فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

معنویت در مبارزه (10)

در صبح عاشورا شمر، آن بدبختی که شاید در دنیا نظیر نداشته باشد، شتاب داشت که بیاید از جلو اوضاع را ببیند. اصرار داشت که از پشت خیمه ها بیاید بلکه دست به یک جنایتی بزند، ولی نمی دانست که امام حسین (ع) قبلاً دستور داده که خیمه ها را نزدیک به یکدیگر، به شکل منحنی برپا دارند، پشت آنها را خندق بکنند و در آن آتش برپا بکنند، تا دشمن نتواند حمله کند. وقتی شمر ملعون آمد و با این وضع مواجه شد ناراحت گردید و شروع کرد به فحاشی کردن. یکی از اصحاب امام حسین (ع) عرض کرد یا اباعبدالله، اجازه دهید الان او را با یک تیر از پای دربیاورم. حضرت فرمودند: نه. او گمان کرد که حضرت توجه ندارند که شمر ملعون چه خبیثی است. حضرت امام حسین (ع) در جواب اصحاب، عرض کرد: من او را می شناسم که چه فرد شقی است. اصحاب گفتند: پس چرا اجازه نمی دهید به حساب او برسیم؟ حضرت فرمودند: من نمی خواهم تا در میان ما جنگ برقرار نشده است، من جنگ را شروع کرده باشم تا آنها دست به جنگ و خونریزی نزنند من دست به جنگ نمی زنم و شروع نمی کنم.

بدانم بهتر است یا ندانم (11)

ابوریحان لحظات پایانی عمر پر برکت خود را طی می کرد و در حال احتضار بود یکی از فقها (دانشمندان) که همسایه اش بود اطلاع پیدا کرد که ابوریحان در چنین حالی است، به عیادتش رفت، ابوریحان هنوز به هوش بود. تا چشمش به فقیه افتاد یک مسئله فقهی از باب ارث یا مطلب دیگری از او سؤال کرد، فقیه تعجب نمود و اعتراض کرد که تو در این وقت داری می میری از من مسئله می پرسی؟ ابوریحان جواب داد، من از تو سؤال می کنم آیا من اگر بمیرم و بدانم بهتر است و یا بمیرم و ندانم؟ فقیه در جواب ابوریحان گفت: خوب، بمیری و بدانی بهتر است.
فقیه می گوید: بعد از اینکه من به خانه برگشتم طولی نکشید که فریاد از خانه ابوریحان بلند شد که ابوریحان درگذشت و دار دنیا را وداع فرمود.
این مرد بزرگ دارای همتی بزرگ در راه دانش بوده و خیلی برای علم و عالم ارزش قائل بوده است.

علی محبوبترین فرد در پیشگاه خدا (12)

انس بن مالک می گوید:
هر روز یکی از فرزندان انصار کارهای پیامبر (ص) را انجام می داد، روزی نوبت من بود، ام ایمن مرغ بریانی را به محضر پیغمبر (ص) آورد و گفت: یا رسول الله، این مرغ را خودم گرفته ام و به خاطر شما پخته ام.
حضرت فرمود: خدایا محبوبترین بندگانت را برسان که با من در خوردن این مرغ شرکت کند. در همان هنگام در کوبیده شد. پیغمبر فرمودند:
انس، در را باز کن. گفتم خدا کند مردی از انصار باشد. امام علی (ع) را پشت در دیدم. گفتم: پیغمبر مشغول کاری است، برگشتم و بر سر جایم ایستادم. بار دیگر در کوبیده شد. پیغمبر گفت: در را باز کن، باز دعا می کردم مردی از انصار باشد. در را باز علی (ع) بود. گفتم: پیغمبر مشغول کاری است و برگشتم بر سر جایم ایستادم. باز در کوبیده شد، پیغمبر فرمودند، انس، برو در را باز کن و او را به خانه بیاور، تو اولین کسی نیستی که قومت را دوست داری، او از انصار نیست. من رفتم و علی (ع) را به خانه آوردم و با پیغمبر (ص) مرغ بریان را خوردند.