فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

ابو دجانه (22)

ابودجانه افسر فداکار اسلام، پس از امیر مؤمنان (ع) دومین افسری است که از حریم پیامبر اکرم (ص) دفاع نمود. به طوری که خود را سپر پیامبر قرار داده تیرها بر بدن او می نشست و از این طریق وجود پیامبر را از این که هدف تیر قرار گیرد حراست می نمود. مرحوم سپهر، در ناسخ التواریخ جمله ای درباره ابودجانه دارد. او می نویسد: هنگامی که پیامبر (ص) و علی (ع) در محاصره مشرکان قرار گرفتند چشم پیامبر به ابودجانه افتاد و فرمود: ابودجانه، من بیعت خود را از تو برداشتم اما علی (ع) از من و من از او هستم. ابودجانه زار زار گریسته و گفت: به کجا روم، به سوی همسرم روم که خواهد مرد، به خانه روم که خراب خواهد شد، به سوی ثروت و مال خود بروم که نابود خواهد شد، به ثروت و مال خودم بروم که نابود خواهد شد، به سوی اجل گریزم که خواهد رسید. وقتی چشم پیامبر (ص) به قطرات اشکی که از دیدگان ابودجانه می ریخت افتاد اجازه ادامه مبارزه را به او داد. ابودجانه و علی (ع) وجود پیامبر را از حملات سرسختانه قریش حفظ کردند. در کتابهای تاریخ به نام افراد دیگری از قبیل: (عاصم بن ثابت، سهل حنیف، طلحه بن عبیدالله و...) به چشم می خورد تا جایی که برخی تعداد ثابت قدمان را به 36 نفر رسانیده اند. ولی آنچه از نظر تاریخ، قطعی است، همان پایداری امیرمؤمنان، حمزه، ابودجانه و بانویی به نام (ام عامر) است و حضور غیر این چهار نفر از اصل مشکوک است.

سعد بن ربیع (23)

سعد ربیع، از یاران باوفای پیامبر (ص) بود، کانونی لبریز از ایمان و اخلاص داشت. موقعی که با دوازده زخم از جنگ احد بر روی زمین افتاده بود، مردی از کنار وی گذشت و به او گفت: می گویند محمد (ص) کشته شده است. سعد به وی گفت: اگر محمد(ص) کشته شده ولی خدای محمد زنده است و ما در راه نشر آئین خدا جهاد می کنیم و از حریم توحید دفاع می نماییم. هنگامی که نائره جنگ خاموش گردید، پیامبر به یاد سعد ربیع افتاد و گفت: چه کسی می تواند خبری از سعد بیاورد؟ زید بن ثابت داوطلب شد، که مرگ و حیات سعد و خبر صحیحی برای پیامبر بیاورد. او سعد را در میان کشتگان یافت. گفت: پیامبر مرا مأمور کرده از حال شما تحقیق کنم و خبر صحیحی از شما به او ببرم. سعد گفت: سلام مرا به پیامبر برسان و بگو: چند لحظه بیشتر از زندگی سعد باقی نمانده است و خداوند به تو ای پیامبر خدا، بهترین پاداش که سزاوار یک پیامبر است را بدهد و نیز افزود و گفت: به انصار و یاران پیامبر سلام برسان و بگو، هرگاه به پیامبر آسیبی برسد و شما زنده باشید، هرگز در پیشگاه خداوند معذور نخواهید بود. هنوز فرستاده پیامبر از کنار سعد دور نشده بود که روحش به سوی جهان دیگر پرواز نمود.
علاقه انسان به خود و اصطلاح دانشمندان حب الذات آنچنان اصیل و قدرتمند و ریشه دار است که هیچگاه انسان خود را فراموش نمی کند و همه چیز خود را در راه آن فدا می نماید ولی قدرت ایمان و عشق به هدف و علاقه به معنویات از آن شگفت انگیزتر است. زیرا به تصریح متون تاریخ این افسر با شهامت در سخت ترین لحظه ها که فاصله چندانی با مرگ نداشت، خود را فراموش کرده و به یاد وجود نازنین پیامبر (ص) که حفظ او را عالیترین تجلی برای بقای هدف خود می دانست، افتاده بود و تنها پیامی که به وسیله (زید بن ثابت) فرستاده این بود که: یاران لحظه ای از حفظ و حراست پیامبر غفلت نکنند.

پشیمانی بعد از خیانت (24)

یهودان بنی قریظه پس از محاصره شدن توسط پیامبر از او درخواست کردند که ابولبابه را بفرستد تا با او به مشورت بپردازند. ابولبابه سابقاً با بنی قریظه پیمان دوستی داشت هنگامی که وی وراد دژ شد زنان و مردان یهود، گرد وی جمع شده گریه و شیون آغاز کردند و گفتند: آیا صلاح است که ما بدون قید و شرط تسلیم شویم. ابولبابه گفت: بلی، ولی با دست اشاره به گلو کرد یعنی اگر تسلیم گردید کشته خواهید شد.
ابولبابه می دانست که پیامبر اکرم (ص) با موجودیت این دسته که خطرناکترین جمعیت برای آیین توحید موافقت نخواهند کرد. ولی ابولبابه از این که به مصالح عالیه اسلام و مسلمانان خیانت ورزیده و اسرار آنان را فاش ساخت پشیمان شد و با بدنی لرزان و چهره ای پریده از دژ بیرون آمد و یکسره به مسجد رفت و خود را یکی از ستونهای مسجد بست و با خدا پیمان بست که اگر خداوند از تقصیر وی نگذرد، تا پایان عمر به همین حالت به سر برد. مفسران می گویند: این آیه درباره خیانت ابولبابه نازل گردید:
یا ایهاالذین آمنوا لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا اماناتکم و انتم تعلمون.
سوره انفال آیه 27.
(ای افراد باایمان هرگز از روی علم به خدا، رسول وی و امانتهایی که در اختیار شما قرار گرفته است خیانت نکنید، در حالی که خودتان هم می دانید که خیانت خوب نیست.)
خبر ابولبابه به پیامبر اکرم (ص) رسید، فرمود: اگر قبل از این عمل پیش من می آمد، من از خداوند برای او طلب آمرزش می کردم و خداوند او را می بخشید ولی اکنون باید بماند تا مغفرت خدا شامل حال او گردد، همسر وی در اوقات نماز می آمد گره های طنابی را که با آن خود را به ستون بسته بود باز می کرد و پس از انجام فریضه بار دیگر او را به ستون مسجد می بست. شش روز گذشت، سحرگاهان که پیامبر مهمان ام سلمه بود، پیک وحی فرود آمده آیه زیر را که حاکی از آمرزش ابولبابه است، آورد: گروهی دیگر از آنها به گناهان خود اعتراف کرده عمل نیک و بد را به هم آمیخته اند، شاید خداوند توبه آنها را بپذیرد، خداوند آمرزنده و رحیم است.(2) (توبه 102)
دیدگان ام سلمه بر چهره نورانی پیامبر در حالی که خنده ای بر لب داشت افتاد. پیامبر (ص) به ام سلمه فرمود: خداوند از تقصیر ابولبابه گذشت، برخیز و بشارت بده. هنگامی که همسر پیامبر بشارت آمرزش ابولبابه را به مردم داد، مرد ریختند که بندها را باز کنند، ولی ابولبابه گفت: باید پیامبر اکرم (ص) این قید و بندها را باز نماید، پیامبر برای اقامه نماز صبح وارد مسجد گردید و با دستهای مبارک خود بندها را باز کرد.
سرگذشت ابولبابه درس آموزنده ای است، لغزش او روی احساسات نابجای بود، گریه مردان و زنان خائن، قدرت خودداری را از او صلب کرد، راز مسلمانان را فاش ساخت، ولی قدرت ایمان و ترس از خدا بالاتر از آن بود تا آنجا که او را وادار کرد خیانت خود را آنچنان جبران کند، که بار دیگر جرأت خیانت در خاطره او خطور نکند.