فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

بدانم بهتر است یا ندانم (11)

ابوریحان لحظات پایانی عمر پر برکت خود را طی می کرد و در حال احتضار بود یکی از فقها (دانشمندان) که همسایه اش بود اطلاع پیدا کرد که ابوریحان در چنین حالی است، به عیادتش رفت، ابوریحان هنوز به هوش بود. تا چشمش به فقیه افتاد یک مسئله فقهی از باب ارث یا مطلب دیگری از او سؤال کرد، فقیه تعجب نمود و اعتراض کرد که تو در این وقت داری می میری از من مسئله می پرسی؟ ابوریحان جواب داد، من از تو سؤال می کنم آیا من اگر بمیرم و بدانم بهتر است و یا بمیرم و ندانم؟ فقیه در جواب ابوریحان گفت: خوب، بمیری و بدانی بهتر است.
فقیه می گوید: بعد از اینکه من به خانه برگشتم طولی نکشید که فریاد از خانه ابوریحان بلند شد که ابوریحان درگذشت و دار دنیا را وداع فرمود.
این مرد بزرگ دارای همتی بزرگ در راه دانش بوده و خیلی برای علم و عالم ارزش قائل بوده است.

علی محبوبترین فرد در پیشگاه خدا (12)

انس بن مالک می گوید:
هر روز یکی از فرزندان انصار کارهای پیامبر (ص) را انجام می داد، روزی نوبت من بود، ام ایمن مرغ بریانی را به محضر پیغمبر (ص) آورد و گفت: یا رسول الله، این مرغ را خودم گرفته ام و به خاطر شما پخته ام.
حضرت فرمود: خدایا محبوبترین بندگانت را برسان که با من در خوردن این مرغ شرکت کند. در همان هنگام در کوبیده شد. پیغمبر فرمودند:
انس، در را باز کن. گفتم خدا کند مردی از انصار باشد. امام علی (ع) را پشت در دیدم. گفتم: پیغمبر مشغول کاری است، برگشتم و بر سر جایم ایستادم. بار دیگر در کوبیده شد. پیغمبر گفت: در را باز کن، باز دعا می کردم مردی از انصار باشد. در را باز علی (ع) بود. گفتم: پیغمبر مشغول کاری است و برگشتم بر سر جایم ایستادم. باز در کوبیده شد، پیغمبر فرمودند، انس، برو در را باز کن و او را به خانه بیاور، تو اولین کسی نیستی که قومت را دوست داری، او از انصار نیست. من رفتم و علی (ع) را به خانه آوردم و با پیغمبر (ص) مرغ بریان را خوردند.

داستان نضر بن حارث و شکست او در برابر منطق قرآن (13)

نصر بن حارث که از افراد هوشمند، زیرک و کاردان قریش بود و پاسی از عمر خود را در حیره و عراق گذرانده بود، از وضع شاهان ایران و دلاوران آن سامان مانند رستم، اسفندیار و عقاید ایرانیان درباره خیر و شر، اطلاعاتی داشت. او را برای مبارزه با پیغمبر (ص) انتخاب کردند و دار الندوه تصویب کردند نضر بن حارث با معرکه گیری در کوچه و بازار و نقل داستانهای ایرانیان و سرگذشت شاهان آنان، قلوب مردم را از استماع سخنان پیامبر به خود جلب کند، برای آن که از مقام آن حضرت بکاهد و سخنان و قرآن او را بی ارزش جلوه دهد، مرتب می گفت: مردم، سخنان من با گفته های محمد (ص) چه فرقی دارد؟ او داستان گروهی را برای شما می خواند، که گرفتار خشم و قهر الهی شدند، من هم سرگذشت عده ای را تشریح می کنم که غرق نعمت بودند و سالیان درازی است که در روی زمین حکومت می کنند.
این نقشه به قدری احمقانه بود که چند روز، بیشتر ادامه پیدا نکرد و خود قریش از شنیدن سخنان بیهوده نضربن حارث خسته شده و از دور او پراکنده شدند و نهایتاً نقشه شوم قریش در رابطه با مقابله نمودن با سخنان پیامبر و قرآن به شکست انجامید و باعث شد تا عده دیگری نیز به اسلام ایمان آورند و مجذوب قرآن گردند.