فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

داستانی از نهج البلاغه - خطبه قاصعه (18)

و من با پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بودم زمانی که گروهی از بزرگان قریش نزد او آمدند و گفتند: تو امر بزرگی (نبوت و پیغمبری) ادعا می کنی که پدران تو و نه کسی از خاندان تو آن را ادعا نکرده است و ما از تو کاری درخواست می نماییم که اگر آن را برای ما به جا آوری و به ما بنمایی می دانیم پیامبر و فرستاده از جانب خدا هستی و اگر به جا نیاوری می دانیم جادوگر و دروغگو هستی.
پیامبر (ص) فرمود: چه می خواهید؟
گفتند: این درخت را برای ما بخوان تا ریشه هایش از زمین کنده شده، آمده و جلوی رویت بیاستد.
پیغمبر (ص) فرمود: خداوند بر همه چیز توانایی دارد، اگر این خواهش شما را برآورد، آیا ایمان می آورید و به حق گواهی می دهید. گفتند: آری.
فرمود: من به شما نشان می دهم آنچه را می طلبید و می دانم که به خیر و نیکویی (اسلام) ایمان نمی آورید، بین من و شما کسی هست که به کفرش باقی مانده در جنگ کشته می گردد و در چاه انداخته می شود (مراد چاهی است که آن را بدر می نامیدند که بین مکه و مدینه واقع شده، و به مدینه نزدیکتر است). از جمله کسانی که در جنگ بدر، بعد از کشته شدن در آن چاه افکنده شدند، عتبه، شیبه، دو پسر ربیعه، امیه ابن عبد شمس، ابوجهل و ولید بن مغیره بودند.
پس از آن پیغمبر (ص) فرمود: ای درخت اگر تو به خدا و روز رستاخیز ایمان داری و می دانی من پیغمبر خدا هستم، با ریشه های خود کنده شو و به فرمان خدا جلوی من بایست. سوگند به خدایی که آن حضرت ره به حق برانگیخت، درخت با ریشه هایش کنده شد و آمد در حالی که صدایی سخت داشت و صدایی مانند صدای بالهای مرغان، تا بین دو دست پیامبر (ص) مانند مرغ پر و بال زنان ایستاد، شاخه بلند خود را بر سر رسول (ص) و بعضی از شاخه هایش را بر دوش من افکند. من در طرف راست آن حضرت (ص) بودم، پس چون آن گروه آن را دیدند از روی سرافرازی و گردنکشی گفتند بفرما تا پس، درخت را با آن درخواست فرمان داد، آنگاه نیمه آن به سوی آن حضرت رو آورد که به شگفت ترین روی آوردن و سخت ترین صدا کردن می ماند (از اول با شتاب تر فرمان آن بزرگوار را اجابت اجابت نمود) و نزدیک بود به رسول خدا (ص) قرار گرفت، پس از روی ناسپاسی و ستیزگی گفتند: امر کن این نیمه باز گردد و به نیمه خود بپیوندد همچنان که از اول بود، پس پیغمبر (ص) امر فرمود درخت باز گشت. من گفتم: سزاوار پرستش جز خدا نیست. ای رسول خدا من نخستین کسی هستم که ایمان به تو آوردم و اقرار کردم به این که درخت به فرمان و خواست خدا، امر تو را به جا آورد و آنچه را که کرد برای اعتراف پیغمبری تو و احترام فرمانت بود.
پس همه آن گروه (کفار و مشرکین قریش) گفتند: جادوگر بسیار دروغگویی است، شگفت جادویی که در آن چابک است و به پیامبر (ص) گفتند: آیا تو را در کارت تدصیق می نماید غیر از مانند این شخص؟ که قصدشان من بودم و من (علی) از آن گروهی هستم که در راه خدا، آنان را از توبیخ سرزنش کننده ای باز نمی دارد. چهره آنها، چهره راستگویان و سخنانشان سخن نیکوکاران است، شب را آباد کننده و روز را نشانه و راهنما هستند، به ریسمان قرآن خود را می آویزند، راههای خدا و روشهای پیامبرش را زنده می کنند، گردنکشی و نادرستی و تبهکاری نمی کنند، دلهایشان را در بهشت و بدنهایشان مشغول کار است.

داستان زن فداکار - (19)

هند همسر عمرو بن جموح وی دختر عمرو بن حزام، همسر عبدالله انصاری است. هند، به احد آمد و شهیدان و عزیزان خود را از روی خاک برداشت و بر روی شتر انداخت و رهسپار مدینه گردید. در مدینه انتشار یافته بود که پیامبر (ص) در صحنه جنگ کشته شده است. زنان برای یافتن خبر صحیح، از حال پیامبر، رهسپار احد بودند او در نیمه راه با همسران رسول خدا ملاقات کرد، آنان از وی حال رسول خدا را سؤال نمودند، این زن در حالی که اجساد شوهرش و برادر و فرزند خود را بر شتری بسته و به مدینه می برد مثل این که کوچکترین مصیبت متوجه وی نگردیده بود، با قیافه باز به آنان گفت: خبر خوشی دارم و آن این که پیامبر(ص) زنده و سالم است؛ در برابر این نعمت بزرگ تمام مصائب، کوچک و ناچیز است.
خبر دیگر این که: خداوند کافران را در حالی که مملو از خشم و غضب بودند گردانید. سپس از وی پرسیدند که این جنازه ها از کیست؟ گفت: مربوط به من است. یکی شوهرم، دیگری فرزندم، سومی برادرم، می برم در مدینه به خاک بسپارم.
بار دیگر در این صحنه از تاریخ اسلام یکی از عالیترین اثر ایمان که همان ناچیز شمردن مصائب و هضم تمام شدائد و آلام در راه هدف مقدس است، تجلی می کند. مکتب مادیت هرگز نتوانسته است چنین زنان و مردان فداکاری تربیت کند. این افراد برای هدف می جنگند، نه برای زندگی مادی و نیل به مقام. این داستان، شگفت انگیز است و هرگز با مقیاسهای مادی و قواعدی که مادیت برای تحلیل مسائل تاریخی طراحی نموده است، تطبیق نمی کند. فقط مردان الهی و کسانی که به تأثیر عالم بالا اعتقاد دارند و مسائل اعجاز و کرامت را حل کرده اند می توانند داستان را تحلیل نموده و از هر نظر صحیح بدانند. اینک ادامه داستان: هند، مهار شتر را در دست داشت، به سوی مدینه می کشید. اما شتر به زحمت راه می رفت. زنی از زنان رسول خدا (ص) گفت: لابد بار شتر سنگین است، هند در پاسخ گفت: این شتر بسیار نیرومند است و می تواند بار شتر را بردارد و حتماً علت دیگری دارد. زیرا هر موقع روی شتر را به طرف احد بر می گردانم، این حیوان به آسانی می رود ولی هر موقع آن را به سمت مدینه می نمایم به زحمت کشیده می شود و یا زانو به زمین می زند. هند تصمیم گرفت که به احد برگردد و پیامبر را از جریان آگاه سازد. او با همان شتر و اجساد به احد آمد و وضع راه رفتن شتر را به پیامبر (ص) گفت:
پیامبر فرمود: هنگام که شترت به سوی میدان رفت از خدا چه خواست؟ وی عرض کردم شوهرم رو به درگاه خدا کرد و گفت: خداوندا، مرا به خانه ام باز نگردان. پیامبر فرمود: علت این امتناع روشن گردید دعای شوهرت مستجاب شده، خداوند نمی خواهد این جنازه به سوی خانه عمرو برگردد. بر تو لازم است که هر سه جنازه را در این سرزمین احد به خاک بسپاری و بدان که این سه نفر در سرای دیگر پیش هم خواهند بود. هند در حالی که اشک از گوشه چشمانش می ریخت از پیامبر درخواست کرد، که از خداوند بخواهند که او نیز در سرای آخرت پیش آنها باشد.

داستان افسر رشید اسلام (20)

افسران رشید و از جان گذشته، قهرمانان نیرومند و قوی پنجه در ارتش اسلام کم و بیش وجود داشت. ولی دلاوریهای حمزة بن عبدالمطلب ثبت و در حقیقت سطور طلایی تاریخ نبردهای اسلام را تشکیل می دهد.
حمزه عموی پیامبر اسلام از شجاعان عرب و از افسران بنام اسلام بود، او بود که با کمال اصرار میل داشت که ارتش در بیرون مدینه با قریش به نبرد بپردازد، او بود که با قدرت هر چه تمامتر پیامبر را در لحظات حساس در مکه از شر بت پرستان حفظ نمود و در انجمن بزرگ قریش به جبران توهین و اذیتی که ابوجهل درباره پیامبر انجام داده بود، سر او را شکست و کسی را قدرت مقاومت در برابر او نبود. وی همان افسر ارشد و جانبازی بود که در جنگ بدر قهرمان رشید قریش شیبه را از پای درآورد، گروهی را مجروح و عده ای را به دیار نیستی فرستاد. هدفی جز دفاع از حریم حق و فضیلت و برقراری آزادی در زندگی انسانها نداشت.
هند، همسر ابوسفیان دختر عتبه کینه حمزه را به دل داشت، تصمیم داشت که به هر قیمتی که باشد، انتقام پدر را از مسلمانان بگیرد.
وحشی، قهرمان حبشی که غلام جبیر مطعم بود و عموی جبیر نیز که در جنگ بدر کشته شده بود از طرف هند مأمور بود که با بکار بردن حیله و مکر به آرمان دختر عتبه سر و صورت بدهد.
وی به وحشی پیشنهاد کرد که یکی از سه نفر (پیامبر، علی، حمزه) را برای گرفتن انتقام خون پدر از پای درآورد. قهرمان حبشی در پاسخ گفت: من هرگز دسترسی به محمد نمی توانم پیدا کنم زیرا یاران او از همه کس به او نزدیکترند، علی در میدان نبرد فوق العاده بیدار است.
ولی خشم و غضب حمزه در جنگ به قدری زیاد است که در موقع نبرد متوجه اطراف خود نمی شود شاید بتوانم او را از طریق حیله و اغفال از پای درآورم. هند به همین مقدار راضی شد و قول داد که اگر در این راه موفق شود، او را آزاد کند گروهی معتقدند که این قرارداد جبیر، با غلام خود (وحشی) بست. زیرا عموی وی در بدر کشته شده بود. غلام (وحشی) می گوید: روز احد من به دنبال حمزه بودم و به سان شیری غران به قلب سپاه حمله می برد و به هرکس می رسید او را بی جان می ساخت. من خود را پشت درختها و سنگها پنهان کردم به طوری که او مرا نمی دید، او مشغول نبرد بود که من از کمین در آمدم، چون یک فرد حبشی بودم حربه خود را مانند آنها می انداختم و کمتر خطا می کرد. از فاصله معینی زوبین خود را پس از حرکت مخصوصی به سوی او افکندم، حربه بر پشتش نشست و از میان دو پای او درآمد. او خواست به سوی من حمله کند ولی شدت درد او را از مقصد باز داشت و به همان حالت ماند تا روح از بدنش جدا شد. سپس با کمال احتیاط به سوی او رفتم حربه خود را درآورده و به لشگرگاه قریش برگشتم و به انتظار آزادی نشستم. پس از جنگ احد من مدتها در مکه می زیستم تا آن که مسلمانان مکه را فتح کردند، من به سوی طائف فرار کردم. چیزی نگذشت تا آن که شعاع قدرت اسلام تا حدود طائف کشیده شد. ولی شنیدم که هرکس ولو هر اندازه مجرم باشد اگر به آیین توحید ایمان آورد پیامبر (ص) از تقصیر او می گذرد. من در حالی که شهادتین را بر زبان جاری می ساختم خود را در خدمت پیامبر رساندم، دیده پیامبر بر من افتاد فرمود: تو همان وحشی هستی؟ عرض کردم: بلی، فرمود: چگونه حمزه را کشتی؟ من عین همین جریان را نقل کردم، رسول خدا (ص) متأثر شد و فرمود: تا زنده ای تو را نبینم زیرا مصیبت جانگداز عمویم به دست تو انجام گرفته است(1).
این همان روح بزرگ نبوت وسعه صدری است که خداوند به رهبر عالیقدر اسلام مرحمت فرموده است. با این که با دهها عنوان می توانست قاتل عمو را اعدام کند، مع الوصف او را آزاد نمود.