فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

اسلام در شهر یثرب (38)

اسلام در شهر یثرب به سرعت انتشار می یافت در حالی که شکنجه مسلمانان در مکه ادامه داشت، و قریش به مسلمانان آزار می رساندند. روزی پیامبر خدا پیروان خود را فرا خواند و به آنان گفت: خداوند برای شما برادرانی قرار داده و خانه هایی فراهم ساخته که آسوده در آنها بسر برید. و آنگاه پیروان خود را فرمان داد تا به شهر یثرب حرکت کنند. مسلمانان شهر خود را ترک گفتند، و در راه دین مهاجرت کردند و تنها محمد (ص) و علی (ع) و ابوبکر و عده کمی که پیر یا بیمار بودند و یا اربابهایشان از مهاجرت آنها جلوگیری می کردند، در مکه باقی ماندند. همین که رؤسای قریش از مهاجرت یاران محمد باخبر شدند، به شدت عصبانی گشتند و به وحشت افتادند که مبادا محمد (ص) نیز مکه را ترک گوید و به یاران خود بپیوندد و چون نیرومند گردد با آنان بجنگد، از این رو میان خود قرار گذاشتند که از هر قبیله ای جوانی را انتخاب کنند و به هر یک شمشیری دهند تا به محمد (ص) حمله برند و با یک ضربه دسته جمعی کار او را تمام سازند و بدین وسیله خونش در میان قبایل پایمال گردد زیرا فکر کردند که اگر یک نفر محمد (ص) را به قتل برساند، خانواده محمد (ص) به جنگ قبیله قاتل برخواهند خاست، و در میان عربها رسم بود که خونبهای مقتول را نه تنها از قاتل بلکه از قبیله اش بگیرند، با هم قرار گذاشتند که همان شب پیامبر خدا را بکشند. ولی خداوند که سیاستش بالاتر از سیاست شیاطین است پیامبرش را رها نساخت بلکه جبرئیل را پیش وی فرستاد و وی فرمان داد: امشب در رختخوابی که همیشه به روی آن می خوابیدی نخواب. شب هنگام فرا رسید، ابوجهل و کسانی که با او کمر به قتل پیامبر (ص) بسته بودند، و چون پیامبر خدا (ص) احساس کرد که توطئه ای در کار است، به علی(ع) فرمود: امشب تو در بستر من بخواب، تا کسی نداند که مکه را ترک کرده ام. علی(ع) پرسید آیا اگر من بجای شما بخوابم جان شما در امان خواهد بود؟ پیغمبر فرمودند: آری. علی(ع) با جان و دل پذیرفت و در بستر پیامبر خوابید. مشرکین که خانه پیامبر (ص) را محاصره کرده بودند، مرتب از پنجره خانه اتاق پیامبر را زیر نظر داشتند، علی را می دیدند که در بستر خوابیده خیال می کردند که او پیامبر است. گفته می شود مشرکین تصور نمی کردند پیغمبر (ص) از نقشه آنان بااطلاع است، بهتر آن دیدند که تا نزدیکیهای سحر بخوابند و آنگاه در هوای روشن صبح برنامه خود را عملی سازند. در این هنگام پیامبر (ص) بدون ترس درب خانه را گشود و راه خود را در پیش گرفت مشرکین تا نیمه شب خوابیدند و نیمه شب از جا برخاستند تا نقشه خود را پیاده کنند، ناگهان عابری از راه رسید و از تروریستها پرسید: شما برای چه اینجا ایستاده اید؟ پاسخ دادند: ما منتظر محمدیم. محمد رفت. مشرکین ابتدا سخت برآشفتند ولی از پنجره نگاه کردند و علی را در بستر دیدند و گفتند: محمد اینجا خوابیده است. همچنان تا صبح به انتظار ماندند و ناگهان با پرتاب سنگ به سوی در خانه پیامبر حمله را آغاز کردند. علی(ع) همچون شیر خروشان برخاست و در برابر آنان قرار گرفت. مشرکین سخت به خشم آمدند و پرسیدند: علی! این تو هستی، پس محمد کجاست؟ نمی دانم، او خیلی وقت است که از این خانه رفته است. می خواستند که علی را بجای محمد بکشند ولی با شتاب حرکت کردند تا بلکه محمد (ص) را پیدا کنند، و توطئه خود را عملی سازند.

اهل کوفه به امام حسین(ع) خیانت کردند (39)

اهل کوفه هزاران نامه به امام حسین(ع) نوشته و از او خواستند که بیاید و جانشین پیامبر و پدر شود، لذا امام(ع) پسر عم خود مسلم بن عقیل را به آنجا فرستاد. مسلم قبل از رسیدن امام(ع) به دست ابن زیاد و اهل کوفه شهید گردید. ابن زیاد سپاهی به فرماندهی عمربن سعد برای مقابله با امام حسین فرستاد و سپاه مزبور، امام(ع) را بر ساحل فرات، در زمینی که آن را کربلا می گفتند محاصره کرده و او را آزاد گذارده تا از آنجا عزیمت کند ولی حاضر نشدند و گفتند، یا باید تسلیم شود و یا جنگ کند. امام(ع) حاضر نشد تسلیم گردد و با جمعی از فرزندان و برادر زادگان و برادران و خواهرزاده و اصحاب باوفای خود جنگ نمایانی کردند که شجاعت آنها در تاریخ ضرب المثل شده و مخصوصاً شخص امام(ع) در آخرین دقایق و ساعات حیات خود، عده بسیاری را پس از یأس از آنها کشت که نوشته اند در کوفه خانه ای نبود که اعزای یکی از افراد خانواده خود که به دست حسین بن علی(ع) کشته شده بود، ننشسته باشد و در این حال تیری به او اصابت کرد و از اسب به زمین افتاده و سپاه ابن زیاد در قتل او بسیار عجله کردند و سر مبارکش را بریده و برای ابن زیاد فرستادند و او به شام فرستاد و خانواده پیغمبر (ص) را اسیر کرده به شام بردند و سر امام(ع) را نیزه زدند و انی عمل ننگین که لکه اش بر دامان عالم اسلام ماند و هنوز هم باقی است، در سال 61 هجری اتفاق افتاد. و چون امام(ع) خواست از مکه معظمه به طرف عراق حرکت کند، خطبه ای خواند و فرمود: الحمدلله و ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله و صلی الله علی رسوله و سلم اما بعد، مرگ برای بنی آدم در حکم گردنبندی است که به سینه دختران جوان آویخته و سینه آنها را آرایش می دهد و من برای رسیدن به اسلاف و گذشتگان خود، به اندازه اشتیاق یعقوب به یوسف اشتیاق دارم و برای من قتلگاهی مهیا است که به آن می رسم و مثل آن که می بینم گرگان بیابانها در زمینی بین فلاویس و کربلا بدن مرا قطعه قطعه می کنند و شکمهای خالی و گرسنه خود را از گوشت و خون من پر می نمایند و انبانهای خود را مملو می سازند از روزی که قلم تقدیر گشته است مفری نیست، رضای ما اهل بیت رضای خداست، بر بلای او صبر می کنیم و خداوند اجر صابرین را می دهد اینک هر یک از شما حاضر است خون قلب خود را ببخشد و بر خود هموار کرده است که همیشه با ما باشد، تصمیم خود را بگیرد و من صبح انشاءالله حرکت می کنم.

عنایت حسین(ع) به زوار قبرش (40)

بعضی از موثقین اهل علم در نجف اشرف نقل کردند از مرحوم عالم زاهد شیخ حسین بن شیخ مشکور که فرمود در عالم رویا دیدم در حرم مطهر حضرت سیدالشهدا(ع) مشرف هستم و یک نفر جوان عرب وارد حرم شد و با لبخند به آن حضرت سلام کرد و حضرت هم با لبخند جوابش را دادند. فردا شب که شب جمعه بود به حرم مطهر مشرف شدم و در گوشه ای از حرم توقف کردم ناگاه همان عرب را که در خواب دیده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضریح مقدس رسید با لبخند به آن حضرت سلام کرد ولی حضرت سیدالشهدا(ع) را ندیدم و مراقب آن بودم تا از حرم خارج شد عقبش رفتم و سبب لبخندش را به امام(ع) پرسیدم و تفصیل خواب خود را برایش نقل کردم و گفتم چه کرده ای که امام(ع) با لبخند به تو جواب می دهد گفت مرا پدر و مادر پیری است و در چند فرسخی کربلا ساکن هستیم و شبهای جمعه که برای زیارت می آیم یک هفته پدرم را سوار بر الاغ کرده می آوردم و هفته دیگر ماردم را می آوردم تا این که شب جمعه ای که نوبت پدرم بود چون او را سوار کردم مادرم گریه کرد و گفت: مرا هم باید ببری شاید هفته دیگر زنده نباشم. گفتم: باران می بارد هوا سرد است مشکل است نپذیرفت ناچار پدر را سوار کردم و مادر را به دوش کشیدم و با زحمت بسیار آنها را به حرم رسانیدم و چون در آن حالت با پدر و مادر وارد حرم شدم حضرت سیدالشهداء را دیدم و سلام کردم آن بزرگوار به رویم لبخند زد و جوابم را داد و از آن وقت تا به حال هر شب جمعه که مشرف می شوم حضرت را می بینم و با تبسم جوابم را می دهد. از این داستان دانسته میشود چیزی که شخص را مورد عنایت بزرگان دین قرار می دهد و رضایت آنها را جلب می کند صدق و اخلاق و محبت ورزی و خدمتگزاری به اهل ایمان خصوصاً والدین و بالاخص زوار قبر حضرت ابی عبدالله صلوات الله علیه است.
والسلام








...................) Anotates (.................
1) و یحک غیب عنی وجهک فلا ارینک
وای بر تو پنهان دار صورت خویش را از من نمی خواهم ترا ببینم.
2) و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملاً صالحاً و آخر سیئاً عسی الله ان یتوب علیهم ان الله غفور رحیم سوره توبه آیه 102.