فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

پیک اسلام در سرزمین روم (31)

قیصر، پادشاه روم با خدا پیمان بسته بود که هرگاه در نبرد با ایران، پیروز گردد، به شکرانه این پیروزی بزرگ، از مقر حکومت خود (قسطنطنیه) به زیارت بیت المقدس پیاده برود. او پس از پیروزی به نذر خود جامه عمل پوشانید و پیاده رهسپار بیت المقدس گردید.
دحیه کلبی مأمور شد که نامه رسول خدا را به قیصر روم برساند، او سفرهای متعددی به شام داشت و به نقاط مختلف شام کاملاً آشنا بود. قیافه گیرا، صورت زیبا و سیرت نکوی وی شایستگی همه جانبه او برای انجام این وظیفه خطیر ایجاب نمود. وی پیش از آن که شام را به قصد قسطنطنیه ترک کند در یکی از شهرهای شام یعنی شهر بصری (بصری مرکز استانداری استان حوران بود که از مستعمرات قیصر روم به شمار می رفت) اطلاع یافت که قیصر روم عازم بیت المقدس است، لذا فوراً با استانداری بصری (حارث بن ابی سمر) تماس گرفت و مأموریت خطیر و پراهمیت خود را به او ابلاغ کرد. مؤلف طبقات می نویسد: پیامبر اسلام (ص) دستور داده بود، که نامه را به حاکم بصری بدهد و او نامه را به قیصر برساند. شاید این دستور از این نظر بود، که پیامبر شخصاً از مسافرت قیصر آگاهی داشت و یا از این جهت که شرایط و امکانات دحیه محدود بوده و مسافرت تا قسطنطنیه خالی از اشکال و مشقت نبوده است. در هر صورت، سفیر پیامبر اسلام با حاکم بصری تماس گرفت. استاندار، عدی بن حاتم را خواست و او را مأمور کرد تا همراه سفیر پیامبر (ص) به سوی بیت المقدس بروند و پیام نامه پیامبر (ص) را به حضور قیصر روم برسانند. ملاقات سفیر با قیصر در شهر حمص بود. او وقتی می خواست به حضور قیصر برسد، کارپردازان سلطان به او گفتند: باید در برابر قیصر سر به سجده بگذاری و در غیر این صورت به تو اعتنا نکرده و نامه تو را نخواهد گرفت. (دحیه) سفیر خردمند پیامبر اسلام گفت: من برای کوبیدن این سنتهای غلط رنج این همه راه را بر خود هموار کرده ام، من از طرف صاحب رسالت، محمد (ص) مأمورم به قیصر ابلاغ کنم، که بشر پرستی باید از میان برود و جز خدای یگانه کسی مورد پرستش واقع نگردد، حال با این مأموریت و با این عقیده و اعتقاد چگونه می توانم، تسلیم نظریه شما شوم و در برابر غیر خدا سجده کنم؟ منطق نیرومند، صلابت و استقامت سفیر باعث اعجاب کارکنان دربار قرار گرفت. یک نفر از درباریان خیراندیش، به دحیه گفت: شما می توانی نامه را روی میز مخصوص سلطان بگذاری و برگردی و کسی جز قیصر دست به نامه های روی میز نمی زند و هر موقع قیصر، نامه را خواند شما را به حضور می طلبد. دحیه از راهنمایی آن مرد تشکر کرد، نامه را روی میز گذارد و بازگشت. قیصر، نامه را گشود ابتدای نامه که با بسم الله شروع شده بود، توجه قیصر را جلب کرد و گفت: من از غیر سلیمان (ع) تاکنون چنین نامه ای را ندیده ام. سپس مترجم ویژه عربی خود را خواست تا نامه را بخواند و ترجمه کند. او نامه پیامبر (ص) را چنین ترجمه کرد: نامه ای است از محمد فرزند عبدالله به هرقل بزرگ روم (قیصر) درود بر پیروان هدایت. من تو را به آیین اسلام دعوت می کنم، اسلام آور تا در امان باشی. خداوند به تو پاداش می دهد، (پاداش ایمان خود و پاداش ایمان کسانی که زیر دست تو هستند) و اگر از آیین اسلام روی گردانی گناه الیسیان (کارمند دربار) نیز بر گردن توست. ای اهل کتاب ما شما را به یک اصل مشترک دعوت می کنیم: غیر خدا را نپرستیم، کسی را انباز (شریک) او قرار ندهیم، بعضی از ما بعضی دیگر را به خدایی نپذیرد، هرگاه ای محمد آنان از آیین حق سر بر تاختند بگو: گواه باشید که ما مسلمانیم. ترجمه آیه 65 از سوره آل عمران.

سرگذشت فدک فاطمه (س) (32)

سرزمین آباد و محصول خیزی که در نزدیکی خیبر قرار داشت، فاصله آن با مدینه حدود 140 کیلومتر بود و پس از دژهای خیبر، نقطه اتکاء یهودیان حجاز بشمار می رفت را قریه فدک می نامیدند. پیامبر (ص) پس از آن که نیروهای یهودیان در خیبر و وادی القری و تیما در هم شکست و خلائی را که در شمال مدینه احساس می شد، با نیروی نظامی اسلامی پر نمود. برای پایان دادن به قدرتهای یهود در این سرزمین، که برای اسلام و مسلمانان کانون خطر و تحریک بر ضد اسلام به شمار می رفتند، سفیری به نام محیط، پیش سران فدک فرستاد، یوشع بن نون که ریاست دهکده را به عهده داشت، صلح و تسلیم را بر نبرد ترجیح داد و ساکنان آنجا متعهد شدند که نیمی از محصول را هر سال در اختیار پیامبر اسلام بگذارند و از این به بعد زیر لوای اسلام زندگی کنند، بر ضد مسلمانان دست به توطئه نزنند و حکومت اسلام در برابر این مبلغ، امنیت منطقه آنها را تأمین نماید. سرزمینهایی که در اسلام به وسیله نبرد و جنگ و قدرت نظامی گرفته می شود، متعلق به عموم مسلمانان است. اداره آن به دست فرمانروای اسلام می باشد. ولی سرزمینی که بدون هجوم نظامی و اعزام نیرو به دست مسلمانان می افتد، مربوط به شخص پیامبر و امام پس از وی می باشد و در اختیار این نوع سرزمینها با اوست. می تواند ببخشد، می تواند اجازه دهد و یکی از آن موارد این است که از این املاک و اموال نیازمندیهای مشروع نزدیکان خود را به وجود آبرومندی برطرف سازد. روی این اساس پیامبر اسلام (ص) فدک را به دختر گرامی خود حضرت زهرا(س) بخشید. چنان که شواهد بعدی گواهی می دهد، منظور پیامبر از بخشیدن این ملک دو چیز بود:
1 - زمامداری مسلمانان پس از فوت پیامبر اسلام طبق تصریح مکرر پیامبر، با امیرمؤمنان بود و چنین مقام و منصبی به هزینه سنگینی نیاز داشت، علی (ع) برای حفظ این مقام و منصب، می توانست از درآمد فدک حداکثر استفاده را بنماید، گویا دستگاه خلافت از این پیش بینی مطلع شده بود که در همان روزهای نخست فدک را از دست خاندان پیامبر (ص) بیرون آورد.
2 - دوران پیامبر که فرد کامل آن یگانه دختر وی حضرت فاطمه (س) و نور دیدگانش حضرت حسن (ع) و حضرت حسین (ع) بود، باید پس از فوت پیامبر (ص) به صورت آبرومندی زندگی کنند به همین منظور پیامبر (ص) فدک را به دختر خود بخشید.
محدثان و مفسران شیعه و گروهی از دانشمندان سنی می نویسند:
یعنی پیامبر و خویشاوندی خاصی که با حضرت رسول دارید، خدا به پیامبر خود دستور داده که حق شما را بپردازد. خلاصه گفتار آنکه در این که این آیه در حق حضرت زهرا (س) و فرزندان وی نازل گردیده میان علماء اسلام اتفاق نظر است در این که هنگام نزول این آیه، پیامبر فدک را به دختر گرامی خود بخشید، میان جامعه دانشمندان شیعه اتفاق نظر وجود دارد و برخی از دانشمندان سنی نیز با آن موافق می باشند. پس از درگذشت پیامبر اکرم (ص)، روی اغراض سیاسی و از روی ظلم و بی عدالتی برخی از خلفاء، دختر گرامی پیامبر حضرت فاطمه (س) از ملک مطلق خود محروم گردید. عمال و کارگران او را از سرزمین فدک اخراج نمودند.
ولی آن حضرت در صدد برآمد که از طرق مختلف و شیوه های گوناگون از حق شرعی و قانونی خود دفاع کند و در برابر ظالم با تمام قدرت و جدیت ایستادگی و مقاومت نماید.

حضرت ابراهیم بت شکن در روز عید بت پرستان (33)

موسم عید فرا رسید و مردم غفلت زده و بت پرست شهر بابل، برای رفع خستگی، تجدید قوا و اجراء مراسم عید به طرف صحرا روانه شدند و شهر خالی شد. سوابق ابراهیم(ع)، نکوهش و بدگویی وی، تولید نگرانی کرده بود. از این جهت تقاضا کردند که ابراهیم(ع) نیز همراه آنان در این مراسم شرکت کند. ولی پیشنهاد، بلکه اصرار آنان با بیماری ابراهیم مواجه شد. وی با جمله انی سقیم (من بیمارم) پاسخ گفتار آنان را دارد و در مراسم عید شرکت نکرد. راستی آن روز برای موحد و مشرک روز شادمانی بود. برای مشرکان عید کهنسالی بود که به منظور برگزاری تشریفات عید و زنده کردن رسوم نیاکان به دامنه کوه و مزارع سرسبز رفته بودند و برای قهرمان توحید نیز، عید بی سابقه ای بود که مدتها آرزوی رسیدن چنین روز فرخنده ای را داشت که شهر را از بت پرستان خالی ببیند تا مظاهر کفر و شرک درهم شکند.
آخرین دسته مردم از شهر خارج شدند. ابراهیم فرصت را غنیمت شمرد، با قلبی لبریز از ایمان و اعتقاد به خدا، وارد بتخانه شد، چوبهای تراشیده و بی روح دورادور معبد را مشاهده کرد. غذاهای زیادی که بت پرستان به عنوان تبریک در معبد خود می گذاردند، توجه ابراهیم(ع) را جلب کرد. سراغ غذاها رفت، تکه نانی در دست گرفت و به عنوان تمسخر با اشاره به آنها گفت: چرا از این غذاهای رنگارنگ نمی خورید؟ ناگفته پیداست خدایان مصنوعی مشرکان کوچکترین جنبشی نداشتند کجا رسد که بخورند؟ سکوت مرگباری فضای بزرگ بتکده را فرا گرفته بود ولی ضربات تبر شکننده ابراهیم(ع) که بر دست و پای و پیکر بتها وارد می آمد این سکوت را در هم می شکست تمام بتها را قطعه قطعه کرده به طوری که تل بزرگی از چوب و فلز شکسته و خرد شده در وسط معبد پدید آمد و فقط بزرگ را سالم نگاه داشت و تبر را بر دوش آن نهاد و منظور او از این کار این بود که می دانست مشرکان پس از مراجعت از صحرا سراغ علت حادثه خواهند رفت.
و ظاهر قضیه را یک کار مصنوعی و بی حقیقت تلقی خواهند نمود. زیرا باور نخواهند کرد که صاحب این ضربات، این بت بزرگ باشد که اساساً قدرت حرکت و فعالیت ندارد. در این صورت ابراهیم می توانست از آن نظر تبلیغاتی استفاده کند، که این بت بزرگ به اعتراف شما کوچکترین قدرت ندارد پس چگونه می تواند خدای جهان باشد؟
خورشید به سوی افق کشیده شد، و روشنی خود را از دشت و صحرا برچید، مردم دسته دسته به سوی شهر بازگشتند، موقع مراسم عبادت بتها فرا رسید، گروهی وارد معبد شدند و منظره غیر مترقب که حاکی از ذلت و زبونی خدایان دروغین بود توجه پیروان بت پرست را جلب کرد. سکوت مرگباری توأم با بی صبری در محیط معبد حکمفرما بود. یک نفر مهر خاموشی را شکست و گفت: چه کسی مرتکب این عمل شده است؟ سوابق بدگویی ابراهیم به بتها و صراحت لهجه او در مذمت کردن بت پرستان، آنان را مطمئن ساخت که وی دست به این کار زده است جلسه محاکمه به سرپرستی نمرود پادشاه بت پرستان تشکیل گردید. ابراهیم جوان را با مادرش در یک محاکمه عمومی مورد بازجویی قرار گرفتند. جرم مادر، این بود که چرا وجود فرزندش را کتمان کرده و به دفتر مخصوص حکومت وقت معرفی نکرده است، سرانجام سر او بریده شود. مادر ابراهیم در پاسخ بازپرس چنین گفت: من دیدم بر اثر رأی تصویب شده حکومت وقت، کشتن پسران نسل مردم این کشور را رو به تباهی می برد، من از این جهات اطلاع ندادم تا ببینم که آینده این فرزند چه می شود و اگر این شخص همان باشد که پیشگویان (کاهنان) خبر داده اند در این صورت بنا داشتم، مأمورین را اطلاع دهم تا از ریختن خون دیگران دست بردارند، و اگر آن فرد نباشد، در این صورت یک فرد از نسل جوان این کشور را حفظ کرده ام، منطق مادر کاملاً توجه قضات را جلب کرد. سپس نوبت بازجویی از ابراهیم(ع) فرا رسید، وی گفت: صورت عمل می رساند که این ضربات از ناحیه بت بزرگ است و شما می توانید جریان را از آن سؤال کنید اگر بتها قدرت تکلم داشته باشند. این جواب سربالا، آمیخته با تمسخر و تحقیر، به منظور دیگر بود و آن این که ابراهیم یقین داشت که آنان در جواب وی چنین خواهند گفت: ابراهیم، تو می دانی که این بتها قدرت حرف زدن ندارند، رأی و ادراک در وجود آنها پیدا نمی شود. در این صورت ابراهیم می تواند هیئت قضات را به یک نکته اساسی متوجه سازد. اتفاقاً آن طوری که وی پیش بینی کرده بود، همانطور هم شد. ابراهیم(ع) در برابر گفتار آنان که حاکی از ضعف، زبونی و ناتوانی بتها بود، چنین گفت: اگر آنان (بتها) به راستی چنین هستند که توصیف می کنید پس چرا آنها را می پرستید و حاجات خود را از آنها می خواهید؟
جهل و لجاجت و تقلید کورکورانه بر دل و عقل دادرسان حکومت می کرد و در برابر پاسخ دندان شکن ابراهیم چاره ای ندیدند جز اینکه برای ارضای حکومت وقت رأی دادند که ابراهیم(ع) را بسوزانند. خرمنی از آتش افروخته شد و قهرمان توحید را در میان امواج آتش افکندند ولی دست مهر و لطف خدا به سوی ابراهیم دراز شد، ابراهیم را از گزند آنان حفظ نمود و جهنم مصنوعی بشری را به گلستان سرسبز و خرمی مبدل ساخت.