هم نشسته اند و با هم مأنوسند.
95) آیه 41 از سوره اعراف: داخل بهشت شوید این است بهشتی که به ارث برده اید در نتیجه اعمال نیک خود. در حدیث است که برای هر انسانی یک خانه در بهشت خلق شده و یکی در جهنم، هرگاه تبه کار شود خانه بهشت او را به یکی از اهل بهشت به ارث دهند و در قیامت برای مزید عذاب، خانه بهشت تبه کار را به او نشان دهند و گویند این بود مکان تو اگر نیکوکار می بودی و نیز خانه جهنم بهشتی را هم برای مزید شادی او ارائه دهند.
96) آیه 15 و 26 سوره واقعه:... می گردند به اطراف اهل بهشت پسران خدمتگزار همیشه با قدح و مشربه و جامها از شراب گوارا که نه دردسر دارد و نه بیهوشی و میوه ها نیز در اختیار آنها است و گوشت پرندگان هر چه بخواهند طعام آنها و حوریان درشت چشم مانند مروارید نفیس پنهان شده، اینها جزای اعمال نیک آنها است در آنجا کسی حرف بد و تهمت نمی شنود مگر گفته های درود و تحیت.
97) آیه 14 سوره قیامت: البته هر کسی بر خویشتن بیناتر است.
98) در عالم برزخ که مربوط به نشانه دنیاست ارواح تبه کاران و شیاطین امکان اشتباه کاری و مغلطه دارند ولی در آخرت و قیامت چنین امکانی نیست.
99) گفتگوی پنهانی
100) آیه 13 سوره صف: علاوه بر نعمت های بهشتی نعمت دیگری هم به آنها مرحمت می شود که آن را بیش از همه دوست دارند و آن نصرتی است از جانب پروردگار و فتح و پیروزی نزدیک است. در تفسیر علی بن ابراهیم است که مقصود از این فتح نزدیک اهل بهشت نیز در آن شریکند ظهور قائم و پیروزی آن حضرت و انتقام از دشمنان آل محمد و شیعیان آنهاست.
101) آیه 1 و 2 سوره مدثر: ای به گلیم پیچیده! برخیز و مردم را از عذاب خدا بترسان.
102) در عالم آخرت برای اهل سعادت چیزهایی (نعمت هایی) است که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر قلب هیچ بشری خطور نکرده است.
103) ترس.
104) در آخر الزمان هلاک مرد به دست همسر اوست و اگر همسر نداشته باشد هلاکش به دست اقوام و اولادش خواهد بود.

105) دنیا مرداری است که خواهان آن سگهایند.
106) کسانی که اموال یتیمان را می خورند ندانسته آتش خوارند.
107) مکر و فریب شخص تبه کار، فرا نمی گیرد جز خود او را.
108) در قبال مسخره شما ما هم شما را مسخره می کنیم.
109) حسد ایمان را می خورد و تباه می کند چنان که آتش هیزم را.
110) آیه 72 سوره الرحمن: در بهشت برای مؤمنین حوریان کوتاه چشمی هستند در خیمه ها (یعنی نظر و دیده آنها از توجه به غیر شوهرانشان کوتاه است.) در تفسیر علی بن ابراهیم است که امام فرمود حوریان آنقدر زیبایند که دیده ها از شدت روشنایی صورتشان از دیدن قاصرند و قبلاً هم کسی آنها را نسوده (یعنی باکره اند).
111) آیه 38 سوره نساء: مردان فرمانروایانند بر زنان.
112) این حدیث از محدث قمی در سفینة البحار از طریق مرحوم مجلسی از زرارة ابن اعین از حضرت باقر علیه السلام نقل نموده و ترجمه آن این است که ایمان بر پنج پایه استوار است نماز، روزه، زکوة حج و ولایت، زراره عرض کرد کدام افضل است؟ حضرت فرمود ولایت افضل است زیرا روح این اعمال ولایت است. در آخر حدیث حضرت فرمود اگر مردی شبها تا صبح عبادت کند و روزها روزه بگیرد و تمام اموالش را صدقه دهد و تمام عمرش همه ساله حج کند ولی رهبرو امام به حق و معصوم نداشته باشد
113) آیه 2 سوره عصر: البته و البته انسان در زیانکاری است.
114) آیه 3 سوره دخان: در شب قدر تمام مقدرات مشخص و مقدر می شود (شب قدر به حضرت فاطمه تفسیر شده).
115) آیه 63 سوره واقعه: آیا به زراعتهای خود توجه کرده اید؟ آیا شما آنها را رویانیده اید یا ما رویاننده ایم.
116) قبلاً گذشت که یکی از بشارتهای اهل بهشت برگشت به دنیا در محضر امام عصر و انتقام از ظالمین است و این آیه هم به ظهور حضرت تفسیر شده است .

117) منسوب به امام عصر: شب و روز بر تو می گریم و به جای اشک از دیدگان خون می بارم.
118) قلوب خود را بروی زره پوشیده و کوشش بر مرگ خود می نمودند.

119) آیه 169 سوره آل عمران: نپندارید که کشتگان را خدا مرده اند بلکه آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خوردند.
120) بهترین گفته ها آن است که عمل، آن را گواهی و تصدیق نماید.
121) آیه 25 سوره فتح : اگر جدا و مشخص می بودند مؤمنین مکه از کافرین، هر آینه عذاب می کردیم کافرین را به عذابی دردناک (یعنی حکم به قتل و اسارت آنها می نمودیم ولی به برکت مؤمنین، آنها را امان داده ایم.) در تفسیر این آیه شریفه ابن بابویه در کتاب کمال الدین روایت کرده که ابراهیم کرخی از حضرت صادق سؤال کرد با این همه قدرت و شجاعت علی چرا ظالمین و غاصبین خود را نکشت و حق خود را نگرفت؟ حضرت در جواب فرمودند به واسطه مفاد همین آیه شریفه یعنی به خاطر مؤمنانی که از پشت این کفار بوده و هنوز به دنیا نیامده اند آنها را نکشت تا ذریه آنان متولد و مشخص شوند و قائم ما نیز ظهور نخواهد کرد تا فرزندان مؤمن و صالح از اصلاب کفار و تبه کاران بوجود آیند زیرا بعد از ظهور آن حضرت به جز دین حق نخواهد ماند و جمیع کفار یا مسلمان می شوند و یا کشته خواهند شد تا کار دنیا یکسره گردد.
122) بار خدایا در گشایش کار ما با ظهور قائم آل محمد شتاب فرما و از دشمنان ما با یاری کردن قائم ما انتقام را بگیر و بندگان خالص و مخلص خود را پدیدار تا به هنگام گرفتاری نیز ترا سپاس کنند و کسی را شریک تو نشمارند.
123) ای محمد دعایت را مستجاب کردم به زودی به تعجیل فرج وفا می کنیم.
124) تو بزرگوارترین بزرگوارانی و هم تو بر همه توانایی و جای نیازهای درخواست کنندگان و درماندگانی، برگشتی برای فرمانت و مانعی از برای دستوراتت وجود ندارد.
125) خداوند در قبض روح بنده مؤمن مردد است، این جمله از حدیث قدسی اقتباس شده که حق تعالی می فرماید: من در هیچ امری و فرمانی تردید و تأمل نمی کنم الا در قبض روح بنده مؤمنم (چون به واسطه انس و علاقه اش به اولاد و اقرباء و دوستانش تن به مرگ نمی دهند و از طرفی خواهی نخواهی مرگ امری است حتمی و چون رضایت خاطر بنده مؤمن مورد علاقه من است لذا در گرفتن جان او تأمل و تردید می کنم.) توضیح اینکه تردید و تأمل حق تعالی در قبض روح مؤمن مانند تردید بندگان که به معنی تحیر و ندانم کاری باشد نیست بلکه کنایه از محبت و شفقت او نسبت به بندگان مومن و صالح است.
126) در حالی که خداوند ناخوشی حبیبش را نمی خواهد.
127) آنان چیزی را به جز آنچه خدا می خواهد نمی خواهد، خلاصه معنی جمله های فوق آن که چون کارهای خدا روی حساب و حکمت و موقعیت است هنوز موقع انتقام و فرج امام نرسیده است.
128) آیه 5 سوره قصص: (درباره حضرت حجت ابن الحسن تفسیر شده) اراده نموده ایم که منت گذاریم بر کسانی که در دنیا ضعیف شدند و آنها را پیشوای جهانیان و وارث ملک و سلطنت قرار دهیم.
129) بارالها جفا کار حرامزاده چنین و چنان کرد.
130) میخ در خانه به سینه حضرت صدیقه طاهره جا گرفت.
131) خداوند از همه مهربانتر است و ناله و تضرع ناله کنندگان، او را خسته و ملول نمی کند .
132) نخستین کسی که به قیاس پرداخت ابلیس بود.
133) این غوغا و بلوا را که به منظور تسکن عقده و تشفی قلب است نباید به غائله و فتنه انگیزی قیاس کنید مانند ابلیس که درباره سجده آدم قیاس کرد و گفت چون آتش از خاک بهتر است نباید من به آدم سجده کنم زیرا من از آتشم و او از خاک.
134) چون خداوند بر جمیع شرایط و اسباب و مقدمات کارها حکومت دارد و خداوندی و خواست و مشیت او بر همه امور غالب است می تواند تمام شروط و اسباب و علل را بر هم بزند و کارها را بدون قید و شرط انجام دهد و همین دعاهای ما که به امر خدا دعا می کنیم یا صدقه می دهیم دلیلی است که خدا می تواند(به دعاها و صدقه ما) از آنچه تقدیر شده جلوگیری کند یا مقدرات آینده را جلو بیاندازد و یا عمری که مقدر است سی سال باشد شصت سال کند یا محکوم به مرگ تقدیری را مهلت دهد و در این قبیل موارد خداوند خودش وسایل فراهم می کند و مثلاً به قلب انسان می اندازد که دعا کند تا او هم غفاری و اجابت نماید.
135) یعنی انجام کارها بدون علت و اسباب و وسیله محال است.
136) خلاصه مفاد چند سطر بالا این است که لازم نیست همیشه واسطه و رابط بین خدا و پیامبران و بنده های مقرب، ملائکه و جبرئیل باشند بلکه ممکن است که خداوند احیاناً مطالب را به قلب پیامبران و امامان و یا عاشقان آنها بیواسطه القا نماید به علاوه جذبه های دوستی و عشق، شرط و علت و مقامات نمی فهمند
137) خلاصه معنی حدیث امام جعفر صادق علیه السلام در جواب کسی که پرسید چرا خداوند ارواح را آزاد و لطیف و مجرد را از آن عالم ملکوت اعلا تنزیل دارد و در قالب کثیف اجسام و در زندان دنیا آنها محبوس کرد، حضرت فرمود همان آزادی و تجرد موجب غرور آنها شده بود به حدی می رفت مدعی الوهیت شوند، خداوند برای آن که ذلت و فقر و مخلوقیت و جهل آنها را تثبیت نماید آنها را چنین خوار و ذلیل و اسیر این خاک و ابدان نمود و بعد دستور داد با احساس این فقر و ذلت استغاثه نمایید و از من بخواهید تا شما را بی نیاز و کامل و عالم نمایم و با احساس فقر و جهل خود، خدا را تسبیح کنید.
138) آیه 114 سوره حدید: (در قیامت) بین مؤمنین و کافرین حایل و دیواری برقرار می شود که پشت آن، مؤمنین مشمول رحمتند و این طرف آن از جلو، عذاب خدا به اهل عذاب نازل می شود.
139) آیه 44 از سوره اعراف: بر بلندی ها (ی مشرف بر بهشت و دوزخ) مردانی هستند که به فراست می شناسند هر کی را به علامت سیمایش. طبق تفاسیر شیعه و روایات اهل بیت عصمت و منظور از رجال مردان اعراف، ائمه معصومین می باشند که بر بلندی های محشر بایستند و شیعیان خود را از دیگران جدا کنند و آنها را داخل بهشت نمایند.
140) مگر در این شب ظلمانی (غیبت) انتظار طلوع ماه را نداریم و آیا می شود که این شب تاریک منتهی به طلوع صبح صادق شود؟
141) آری در صبح این شب تاریک طلوع فجر خواهد بود که امید است در تنفس این صبح صادق نور وجود صاحب الزمان طالع شود.
142) آیه 14 سوره عنکبوت: خانه آخرت خانه زندگی و شعور است (همه چیز آنجا شعور دارد).
143) آیه 170 سوره آل عمران: (اهل بهشت) خوشند به نعمت هایی که خداوند به فضل خود به آنها عطا فرموده.
144) روایت از حضرت صادق علیه السلام است که فرمود: شیعیان ما از زیادی خاک و گل ما آفریده شده و با آب ولایت ما آمیخته و ممزوج گشته اند و به شادی ما شادمانند و به هنگام اندوه ما اندوهگینند.
145) ترجمه دعای فرج: بار خدایا گرفتاری بزرگی روی آورده و سر نهفته ای آشکار شده و پرده حرمت به یک سو رفته و زمینش بر اهلش تنگ گشته و آسمان، رحمتش را باز داشته و به درگاه تو بار خدایا شکوه آورده ایم و در هنگام راحتی و ناراحتی بر تو است اعتماد ما، بار الها درود فرست بر محمد و خاندان او، فرمانفرمایانی که پیروی و اطاعت آنان را بر ما واجب نموده و بدین وسیله ما را به مقام آنان آشنا ساخته ای و بگشای از ما و از ایشان گشایش سریعی همچون سرعت یک چشم بر هم زدن و یا زودتر از آن، یا محمد و یا علی و ای علی و ای محمد شما مرا یاری کنید چون شمایید یاران من و مرا مدد کنید چون شمایید پشتیبان من، ای سرور من ای صاحب الزمان، کمک، کمک، کمک، شتاب، شتاب. (در پایان دعا کلمه الوفاء سه مرتبه نوشته شده که در دعای فرج مشهور و مضبوط در کتاب مفاتیح و غیره به نظر نرسید و به جای آن جملات یا ارحم الراحمین به حق محمد و آله الطاهرین نوشته شده است).
146) این دعا معروف به دعای فرج است که مرحوم محدث قمی آن را در صفحه 531 مفاتیح الجنان آورده و برای این دعا اثرات فوق العاده ای علماء نوشته و آن را برای قضای حوایج مجرب می دانندن و به روایات کثیره معتبره در کتاب های بحارالانوار جلد 13 و کتاب نجم الثاقب مرحوم نوری و کتاب غیبت نعمانی، پیروان امام عصر موظفند در گرفتاری ها و مشکلات و مصایب مادی و معنوی و اخروی استغاثه کنند، چنانچه به روایت صحیح نقل شده که سید بحر العلوم نیمه شبی برای حل مسئله فقهی به حرم حضرت امیر مشرف گردید و درب حرم به روی او باز شد، در مکالمه با حضرت امیر حضرت به او فرمودند سید! تو امام زمان داری و خداوند چنین خواسته که حوایج اهل هر زمانی به وسیله امام همان زمان برآورده شود، برو از امام زمانت مسایل را بپرس.
147) این جملات قسمتی از دعای عهدنامه حضرت حجت است که در صفحه 539 مفاتیح الجنان مرحوم حاج شیخ عباس قمی از حضرت صادق روایت نموده که هر کس چهل صباح دعای عهدنامه را بخواند از یاوران قائم ما باشد و اگر پیش از ظهور آن حضرت بمیرد خدا او را از قبر بیرون درآورد که در خدمت آن حضرت باشد و حق تعالی به هر کلمه هزار حسنه او را کرامت فرماید و هزار گناه از او محو کند.
شایسته است شیفتگان و علاقمندان به حضرتش از این فیوضات غفلت نکنند و هر صبح این دعا را به یاد آن حضرت قرائت نمایند و اصولاً به یاد امام زمان بوده و همه روزه تجدید عهد با آن حضرت، صرف نظر از ثواب فراوان موجب نشاط روحی و مزید توفیقات معنوی است.
148) و البته تاخت و تاز باطل سپری شد و سپیده دم دولت حق طالع گشت.