فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

عتبه بن ربیعه (35)

از بزرگان قریش بود، در روزهایی که حضرت حمزه (ع) اسلام آورده بود، سراسر محفل قریش را غم و اندوه فرا گرفته بود و سران بیم آن را داشتند که دامنه اسلام بیش از این توسعه بیابد. در آن میان عتبه گفت: من به سوی محمد می روم و مطالبی را پیشنهاد می کنم، شاید او یکی از آنها را پذیرد و دست از این آیین جدید بردارد. سران جمعیت قریش نظر وی را تصویب کردند، لذا او برخاست و به سوی پیامبر (ص) که در مسجد نشسته بود و او را با جمله هایی ستود، اموری را از قبیل ثروت، ریاست و طبابت پیشنهاد نمود. هنگامی که سخنان عتبه پایان یافت پیامبر (ص) فرمود:
آیا سخنان تو پایان پذیرفت؟ عرض کرد بلی. پیامبر به او فرمود: این آیات را گوش ده که پاسخ تمام پرسشهای تو است:
بسم الله الرحمن الرحیم
حم تنزیل من الرحمان الرحیم کتاب فصلت آیاته قرآناً عربیاً لقوم یعلمون بشیراً و نذیراً فاعرض اکثرهم فهم لا یسمعون. سوره فصلت آیه 1.
به نام خدای رحمان و رحیم، حا میم، این کتاب از جانب خدای بخشنده و مهربان نازل گردیده است که آیه های آن برای گروهی که دانا هستند توضیح داده شده است. قرآنی است عربی بشارت دهنده و ترساننده است اما بیشتر آنها روی گردانیده اند و گوش نمی دهند. پیامبر (ص) آیاتی چند از این سوره خواند، وقتی به آیه سی و هفتم رسید، سجده کرد، پس از سجده رو به عتبه کرد و فرمود: از ابا ولید، پیام خدا را شنیدی؟ عتبه به قدری مسحور و مجذوب کلام خدا شده بود در حالی که دستهای خود را پشت سر نهاده و بر آنها تکیه زده بود، مدتی به همین حالت بر روی پیامبر (ص) نظارت نمود، گویا قدرت سخن گفتن از او سلب شده بود سپس از جای خود برخاست و مرکز قریش را پیش گرفت، سران قریش، از وضع و قیافه او احساس کردند که وی تحت تأثیر کلام محمد (ص) واقع شده و با حالت انکسار تؤام با شکستگی بازگشته است. عتبه گفت: به خدا سوگند کلامی از محمد شنیدم که تاکنون از کسی نشنیده بودم.
والله ما هو بالشعر و لا بالسحر و لا بالکهانة: به خدا قسم، کلام محمد (ص) نه شعر است، نه سحر و نه کهانت. من چنین صلاح می بینم که او را رها کنیم تا در میان قبایل تبلیغ کند، هرگاه پیروز گردد و ملک ریاست سلطنتی بدست آورد از افتخارات شما محسوب می گردد و شما را نیز در آن خطی است و اگر در آن میان مغلوب گردد دیگران او را کشته اند و شما را نیز راحت نموده اند. قریش، سخن و رأی عتبه را به باد مسخره گرفتند و گفتند: عتبه مسحور کلام محمد (ص) واقع شده است.

رسول خدا (ص) در خانه ام سلمه (36)

در حالی که عامه نسبت به خاک کربلا روایت ها را نقل کرده اند و مرحوم امینی نیز در کتاب سیرتنا و سنتنا از چند کتاب معتبر عامه ذکر فرموده است.
روزی رسول خدا (ص) در خانه ام سلمه بود و به او فرمود من می خواهم قدری استراحت کنم کسی وارد نشود. رسول خدا (ص) استراحت فرمود و ام سلمه درب حجره نشسته بود که اگر کسی بخواهد وارد شود مانع شود. ناگهان حسین(ع) آمد ام سلمه نتوانست جلویش را بگیرد و بر رسول خدا وارد شد. ام سلمه خواست عذر بیاورد که یا رسول الله (ص) من نتوانستم از حسین جلوگیری نمایم که رسول خدا (ص) فرمود حسین نور چشم من است یعنی حسین(ع) استثناء است آمدنش مانعی نداشت آن وقت حسین(ع) را در دامنش نشانید و گریه کرد. ام سلمه پرسید یا رسول الله چرا گریه می کنید؟ پیغمبر جریان آینده حسین را فرمود. یکی از مجالس عزاداری پیغمبر (ص) برای حسین همین مجلس است چند مرتبه در خانه عایشه و چند مرتبه هم در خانه ام سلمه بود که در کتب عامه نقل کرده اند.

واقعه ای شگفت انگیز از زائرین مشهد (37)

مرحوم فاضل عراقی در دارالسلام نقل کرده است در سال 1298 هجری قمری این معجزه واقع گردیده و در مدارک معتبر موجود است و خلاصه اش آن است که در سال مزبور که نود و چند سال قبل است چند نفر از بحرین جهت زیارت حضرت رضا(ع) حرکت می کنند عده ای از اهل اخلاص با زن و بچه به مشهد حضرت رضا می آیند و مدتی توقف می نمایند. خرجیشان برای برگشت تمام می شود تصمیم داشتند از مشهد به کربلا و بعد بصره بیایند و از طریق دریا به وطن خودشان بحرین برگردند حالا چه کنند نمی توانند بمانند و نمی توانند برگردند. متوسل به حضرت رضا(ع) می شوند کسی هم به آنها قرض نمی داد تا روز چهاردهم رجب هنگام ظهر می خواستند دسته جمعی به حرم مشرف شوند یک نفر به آنها گفت شما خیال کربلا ندارید گفتند چرا اما وسیله نداریم گفت من چند قاطر دارم در اختیارتان می گذارم. گفتند ما خرجی راه نداریم گفت آن را هم می دهم گفتند مقداری هم در همین جا بدهکاریم گفت بدهی را نیز می پردازم. همین امروز عصر درب دروازه سوار شوید. آماده شدند درب دروازه سوار شدند و به راه افتادند این طور که ثبت کرده اند سه ساعت تقریباً حرکت کردند گفت پیاده شوید همین جا نماز بخوانید و شامتان را بخورید من همین جا قاطرها را می چرانم و قدری استراحت می کنم. مسافرین پیاده شدند و کارشان را کردند مدتی گذشت خبری از آن شخص و قاطرهایش نشد. ناراحت شدند مردها این طرف و آن طرف گشتند شب مهتابی است لکن هیچ اثری از آن شخص و قاطرها نیست گفتند کلاه سر ما گذاشته چه کنیم؟ هوا روشن شد نمازشان را خواندند این طور تصمیم گرفتند که سه ساعت راه که بیشتر نیامده اند به مشهد برمی گردند تا در بیابان نمیرند. بارشان را بستند حرکت کردند مقداری که رفتند چشمشان به نخل افتاد نخلستان کجا خراسان کجا! چشمشان به یک نفر عرب افتاد تعجب کردند لباس عربی اینجا؟! پرسیدند اینجا کجاست؟ گفت: کاظمین است. تعجب کردند پیشتر آمدند چشمشان به دو گنبد مطهر موسی بن جعفر و جوادالائمه افتاد شوق عجیبی پیدا کردند ضجه کنان وارد حرم شریف می شوند مردم خبردار می گردند و این قضیه تاریخی از مسلمات است.