فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

حضرت ابراهیم بت شکن در روز عید بت پرستان (33)

موسم عید فرا رسید و مردم غفلت زده و بت پرست شهر بابل، برای رفع خستگی، تجدید قوا و اجراء مراسم عید به طرف صحرا روانه شدند و شهر خالی شد. سوابق ابراهیم(ع)، نکوهش و بدگویی وی، تولید نگرانی کرده بود. از این جهت تقاضا کردند که ابراهیم(ع) نیز همراه آنان در این مراسم شرکت کند. ولی پیشنهاد، بلکه اصرار آنان با بیماری ابراهیم مواجه شد. وی با جمله انی سقیم (من بیمارم) پاسخ گفتار آنان را دارد و در مراسم عید شرکت نکرد. راستی آن روز برای موحد و مشرک روز شادمانی بود. برای مشرکان عید کهنسالی بود که به منظور برگزاری تشریفات عید و زنده کردن رسوم نیاکان به دامنه کوه و مزارع سرسبز رفته بودند و برای قهرمان توحید نیز، عید بی سابقه ای بود که مدتها آرزوی رسیدن چنین روز فرخنده ای را داشت که شهر را از بت پرستان خالی ببیند تا مظاهر کفر و شرک درهم شکند.
آخرین دسته مردم از شهر خارج شدند. ابراهیم فرصت را غنیمت شمرد، با قلبی لبریز از ایمان و اعتقاد به خدا، وارد بتخانه شد، چوبهای تراشیده و بی روح دورادور معبد را مشاهده کرد. غذاهای زیادی که بت پرستان به عنوان تبریک در معبد خود می گذاردند، توجه ابراهیم(ع) را جلب کرد. سراغ غذاها رفت، تکه نانی در دست گرفت و به عنوان تمسخر با اشاره به آنها گفت: چرا از این غذاهای رنگارنگ نمی خورید؟ ناگفته پیداست خدایان مصنوعی مشرکان کوچکترین جنبشی نداشتند کجا رسد که بخورند؟ سکوت مرگباری فضای بزرگ بتکده را فرا گرفته بود ولی ضربات تبر شکننده ابراهیم(ع) که بر دست و پای و پیکر بتها وارد می آمد این سکوت را در هم می شکست تمام بتها را قطعه قطعه کرده به طوری که تل بزرگی از چوب و فلز شکسته و خرد شده در وسط معبد پدید آمد و فقط بزرگ را سالم نگاه داشت و تبر را بر دوش آن نهاد و منظور او از این کار این بود که می دانست مشرکان پس از مراجعت از صحرا سراغ علت حادثه خواهند رفت.
و ظاهر قضیه را یک کار مصنوعی و بی حقیقت تلقی خواهند نمود. زیرا باور نخواهند کرد که صاحب این ضربات، این بت بزرگ باشد که اساساً قدرت حرکت و فعالیت ندارد. در این صورت ابراهیم می توانست از آن نظر تبلیغاتی استفاده کند، که این بت بزرگ به اعتراف شما کوچکترین قدرت ندارد پس چگونه می تواند خدای جهان باشد؟
خورشید به سوی افق کشیده شد، و روشنی خود را از دشت و صحرا برچید، مردم دسته دسته به سوی شهر بازگشتند، موقع مراسم عبادت بتها فرا رسید، گروهی وارد معبد شدند و منظره غیر مترقب که حاکی از ذلت و زبونی خدایان دروغین بود توجه پیروان بت پرست را جلب کرد. سکوت مرگباری توأم با بی صبری در محیط معبد حکمفرما بود. یک نفر مهر خاموشی را شکست و گفت: چه کسی مرتکب این عمل شده است؟ سوابق بدگویی ابراهیم به بتها و صراحت لهجه او در مذمت کردن بت پرستان، آنان را مطمئن ساخت که وی دست به این کار زده است جلسه محاکمه به سرپرستی نمرود پادشاه بت پرستان تشکیل گردید. ابراهیم جوان را با مادرش در یک محاکمه عمومی مورد بازجویی قرار گرفتند. جرم مادر، این بود که چرا وجود فرزندش را کتمان کرده و به دفتر مخصوص حکومت وقت معرفی نکرده است، سرانجام سر او بریده شود. مادر ابراهیم در پاسخ بازپرس چنین گفت: من دیدم بر اثر رأی تصویب شده حکومت وقت، کشتن پسران نسل مردم این کشور را رو به تباهی می برد، من از این جهات اطلاع ندادم تا ببینم که آینده این فرزند چه می شود و اگر این شخص همان باشد که پیشگویان (کاهنان) خبر داده اند در این صورت بنا داشتم، مأمورین را اطلاع دهم تا از ریختن خون دیگران دست بردارند، و اگر آن فرد نباشد، در این صورت یک فرد از نسل جوان این کشور را حفظ کرده ام، منطق مادر کاملاً توجه قضات را جلب کرد. سپس نوبت بازجویی از ابراهیم(ع) فرا رسید، وی گفت: صورت عمل می رساند که این ضربات از ناحیه بت بزرگ است و شما می توانید جریان را از آن سؤال کنید اگر بتها قدرت تکلم داشته باشند. این جواب سربالا، آمیخته با تمسخر و تحقیر، به منظور دیگر بود و آن این که ابراهیم یقین داشت که آنان در جواب وی چنین خواهند گفت: ابراهیم، تو می دانی که این بتها قدرت حرف زدن ندارند، رأی و ادراک در وجود آنها پیدا نمی شود. در این صورت ابراهیم می تواند هیئت قضات را به یک نکته اساسی متوجه سازد. اتفاقاً آن طوری که وی پیش بینی کرده بود، همانطور هم شد. ابراهیم(ع) در برابر گفتار آنان که حاکی از ضعف، زبونی و ناتوانی بتها بود، چنین گفت: اگر آنان (بتها) به راستی چنین هستند که توصیف می کنید پس چرا آنها را می پرستید و حاجات خود را از آنها می خواهید؟
جهل و لجاجت و تقلید کورکورانه بر دل و عقل دادرسان حکومت می کرد و در برابر پاسخ دندان شکن ابراهیم چاره ای ندیدند جز اینکه برای ارضای حکومت وقت رأی دادند که ابراهیم(ع) را بسوزانند. خرمنی از آتش افروخته شد و قهرمان توحید را در میان امواج آتش افکندند ولی دست مهر و لطف خدا به سوی ابراهیم دراز شد، ابراهیم را از گزند آنان حفظ نمود و جهنم مصنوعی بشری را به گلستان سرسبز و خرمی مبدل ساخت.

چند نکته آموزنده از این سرگذشت:

1 - این داستان دلیل محکم بر رشادت و شجاعت فوق العاده خلیل الرحمان (ابراهیم) است. تصمیم ابراهیم راجع به شکستن بتها و ویران کردن مظاهر و وسائل شرک، چیزی نبود برای نمرودیان مخفی مانده باشد، زیرا او نکوهش و بدگوییهای خود، کمال تنفر و انزجار خویش را از بت پرستی ابراز داشته بود.
2 - ضربات شکننده ابراهیم(ع) اگر چه به صورت ظاهر یک قیام مسلحانه و خصمانه بود ولی قیافه واقعی این نهضت چنان که از گفتار ابراهیم با هیئت دادرسان استفاده می شود فقط جنبه تبلیغاتی داشت، زیرا وی آخرین چاره را برای بیدار کردن عقل و فطرت خفته آنها این دید که، تمام بتها را بشکند و بزرگتراز همه را سالم نگاه دارد.
3 - حضرت ابراهیم(ع) می دانست با این کار به حیات و زندگی او خاتمه داده خواهد شد و قاعدتاً باید زیاد مضطرب و متواری گردد لااقل از مزاج و بذله گویی دست بردارد ولی برعکس کاملاً بر روح و اعصاب خود مسلط بود، و این بذله گویی در محکمه ظالمان، سخن کسی است که خود را برای هر گونه حادثه ای آماده سازد و بیم و هراس به خود راه نداده باشد.

بلال حبشی (34)

پدر و مادر وی کسانی بودند که از حبشه به حالت اسارت وارد جزیرة العرب شده بودند، بلال که بعدها موذن رسول خدا شد غلام امیه بن خلف بود. امیه، از دشمنان سرسخت پیشوای بزرگ مسلمانان بود، چون عشیره رسول خدا (ص) دفاع از حضرت را به عهده گرفته بودند وی برای انتقام غلام تازه مسلمان خود را در ملاء عام شکنجه می داد، او را در گرمترین روزها با بدن برهنه روی ریگهای داغ می خوابانید، سنگ بسیار بزرگ و تفتیده ای را روی سینه او می نهاد و او را با جمله زیر مخاطب می ساخت:
دست از تو برنمی دارم تا این که به همین حالت جان بسپاری، یا از اعتقاد به خدای محمد برگردی و لات و عزی را پرستش کنی ولی بلال در برابر آن همه شکنجه، گفتار او را با دو کلمه که روشنگر پایه استقامت او بود پاسخ می داد و می گفت: احد احد یعنی خدا یکی است، خدا یکی است، و هرگز به آیین شرک و بت پرستی ایمان ندارم. استقامت این غلام سیاه که در دست سنگدلی اسیر بود، مورد اعجاب دیگران واقع گشت. حتی ورقه بن نوفل دانشمند مسیحی عرب بر وضع رقت بار بلال گریست و به امیه گفت: به خدا سوگند هرگاه او را با این وضع بکشید من قبر او را زیارتگاه خواهم ساخت. گاهی امیه شدت عمل بیشتری نشان میداد، ریسمانی به گردن بلال می افکند و به دست بچه ها می داد، تا او را در کوچه ها بگردانند.
در جنگ بدر نخستین جنگ اسلام و کفر، امیه با فرزندش اسیر شدند، برخی از مسلمانان به کشتن امیه رأی نمی دادند، ولی بلال می گفت: او پیشوای کفر است، باید کشته شود و بر اثر اصرار او پدر و پسر به کیفر اعمال ظالمانه خود رسیدند و هر دو کشته شدند.
و بعدها بلال حبشی مؤذن رسول خدا شد، پیامبر (ص) از این طریق می خواست به مردم بفهماند که در دین اسلام فضیلت و برتری انسان نسبت به دیگر انسانها بستگی به تقوای انسان نه مال و ثروت، دارد نه قومیت، رنگ و نژاد.
بلال حبشی به خاطر برتری در ایمان و تقوی نسبت به بعضی دیگر از مسلمین، به عنوان مؤذن پیامبر اکرم (ص) انتخاب شد، با وجودی که چهره او سیاه و لکنت زبان هم داشت.