فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

داستان پیامبر اکرم (ص) و مرد یهودی (9)

شخصی (یهودی) آمد خدمت رسول اکرم (ص) و مدعی شد که من از شما طلبکار هستم و الان در همین کوچه هم بایستی طلب مرا بدهید.
پیامبر فرمودند: اولاً که شما از من طلبکار نیستید، ثانیاً اجازه بدهید که من بروم منزل و پول برای شما بیاورم. پول همراه من در حال حاضر نیست.
مرد یهودی گفت: یک قدم نمی گذارم از اینجا بردارید. هر چه پیامبر (ص) با او نرمش نشان دادند، او بیشتر خشونت نشان می داد تا آنجا که عبا و ردای پیامبر را گرفت و دور گردن پیچید و کشید، که اثر قرمزی آن، در گردن مبارک پیامبر بجای ماند و حضرت می خواستند به مسجد بروند. مسلمین دیدند یک یهودی جلو رسول الله (ص) را گرفته است. مسلمین خواستند او را کنار بزنند و احیاناً او را کتک بزنند. حضرت فرمود: نه من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم. شما کاری نداشته باشید آنقدر نرمش نشان دادند که مرد یهودی اسلام آورده و در همان جا شهادتین را به زبان جاری کرد. و گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انک رسول الله. شما با چنین قدرتی که دارید، این همه تحمل می کنید. و این تحمل یک انسان عادی نیست. و شما مسلماً از جانب خداوند مبعوث شده اید.

معنویت در مبارزه (10)

در صبح عاشورا شمر، آن بدبختی که شاید در دنیا نظیر نداشته باشد، شتاب داشت که بیاید از جلو اوضاع را ببیند. اصرار داشت که از پشت خیمه ها بیاید بلکه دست به یک جنایتی بزند، ولی نمی دانست که امام حسین (ع) قبلاً دستور داده که خیمه ها را نزدیک به یکدیگر، به شکل منحنی برپا دارند، پشت آنها را خندق بکنند و در آن آتش برپا بکنند، تا دشمن نتواند حمله کند. وقتی شمر ملعون آمد و با این وضع مواجه شد ناراحت گردید و شروع کرد به فحاشی کردن. یکی از اصحاب امام حسین (ع) عرض کرد یا اباعبدالله، اجازه دهید الان او را با یک تیر از پای دربیاورم. حضرت فرمودند: نه. او گمان کرد که حضرت توجه ندارند که شمر ملعون چه خبیثی است. حضرت امام حسین (ع) در جواب اصحاب، عرض کرد: من او را می شناسم که چه فرد شقی است. اصحاب گفتند: پس چرا اجازه نمی دهید به حساب او برسیم؟ حضرت فرمودند: من نمی خواهم تا در میان ما جنگ برقرار نشده است، من جنگ را شروع کرده باشم تا آنها دست به جنگ و خونریزی نزنند من دست به جنگ نمی زنم و شروع نمی کنم.

بدانم بهتر است یا ندانم (11)

ابوریحان لحظات پایانی عمر پر برکت خود را طی می کرد و در حال احتضار بود یکی از فقها (دانشمندان) که همسایه اش بود اطلاع پیدا کرد که ابوریحان در چنین حالی است، به عیادتش رفت، ابوریحان هنوز به هوش بود. تا چشمش به فقیه افتاد یک مسئله فقهی از باب ارث یا مطلب دیگری از او سؤال کرد، فقیه تعجب نمود و اعتراض کرد که تو در این وقت داری می میری از من مسئله می پرسی؟ ابوریحان جواب داد، من از تو سؤال می کنم آیا من اگر بمیرم و بدانم بهتر است و یا بمیرم و ندانم؟ فقیه در جواب ابوریحان گفت: خوب، بمیری و بدانی بهتر است.
فقیه می گوید: بعد از اینکه من به خانه برگشتم طولی نکشید که فریاد از خانه ابوریحان بلند شد که ابوریحان درگذشت و دار دنیا را وداع فرمود.
این مرد بزرگ دارای همتی بزرگ در راه دانش بوده و خیلی برای علم و عالم ارزش قائل بوده است.