فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

داستان زن فداکار - (19)

هند همسر عمرو بن جموح وی دختر عمرو بن حزام، همسر عبدالله انصاری است. هند، به احد آمد و شهیدان و عزیزان خود را از روی خاک برداشت و بر روی شتر انداخت و رهسپار مدینه گردید. در مدینه انتشار یافته بود که پیامبر (ص) در صحنه جنگ کشته شده است. زنان برای یافتن خبر صحیح، از حال پیامبر، رهسپار احد بودند او در نیمه راه با همسران رسول خدا ملاقات کرد، آنان از وی حال رسول خدا را سؤال نمودند، این زن در حالی که اجساد شوهرش و برادر و فرزند خود را بر شتری بسته و به مدینه می برد مثل این که کوچکترین مصیبت متوجه وی نگردیده بود، با قیافه باز به آنان گفت: خبر خوشی دارم و آن این که پیامبر(ص) زنده و سالم است؛ در برابر این نعمت بزرگ تمام مصائب، کوچک و ناچیز است.
خبر دیگر این که: خداوند کافران را در حالی که مملو از خشم و غضب بودند گردانید. سپس از وی پرسیدند که این جنازه ها از کیست؟ گفت: مربوط به من است. یکی شوهرم، دیگری فرزندم، سومی برادرم، می برم در مدینه به خاک بسپارم.
بار دیگر در این صحنه از تاریخ اسلام یکی از عالیترین اثر ایمان که همان ناچیز شمردن مصائب و هضم تمام شدائد و آلام در راه هدف مقدس است، تجلی می کند. مکتب مادیت هرگز نتوانسته است چنین زنان و مردان فداکاری تربیت کند. این افراد برای هدف می جنگند، نه برای زندگی مادی و نیل به مقام. این داستان، شگفت انگیز است و هرگز با مقیاسهای مادی و قواعدی که مادیت برای تحلیل مسائل تاریخی طراحی نموده است، تطبیق نمی کند. فقط مردان الهی و کسانی که به تأثیر عالم بالا اعتقاد دارند و مسائل اعجاز و کرامت را حل کرده اند می توانند داستان را تحلیل نموده و از هر نظر صحیح بدانند. اینک ادامه داستان: هند، مهار شتر را در دست داشت، به سوی مدینه می کشید. اما شتر به زحمت راه می رفت. زنی از زنان رسول خدا (ص) گفت: لابد بار شتر سنگین است، هند در پاسخ گفت: این شتر بسیار نیرومند است و می تواند بار شتر را بردارد و حتماً علت دیگری دارد. زیرا هر موقع روی شتر را به طرف احد بر می گردانم، این حیوان به آسانی می رود ولی هر موقع آن را به سمت مدینه می نمایم به زحمت کشیده می شود و یا زانو به زمین می زند. هند تصمیم گرفت که به احد برگردد و پیامبر را از جریان آگاه سازد. او با همان شتر و اجساد به احد آمد و وضع راه رفتن شتر را به پیامبر (ص) گفت:
پیامبر فرمود: هنگام که شترت به سوی میدان رفت از خدا چه خواست؟ وی عرض کردم شوهرم رو به درگاه خدا کرد و گفت: خداوندا، مرا به خانه ام باز نگردان. پیامبر فرمود: علت این امتناع روشن گردید دعای شوهرت مستجاب شده، خداوند نمی خواهد این جنازه به سوی خانه عمرو برگردد. بر تو لازم است که هر سه جنازه را در این سرزمین احد به خاک بسپاری و بدان که این سه نفر در سرای دیگر پیش هم خواهند بود. هند در حالی که اشک از گوشه چشمانش می ریخت از پیامبر درخواست کرد، که از خداوند بخواهند که او نیز در سرای آخرت پیش آنها باشد.

داستان افسر رشید اسلام (20)

افسران رشید و از جان گذشته، قهرمانان نیرومند و قوی پنجه در ارتش اسلام کم و بیش وجود داشت. ولی دلاوریهای حمزة بن عبدالمطلب ثبت و در حقیقت سطور طلایی تاریخ نبردهای اسلام را تشکیل می دهد.
حمزه عموی پیامبر اسلام از شجاعان عرب و از افسران بنام اسلام بود، او بود که با کمال اصرار میل داشت که ارتش در بیرون مدینه با قریش به نبرد بپردازد، او بود که با قدرت هر چه تمامتر پیامبر را در لحظات حساس در مکه از شر بت پرستان حفظ نمود و در انجمن بزرگ قریش به جبران توهین و اذیتی که ابوجهل درباره پیامبر انجام داده بود، سر او را شکست و کسی را قدرت مقاومت در برابر او نبود. وی همان افسر ارشد و جانبازی بود که در جنگ بدر قهرمان رشید قریش شیبه را از پای درآورد، گروهی را مجروح و عده ای را به دیار نیستی فرستاد. هدفی جز دفاع از حریم حق و فضیلت و برقراری آزادی در زندگی انسانها نداشت.
هند، همسر ابوسفیان دختر عتبه کینه حمزه را به دل داشت، تصمیم داشت که به هر قیمتی که باشد، انتقام پدر را از مسلمانان بگیرد.
وحشی، قهرمان حبشی که غلام جبیر مطعم بود و عموی جبیر نیز که در جنگ بدر کشته شده بود از طرف هند مأمور بود که با بکار بردن حیله و مکر به آرمان دختر عتبه سر و صورت بدهد.
وی به وحشی پیشنهاد کرد که یکی از سه نفر (پیامبر، علی، حمزه) را برای گرفتن انتقام خون پدر از پای درآورد. قهرمان حبشی در پاسخ گفت: من هرگز دسترسی به محمد نمی توانم پیدا کنم زیرا یاران او از همه کس به او نزدیکترند، علی در میدان نبرد فوق العاده بیدار است.
ولی خشم و غضب حمزه در جنگ به قدری زیاد است که در موقع نبرد متوجه اطراف خود نمی شود شاید بتوانم او را از طریق حیله و اغفال از پای درآورم. هند به همین مقدار راضی شد و قول داد که اگر در این راه موفق شود، او را آزاد کند گروهی معتقدند که این قرارداد جبیر، با غلام خود (وحشی) بست. زیرا عموی وی در بدر کشته شده بود. غلام (وحشی) می گوید: روز احد من به دنبال حمزه بودم و به سان شیری غران به قلب سپاه حمله می برد و به هرکس می رسید او را بی جان می ساخت. من خود را پشت درختها و سنگها پنهان کردم به طوری که او مرا نمی دید، او مشغول نبرد بود که من از کمین در آمدم، چون یک فرد حبشی بودم حربه خود را مانند آنها می انداختم و کمتر خطا می کرد. از فاصله معینی زوبین خود را پس از حرکت مخصوصی به سوی او افکندم، حربه بر پشتش نشست و از میان دو پای او درآمد. او خواست به سوی من حمله کند ولی شدت درد او را از مقصد باز داشت و به همان حالت ماند تا روح از بدنش جدا شد. سپس با کمال احتیاط به سوی او رفتم حربه خود را درآورده و به لشگرگاه قریش برگشتم و به انتظار آزادی نشستم. پس از جنگ احد من مدتها در مکه می زیستم تا آن که مسلمانان مکه را فتح کردند، من به سوی طائف فرار کردم. چیزی نگذشت تا آن که شعاع قدرت اسلام تا حدود طائف کشیده شد. ولی شنیدم که هرکس ولو هر اندازه مجرم باشد اگر به آیین توحید ایمان آورد پیامبر (ص) از تقصیر او می گذرد. من در حالی که شهادتین را بر زبان جاری می ساختم خود را در خدمت پیامبر رساندم، دیده پیامبر بر من افتاد فرمود: تو همان وحشی هستی؟ عرض کردم: بلی، فرمود: چگونه حمزه را کشتی؟ من عین همین جریان را نقل کردم، رسول خدا (ص) متأثر شد و فرمود: تا زنده ای تو را نبینم زیرا مصیبت جانگداز عمویم به دست تو انجام گرفته است(1).
این همان روح بزرگ نبوت وسعه صدری است که خداوند به رهبر عالیقدر اسلام مرحمت فرموده است. با این که با دهها عنوان می توانست قاتل عمو را اعدام کند، مع الوصف او را آزاد نمود.

بانوی فداکار نسیبه (ام عامر) (21)

جای گفتگو نیست که جهاد برای زنان در اسلام نیست. حتی نماینده زنان مدینه حضور پیامبر اکرم (ص) شرفیاب گردید و درباره این محرومیت با رسول خدا سخن گفت و اعتراض کرد که ما تمام کارهای شوهران را از نظر زندگی تأمین می نماییم و آنان با خاطر آرام در جهاد شرکت می نمایند. ولی ما جامعه زنان از این فیض بزرگ محرومیم. حضرت به وسیله او به جامعه زنان مدینه پیغام داد و فرمود: اگر روی یک سلسله علل فطری و اجتماعی از این فیض محروم شده اید ولی شما می توانید با قیام به وظایف شوهرداری فیض جهاد را ترک کنید.
و این جمله تاریخی را فرمودند:
و ان حسن التبعل یعدل ذلک کله
یعنی قیام به وظایف شوهرداری به وجه صحیح با جهاد فی سبیل الله برابری می کند.
ولی گاهی برخی از بانوان تجربه دیده، برای کمک به مجاهدان که بیشتر فرزندان و برادران و خویشاوندان آنها بودند، همراه مجاهدان از مدینه بیرون می آمدند و آنها با سیراب کردن تشنگان، شستن لباسهای سربازان و پانسمان کردن زخم مجروحان به پیروزی مسلمانان کمک می کردند.
ام عامر که نام وی نسیبه است می گوید: من برای رسانیدن آب به سربازان اسلام در احد شرکت کردم تا آنجا که دیدم نسیم فتح پیروزی مسلمانان وزید. لیکن چیزی نگذشت که یک مرتبه ورق برگشت. مسلمانان شکست خورده و پا به فرار گذاردند. من دیدم جان پیامبر در معرض خطر قرار گرفت، وظیفه دیدم به قیمت جانم هم تمام شود، از پیامبر اسلام دفاع کنم. مشک آب را به زمین گذاردم با
شمشیری که به دست آورده بودم از حملات دشمن می کاستم، گاهی تیراندازی می کردم، در این لحظه جای زخمی را که در شانه اش بود، نشان داده و می گوید: در آنوقت که مسلمانان پشت به دشمن کرده و فرار می کردند چشم پیامبر به یک نفر افتاد که در حال فرار بود، فرمود: اکنون که فرار می کنی سپر خود را به زمین بیانداز. او سپر خود را انداخت و من آن سپر را برداشتم و مورد استفاده قرار دادم. ناگاه متوجه شدم که مردی بنام ابن قمیئه فریاد می کشد و می گوید: محمد کجاست؟ او پیامبر را شناخت و با شمشیر برهنه به سوی رسول خدا (ص) حمله آورد. من و مصعب او را از حرکت به سوی مقصد باز داشتیم، او برای عقب زدن من ضربتی بر شانه ام زد. با این که من چند ضربه بر او زدم ولی ضربه او در من تأثیر کرد و اثر این ضربه تا یک سال باقی بود. و ضربات من بر اثر داشتن دو زره در تن، در او تأثیر ننمود. ضربه ای که متوجه شانه من شد بسیار کاری بود. پیامبر (ص) متوجه شانه من گردید که خون از آن فوران می کند. فوراً یکی از پسرانم را صدا زد و فرمود: زخم مادرت را ببند. وی زخم مرا بست و من دو مرتبه مشغول دفاع شدم. در این بین متوجه شدم که یکی از پسرانم زخم برداشته است فوراً پارچه هایی را که برای بستن زخم مجروحان با خود آورده بودم درآورده و زخم پسرم را بستم. ولی برای اینکه هر لحظه وجود پیامبر در آستانه خطر بود، رو به فرزندم کردم و گفتم: فرزندم برخیز و مشغول کارزار باش. رسول اکرم از شهامت و رشادت این زن فداکار سخت در شگفت بود وقتی که چشمش به ضارب پسر وی افتاد، فوراً او را به نسیبه معرفی کرد و گفت ضارب فرزندت همین مرد است.
مادر دلسوخته پروانه وار دور شمع وجود پیامبر می گشت، مثل شیر نر به آن مرد حمله برد و شمشیری به ساق او نواخت که او را نقش زمین ساخت. این بار تعجب پیامبر از شهامت این زن زیادتر شد و از شدت تعجب خندید، به طوری که دندانهای عقب او آشکار گردید و فرمود: قصاص فرزند خود را گرفتی. فردای آن روز که حضرت ستون لشکر را به سوی حمراء الاسد حرکت داد نسیبه خواست که همراه لشکر حرکت کند ولی زخمهای سنگینی که بر او وارد شده بود، اجازه حرکت به او نداد. لحظه ای که پیامبر (ص) از حمراءالاسد بازگشت شخصی را به خانه نسیبه فرستاد تا وضع مزاجی او را به گوش پیامبر گزارش دهد. پیامبر از سلامت وضع وی آگاه گردید و خوشحال شد. این زن در برابر آن همه فداکاری از پیامبر خواست دعا کند خدا او را در بهشت ملازم حضرتش قرار دهد. پیامبر در حق وی دعا کرد: خدایا اینها را در بهشت همنشین من قرار ده.