فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

رسول خدا (ص) در خانه ام سلمه (36)

در حالی که عامه نسبت به خاک کربلا روایت ها را نقل کرده اند و مرحوم امینی نیز در کتاب سیرتنا و سنتنا از چند کتاب معتبر عامه ذکر فرموده است.
روزی رسول خدا (ص) در خانه ام سلمه بود و به او فرمود من می خواهم قدری استراحت کنم کسی وارد نشود. رسول خدا (ص) استراحت فرمود و ام سلمه درب حجره نشسته بود که اگر کسی بخواهد وارد شود مانع شود. ناگهان حسین(ع) آمد ام سلمه نتوانست جلویش را بگیرد و بر رسول خدا وارد شد. ام سلمه خواست عذر بیاورد که یا رسول الله (ص) من نتوانستم از حسین جلوگیری نمایم که رسول خدا (ص) فرمود حسین نور چشم من است یعنی حسین(ع) استثناء است آمدنش مانعی نداشت آن وقت حسین(ع) را در دامنش نشانید و گریه کرد. ام سلمه پرسید یا رسول الله چرا گریه می کنید؟ پیغمبر جریان آینده حسین را فرمود. یکی از مجالس عزاداری پیغمبر (ص) برای حسین همین مجلس است چند مرتبه در خانه عایشه و چند مرتبه هم در خانه ام سلمه بود که در کتب عامه نقل کرده اند.

واقعه ای شگفت انگیز از زائرین مشهد (37)

مرحوم فاضل عراقی در دارالسلام نقل کرده است در سال 1298 هجری قمری این معجزه واقع گردیده و در مدارک معتبر موجود است و خلاصه اش آن است که در سال مزبور که نود و چند سال قبل است چند نفر از بحرین جهت زیارت حضرت رضا(ع) حرکت می کنند عده ای از اهل اخلاص با زن و بچه به مشهد حضرت رضا می آیند و مدتی توقف می نمایند. خرجیشان برای برگشت تمام می شود تصمیم داشتند از مشهد به کربلا و بعد بصره بیایند و از طریق دریا به وطن خودشان بحرین برگردند حالا چه کنند نمی توانند بمانند و نمی توانند برگردند. متوسل به حضرت رضا(ع) می شوند کسی هم به آنها قرض نمی داد تا روز چهاردهم رجب هنگام ظهر می خواستند دسته جمعی به حرم مشرف شوند یک نفر به آنها گفت شما خیال کربلا ندارید گفتند چرا اما وسیله نداریم گفت من چند قاطر دارم در اختیارتان می گذارم. گفتند ما خرجی راه نداریم گفت آن را هم می دهم گفتند مقداری هم در همین جا بدهکاریم گفت بدهی را نیز می پردازم. همین امروز عصر درب دروازه سوار شوید. آماده شدند درب دروازه سوار شدند و به راه افتادند این طور که ثبت کرده اند سه ساعت تقریباً حرکت کردند گفت پیاده شوید همین جا نماز بخوانید و شامتان را بخورید من همین جا قاطرها را می چرانم و قدری استراحت می کنم. مسافرین پیاده شدند و کارشان را کردند مدتی گذشت خبری از آن شخص و قاطرهایش نشد. ناراحت شدند مردها این طرف و آن طرف گشتند شب مهتابی است لکن هیچ اثری از آن شخص و قاطرها نیست گفتند کلاه سر ما گذاشته چه کنیم؟ هوا روشن شد نمازشان را خواندند این طور تصمیم گرفتند که سه ساعت راه که بیشتر نیامده اند به مشهد برمی گردند تا در بیابان نمیرند. بارشان را بستند حرکت کردند مقداری که رفتند چشمشان به نخل افتاد نخلستان کجا خراسان کجا! چشمشان به یک نفر عرب افتاد تعجب کردند لباس عربی اینجا؟! پرسیدند اینجا کجاست؟ گفت: کاظمین است. تعجب کردند پیشتر آمدند چشمشان به دو گنبد مطهر موسی بن جعفر و جوادالائمه افتاد شوق عجیبی پیدا کردند ضجه کنان وارد حرم شریف می شوند مردم خبردار می گردند و این قضیه تاریخی از مسلمات است.

اسلام در شهر یثرب (38)

اسلام در شهر یثرب به سرعت انتشار می یافت در حالی که شکنجه مسلمانان در مکه ادامه داشت، و قریش به مسلمانان آزار می رساندند. روزی پیامبر خدا پیروان خود را فرا خواند و به آنان گفت: خداوند برای شما برادرانی قرار داده و خانه هایی فراهم ساخته که آسوده در آنها بسر برید. و آنگاه پیروان خود را فرمان داد تا به شهر یثرب حرکت کنند. مسلمانان شهر خود را ترک گفتند، و در راه دین مهاجرت کردند و تنها محمد (ص) و علی (ع) و ابوبکر و عده کمی که پیر یا بیمار بودند و یا اربابهایشان از مهاجرت آنها جلوگیری می کردند، در مکه باقی ماندند. همین که رؤسای قریش از مهاجرت یاران محمد باخبر شدند، به شدت عصبانی گشتند و به وحشت افتادند که مبادا محمد (ص) نیز مکه را ترک گوید و به یاران خود بپیوندد و چون نیرومند گردد با آنان بجنگد، از این رو میان خود قرار گذاشتند که از هر قبیله ای جوانی را انتخاب کنند و به هر یک شمشیری دهند تا به محمد (ص) حمله برند و با یک ضربه دسته جمعی کار او را تمام سازند و بدین وسیله خونش در میان قبایل پایمال گردد زیرا فکر کردند که اگر یک نفر محمد (ص) را به قتل برساند، خانواده محمد (ص) به جنگ قبیله قاتل برخواهند خاست، و در میان عربها رسم بود که خونبهای مقتول را نه تنها از قاتل بلکه از قبیله اش بگیرند، با هم قرار گذاشتند که همان شب پیامبر خدا را بکشند. ولی خداوند که سیاستش بالاتر از سیاست شیاطین است پیامبرش را رها نساخت بلکه جبرئیل را پیش وی فرستاد و وی فرمان داد: امشب در رختخوابی که همیشه به روی آن می خوابیدی نخواب. شب هنگام فرا رسید، ابوجهل و کسانی که با او کمر به قتل پیامبر (ص) بسته بودند، و چون پیامبر خدا (ص) احساس کرد که توطئه ای در کار است، به علی(ع) فرمود: امشب تو در بستر من بخواب، تا کسی نداند که مکه را ترک کرده ام. علی(ع) پرسید آیا اگر من بجای شما بخوابم جان شما در امان خواهد بود؟ پیغمبر فرمودند: آری. علی(ع) با جان و دل پذیرفت و در بستر پیامبر خوابید. مشرکین که خانه پیامبر (ص) را محاصره کرده بودند، مرتب از پنجره خانه اتاق پیامبر را زیر نظر داشتند، علی را می دیدند که در بستر خوابیده خیال می کردند که او پیامبر است. گفته می شود مشرکین تصور نمی کردند پیغمبر (ص) از نقشه آنان بااطلاع است، بهتر آن دیدند که تا نزدیکیهای سحر بخوابند و آنگاه در هوای روشن صبح برنامه خود را عملی سازند. در این هنگام پیامبر (ص) بدون ترس درب خانه را گشود و راه خود را در پیش گرفت مشرکین تا نیمه شب خوابیدند و نیمه شب از جا برخاستند تا نقشه خود را پیاده کنند، ناگهان عابری از راه رسید و از تروریستها پرسید: شما برای چه اینجا ایستاده اید؟ پاسخ دادند: ما منتظر محمدیم. محمد رفت. مشرکین ابتدا سخت برآشفتند ولی از پنجره نگاه کردند و علی را در بستر دیدند و گفتند: محمد اینجا خوابیده است. همچنان تا صبح به انتظار ماندند و ناگهان با پرتاب سنگ به سوی در خانه پیامبر حمله را آغاز کردند. علی(ع) همچون شیر خروشان برخاست و در برابر آنان قرار گرفت. مشرکین سخت به خشم آمدند و پرسیدند: علی! این تو هستی، پس محمد کجاست؟ نمی دانم، او خیلی وقت است که از این خانه رفته است. می خواستند که علی را بجای محمد بکشند ولی با شتاب حرکت کردند تا بلکه محمد (ص) را پیدا کنند، و توطئه خود را عملی سازند.