فهرست کتاب


چهل داستان

اکبر زاهری

سفیان ثوری و امام صادق (ع) (6)

در زمان امام صادق (ع) گروهی پیدا شدند که سیرت رسول اکرم (ص) را با اعراض از دنیا تفسیر می کردند و معتقد بودند که مسلمان همیشه و در هر زمانی باید کوشش کند از نعمتهای دنیا احتراز کند، به این مسلک و روش خود نام زهد می دادند و خودشان در آن زمان به نام متصوفه خوانده می شدند. سفیان ثوری هم یکی از آنها است، سفیان یکی از فقها اهل تسنن به شمار می رود و در کتب فقهی، اقوال و آراء او زیاد نقل می شود این شخص معاصر با امام صادق بوده و در خدمت آن حضرت رفت و آمد و سئوال و جواب می کرده است.
در کافی می نویسد: روزی سفیان بر آن حضرت وارد شد، دید امام جامه سفید، لطیف و زیبایی پوشیده است، اعتراض کرد و گفت: یابن رسول الله سزاوار نیست که خود را به دنیا آلوده سازی. امام به او فرمود: ممکن است این گمان برای تو از وضع زندگی پیامبر (ص) و صحابه پیدا شده باشد، آن اوضاع در نظر تو مجسم شده و گمان کرده ای این یک وظیفه است از طرف خداوند مثل سایر وظایف و مسلمانان باید تا قیامت آن را حفظ کنند و همانطور زندگی کنند. اما بدان که اینطور نیست، رسول خدا در زمانی و جایی زندگی می کرد که فقر و تنگدستی مستولی بود، عامه مردم از داشتن وسایل و لوازم اولیه زندگی محروم بودند، اگر در عصری و زمانی وسایل و لوازم فراهم شد دیگر دلیلی برای آن طرز زندگی نیست، بلکه سزاوارترین مردم برای استفاده از موهبتهای الهی، مسلمانان و صالحانند نه دیگران.

عاقبت اندیشی قبل از انجام کار (7)

شخصی به خدمت رسول اکرم (ص) آمد و عرض کرد یا رسول الله، مرا موعظه و نصیحت بفرمایید.
حضرت به او فرمود: اگر من بگویم تو به کار می بندی؟ شخص گفت: بلی، یا رسول الله. حضرت باز تکرار کرد:
براستی اگر من بگویم تو آن را به کار می بندی؟ شخص گفت: بلی یا رسول الله. باز تکرار کرد: براستی اگر من بگویم تو آن را به کار می بندی؟ شخص گفت: بلی یا رسول الله. باز یک دفعه دیگر هم حضرت فرمود: این سه بار تکرار برای این بود که می خواست کاملاً آماده شود برای حرفی که می خواهد به او بگوید.
همین که حضرت رسول (ص) سه بار از او اقرار گرفت و آماده اش کرد. فرمودند اذا هممت بامر فتدبر عاقبته
یعنی هرگاه تصمیم گرفتی که کاری و عملی را انجام بدهی، قبل از انجام دادن آن به آخرش و نتایج آن اندیشه کن. یعنی عاقبت اندیشی و حساب و کتاب دست به هر کاری نزنید که بعداً پشیمانی و ضرر در آن وجود داشته باشد.

زینب (س) پیامدار نهضت کربلا (8)

بیست و دو روز از اسارت زینب (س) گذشته است و پس از این رنج است که او وارد مجلس یزید بن معاویه می کنند، یزیدی که کاخ اخضر (سبز) او یعنی کاخ سبزی که معاویه در شام ساخته بود، آنچنان بارگاه مجللی بود که هرکس با دیدن آن بارگاه، آن خدم و حشم، خودش را می باخت. بعضی نوشته اند که افراد می بایست از هفت تالار می گذشتند تا به تالار آخری می رسیدند که یزید روی تخت مزین و مرصعی نشسته بود و تمام اعیان و اشراف و اعاظم سفرای کشورهای خارجی نیز، روی کرسی های طلا یا نقره نشسته بودند.
در این شرایط این عده از اسرا را وارد می کنند و زینب (س) اسیر رنج دیده و رنج کشیده، چنان موجی در روحش پیدا شد و چنان حرکتی در جمعیت ایجاد کرد که، یزید معروف به فصاحت و بلاغت لال شد. یزید شعرهایی را خودش می خواند و به چنین موفقیتی که نصیبش شده است افتخار می کند. زینب فریادش بلند می شود: ای یزید! خیلی باد به دماغت انداخته ای. تو خیال می کنی این که امروز ما را اسیر کرده ای و تمام اقطار زمین را بر ما گرفته ای و ما در مشت نوکرهای تو هستیم یک نعمت و موهبتی از طرف خداوند بر تو است به خدا قسم تو الان در نظر من بسیار کوچک، حقیر و بسیار پست هستی و من برای تو یک ذره شخصیت قائل نیستم.
چنان خطبه ای در آن مجلس خواند که یزید لال و ساکت باقی ماند.